نگاهی به حضور آگاهانه استاد مطهری در جاری زمان

وابستگي به اعتقاد و ارزشي كه در گذشته پديد آمده و استمرار يافته است و يا علاقه مندي به يك موضوع و گزاره تاريخي بدون انطباق آن با مقتضيات زمان، هر چند كه داراي بار ارزشي مثبت باشد، باعث مي شود كه جامعه در زمان خود زندگي نكند، شرايط زمان خود را درك ننمايد و از فرآيندهاي مثبت تجربه بشري بازماند. اين خسارت آن گاه جبران ناپذير مي شود كه تاريخ استمرار مي يابد و با زواياي زندگي جامعه گره مي خورد؛ اما پيشوايان فكري و اعتقادي جامعه، شرايط زمان را نمي شناسند و ناخواسته مردم را در عصر باستان نگه مي دارند.
در اين ميان وجود افرادي ضروري است كه تضاد پنداري علم و دين را پاسخ گفته و انطباق گزاره تاريخي را با شرايط جديد بيان و تبيين كنند؛ زيرا اگر انديشه و ارزشي كه خاستگاه تاريخي دارد و بايد استمرار يابد، با هر شرايطي تطبيق نكند و در هر زماني نو و تازه نباشد، محكوم به نابودي است و وظيفه پيشوايان ديني و فكري جامعه است كه اين موضوع را تحقق بخشند. بدون چنين شناخت و توانمندي، نمي توان راهنما و هدايتگر جامعه بود. تحقق اين امر دانايي گسترده، اراده قوي، عزم استوار و بيان نيرومندي لازم دارد كه در آوردگاه انديشه جديد حضور يابد و سخن بگويد. چنين انساني در جاري حيات حضور يافته، دين را در متن زندگي قرار داده و دين مداران را در جاري زمان جاي داده و قافله را در راستاي ضرورت زمان حركت داده و در تقابل انديشه ها به گفتگو نشسته است، براي هر نيازي طرحي آماده نموده و براي هر سؤال و شبهه اي پاسخي روشن دارد.
در تقابل انديشه و فلسفه نمي توان با ابزاري غير از آن پيش رفت. بايد دين را در قالب انديشه اي نو عنوان نمود و نيازمندي انسان مدرن قرن بيست و يكم را نسبت به دين تبيين كرد. مگر نه اين است كه دين اسلام جاودانه است و اين جاودانگي به معناي پويا بودن اين دين در همه شرايط است؟
بنابراين اجتهاد مستمر و تهجد پايدار و بينش قوي و زهد واقعي مي خواهد كه هم دين را بشناسد و هم شرايط زمان را و هم قدرت انطباق داشته باشد. پيشواي ديني بايد بداند كه در چه شرايطي و با چه كساني و چگونه و در چه موضوع و گزاره اي سخن مي گويد.
مخاطبان سخن او به چند دسته تقسيم مي شوند، چه شرايط فكري، روحي، اخلاقي و چه پيش فرضهايي در ذهن و فكر خود دارند. جايگاه او در انديشه مخاطبان چيست و چگونه بايد با آنان سخن گفت و كدام سخن در عمق جان آنان اثر مي گذارد.
ويژگي استاد مطهري كه او را جاودانه ساخت همين بود كه از اجتهاد و تجهد و زهد و شناخت آگاهانه از دين و شرايط زمان و مكان و مخاطبان و نيازمنديهاي آنان آگاهي داشت. از بينش روشن و قلم و بيان زيبا بهره مند بود و با مخاطبان خود به زبانشان سخن مي گفت. در مقاله حاضر تلاش شده با بررسي شرايط زماني برخي از آثار و تأليفات آن شهيد فرزانه و حضور آگاهانه او در جاري زمان مورد اشاره و تأكيد قرار گيرد.

***

اگر چه پس از شهادت استاد، اندكي حجاب معاصرت به كنار رفت و پرتوي از چهره درخشان و ملكوتي استاد نمايان شد، اما هيهات كه او آن چنان كه بود و هست، شناخته نشد.
گستردگي ابعاد وجودي اين شخصيت عظيم الشأن الهي چنان است كه جز اعتراف به عجز و ناتواني، از درك عظمت استاد، راهي براي ما نمي ماند، اما:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد
لذا در اينجا برآنيم تا بعدي از ابعاد گسترده فعاليت چشمگير و تلاش خستگي ناپذير الهي اين شهيد بزرگوار را در حد توان خود، نه در شأن او بازگو نماييم.
استاد شهيد هرگز آنچه را كه «مي دانست» ننوشت تا بدين وسيله درمعرفي خويش سخن گفته باشد، بلكه آنچه را كه «لازم» بود، به رشته تحرير مي كشيد. درست به مثابه چراغ هدايتي كه خود مي سوزد تا بزرگراه هموار توحيد، براي ره يافتگان و گمشدگان روشن و روشن تر گردد.
او ترسيم چهره واقعي و بي پيرايه اسلام اصيل را وجهه همت عالي خويش قرار داده بود. جالب اينجاست كه استاد هرگز به انفعال پناهنده نشد و نوشته هايش هرگز ناظر به جنبه هاي سلبي و نقدي و يا پاسخگويي صرف به سؤالات مخالفان نبود، بلكه طرح مسأله در آثار استاد شهيد به گونه اي است كه عموماً مخالفان در موضع انفعال قرار گرفته و به جاي حمله به اسلام اصيل، مجبور به دفاع از عقايد خويش مي گردند.
در اين ارتباط بود كه تمامي آنان كه از عرضه بي پيرايه اسلام فقاهتي بيمناك بودند، به مصداق «الكفر ملة واحده» دست به دست يكديگر داده و سه جبهه صوري را كه واقعيت اصلي آن، يك جريان كفرآميز حق ستيز بود، در مقابل استاد شهيد به وجود آوردند. استاد كه خود با درايت تمام، معرف و افشاگر اين جريان بود، چنين مي گويد: «امپرياليسم و كمونيسم، مانند دو تيغه يك قيچي هستند كه اگر چه در ظاهر با هم تضاد دارند؛ اما در واقع هر دو براي قطع يك ريشه به حركت درمي آيند.»
آري، رژيم منحوس پهلوي از يك طرف و ماركسيستها و مسلمانان چپ زده منافق از جانب ديگر، در عين تضاد ظاهري، با هدف واحدي كه چيزي جز محو و مسخ اسلام اصيل نبود، به حركت درآمدند.
استاد شهيد با هوشياري خاص خود كه مصداق كامل «ان تتقوا ا... يجعل لكم فرقانا» بود و با دقت و وقت شناسي كه بايد از ويژگيهاي او به شمار آورد، براي حق، نه براي خود به حذف و امحاي اين جريانها پرداخت و انصافاً كه خوب از عهده برآمد.

***

آنجا كه موج غربزدگي و خودباختگي چون طوفاني كوبنده، دانشگاه را در منجلاب فساد فكري غرق مي كرد و ارزشهاي اصيل اسلامي همچون لباسهاي دست و پاگير و مانع پيشرفت، يكي بعد از ديگري از تن دانشگاه كنده مي شد؛ استاد شهيد با قامتي استوار، مردانه قيام كرد و در دانشگاه سنگر گرفت و بدين ترتيب براي نخستين بار اسلام را كه تنها چيزي بود كه در دانشگاه مطرح نبود، به پيكر نيمه جان آن تزريق كرد.
چنين شد كه نقشه شوم جدايي دانشگاه از حوزه كه در واقع جدايي از اسلام بود، نقش بر آب شد و اكنون اين پيوند مديون اوست و پايه هاي پل پيوند «فيضيه و دانشگاه» بر كتابها وانديشه هاي استاد استوار است.
آري، آن گاه كه موج شرق زدگي و كفر و ماترياليسم در پوشش فريبنده، جوانان را به سوي الحاد سوق مي داد و ماترياليسم ديالكتيك با يدك كشيدن عنوان «علمي» قشر جوان و تحصيلكرده را كه بي خبر از ترفندهاي به اصطلاح «علمي- فلسفي» بود، مي فريفت، استاد شهيد با انتشار پاورقيهاي روشنگر خود بر كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» علامه فقيد طباطبايي(ره) چنان تار و پود اين اباطيل را بر باد داد كه گويي سحر فرعوني به اعجاز موسي، باطل شده است.
و آن گاه كه استاد شهيد ريشه خلا ء مكتبي را در آموزش غلط كودكان دبستاني يافت و آينده اسلام و ملت را در خطر ديد؛ «داستان راستان» را تأليف نمود. و هنگامي كه خيرخواهانه! به او گفتند، مگر بيكار بودي اين كتابها را نوشتي؟ و كتاب را به نام خود ننويس كه ارزش تو پايين مي آيد؛ اصرار مي كرد كه حتماً بايد اين دو جلد به نام خودش منتشر شود؛ زيرا در بند اين قيود نبود و فقط به اسلام و به حقيقت مي انديشد.
و آن گاه كه نظام ستمشاهي مي رفت تا با تبليغات مسموم خود، لباس عفت از پيكر زنان به در آورد و با تهي كردن آنان از ارزشهاي والاي اسلامي، از ايشان كالايي بسازد تا زيربناي خانواده ويران گردد . استاد شهيد با درك اين خطر عظيم، كتاب «نظام حقوق زن در اسلام» را به رشته تحرير در مي آورد و خطاب به زن مسلمان مي گويد:
«اگر در جايي تو بايد حق خود را به چنگ آوري و بخواهي «زن» باشي، آنجا اسلام است، نه جاي ديگر»
و بدين ترتيب، بار ديگر انوار پرفروغ اسلام از سطر سطر كتابهاي استاد تابيدن گرفت و از پرتو آن، خفاشان كوردل هراسيدند و به سوراخها خزيدند و به بركت آن، نهالي در اين سرزمين كاشته شد كه در سالهاي بعد درخت تناور انقلاب اسلامي گرديد.
و آن گاه كه جامعه روشنفكر دانشگاهي در گرداب جبر و اختيار پيچ و تاب مي خورد، استاد شهيد با نوشتن كتاب «انسان و سرنوشت» اين گرداب را به جويباري راهوار مبدل كرد.و آن گاه كه شكم گرايان ضد طبقه با تئوري «ادوار طبقاتي علمي!» دوران مذهب را به پايان رسيده مي انگاشتند، استاد عالمانه ندا داد كه: «خورشيد دين هرگز غروب نمي كند.»
و آن گاه كه رژيم مزدور آمريكايي طعم سيلي پانزدهم خرداد را چشيد و با چشمان خون گرفته، مزورانه مي كوشيد تا «مليت» را جايگزين «اسلام» نمايد و با استعانت از مستشرقين كاسه ليس، «اسلام ايراني» را در قالبهاي نهضت شعوبي، تصوف، زبان پارسي، ادبيات ملي، و حتي تشيع عرضه نمايد و چنين وانمود مي كرد كه اين در مقابله با «اسلام تحميلي» و «اسلام غربي» شكل گرفته است.
استاد شهيد با تلاش خستگي ناپذير و كوشش مداوم، «خدمات متقابل اسلام و ايران» را نوشت و كلام خود را چون پتكي بر فرق اين خائنان مزدور كوبيد.
و آن گاه كه رژيم منحوس پهلوي در ادامه ترفندهاي تبليغي -تحقيقي! خود، مسلمانان صدر اسلام را تازيان وحشي و غارتگران و كتاب سوزان بي تمدن معرفي مي نمود تا به طور ضمني اسلام، ضد علم و ارتجاعي قلمداد شود، استاد شهيد با نگاهي ژرف و قلمي توانا، «كتاب سوزي در ايران و مصر» را به نگارش درآورد و بدين ترتيب تحقيق و تبليغ آنان را باطل كرد.
و آن گاه كه زاهدان احمق، خواسته يا ناخواسته در پشتيباني از منافقان زيرك، با جذب جوانان فعال و روشن ضمير، آنان را به تشكيلات انجمني هدايت مي كردند و نيروهايشان را به هدر مي دادند؛ استاد «ختم نبوت» را نوشت و بدين ترتيب اتمام حجت كرد كه اين همه جنجال چرا؟!
و آن گاه كه شرق و غرب جهانخوار با ايادي خود از درون و برون، سخن از «آزادي زن» مي گفتند تا حجاب اين سنگر هميشه مقاوم و اين سلاح هميشه برنده زن مسلمان را بي اثر نمايند و از زن مسلمان، آن بسازند كه ديديم، استاد شهيد، محققانه «مسأله حجاب» را به نگارش درآورد و در اين مقام نيز عده اي كوته بين گفتند: ننويس كه باعث فحشا مي شود! و استاد در پاسخ آنان گفت: من مصلحت را در گفتن حقيقت مي دانم.
و آن گاه كه مستشرقين شرقي و غربي جنگ زرگري به راه انداخته بودند تا با به كارگيري يك حيله قديمي نسبت به ساحت مقدس پيامبر(ص) ايجاد شك و شبهه نمايند و اين سؤال را مطرح مي كردند كه آيا پيامبر اسلام(ص)، علم خود را از علماي يهودي فراگرفته يا از علماي نصراني؛ آن استاد بزرگوار «پيامبر امي» را مي نويسد و حيله هاي كهنه اين قلم به دستان مزدور را نقش بر آب مي كند.
و آن گاه كه در يك حركت دو سويه و منافقانه ضمن تحريف دين اسلام، آن را دين زهد و فراموشي دنيا معرفي كردند و در عين حال افسار گسيختگي، شهوت و خوك صفتي دنياي غرب را به عنوان معيار ارزش عرضه مي نمودند، خامه حقيقت نگار استاد «اخلاق جنسي» را ترسيم كرد و به آنان گفت كه: آيا خود مي كشي و تعزيه مي خواني؟!
و آن گاه كه درماندگان مبارزه با توحيد ازچپ و راست شروع به سنگ اندازي در اين صراط هموار مستقيم نمودند و اصلي از اصول؛ يعني عدل را مورد پرستش قرار دادند، استاد شهيد با برافروختن چراغ «عدل الهي» براي نخستين بار، اثر مدون و جامعي را در اين زمينه خلق نمود.
و آن گاه كه حتي پس از چهارده قرن، هنوز پيوند نامبارك زاهدان احمق و منافقان زيرك در پرده تاريك تاريخ پوشيده بود و رژيم خائن پهلوي از اين پيوند بهره مي گرفت و در پنهان كردن آن مي كوشيد، استاد با نوشتن «جاذبه و دافعه علي(ع)» پرده ها را كنار زد.
و آن گاه كه استاد با نگاه عميق و انديشه شگرف خود، لزوم «ولايت فقيه» و اثبات نقلي و عقلي آن را به عنوان يك اصل اصيل در ارتباط با آينده مي ديد، «ولاهاو ولايتها» را نوشت.
و آن گاه كه بار ديگر ماترياليسم جان تازه اي گرفته بود و اروپا نيز ظاهراً به عنوان دشمن ماترياليسم، بهترين خدمات را به آن نموده بود و اين افكار در داخل سرزمين ما نيز رسوخ كرده بود؛ استاد «علل گرايش به ماديگري» را نوشت و با شيوه ارشادي، علل مثبت گرايش به ماترياليسم را كه همان نارساييهاست مورد تحليل و بررسي قرار داد و با بررسي و ژرف انديشي، نارسايي را از كليسا و از اروپا، نه از مذهب و از اسلام عنوان نمود و عجز ماترياليسم را از برخورد با انديشه استوار اسلام آشكار كرد؛ بدين ترتيب چراغي فرا راه فريب خوردگان قرار داد و اين شيوه ارشادي تأثير عظيم خود را به گونه اي شگرف باقي گذارد.
و آن گاه كه علي(ع) و نهج البلاغه گرانقدرش غريب مانده بودند؛ استاد شهيد با نگارش «سيري در نهج البلاغه» چشمه جوشاني از درياي معرفت مولا بر بستر افكار جامعه جاري ساخت و تشنگان را سيراب كرد و اين آغازي بود كه نهج البلاغه به عنوان نهج البلاغه مطرح گردد.
و آن گاه كه تحقيقات شگرف فلاسفه در توحيد، يعني ركن ركين جهان بيني توحيدي جز در بين خواص جايي نداشت و چه بسيار روشنفكران مسلمان از اروپا بازگشته كه خدا را فقط در ترموديناميك جستجو مي كردند، استاد با انتشار پنج جلد پاورقيهاي خود بر كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» باب تازه اي را از معرفت حق بر عامه جويندگان طريق توحيد گشود.
و آن گاه كه منافقان زيرك و التقاطيون مسلمان نما در التقاط اسلام و ماترياليسم، اسلام را رو به قبله قرباني نمودند و از حركت جوهري صدرايي، حركت ديالكتيكي و از تضاد صدرايي، تضاد ديالكتيكي را با نيروي جهل و فريب استخراج نمودند، استاد با نوشتن «اصل تضاد و حركت در فلسفه اسلامي» افسون آنان را باطل كرد.
و آن گاه كه در پيوند عملي حوزه و دانشگاه لازم آمد تا متون حوزوي به زبان شيوا در دانشگاه تدريس شود، استاد شهيد «منطق و فلسفه و كلام و عرفان واصول و فقه» را به رشته تحرير درآورد.
و آن گاه كه انتظار مخدر، همراه با سحر «بينش ابزاري» جامعه و روشنفكرانش را فلج كرده بود، استاد چون هاتف صبحگاهي ندا در داد و «قيام و انقلاب مهدي(عج)» را از ديدگاه فلسفه تاريخ نگاشت.
و آن گاه كه ماركسيسم در ايران از اينكه ايدئولوژي طبقه محروم قرار گيرد؛ مأيوس شد و از دريچه علم وارد افكار روشنفكران و دانشگاهيان شد، استاد شهيد با نگاهي ژرف و تواني شگرف به «بررسي ماركسيسم» نشست و چشمهاي بسته آنان را به ياري حق باز كرد.
و آن گاه كه شناخت به عنوان زيربنا و پايه جهان بيني عنوان شد و منافقين و ديگر يارانشان با لفاظي و مردم فريبي كوشيدند تا با به كارگيري لغات، فرهنگ جديد را همراه با محتواي متعفن و غير توحيدي، به خورد جوانان ساده دل بدهند، استاد شهيد در كانون توحيد به شناخت «شناخت» مي نشيند و درست در همين هنگام است كه آمريكا و رژيم جيره خوارش به كمك «رفقا» مي آيند و استاد را پس از 10 جلسه درس ممنوع المنبر مي نمايند تا متاع متعفن «رفقا» فروش رود و بوي مشمئزكننده آن آشكار نشود.
و آن گاه كه نسل جوان بي خبر از تاريخ خونين و پربار اسلامي، اساساً اسلام را به عنوان نيروي محرك و ايدئولوژي يك نهضت باور نداشت تا چه رسد به اينكه به تحليل نهضتهاي اسلامي بنشيند و نقاط ضعف و قوت آن را تشخيص دهد، استاد با علم و تعهدي كه ويژه خود اوست، كتاب «نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير» را مي نگارد و همه آنچه را كه لازم بود؛ به يك باره عرضه مي نمايد.
و آن گاه كه در اوج درگيريهاي فكري و گرايشهاي مختلف ايدئولوژيك، ضرورت تدوين جهان بيني توحيدي و ترسيم كلي خطوط چهره جهان از ديدگاه اسلام لازم شد، استاد شهيد «مقدمه اي بر جهان بيني توحيدي» را نوشت كه شامل: انسان و ايمان، جهان بيني توحيدي، انسان در قرآن، وحي و نبوت، معاد يا زندگي اخروي و... مي شد و در اين مسير بود كه به هنگام خيانت منافقين مسلمان نما كه مي كوشيدند تا اسلام را بر ماركسيسم، مستضعف را بر پرولتاريا، توان را بر كاپيتال، معاد را بر جامعه سوسياليستي و كمونيستي تطبيق دهند، استاد شهيد «جامعه و تاريخ» را خلق كرد و چون سدي مانع اين كجروي شد.
و سرانجام... آن گاه كه التقاط اوج مي گرفت و روشنفكران مزدور، عامل تهي ساختن مذهب از محتوا بودند و با ظاهري اسلامي، به دريوزگي از مكاتب الحادي مي پرداختند تا با آميزش اسلام و ماترياليسم، التقاط را در چهره «ماركس» ارايه دهند، اين استاد شهيد (رضوان ا... تعالي عليه) بود كه با آگاهي از عمق فاجعه، توحيد ناب و خالص را چون زرهي پولادين در مقابل اين سلاح كشنده قرار داد... و سرانجام در اين راه بود كه مقدمه «علل گرايش به ماديگري» را با خون مطهر خود نوشت... بدين ترتيب كارنامه قطوري از فداكاري و ايثار خلق شد كه از سطر سطر آن اين ندا به گوش مي رسد كه:
كار براي خود كردن «نفس پرستي» است.
كار براي خلق كردن «بت پرستي» است.كار براي خدا و خلق كردن «شرك و دوگانه پرستي» است.
كار خود و كار خلق براي خدا كردن «توحيد و خداپرستي» است.

***

سلام و درود خدا بر تو اي شهيد شاهد كه هر جا حديثي از دانش و دانشمند و سخني از علم و تقوا رفته است، آيينه تمام نماي آني.
اي شهيدي كه مرغ انديشه ات قرون و اعصار را در نورديد و از زمان فراتر رفت؛ اي كه بر دو بال علم و تقوا نشستي و به ملكوت اعلي پيوستي.
اي كه زندگيت، چراغي پرفروغ، شهادتت افتخار، و خونت حيات بخش قلب پرتپش مكتب بود.
اي كه علمت اسطوره، عملت نمونه، كلامت روح افزا و تقوايت الگو بود.
اي پاره تن امام! از تو چه توان گفت كه هر كس پاره تن خويش را بهتر شناسد.
آري، چه مي توان گفت كه اين نه اشك ديدگان است كه در فراق تو مي ريزد كه اشك شمع وجود ماست كه در هجران تو مي سوزد.

سخنرانی اثبات وجود خدا/شهید مطهری

مطهری از برجستگان عالم اندیشه اسلامی است.

وی در قریه فریمان در نزدیکی مشهد متولد شد و در نوجوانی به حوزه علمیه این شهر و پس از چند سال به حوزه علمیه قم رفت.

این دوران زمانی بود که رضا شاه بر حوزه‏ های علمیه فشار وارد می‏کرد و تنها اندکی از فوت حاج شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم می‏گذشت...

مطهری مدت 15 سال در قم و در محضر بزرگانی چون بروجردی، امام خمینی و همچنین سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف عالیقدر جهان اسلام گذرانید.

با توجه به این که، مطهری این دفاع کلامی را به حوزه‏های اجتماعی نیز گسترش داده و بررسی آثار وی بهترین بیانگر حساسیتهای اجتماعی روحانیون و اندیشمندان‏شیعی در مذهب در عصر ماست.

مخاطب قرار دادن جوانان، یک اصل مهم بود و این در آثار مطهری که پس از وی گفته خواهد شد، برد و گسترش بیشتری یافته است.

مطهری در امر سازماندهی دین و مساله اصلاح طلبی در داخل، روحانیت و مرجعیت فعال بود و یکی از نویسندگان کتاب «مرجعیت و روحانیت‏» (1340) پس از فوت بروجردی است.او همچنین سعی داشت که بر تبلیغات و نگرشهایی که جدایی اسلام و ایران را تشویق می‏کردند، با نگارش کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران‏» پاسخ بدهد.

مطهری در دفاع از جنبه‏ های اعتقادی - اجتماعی اسلام ابایی نداشت که در نقش مقاله نویس در مجله «زن روز» در دوران حکومت محمد رضا شاه ظاهر شود.این مجله در میان اهل دین، چهره موجهی نداشت، ولی مطهری در این مجله به مسائل زنان پرداخت.

دو اثر مهم مطهری در امر حقوق زنان و چهره اجتماعی آنان «نظام حقوق زن در اسلام‏» و «مساله حجاب‏» است. مبارزه با الحاد و نفوذ اعتقادی مارکسیسم یکی دیگر از جنبه‏های کلامی مطهری را تشکیل می‏داد. «علل گرایش به مادیگری‏» یک بررسی آسیب شناسانه از نفوذ مادیگری در جامعه ایران است.شرح و توضیحات وی بر مجلدات اصول فلسفه و روش رئالیسم از استادش یعنی علامه طباطبایی، بخشی دیگر از فعالیتهای فلسفی - کلامی مطهری است.اثر یاد شده و همچنین «شرح بر منظومه‏» و آثاری از این دست، تلاشی ایضاح گرایانه در بعد فلسفی اندیشه اسلامی است.

همچنین باید به تفسیر برخی از سور قرآن اشاره کرد.خلاصه باید اذعان داشت که مطهری حجم عظیمی از آثار را در زمینه‏های مختلف بوجود آورد که برای علاقمندان و پژوهشگران منبع کم نظیری از مباحث اسلامی و اجتماعی را رقم‏زده است.

سخنرانی اثبات وجود خدا/شهید مطهری

مطهری از برجستگان عالم اندیشه اسلامی است.

وی در قریه فریمان در نزدیکی مشهد متولد شد و در نوجوانی به حوزه علمیه این شهر و پس از چند سال به حوزه علمیه قم رفت.

این دوران زمانی بود که رضا شاه بر حوزه‏ های علمیه فشار وارد می‏کرد و تنها اندکی از فوت حاج شیخ عبد الکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم می‏گذشت...

مطهری مدت 15 سال در قم و در محضر بزرگانی چون بروجردی، امام خمینی و همچنین سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف عالیقدر جهان اسلام گذرانید.

با توجه به این که، مطهری این دفاع کلامی را به حوزه‏های اجتماعی نیز گسترش داده و بررسی آثار وی بهترین بیانگر حساسیتهای اجتماعی روحانیون و اندیشمندان‏شیعی در مذهب در عصر ماست.

مخاطب قرار دادن جوانان، یک اصل مهم بود و این در آثار مطهری که پس از وی گفته خواهد شد، برد و گسترش بیشتری یافته است.

مطهری در امر سازماندهی دین و مساله اصلاح طلبی در داخل، روحانیت و مرجعیت فعال بود و یکی از نویسندگان کتاب «مرجعیت و روحانیت‏» (1340) پس از فوت بروجردی است.او همچنین سعی داشت که بر تبلیغات و نگرشهایی که جدایی اسلام و ایران را تشویق می‏کردند، با نگارش کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران‏» پاسخ بدهد.

مطهری در دفاع از جنبه‏ های اعتقادی - اجتماعی اسلام ابایی نداشت که در نقش مقاله نویس در مجله «زن روز» در دوران حکومت محمد رضا شاه ظاهر شود.این مجله در میان اهل دین، چهره موجهی نداشت، ولی مطهری در این مجله به مسائل زنان پرداخت.

دو اثر مهم مطهری در امر حقوق زنان و چهره اجتماعی آنان «نظام حقوق زن در اسلام‏» و «مساله حجاب‏» است. مبارزه با الحاد و نفوذ اعتقادی مارکسیسم یکی دیگر از جنبه‏های کلامی مطهری را تشکیل می‏داد. «علل گرایش به مادیگری‏» یک بررسی آسیب شناسانه از نفوذ مادیگری در جامعه ایران است.شرح و توضیحات وی بر مجلدات اصول فلسفه و روش رئالیسم از استادش یعنی علامه طباطبایی، بخشی دیگر از فعالیتهای فلسفی - کلامی مطهری است.اثر یاد شده و همچنین «شرح بر منظومه‏» و آثاری از این دست، تلاشی ایضاح گرایانه در بعد فلسفی اندیشه اسلامی است.

همچنین باید به تفسیر برخی از سور قرآن اشاره کرد.خلاصه باید اذعان داشت که مطهری حجم عظیمی از آثار را در زمینه‏های مختلف بوجود آورد که برای علاقمندان و پژوهشگران منبع کم نظیری از مباحث اسلامی و اجتماعی را رقم‏زده است.

عرفان و نومعنویت گرایی منهای مذهب

عرفان نظری یعنی جهان بینی عرفانی که چیزی شبیه به فلسفه است.

باید روی افکار شهید مطهری ، کار فکری بشود، یعنی جمعی اهل تحقیق علاقه مند به کار علمی، بنشینند و نظرات شهید مطهری را در ابواب مختلف استخراج کنند، درباره موضوعات بی شمار و متنوعی که ایشان در مباحث شان مطرح کرده اند از مجموع آثار، نظر آن شهید را استخراج کنند. این ، راه گسترش و پیشرفت و شکوفایی فکری جامعه برمبنای آثار شهید مطهری (ره) است و امیدواریم این کار انجام بگیرد.

باعنایت به این بیانات مقام معظم رهبری، آنچه در پی می آید گذری است بر اندیشه های شهید مطهری (ره) پیرامون عرفان باتوجه به بروز و ظهور افراد، تشکل ها و انجمن های انحرافی با پوشش مسایل عرفانی و معنوی و جذب برخی از جوانان به این تشکل ها حتی در قالب برخی ورزشهای خاص در جامعه مانند یوگا و … به نام عرفان به منظور ضرورت تبیین مبانی فکری و عملی عرفان در قالب گفت وگوی مجازی با بهره برداری از آثار فیلسوف اجتماعی و عارف وارسته و فقیه شهید استاد مطهری در راستای رفع شبهات و سیوالات احتمالی نسل جوان تدوین شده است اینک با هم آن را از نظر می گذرانیم.

▪ حضرت استاد امروز مشاهده می شود افرادی به وسیله فرقه های وارداتی و نو معنویت گرایی تحت پوشش مسایل عرفانی ومعنوی بدنبال عرفان منهای خدا و مذهب هستند آیا این دیدگاه اساسا مبنا و ریشه عرفانی و علمی دارد؟

ـ اخیرا به عرفان توجه پیدا کرده اند از باب این که آن را فرهنگ انسان گرا می دانند. که اساس عرفان خداآگاهی و تسلیم به خداست. می خواهند عرفان را از خدا جدا کنند و عرفان هم باشد. خیلی عجیب است! من در نوشته های امروز می بینم به عرفان گرایش پیدا کرده اند، عرفان منهای خدا و مذهب! این خیلی عجیب است ! امکان ندارد. امام باقر(ع) فرمود:

شرقا و غربا فلا تجدان علما صحیحا الا شییا خرج من عندنا .(۱)

به غرب عالم بروید، به شرق عالم بروید، آخرش باید بیایید اینجا زانو بزنید تا حقیقت را بفهمید.(۲)

محی الدین می گوید: ما احب احد غیر خالقه. احدی تاکنون غیر از خالق خودش را دوست نداشته. لکن احتجب عنه تعالی تحت زینب و سعاد و هند (۳) و … او در زیر نامهای معشوقهای مجازی پنهان است، معشوق حقیقی خود اوست. در این زمینه ، مولوی شعرهایی دارد، می گوید:

جرعه این بر ریختن زان خفیه جام برزمین خاک من کاس الکرام

درمقام تمثیل ذکر می کند. می خواهد بگوید که جرعه ای از عشق الهی بر روی خاک ریخته و اگر انسان موجود خاکی را دوست می دارد به اعتبار آن جرعه ای است که روی خاک ریخته شده است.

جست برزلف و رخ از جرعه نشان خاک را شاهان همی لیسند از آن

این عارف می گوید اگر همه، خاک را آنچنان در آغوش می گیرند و می لیسند، به اعتبار این است که از آن جرعه در آن است. بعد می گوید:

جرعه خاک آمیز چون مجنون کند مرشمارا صاف او تا چون کند

می گوید این معشوق مجازی به اعتبار اینکه یک ذره از آن جرعه در آن ریخته شده شما را اینجور کرده، ای اگر صاف بشود یعنی اگر به خود آن حقیقت برسی دیگر چه خواهی شد ؟! (۴)

ویلیام جیمز در کتاب دین و روان می گوید: به دلیل یک سلسله تمایلات که در ماهست که ما را به طبیعت وابسته کرده است ، یک سلسله تمایلات دیگری هم در ما وجود دارد که با حسابهای مادی و با حسابهای طبیعت جور در نمی آید وهمین تمایلات است که مارا به ماوراء طبیعت مربوط می کند، که توجیه و تفسیرش همان است که حکمای اسلامی کرده اند و معتقدند که این حالت فنایی که عاشق پیدا می کند در واقع مرحله تکاملی اوست ، این فنا و نیستی نیست ؛ اگر معشوق واقعی اش همین شی ء مادی و جسمانی می بود، فنا و غیر قابل توجیه بود که چطور یک شی ء به سوی فنای خودش تمایل پیدا می کند؟ ولی در واقع معشوق حقیقی او یک واقعیت دیگر است و این (معشوق ظاهری) نمونه ای و مظهری از اوست و این در واقع با کاملتر از خودش و با یک مقام کاملتر متحد میشود و به این وسیله این نفس به حد کمال خودش می رسد. (۵)

▪ استاد عده ای براین باورند که اندیشه های عرفانی از فرهنگهای دیگر چون یونان وهند و … وارد جهان اسلام شده است و جهان بینی اسلامی فاقد اندیشه های عرفانی است نظر جنابعالی در این زمینه چیست؟

ـ بعضی از مستشرقین اصرار داشته و دارند که عرفان و اندیشه های لطیف و دقیق عرفانی همه از خارج جهان اسلام راه یافته است.

گاهی برای آن ریشه مسیحی قایل می شوند و می گویند افکار عارفانه نتیجه ارتباط مسلمین با راهبان مسیحی است ، و گاهی آنرا عکس العمل ایرانیها علیه اسلام و عرب می خوانند، و گاهی آنرا در بست مخصوص فلسفه نو افلاطونی که خود محصول ترکیب افکار ارسطو و افلاطون و فیثاغورس و گنوسیهای اسکندریه و آراء و عقاید یهود و مسیحیان بوده است معرفی می کنند و گاهی آنرا ناشی از افکار بودایی می دانند همچنانکه مخالفان عرفا در جهان اسلام نیز کوشش داشته و دارند که عرفان و تصوف را یکسره با اسلام بیگانه بخوانند و برای آن ریشه غیر اسلامی قایل گردند.

مساله ای که اینجا لازم است مطرح شود این است که آیا عرفان اسلامی از قبیل فقه واصول و تفسیر وحدیث است؛ یعنی از علومی است که مسلمین مایه ها و ماده های اصلی را از اسلام گرفته اند و برای آنها قواعد و ضوابط و اصول کشف کرده اند، و یا از قبیل طب و ریاضیات است که از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامی به وسیله مسلمین رشد و تکامل یافته است ، و یا شق سومی در کار است؟ (۶)

▪ استاد آغاز تفکر عرفانی در جهان اسلام را از چه مقطع تاریخی می توان رصد نمود؟

ـ آغاز عرفان نظری از زمانی است که عرفان بصورت یک فلسفه و یک بیان و یک بینش در باره وجود و هستی مدون شد. البته کم و بیش بطور متفرقه در کلمات عرفا از صدر اسلام شاهد آن بوده ایم ولی آن کس که عرفان را بصورت یک علم درآورد و عرفان را باصطلاح متفلسف کرد و بصورت یک مکتب درآورد و در مقابل فلاسفه آنرا عرضه داشت و فلاسفه را در واقع تحقیر کرد و اثر گذاشت روی فلسفه، و فلاسفه ای که بعد از او آمدند چاره ای جز اعتنا به نظریات او نداشتند، محی الدین عربی است. بدون شک پدر عرفان نظری در اسلام محی الدین عربی این اعجوبه روزگار است.

محی الدین عربی خواه ناخواه پدر عرفان اسلامی است و او عارف بزرگی است که تحولی عظیم در عرفان اسلامی بوجود آورد. و عرفای بعد از او همه از او الهام گرفته اند.(۷)

▪ حضرت استاد یعنی تا قبل از محی الدین عربی عرفان اساسا در جهان اسلام مطرح نبوده یا به تعبیر حضرت عالی متفلسف نشده و به صورت یک مکتب در نیامده بود؟

ـ محی الدین اول کسی است که عرفان را متفلسف کرد یعنی بصورت یک مکتب منظم درآورد. بحث مسیله وحدت وجود که محور عرفان است برای اول بار توسط محی الدین بیان گردید عرفان نظری بدین صورت که علمی مدون باشد و در مسایل به شکل فلسفی اظهار نظر کند اگر چه بیش و کم سابقه دارد لیکن مسلما تدوین کننده آن در دوره اسلامی محی الدین عربی طایی اندلسی است.

عرفان نظری قبل از محی الدین نظیر منطق قبل از ارسطو است که هم بود وهم نبود بود از این لحاظ که مردم بالفطره تاحدود زیادی طبق قواعد منطقی عمل می کردند و نبود یعنی به صورت یک علم مدون نبود.

عرفان نظری نیز چنین است. برتمام مسایل عرفان نظری ، می توان شواهدی از آیات قرآنی و کلمات اولیا بزرگ حق مخصوصا حضرت امیر(ع) یافت ولی محی الدین اول کسی است که عرفان نظری را بصورت علمی که موضوعش ذات حق است درآورد.

محی الدین چه در عرفان نظری و چه در عر فان عملی شیخ العرفاست و به حق او را شیخ اکبر لقب داده اند.

بعدازاو عرفان رنگ و بوی دیگری پیدا کرد. شاخصیت او در عرفان که بطور مطلق تحت عنوان شیخ از او یاد کرده اند از شاخصیت بوعلی که شیخ در فلسفه و شیخ طوسی که شیخ مطلق فقه است در میان قدما و شیخ انصاری که شیخ مطلق فقه و اصول است در صدساله اخیر و شیخ عبدالقادر که شیخ مطلق فن فصاحت و بلاغت است، بیشتر است که کمتر نیست.

▪ استاد اثر گذاری محی الدین عربی در گستره جهان اسلام و میان عرفای حقیقی در طول تاریخ چگونه بوده است؟

ـ محی الدین، غوغایی عرفانی در جهان اسلام از اندلس گرفته تا مصر و شام و ایران و هند برانگیخت. صدرالدین قونوی ( اهل قونیه) فخرالدین عراقی ، ابن فارض مصری، داود قیصری، عبدالرزاق کاشانی، مولوی بلخی، محمود شبستری، حافظ، جامی، همه شاگردان مکتب اویند.

شاگردان زیادی داشته است که این کتب عرفانی علمی را اینها نوشته اند از قبیل صدرالدین قونوی، صدرالدین قونوی ضمن آنکه ناپسری اوست شاگرد و مرید فوق العاده محی الدین نیز بوده است و در واقع شارح گفته های پدر و استاد خویش می باشد.

ابن فارض مصری قصیده تاییه ابن فارض در حدود هزار شعر است نه صدو پنجاه یا شصت بیت است که همه آنها به (ت) ختم می شود.

داود قیصری شارح فصوص از این طبقه است یعنی از طبقه احیا شده ها و زنده شده های محی الدین است و نیز عبدالرزاق کاشانی، شارح دیگر فصوص، مولوی که در قونیه معاصر بوده با صدرالدین قونوی و با صدرالدین نشست و برخاست داشته است فوت وی سی چهل سال بعد از فوت محی الدین است. بعد از او هم البته کسانی آمده اند از جمله محمود شبستری صاحب گلشن راز، جامی ، که از شارحین فصوص الحکم محی الدین نیز می باشد و اینها همه سخت تحت تاثیر محی الدین عربی هستند و در اشعار شبستری انسان کلمات محی الدین را کاملا می تواند ببیند و از کسانی که سخت در مقابل محی الدین فروتن و متواضع است صدرالمتالهین می باشد غرض این است که محی الدین تاثیر عجیبی روی عرفان بعد از خود گذشته است و دیگران نیز این را اعتراف کرده اند و پدر عرفان نظری همانطور که عرض کردم محی الدین است .

▪ استاد محی الدین برصاحب حکمه الاشراق نیز اثر گذار بوده است؟

ـ سهروردی معروف، یعنی شیخ شهاب الدین سهروردی مقتول صاحب حکمه الاشراق که معاصر با محی الدین است او را در مکه ملاقات کرده می گویند که ساعتها اینها با یکدیگر در خانه کعبه ملاقات و گفتگو داشته اند و به احتمال بسیار بسیار قوی که این جهت بیشتر مورد غفلت است حکمت ذوقی و اشراقی این جناب سهروردی بیشتر تحت تاثیر محی الدین عربی بوده است تا تحت تاثیر دیگران و می توانیم بگوییم که محی الدین حتی در حکمت اشراق اسلامی هم اثر فراوان داشته است.

می گویند وقتی که از هم جدا شدند از شیخ اشراق پرسیدند چگونه دیدی این مرد را؟

گفت: دریایی بی پایان . از محی الدین پرسیدند که سهروردی را چگونه یافتی؟ گفت مرد صالحی بود.(۸)

▪ حضرت استاد شاکله کلی و مولفه های جهان بینی و بینش عرفانی در یک نما از چه عناصر اصلی تشکیل یافته است؟

ـ عرفان نظری یعنی جهان بینی عرفانی که چیزی شبیه به فلسفه است. بینش خاصی است در مورد هستی و انسان. بینش عرفانی یعنی آن نظری که عارف و عرفان در باره جهان و هستی دارد که بطور مسلم با نظر هر فیلسوفی مختلف و متباین است ، یعنی طبقه عرفا یک جهان بینی خاصی دارند که با سایر جهان بینی ها متفاوت است.

یک جهان بینی خاص در باره خدا، در باره هستی، در باره اسما و صفات حق و در باره انسان. در واقع عرفان نظری این است که خدا در نظر عارف چگونه توصیف و شناخته می شود؟ و انسان در نظر عارف چگونه است؟ عارف در انسان چه می بیند و انسان را چه تشخیص می دهد؟ عرفان نظری در واقع پایه های بینش عرفانی است که بعضی هم آن را به عرفان فلسفی تعبیر می کنند.

▪ استاد اکنون که مشخص گردید عرفا دارای جهان بینی و بینش خاص هستند وجه عملی عرفان یا عرفان عملی مورد لحاظ عرفا بوده است ؟

ـ عرفان عملی عبارت است از طی منازل سلوک از بدایات تا نهایات، به عبارت دیگر حالات و مقامات انسان است از اولین مرحله تنبه و بیداری تا آخرین مرحله که فنا فی ا… و بقاء بالله است. و به عبارت دیگر حالات و مقامات انسان است در سیر بسوی حق از اولین منزل که عرفا آن را منزل یقظه نام می نهند یعنی منزل بیداری تا به آخرین منزل که منزل وصول به حق است و آنها آنرا تعبیر به توحید می کنند واین مرحله انسان کامل از نظر عرفا است یعنی از نظر عارف توحید حقیقی جز وصول به حق حاصل نمی شود.

چنانکه می دانیم عرفا از قدیم الایام به نظریه وصول به حق و لقاء الله قایل بوده اند و همه شرایع را برای چنین غایت و نتیجه ای می دانسته اند و در کتب خود این منازل و مقامات را شرح داده اند که خود نوعی روانشناسی تجربی و آزمایش روانی است. شما اگر شرح منازل السایرین خواجه عبدالله انصاری را ملاحظه کرده باشید می بینید که منازل سلوک را بصورت صد منزل بیان کرده و آنرا ده منزل، ده منزل کرده است که از بدایات شروع می شود و به نهایات منتهی می گردد.

از نظر عرفا این مسیله یک مسیله تجربی و آزمایشی است یعنی در میان علومی که ما از گذشته داریم بیش از هر علمی شبیه تر به علوم امروزی از نظر متکی بودن به تجربه و آزمایش همین عرفان عملی است که امروزی ها از آن بعنوان تجربیات درونی تعبیر می کنند. تعبیرات آقای دکتر عبدالرحمن بدوی و اقبال لاهوری هم که از فرنگیها گرفته اند چنین تعبیری است که از سیر و سلوک معنوی تعبیر به تجربه درونی می کند واین از نظر روانشناسی خود یک وادی ناشناخته ای است و هر روانشناسی اساسا نمی تواند روانشناسی عرفانی را درک کند برای اینکه تا فردی عملا وارد این وادی نباشد و به این دنیای روح ورود نداشته باشد چه چیز را می خواهد آزمایش کند؟

تنها یک روانشناس سالک عارف می تواند ادعا کند که من روانشناسی عرفانی را می توانم بیان کنم، و آنرا توضیح دهم. در میان روانشناسان جدید شاید فقط ویلیام جیمز تا حدی در این زمینه اطلاعات و مطالعاتی دارد و کتابی هم نوشته که نام اصلی کتابش به نظرم آزمایشهای عرفانی بوده است. قسمتی از این کتاب را به زبان فارسی ترجمه کرده اند بنام دین و روان و این مرد که ضمنا یک مرد مذهبی عارف مشربی بوده شخصا روانشناس نیز بوده است و روی بیمارهای خود بیشتر از نظر عرفانی مطالعه کرده و سخت هم معتقد به حالات روانی و عرفانی است.

بهرحال در میان فلاسفه و روانشناسان جدید شاید تنها اوست که به این روانشناسی توجه خاص کرده و به آن سخت ایمان دارد و پایبند آنست.

این یک مسیله فوق العاده عظیمی است یعنی مسیله عرفان عملی، مسیله انسان و شناخت انسان است. انسان از اولین مرحله خاکی بودن تا آن مرحله ای که قرآن کریم آنرا لقاء الله می نامد.(۹)

▪ استاد در باره رابطه اسلام با عرفان و تعالیم عرفا به طور کلی چند نظریه مطرح است و نظر نهایی حضرتعالی چیست؟

ـ نظریه گروهی از محدثان وفقهاء اسلامی نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر ، نظریه گروه بی طرفها.

نظریه گروهی از محدثان وفقهاء اسلامی به عقیده این گروه، عرفا عملا پایبند به اسلام نیستند واستفاده آنها به کتاب و سنت صرفا عوام فریبی و برای جلب قلوب مسلمانان است وعرفا اساسا ربطی به اسلام ندارد.

نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر. این گروه که با اسلام میانه خوبی ندارند، و از هر چیزی که بوی اباحیت بدهد و بتوان آنرا به عنوان نهضت وقیامی در گذشته علیه اسلام و مقررات اسلامی قلمداد کرد به شدت استقبال می کنند، مانند گروه اول معتقدند که عرفا ایمان واعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام وعرب در زیر سرپوش از معنویت.

این گروه با گروه اول در ضدیت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند واختلاف نظرشان دراین است که گروه اول اسلام را تقدیس می کنند و با تکیه به احساسات اسلامی توده مسلمان، عرفا راهو و تحقیر می نمایند ومی خواهند به این وسیله عرفان را از صحنه معارف اسلامی خارج نمایند، ولی گروه دوم با تکیه به شخصیت عرفا، که بعضی از آنها جهانی است، می خواهند وسیله ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند واسلام را هو کنند که اندیشه های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی، با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج وارد این فرهنگ گشته است . اسلام واندیشه های اسلامی در سطح پایین تر از اینگونه اندیشه ها است. این گروه مدعی هستند که استناد عرفا به کتاب و سنت صرفا تقیه واز ترس عوام بوده است، می خواسته اند به این وسیله جان خود را حفظ کنند.

▪ استاد استدلال ایشان چیست؟

ـ طرفداران نظریه اول و کم و بیش طرفداران نظریه دوم- مدعی هستند که اسلام دینی ساده و بی تکلف و عمومی فهم وخالی از هرگونه رمز و مطالب غامض و غیر مفهوم و یا صعب الفهم است.

اساس اعتقادی اسلام عبارت است از توحید. توحید اسلام بعنی همچنانکه مثلا خانه ، سازنده ای دارد متغایر و متمایز از خود، جهان نیز سازنده ای دارد جدا و منفصل از خود.اساس رابطه انسان با متاعهای جهان از نظر اسلام زهداست، زهد یعنی اعراض از متاعهای فانی دنیا برای وصول به نعیم جاویدان آخرت.

از اینها که بگذریم به یک سلسله مقررات ساده عملی می رسیم که فقه متکفل آنها است. از نظر این گروه آنچه عرفا به نام توحید گفته اند مطلبی است وراء توحید اسلامی زیرا توحید عرفانی عبارت است از وحدت وجود و اینکه جز خدا و شوون و اسماء و صفات وتجلیات او چیزی وجود ندارد. سیروسلوک عرفانی نیز وراء زهد اسلامی است. زیرا در سیرو سلوک یک سلسله معانی و مفاهیم طرح می شود از قبیل عشق ومحبت خدا، فنا درخدا، تجلی خدا بر قلب عارف که در زهد اسلامی مطرح نیست. طریقت عرفانی نیز امری است وراء شریعت اسلامی، زیرا در آداب طریقت مسایلی طرح می شود که فقه از آنها بی خبر است.

از نظر این گروه، نیکان صحابه رسول اکرم که عرفا و متصوفه خود را به آنها منتسب می کنند و آنها را پیشرو خود می دانند زهدانی بیش نبوده اند، روح آنها از سیروسلوک عرفانی و از توحید عرفانی بی خبر بوده است. آنها مردمی بوده اند معرض از متابع دنیا و متوجه به عالم آخرت، اصل حاکم به روح آنها خوف بوده و رجاء خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثوابهای بهشتی، همین و بس.

نظریه گروه بی طرفها- از نظر این گروه در عرفان و تصوف، خصوصا در عرفان عملی، و بالاخص آنجا که جنبه فرقه ای پیدا می کند بدعتها و انحرافات زیادی می توان یافت که به کتاب الله و با سنت معتبر وفق نمی دهد. ولی عرفا مانند سایر طبقات فرهنگی اسلامی و مانند غالب فوق اسلامی نسبت به اسلام نهایت خلوص نیت را داشته اند و هرگز نمی خواسته اند برضد اسلام مطلبی گفته و آورده باشند. ممکن است اشتباهاتی داشته باشند همچنان که سایر طبقات فرهنگی، مثلا متکلمین، فلاسفه، مفسرین، فقهاء اشتباهاتی داشته اند ولی هرگز سوء نیتی نسبت به اسلام در کار نبوده است.

مساله ضدیت عرفا با اسلام از طرف طرح شده که غرض خاصی داشته اند یا با عرفان و با اسلام. اگر کسی بی طرفانه و بی غرضانه کتب عرفا را مطالعه کندبه شرط آنکه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد، اشتباهات زیادی ممکن است بیابد ولی تردید هم نخواهد کرد که آنها نسبت به اسلام صمیمیت و خلوص کامل داشته اند. (۱۰)

علیرضا مزروعی ۱ بحار الانوار ج ۴۶ باب ۱۹ ص ۳۳۵ ۲ استاد شهید مرتضی مطهری مجموعه آثار جلد۲ انتشارات صدرا ۳ شرح سید علیخان بر صحیفه سجادیه ۴ استاد شهید مرتضی مطهری مجموعه آثار ج۳ انتشارات صدرا ۵ همان ۶ استاد شهید مرتضی مطهری مجموعه آثار جلد ۱۴ انتشارات صدرا ۷ استاد شهید مرتضی مطهری تماشاگه راز انتشارات صدرا ۸ همان ۹ همان ۱۰ استاد شهید مرتضی مطهری مجموعه آثار جلد۱۴ انتشارات صدرا

عدل الهي از منظر متفكر شهيد مطهري

مقدمه

 عدالت از مفاهيم بنيادين ديني بوده كه همه اديان الهي با هدف تحقق اين اصل از سوي خداي متعال بواسطه انبياء نازل گشته اند. مهمترين دغدغه پيام آوران الهي بعد از شناخت خدا و نزديك كردن انسان به او، ايجاد و بسط عدالت بوده است. دين اسلام نيز به عنوان خاتم اديان، تحقق عدالت را در سر لوحه اهداف خود قرار داده است. در اين راستا بايد خاطر نشان كرد كه وجود 29 آيه از قرآن در باب عدالت، شاهدي بر اهتمام اسلام بر اين اصل مي باشد. لذا اهميت اين موضوع ما را بر آن داشت تا به بررسي مفهوم عدالت در انديشه شهيد مطهري بپردازيم.

به طور كلي حقيقت ديني مايه مركزي انديشه شهيد مطهري بوده و در ساختار انديشه او، مفهوم عدالت در خدمت پويايي و پاسداري از دين در برابر شبهاتي بود كه مكتبها و جهان بيني ها آن را مطرح ميكردند. بدين خاطر است كه مضمون عدالت، حجم عمده اي از نوشتارها و سخنراني هاي او را به خود اختصاص داده است.

تقرير عدالت نزد شهيد مطهري، برداشت عالمانه از دين بوده و عدالت مورد تاكيد ايشان، ناشي از درد دين ميباشد. لذا او ناهنجاري هاي اجتماعي، آشفتگي روحي و جنايات اخلاقي و حتي عقده ها و جنايات را از عدم عدالت در جامعه دانسته و مانند فيلسوفاني همچون ارسطو و افلاطون كه در فلسفه سياسي خود در پي بهترين و عادلانه ترين نظام حكومت بودند، ايشان نيز به پيروي از انديشه و عمل حضرت علي (ع)، عدالت را مبناي سياست و فلسفه اجتماعي اسلام دانسته و آنرا ناموس بزرگ اسلام تلقي ميكردند.

در باب اهميت مفهوم عدالت در اسلام، همين بس كه برخي معتقدند كه اصل عدالت را ميتوان به عنوان معياري براي فقاهت و استنباط هاي فقهي مطرح نمود و در اين راستا شهيد مطهري نيز عدالت را از مقياسهاي اسلام شمرده و انكار آن را موجب عدم رشد فلسفه اجتماعي و فقه متناسب با اصول مي داند و لذا ميگويد كه اگر حريت و آزادي فكر وجود داشت، اگر موضوع برتري اصحاب سنت بر اصل عدل پيش نمي آمد، اگر بر شيعه مصيبت اخباريگري نرسيده بود و فقه ما نيز بر مبناي اصل عدالت بنا شده بود، ديگر دچار تضادها و بن بستهاي كنوني نمي شديم. با توجه به اين وضعيت، اصل مهم عدالت مورد غفلت واقع شده و با اين حال هنوز يك قاعده و اصل عام از آن استنباط نشده است كه اين مطلب موجب ركود تفكر اجتماعي ما شده است. پس بر ماست كه به اندازه وسع ناچيز خود به بررسي اين اصل مهم در انديشه شهيد مطهري پرداخته و آن را احياء نمائيم.

 

تبيين عدالت در انديشه استاد مطهري

براي بررسي آن لازم است كه ابتدا گذري به تعاريف آن داشته باشيم. شهيد مطهري در مقام تبيين مفهومي عدالت سعي ميكند كه با توجه به تنوع كاربردهاي عدل در فضاهاي مختلف، آن را تفسير نمايد و لذا در اين راستا چهار معنا براي عدل بيان ميكند.

1. موزون بودن و تعادل : هر اجتماع متعادل، نيازمند به كارهاي فراوان اقتصادي، سياسي، فرهنگي، قضايي و تربيتي ميباشد و از آنجايي كه عالم هستي موزون و متعادل است، لذا اين كارها بايد ميان افراد تقسيم شود. براي هر كدام از آنها نيز بايد به قدر لازم كارگزار گماشته شده و بودجه و نيرو صرف گردد. لذا در غير اين صورت امكان بر پايي عالم هستي وجود نداشته و اين نظم، تناسب و حساب معين نيز در آن نبود، چنان كه حديث نبوي اشاره مينمايد: «بالعدل قامت السموات و الارض».

نقطه مقابل عدل در اين معنا بيتناسبي است نه ظلم، چون بحث عدل به معناي تناسب در برابر بيتناسبي در نظر كل نظام عالم بوده، در حالي كه عدل در مقابل ظلم، به دنبال ملاحظه هر جزء حقوق فردي مطرح ميشود. همچنين عدل به معناي تناسب و توازون در نظام عالم، از شئون خداوند حكيم نيز ميباشد.

2. تساوي و نفي هر گونه تبعيض: مقصود از عدالت در اينجا، رعايت تساوي در زمينه استحقاق هايي ميباشد كه افراد از آن برخوردار بوده و اين رفع تبعيض با ملاحظه تفاوتهاي بين افراد است.

3. رعايت حقوق افراد و عطاء كردن حق به ذي حق: عدل در اين معنا در برابر ظلم (پايمال كردن حق ديگران) قرار گرفته و آنچه همواره بايد در قوانين بشري به معناي عدالت اجتماعي رعايت شده و همگان آن را محترم بشمارند همين معناست. لذا ظلم به معناي تجاوز به حريم و حق ديگري نسبت به خداوند محال ميباشد، چون او مالك علي الاطلاق بوده و هيچ چيز در مقايسه با او اولويت ندارد.

استاد مطهري اين تعريف از عدالت را متكي بر دو چيز دانسته كه يكي حقوق و اولويت هايي ميباشد كه نيمي از افراد بشر نسبت به يكديگر و در مقايسه با يكديگر نوعي حقوق و اولويت پيدا كرده و ديگر اينكه خصوصيت ذاتي بشر به گونه اي است كه با استفاده از انديشه هاي اعتباري، در دستيابي به مقاصد و سعادت خود از آنها به عنوان آلت فعل بهره ميبرد. لذا بايد براي رسيدن افراد جامعه به سعادت، يك سري حقوق و اولويت رعايت شود.

4.رعايت قابليتها در افاضه وجود و عدم امتناع از افاضه و رحمت الهي به آنچه امكان وجود يا كمال ميباشد: در اينجا عادل بودن پروردگار نزد حكماي الهي به اين است كه به هر موجودي در نظام تكوين، ميزاني از كمالات وجودي را كه قابليت و ظرفيت دارد اعطاء ميكند و پروردگار از موجودي كه استحقاق و قابليت دارد، منع فيض نميكند. ذكر اين نكته ضروري است كه اين معنا از عدل، صرفآ در حوزه كلامي كاربرد دارد.

در جمع بندي بحث تعاريف بايد گفت كه از آنجايي كه معني آخر به تعريف عدل الهي اشاره دارد، از بحث خارج است و لذا در اينجا سه تعريف ديگر در بحث عدالت قابل بررسي است كه تعريف مورد قبول عدل از ديدگاه شهيد مطهري تعريف سوم است و الگويي كه ميتواند هم در حوزه عدالت فردي و هم در بعد اجتماعي آن به كار گرفته شود، همان تعريف سوم (رعايت حقوق) است كه بنا بر مساوات در قانون افراد بشر بايد به يك چشم نگاه شوند، قانون بين افراد تبعيض قايل نشود؛ بلكه استحقاقها را رعايت كند. افرادي كه از لحاظ خلقت در شرايط مساوي هستند، قانون بايد با آنها به مساوات رفتار كند. پس افرادي كه خودشان در شرايط مساوي نيستند، قانون هم نبايد با آنها مساوي رفتار كند؛ بلكه مطابق شرايط خودشان با آنها رفتار نمايد.

جايگاه عدل در اسلام ايشان در موارد متعدد در جايگاه عدل بحث نموده اند كه عبارتند از:

1- عدالت صفت خدا و هدف انبيا: در بعضي از آيات قرآن از عادليت و قيام به عدل به عنوان يك صفت مثبت براي خداوند ياد شده است و در قرآن تنها به تنزيه خدا از ظلم قناعت نشده است؛ بلكه به صورت مستقيم به اثبات صفت عدالت براي خداوند پرداخته شده است: «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكه و اولوا العلم قائمآ بالقسط؛ خداوند، فرشتگان و دارندگان دانش گواهي مي دهند كه معبودي جز خداي يكتا كه بپا دارنده عدل است، نيست».

علاوه بر جايگاه عدل به عنوان صفت الهي، همچنين بايد خاطر نشان كرد كه بعثت پيامبران الهي در ميان بشر نيز براي دو هدف اساسي بوده است: يكي برقراري ارتباط صحيح ميان بنده و خالق، يعني آنچه كه در كلمه طيبه لا اله الا الله خلاصه ميشود. دوم؛ برقراري روابط حسنه و صالحه ميان افراد بشر.

قرآن كريم در مورد هدف اول ميفرمايد:«يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدآ و مبشرآ و نذيرآ و داعيآ الي الله و سراجآ و منيرآ» و دوباره نيز ميگويد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالسقط؛ همانا فرستادگانمان را با دلايل روشني فرستاديم و همراه ايشان كتاب و ترازو فرود آورديم تا مردم به عدالت قيام كنند.»

همچنين عدل در مفهوم فلسفي، مبناي اساسي معاد بوده و خداوند در موضوع معاد، محاسبه رستاخيز، پاداش و كيفر اعمال ميفرمايد: «و تضع الموازين القسط ليوم القيامه فلا تظلم نفس شيئآ و ان كان مثقال حبه من خردل اتينا بها و كفي بها حاسبين» ترازوهاي عدالت را در روز رستاخيز مينهيم. به احدي هيچ ستمي نخواهد شد و اگر هم وزن دانه خردل باشد، آن را مي آوريم. اين بس كه ما حساب گر هستيم».

 2.نفس الامري بودن عدالت در كنار مطلق بودن آن: مبحث عدل در ديدگاه شهيد مطهري چيزي همانند وضع قانون به وسيله قانونگذار يا رواج آن در عرف جاري جامعه نيست كه اعتبار و ارزش پيدا كرده باشد؛ بلكه اعتبار و مشروعيت همه آنها از خود عدالت بوده و عدالت نيز تابع خواست و اراده قانونگذار و سليقه فردي يا جمعي افراد نيست؛ بلكه حقيقتي است كه ارزش ذاتي و اعتبار نفساني دارد و از آنجايي كه عدالت، حقيقتي فراتر از عرف، قانون و قرار داد است، لذا اگر اينها با عدالت مطابق نبودند، از مشروعيت ساقط ميشوند.

در اسلام مردم قطع نظر از دستور شارع، داراي يك رشته حقوق واقعي هستند و عدالت عبارت است از: رعايت و حفظ اين حقوق واقعي. اسلام بيان كننده اين حقوق و اجرا كننده اصل عدالت در راستاي رسيدن به اين حقوق است.

از مباحث مهم عدالت، مطلق يا نسبي بودن آن است. اسلام عدالت را مطلق مي انگارد، زيرا عدالت با خاتميت و ابديت دين ارتباط داشته و از آنجايي كه عدالت، مطابق اعتقادات ديني از اهداف ابدي انبيا بوده و اگر عدالت در هر زماني مختلف باشد، نميتوان قانون واحد صادر نمود. لذا عدالت در اسلام مبتني بر يكسري حقوق ثابت انسانهاست كه در اين صورت عدالت مطلق بوده و نسبي نميباشد. بدان معني كه عدالت بر پايه حقوق واقعي و فطري استوار است و ملاك و مصداق آن را شريعت و سنت نبوي تعيين ميكند. در اين صورت اگر چه ممكن است كه در زمانها و مكانهاي مختلف درك ديني ما از نظام ارزشي موجود تغيير يابد؛ ولي از آنجا كه عدالت مبتني بر اصول كلي شريعت است، لذا مطلق و ثابت ميباشد.

3. عدالت جزء اصول دين و پايه امور :عدالت مطابق اعتقاد شيعه، در رديف ريشههاي دين قرار گرفته و از اصول پنجگانه دين به شمار مي آيد. اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل بيانگر مذهب شيعه بوده و اين اصل در كنار امامت، به عنوان نشانه تشيع تلقي ميگردد.

عدل همچنين به عنوان پايه امور مطرح بوده و حتي بر احسان كه از بهترين نوع خوبيهاست، مقدم ميباشد. شهيد مطهري براي توضيح اين مسئله، آن را در قالب مثالي توضيح داده اند كه به درك بهتر مطلب كمك ميكند: «عدل در اجتماع به منزله پايههاي ساختمان است و احسان از نظر اجتماع به مقوله رنگ آميزي نقاشي و زينت ساختمان است. اول بايد پايه درست باشد تا بعد نبوت به زينت و رنگ آميزي برسد. اگر خانه از پاي بست ويران است ديگر چه فايده كه خواجه در بند نقش ايوان باشد، اما اگر پايه محكم باشد، در ساختمان بي نقاش و بي رنگ آميزي هم ميتوان زندگي كرد. گرچه گاهي ممكن است ساختمان فوق العاده نقاشي خوبي داشته و ظاهرش جالب و آراسته باشد؛ اما چون پايه آن خراب است، يك باران كافي است تا آنرا بر سر اهلش خراب كند».

4. عدل از منظر علي (ع) به عنوان مظهر اسلام: عدالت در نگاه علي (ع)، به تعبير استاد مطهري اصلي است كه ميتواند تعادل اجتماع را حفظ كرده و همه را راضي نگه دارد و به پيكره اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت به منزله بزرگراهي است كه ميتواند همه را از خود عبور دهد؛ اما ظلم و جور كوره راهي است كه حتي فرد ستمگر در آن به مقصدش نمي رسد.

بر همين مبنا بود كه علي بن ابي طالب شهيد راه عدالت شد و آن حضرت نه تنها خودش عادل بود؛ بلكه مردي عدالتخواه نيز بود. عدالت ايشان تا حدي بوده است كه حتي فلسفه پذيرفتن امر خلافت را در برقراري عدالت دانسته و همچنين در برتري منزلت عدالت به ابن عباس ميفرمايد: خلافت، رياست و حكومت در نظر من از كفش پاره هم بي قيمتتر است؛ مگر آنكه اقامه حقي يا رد باطلي كند». منابع كشف عدالت مهمترين منابع كشف عدالت دو مورد ميباشد:

1.حقوق طبيعي:بنا به تعريف ارائه شده در باب عدالت، انسان صاحب حق بوده و ريشه اين اصل ناشي از دستگاه آفرينش و خلقت ميباشد. بدان خاطر كه دستگاه آفرينش استعدادهايي را در انسان به وديعه گذارده است كه هر كدام از آنها مقتضاي حقوق طبيعي است. از جمله آنها استعداد فكر كردن در انسان است كه بر مبناي آن حق آزادي تفكر، حق آزادي بيان، برابري در مقابل قانون، حق مالكيت و... الزامي ميباشد و بر همين مبناست كه استاد مطهري در نظام انديشه خود بر مفهوم حقوق طبيعي تكيه داشته و به عنوان منشا عدل، آن را ناشي از حقوق ذاتي و فطري انسان دانسته كه خدا به ما واگذار كرده است.

2. قرآن: قرآن بذر انديشه عدل را در دلها كاشته و آبياري نمود و دغدغه فكري، فلسفي، عملي و اجتماعي را در روح ايجاد كرد. همه اصول و هدفهاي اسلامي در قرآن، از توحيد گرفته تا معاد، از نبوت تا امامت، از آرمانهاي فردي گرفته تا هدفهاي اجتماعي بر محور عدل استوار بوده و طبيعي است كه با توجه به عنايت و حساسيت خاص مسلمانان نسبت به قرآن، نميتوانستند به اين مسئله بي تفاوت باشند. به اين ترتيب اصل عدالت در تمام جنبه هاي اسلام راه پيدا كرد و تنها از باب ذكر اهميت آن، نمونه هايي از عدالت در قرآن را ذكر ميكنيم:

- نظام هستي و آفرينش مبتني بر عدل، توازون و رعايت قابليتهاست كه از مقام فاعليت و تدبير الهي به مقام قيام به عدل ياد ميشود: شهد الله انه لا... و اولوا العلم قائمآ بالقسط.

- امامت و رهبري در قرآن، پيمان الهي و مقام ضد ظلم و توام با عدل معرفي شده و ميفرمايد:لا ينال عهدي الظالمين.

- در موضوع معاد، محاسبه رستاخيز و پاداش و كيفر اعمال نيز ميفرمايد: ترازوهاي عدالت را در روز رستاخيز مينهيم، به احدي ستم نخواهد شد...»

سطوح عدالت

يكي از ويژگيهاي انديشه شهيد مطهري در مورد عدالت، دقت او در تقسيم بندي اقسام و سطوح مختلف عدالت ميباشد و ايشان عدالت را در فرهنگ اسلامي اين طور تقسيم كرده است.

استاد مطهري بين عدالت الهي با عدالت انساني رابطه قايل است. بدين صورت كه عدالت فردي زير بناي عدالت اجتماعي و عدل الهي نيز زير بناي عدالت فردي است و بدون شك عدالت اجتماعي نميتواند مفهومي مغاير با عدالت فردي داشته باشد.

 از آنجايي كه عدل الهي زير بناي عدالت انساني است، لذا استاد مطهري با توجه به پيشينه تاريخي مسلمانان، سراغ درك آنها از عدل الهي رفته و در اين راستا به بررسي نزاع معروف بين معتزله و اشاعره ميپردازد.

سؤالات اصلي در اينجا اين است كه آيا خداوند عادل ميباشد يا نه؟ در بين عدالت و خداوند كدام محوريت دارد؟

با توجه به اهميت موضوع، اين مسئله متفرعات زيادي پيدا كرده است كه حتي دامنه اش به حوزه عدالت سياسي و اجتماعي هم كشيده شده است.

استاد مطهري ابتدا براي بيان عدل، در اينجا ابتدا از مسئله جبر و اختيار شروع ميكند. ايشان بين اين مساله با عدل، قائل به رابطه مستقيمي بوده كه آن را لازمه بحث عدل مي داند، لذا در اينجا متكلمان اسلامي بر پايه نفي يا اثبات اين موضوع، به دو دسته تقسيم شده اند: دسته اي مانند شيعه و معتزله طرفدار عدل الهي شدند كه عدليه نام گرفته و دسته ديگر نيز به عنوان غير عدليه در برابر آنان قرار گرفته اند. سؤال محوري كه پاسخ به آن متكلمان را به دو قسم نموده است اين ميباشد كه آيا خداوند در قيامت بر طبق موازين عدل و از روي حساب جزا مي دهد؟ يا اينكه بالعكس اراده او بر مبناي قاعده اي خاص استوار نميباشد؟

اشاعره معتقد بودند كه معني عادل بودن ذات حق اين نيست كه او از قوانين قبلي عدل پيروي نميكند؛ بلكه او سر منشا عدل است و آنچه كه او انجام مي دهد عين عدل است، نه اينكه آنچه عدل است او ميكند. عدل و ظلم متاخر و منتزع از پروردگار بوده و فعل پروردگار مقياس عدل است. اين گروه به خيال خود خواسته اند راه تنزيه را طي نمايند و خداوند را از شرك در خالقيت و ظلم و ستم بررسي كنند، در صورتي كه از غير خدا نفي فاعليت نموده اند و صفت عدل را نيز در مرتبه متاخر از فعل خدا قرار داده اند. آنها با انكار حسن و قبح عقلي گفته اند كه مفهوم عادلانه بودن يك فعل جز اين نيست كه مستند به خداوند باشد و لذا آنها با اين مقدمات نتيجه گيري كرده اند كه خداوند نه در فاعليت شريك دارد و نه اينكه ظلم ميكند.

عدل بنابر عقيده معتزله، خود حقيقتي است كه پروردگار نيز با حكمت و عدل، افعالش را انجام مي دهد. اين گروه در عين حالي كه در توحيد افعالي خداوند نفي شرك نموده، همچنين فاعليت را منحصر به ذات حق ندانسته و لذا عدل از نگاه آنها بنفسه حسن است، حتي اگر شارع حكم به حسن آن نكند و ظلم هم قبيح است اگر چه شارع به آن نهي نكند.

در حوزه اجتماعي مطابق نظر عدليه در واقع و نفس الامر معيارها و موازيني وجود دارد كه اگر دستورهاي اسلام هم نمي رسيد، باز هم حقيقي بودن آنها محفوظ بود.

با توجه به اين مبناي متخذه از سوي آنها، سؤالي در اينجا مطرح ميشود كه با توجه به عادل بودن خداوند، چرا در جهان تبعيض وجود دارد؟

در پاسخ اين سؤال بايد گفت كه ريشه اين سؤال به عدم توجه مقام و موقعيت انسان به عنوان موجه و مسئول و تلاشگر برگشت نموده و وجود برخي نابرابريها در جامعه، ناشي از قضاء الهي نيست؛ بلكه انسان آزاد، مختار و مسئول باعث اين همه نابرابري و تبعيض در جامعه ميباشد.

عدالت اجتماعي

اقدامات اسلام براي برقراري عدالت اجتماعي از نگاه استاد مطهري بر دو نوع ميباشد. كار به عنوان وظيفه اجتماعي ـ انساني به همراه ايجاد امكانات مساوي براي همگان زير بناي اصلي در جهت سالم سازي تلاشهاي جامعه بوده و در ارتباط با تعارض بين مصالح فرد و اجتماع ،آن اصلي را كه بايد در همه حال مد نظر داشت تا قوانين فرعي از آن استنباط شود اين است كه مجموع دارائي هاي اجتماع متعلق به همه افراد بوده و مصلحت خاص افراد تنها با مراعات مصلحت عمومي اجتماعي قابل احترام ميباشد و لذا در صورت تعارض بين مصالح فرد و اجتماع بدون هيچ گونه ترديدي مصالح جمع مقدم بر مصالح فرد ميگردد.

سؤال اساسي قابل طرح در اينجا اين است كه با توجه به اهتمام ويژه اسلام به عدالت، چرا جامعه اسلامي در عمل دچار تبعيض و بي عدالتي شده است؟

به نظر استاد مطهري اگر چه بي عدالتي ريشه در اعمال برخي خلفا دارد؛ ولي علت مهم ديگر اين است كه اصل عدل در اسلام از طرف عده اي از متحجرين بد تعبير شده است و اگر چه آنها سوء نيتي نداشتند؛ ولي فقط از روي قشري فكر كردن و متعبد مابانه بودن، مسلمانان را به اين روز انداختند.

نكته اساسي در اينجا اين است كه عدالت در تمامي اديان از مباحث محوري بوده و البته در اديان و مكاتب معاصر برداشته هاي مختلفي از عدالت شده است و استاد مطهري نيز به عنوان انديشمند اسلامي كه اساسيترين وظيفه خود را دفاع از اسلام در عرصه هاي مختلف مي دانست، به بررسي انتقادي دو ديدگاه سوسياليسم و ليبراليسم در باب عدالت پرداخته و در نهايت با رد اصالت الاجتماع و اصالت الفرد تفاوتهايشان را با اسلام بيان نموده است.

ايشان در توضيح برداشت سوسياليسم از عدالت ميگويد كه آنها تصورشان از عدالت اين است كه همه مردم در هر وضع و شرايطي، با هر استعدادي و هر طور كه در جامعه عمل ميكنند، بايد عينآ مثل هم زندگي كنند. طبق نظر اين عده، گرچه لازم است كه همه افراد به اندازه استعدادشان كار و تلاش كنند؛ ولي هر كس به اندازه احتياجش در آمد داشته باشد و خرج كند. اين برداشت از عدالت اجتماعي، «اجتماعي» محض است، يعني فقط براي جامعه فكر كرده و اصالت را به اجتماع مي دهد؛ ولي فرد در اين بيش هيچ اصالتي نداشته و فقط جامعه ملاك بوده و همه اعتبار براي جامعه است. همه چيز در روح جمعي، وجدان جمعي و شعور جمعي خلاصه گشته و انسانها در مرحله قبل از وجود اجتماعي، هيچ هويت انساني ندارند و مانند ظرف خالي ميباشند كه فقط استعداد پذيرش روح جمعي را دارند. از آنجايي كه آزادي فردي در اين برداشت اهميتي نداشته و استعداد فردي نيز زمينه شكوفايي پيدا نميكند؛ لذا معناي عدالت اين نيست كه همه مردم در محصول رنج و زحمت و كار يكديگر شريك باشند و همچنين معناي عدالت اين نيست كه افراد نسبت به يكديگر هيچ رتبه، مرتبه و امتيازي نداشته باشند و اين در حالي است كه مطابق اين ديدگاه اگر سربازي رشادت فوق العاده اي در جنگ از خود بروز دهد، بايد مدال افتخار او را به جامعه بدهند نه به خودش. در حالي كه معناي واقعي عدالت اين است كه امتيازات افراد بايد بر مبناي صلاحيت، استحقاق و پيروزي در مسابقه عمل باشد. با توجه به تعابير فوق، جامعه عادلانه مورد ادعاي سوسياليستها، نوعي استثمار را به همراه دارد كه منجر به پايمال كردن حقوق فرد به نفع جامعه ميباشد و در واقع سوسياليسم براي برقراري عدالت در جامعه خود يك ظلم و بي عدالتي در حق فرد دست مي زند كه در نهايت با از بين رفتن تكثير ثروت، رقابت سست ميگردد. نوع ديگر برداشت از عدالت، ديدگاه سوسياليستي است كه بالعكس ديدگاه قبلي، تكيه اش تنها بر روي اصالت فرد ميباشد و مطابق اين ديدگاه بايد ميدان را براي افراد باز گذارده و جلوي آزادي اقتصادي و سياسي را نگرفت. لذا در اين وضعيت هر كس ميكوشد تا ببيند چقدر ميتواند در آمد داشته باشد و ديگر به فرد مربوط نيست كه سهم ديگري كمتر يا بيشتر است. آنها بر خلاف برداشت قبلي، براي جامعه وجود حقيقي قايل نيستند و هيچ هويتي براي آن مجاز نمي شمرند بلكه فقط افراد هستند كه وجود عيني داشته و حتي سرنوشت هر فرد مستقل از فرد ديگر ميباشد. البته جامعه نيز در نهايت امر از طريق بستن ماليات بر اموال افراد غني، به تامين مالي افراد ضعيف ميپردازد تا از پا در نيايند.

اين برداشت نيز قرين به صحت نبوده و از آن جهت محكوم ميباشد كه در بطن خود استثمار را پرورش داده و تمام بهره را به سرمايه اختصاص مي دهد و اين امر موجب نابرابري در جامعه ميگردد.

از نگاه شهيد مطهري، برداشت قبلي دو مشكل اساسي دارد و از اينكه يكي از آنها منجر به حبس و توقيف نيروي انساني و جلوگيري از مسابقه (به عنوان لازمه و رژيم اشتراكي) گشته و رغبت در جامعه را كم ميكند و ديگري نيز باعث حبس و توقيف مواد اوليه به وسيله مالكيت افراد محدود (به عنوان لازمه رژيم سرمايه داري) ميگردد.

استاد مطهري در ادامه اشاره ميكند در دنياي امروز گرايش به يك حالت حد وسط پيدا شده است، در كنار دو دنياي كمونيسم و كاپيتاليسم دنياي سومي در شرف تولد است كه ميتوان آنرا نوعي سوسياليسم ناميد. از آنجايي كه اين گرايش ميخواهد كه آزادي افراد را محفوظ نگه دارد، از اين رو مالكيت خصوصي را در حد معقولي ميپذيرد و هر مالكيتي را مساوي با استثمار نمي داند و ميگويد: عدالت اجتماعي در شكل اول خودش نوعي ظلم است، زيرا از آنجا كه محصول كار هر كس به خودش تعلق دارد. وقتي به زور نيمي از محصول يك فرد را بدليل اينكه خرج ديگري بيشتر است از او بگيرند، اين نوعي بي عدالتي ميباشد كه در حق او صورت گرفته است.

به عنوان مثال اگر من شما را به كاري گماشته و قسمتي از محصول كار شما را به خود اختصاص بدهم، در واقع شما را استثمار كرده ام؛ ولي اگر به ميل خودم از مال و حاصل دسترنج خودم به ديگري بدهم، اين عين انسانيت و رشد يافتگي است.

لذا ما بايد كوشش كنيم تا انسانها به حكم انسانيت، معنويت و شرافت روحي و درد انسان داشتن، مازاد احتياج خود را به برادران نيازمندشان تقديم كنند؛ نه اينكه اقتصادي بسته (ويژه سوسياليست) و نظام سياسي باز( ويژه ليبراليست) است كه مطابق اقتصاد بسته بايد به دنبال تامين حداقل زندگي براي كليه مردم، ايجاد فرصت برابر براي افراد، نظارت قوي دولت، جلوگيري از افتادن اموال دست عده معدودي، وجود ابزارهاي قوي براي عدالت اجتماعي و اقتصادي و... بوده و در كنار آن نيز مطابق نظام سياسي باز ميتوان يك سري برنامه ها را اعم از تقويت جامعه مدني، تامين آزادي فردي، نفي تفتيش عقايد، حكومت قانون و... دنبال نمود. مزيت اين برداشت آن است كه در عين رد نكات منفي ديدگاه هاي ديگر، از مطالب مثبت آنها بهره گرفته و درصدد تلفيق براي بهره برداري بيشتر ميباشد. استاد مطهري در تاييد برداشت سوم ميفرمايد: اين انديشه كه تعبير غربي آن سوسياليزم اخلاقي است، چيزي است كه اسلام هميشه در پي تحقق آن ميباشد.

البته استاد مطهري علي رغم تاييد اين برداشت، در نهايت اين الگو را نيز قابل نقد مي داند، زيرا معتقد است كه اين مكتب راه عملي رسيدن به عدالت و شيوه استقراء آزادانه جامعه را مسكوت گذارده است، در حالي كه اسلام آن را به دقت بيان نموده است و «اصالت در اسلام به عهده اجتماع واگذار شده است».

به طور كلي جداي از انتقادهايي كه بر هر كدام از اين مكاتب وارد است، ايراد اساسي هر سه برداشت در اين است كه در همه آنها يك مانع وجود داشته و آن عدم معنويت در زمينه عدالت اجتماعي است، در حالي كه اسلام معنويت را پايه و اساس مي داند.

پس ميتوان الگوي سوسيال دموكراسي را به اضافه نمودن معنويت اسلامي، الگوي كاملي در عدالت اجتماعي دانست و لذا در جامعه اسلامي نبايد ثروت در دست عده معدود و قشر خاصي متمركز شود؛ بلكه بايد در ميان همه اقشار جامعه دست به دست شده و تمام امكانات اقتصادي بايد عادلانه توزيع گردد و در نهايت اينكه در واقع و نفس الامر عدالت بايد در تمام جنبههاي مختلف زندگي انسان (اقتصادي، منصب ها و منزلت هاي اجتماعي) رعايت شود و هر كس به حق خود رسيده و كسي مورد ظلم و اجحاف قرار نگيرد.

عدالت، باورها و رفتارهاي اجتماعي

شهيد مطهري عدالت را داراي تاثير مستقيمي بر اخلاق مردم دانسته و لذا وجود آن را در مرحله فكر و عقيده، اخلاق فردي و رفتار عمومي ضروري دانسته و در واقع وجود عدالت يا عدم آن در جامعه در ابعاد مختلفي تاثير گذار است كه عبارتند از:

1. تاثير در افكار و عقايد: يكي از اين تاثيرات اين است كه در صورت عدم وجود عدالت در جامعه، مردم به بخت و شانس روي آورده و در واقع اعتقاد به آن ريشه در مظالم و بي عدالتيهاي جامعه دارد. هر موقع عدالت اجتماعي متزلزل شده و استحقاقها رعايت نشده، حقوق افراد مراعات نگردد، در تعويض مشاغل، حسابهاي شخصي و پارتي مؤثر باشد، در نتيجه فكر بخت و شانس در جامعه قوت ميگيرد.

همچنين تاثير ديگر عدالت در افكار و عقايد بدبيني نسبت به روزگار به عنوان شكايت از روزگار و «قسمت» مطرح ميباشد كه در واقع اين عقيده ناشي از اين است كه گوينده با وجود ظلم در اطراف خود جرات بيان آن را نداشته و لذا به آفرينش اظهار بدبيني ميكند.

2.تاثير در اخلاق فردي: اخلاق متعادل تنها در پرتو جامعه شكل ميگيرد كه سازمانها، مقررات و حقوق اجتماعي در آن متعادل باشد. چون در غير اين صورت اخلاق شخصي و فردي موزون نخواهد بود و علاوه بر عامه مردم، آن طبقه خاصي كه از مواهب بيشتري بهره ميبرند، همچنين رنج خواهند برد. لذا منشا بسياري از فسادهاي اخلاقي، ناراحتي هاي روحي، بدخواهي ها و... از اينجا شروع ميشود. همچنين تبعيضهاي موجود در جوامع، روح عده اي را كه مجروح شده اند، آزرده، كينه جو و انتقام گير كرده و روح عده ديگر را به صورت زود رنج، بيكار، كم استقامت و اسرافگر تبديل ميكند.

3.تاثير در رفتار عمومي : اگر بي عدالتي با احساس مغبونيت و حسرت نسبت به تجملات ديگران توام شود، خيلي بدتر خواهد شد. همين كه فرد نميتواند بهره مندي ديگران را ببيند، در نتيجه به سوي سرقت، اختلاس، خيانت به اموال عمومي و گناهان ديگر در صحنه رفتار عمومي كشانده ميشود.

 كاربست عدالت در جامعه

با توجه به ضرورت اجراي عدالت در جامعه و مضرات عدم وجود آن در جوامع، براي تحقق عدالت در عرصه اجتماع بايد يكسري مجراهايي به وجود آورد و لذا استاد مطهري نيز براي تحقق عدالت در جامعه و رفع بحرانها، يكسري راه هايي پيشنهاد ميكند كه عمل به آنها را موجب اجراي عدالت در جامعه مي داند:

1.رعايت حقوق توده ملت و احترام به حق حاكميت: عدل تنها در جوامعي برقرار ميشود كه مردم و حكومت حقوق طرفيني را رعايت كنند. هرگاه توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق مردم را اداء كند، آن وقت است كه نشانه ها و علايم عدل بدون هيچ گونه انحرافي ظاهر مي شود.

2. مسابقه بقاء: روش ديگري كه براي تحقق عدالت در جامعه ارائه مي دهد، توجه به قابليتها و دوري از تبعيض در صورت وجود قابليتهاي برابر است. ايشان در اينجا به مفهوم «مسابقه بقاء» در مقابل «تنازع بقاء» در شرايط مساوي براي همگان اشاره ميكند. از آنجايي كه در ميدان مسابقه يكي عقب مي افتد و ديگري جلو، لذا هر كس ميتواند با سعي به حق خود برسد.

3.ايمان و عمل به قانون: راه ديگري كه ايشان براي اجراي عدالت در جامعه ارائه مي دهد، ايمان و عمل به قانون است. بدان خاطر كه پايبندي و عمل به قانون مستلزم گذشتن از منافع ميباشد. بدين خاطر تحقق عدالت در عرصه اجتماع به دو شرط اساسي نياز دارد. يكي بيداري شعور عامه به حفظ حقوق خود و ايمان به اينكه از حد الهي تجاوز نكنند و ديگري ايمان قوي.

4.معنويت اسلامي: اساسيترين راهي كه ايشان به عنوان اجراي عدالت در جامعه ارائه ميكند و معنويت اسلامي است. بدان خاطر است كه اسلام مي خواهد روحها با هم يكي شوند تا مردم به حكم بلوغ روحي، عاطفه انساني و اخوت اسلامي ناشي از معنويت اسلام، براي رفع تبعيض ها گام بردارند.

5. رفع اجبار و اعطاء مال به رضايت: اگر دولت انسان را آزاد گذاشته تا مطابق ميلش حاصل دسترنج خود را به ديگري كه محتاج است واگذارد، اين عين انسانيت و عدالت در جامعه ميباشد.

6.نظارت دولت در امور اقتصادي در كنار آزادي سياسي جامعه: دولت بايد با حفظ آزادي سياسي در جامعه مانع ازدياد فاصله طبقاتي گردد.

خلاصه و اصول کلي شرور از نظر عدل الهي عبارتند از:

صفت حکمت، يعني حکيم بودن، درباره خداوند و درباره انسان به دو گونه صادق است. حکيم بودن انسان به معني اين است که در هر کاري غايتي معقول دارد و در کارهاي خود عالي ترين و فاضل ترين هدفها را و بهترين وسيله ها را براي رسيدن به آن هدفها انتخاب مي کند. اما خداوند، غني علي الاطلاق است، غايتي را جستجو نمي کند، کمالي فرض نمي شود که او فاقد باشد تا بخواهد آن را جستجو کند، حکيم بودن او به معني اين است که موجودات را به کمالات لايقشان تا هر حدي که براي آنها ممکن باشد مي رساند، کار او ايجاد است که به کمال وجود رساندن است و يا تدبير و تکميل و سوق دادن اشياء به سوي کمالات ثانويه آنهاست که نوعي ديگر از رساندن اشياء به کمالات آنهاست. بعضي از پرسشها و ايرادها و اشکالها از قياس گرفتن غلط حکيم بودن خداوند به حکيم بودن انسان پيدا مي شود.

فيض الهي، يعني فيض هستي که سراسر جهان را در بر گرفته نظام خاص دارد، يعني تقدم و تأخر، و سببيت و مسببيت، و عليت و معلوليت ميان آنها حکمفرماست و اين نظام، غير قابل تخلف است، يعني براي هيچ موجودي امکان تخلف و تجافي از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر وجود ندارد. سير تکامل موجودات، بالخصوص سير تکاملي انسان، به معني سرپيچي از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر نيست، بلکه به معني " سعه وجودي " انسان است. لازمه درجات و مراتب داشتن هستي اين است که نوعي اختلاف و تفاوت از نظر نقص و کمال و شدت و ضعف در ميان آنها حکمفرما باشد و اينگونه اختلافها تبعيض نيست.

صنع خدا کلي است نه جزئي، ضروري است نه اتفاقي. ريشه ديگر اشتباهات در اين زمينه، مقايسه صنع خدا با صنع انسان از اين نظر است که پنداشته مي شود. ممکن است صنع الهي مانند صنع انسان، جزئي و اتفاقي باشد. علاوه بر اينکه بايد غايات را، غايت فعل باري گرفت نه غايت ذات باري، بايد بدانيم که غايات افعال باري، غايات کليه است نه غايات جزئيه و غايات ضروري است نه اتفاقي.

براي وجود يافتن يک چيز، تام الفاعليه بودن خداوند، کافي نيست، قابليت قابل هم شرط است. عدم قابليت قابلها منشأ بي نصيب ماندن برخي موجودات از برخي مواهب است. شروري که از نوع نيستيهاست يعني عجزها، ضعفها، جهلها، از آن جهت که به ذات اقدس الهي مربوط است، يعني از نظر کليت نظام ( نه از آن جهت که به بشر مربوط است، يعني جنبه هاي جزئي و اتفاقي نظام ) ناشي از نقصان قابليتهاست.

خداوند متعال همانطور که واجب الوجود بالذات است، واجب من جميع الجهات و الحيثيات است، از اين رو واجب الافاضه و واجب الوجود است. محال است که موجودي امکان وجود يا امکان کمال وجود پيدا کند و از طرف خداوند افاضه فيض و اعطاء وجود نشود. آنچه به نظر مي رسد که در مواردي يک موجود قابليت يک کمالي را دارد و از آن بي نصيب است، امکان به حسب علل جزئي و اتفاقي است نه امکان به حسب علل کلي و ضروري.

شرور، يا اعدامند و يا وجوداتي که منشأ عدم در اشياء ديگرند و از آن جهت شرند که منشأ عدمند. شريت شرور نوع دوم، در وجود اضافي و نسبي آنهاست نه در وجود في نفسه شان. آنچه واقعا وجود دارد و جعل و خلق و عليت به آن تعلق مي گيرد، وجود حقيقي است نه وجود اضافي. شرور، مطلقا مجعول و مخلوق بالتبع و بالعرضند نه مجعول بالذات. جهان يک واحد تجزيه ناپذير است، حذف بعضي از اجزاء جهان و ابقاء بعضي، توهم محض و بازيگري خيال است. شرور و خيرات، دو صف و دو رده جدا نيستند، به هم آميخته اند، عدمها از وجودها، و وجودهاي اضافي از وجودهاي حقيقي تفکيک ناپذيرند. نه تنها عدمها از وجودها، و وجودهاي اضافي از وجودهاي حقيقي تفکيک ناپذيرند، وجودهاي حقيقي نيز به حکم اصل تجزيه ناپذيري جهان، پيوسته و جدا ناشدني هستند. موجودات به اعتبار انفراد و استقلال، حکمي دارند و به اعتبار جزء بودن و عضويت در يک اندام، حکمي ديگر. آنجا که اصل پيوستگي و انداموارگي حکمفرماست، وجود انفرادي و مستقل، اعتباري و انتزاعي است. اگر شر و زشتي نبود، خير و زيبايي معني نداشت. شرور و زشتيها نمايانگر خيرات و زيبائيهاست. شرور، منبع خيرات، و مصائب، مادر خوشبختي هاست.

چرا ميان صفات خداوند تنها عدل او جز اصول دين شيعه قرار دارد و چرا اهل تسنن عدل را قبول ندارند؟

کليه فرقه هاي اسلامي به توحيد و نبوت پيامبر گرامي اسلام و معاد اعتقاد دارند. البته در فهم برخي از جزئيات اختلافاتي است و آن هم به دليل نزديک بودن يا دور بودن از اصل و منبع علم يعني اهل بيت پيامبر(ص) است.

درباره امامت، شيعه معتقد به امامت است و اهل سنت چنين اعتقادي را ندارد. همچنين شيعه به عدل نيز به عنوان يکي از اصول دين اعتقاد دارد. اما در اهل سنت، تنها معتزله به چنين اصلي اعتقاد دارند. و علت اين که جزء اصول دين آمده به خاطر آن است که از گذشته هاي دور و در گفت و گوي با دانشمندان مذاهب، علماي شيعه بر عدالت خداوند تأکيد داشتند به همين جهت از اصول مذهب شيعه شمرده شد. اما برخي از مذاهب اهل سنت مانند اشاعره به دليل اعتقاد به جبر، گفت و گو درباره عدالت خدا را سزاوار نمي دانند و معتقد بودند هر آنچه خداوند انجام مي دهد عدل است اگر چه به نظر ما ظلم باشد. اما شيعيان معتقد بودند خداوند جز عدل کاري انجام نمي دهد، لذا اگر ظلمي در جامعه ديده مي شود از کوتاهي مردم و ظلم حاکمان است.

درباره مفهوم عدل توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم:

عدل به معاني از قبيل؛ قصد، ميانه در امور، وضع و قرار دادن هر چيزي در جايگاهش، موزون بودن و تساوي به کار مي رود که در هيچ يک از اين معاني در مقابلش ظلم نيست. معناي ديگر عدل عبارت است از رعايت حقوق افراد و عطا کردن حق هر صاحب حقي به او، اين معناي از عدل گرچه در مقابل ظلم قرار مي گيرد و ظلم در مقابلش عبارت از پايمال کردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق ديگران، لکن اين معناي از عدل هم به خداوند متعال اطلاق نمي شود و عنوان «عدل الهي» به خود نمي گيرد. استاد مطهري در اين زمينه مي فرمايد اين معني از عدل و ظلم به حکم اين که از يک طرف براساس اولويت ها است و از طرف ديگر از يک خصوصيت ذاتي بشر ناشي مي شود که ناچار است يک سلسله انديشه هاي اعتباري استخدام نمايد و بايدها و نبايدها بسازد و حسن و قبح انتزاع کند از مختصات بشري است و در ساحت کبريايي راه ندارد زيرا... او در هر چه هرگونه تصرف کند در چيزي تصرف کرد که به تمام هستي بر او تعلق دارد و ملک طلق اوست.

اما براي عدل به معنايي که بر خداوند متعال اطلاق مي شود «عدل الهي» معاني متعددي ذکر کرده اند:

1. عدل در خداوند يعني دوري آفريدگاري از انجام هر عملي که برخلاف مصلحت و حکمت است.

2. عدل در خداوند يعني همه انسانها در پيشگاه خداوند از هر جهت يکسان و برابرند و هيچ انساني نزد او بر ديگري برتري ندارد مگر به تقوا.

3. قضاوت و يا دانش به حسن: يعني خداوند هيچ عملي را هر چند خيلي ناچيز و کوچک باشد از هيچ کس ضايع نمي کند.

4. يعني اين که خداوند هر پديده و مخلوقي را در جاي خود آفريده و مواد ترکيبي هر موجودي را به اندازه لازم آن معين کرده و تعادل و تناسب در تمام پديده هاي جهان آفرينش وجود دارد.

5. عمل بر مبناي هدف: يعني تمام آفرينش در جهان هستي بر مبناي هدف است و هيچ چيز بيهوده و بي هدف نيست و براي هر يک از اين معاني به آياتي تمسک جسته اند (اصول اعتقادات، اصغر قائمي، ص 46- 44). لکن همه اين موارد در حقيقت بيان بعضي مصاديق عدل الهي است و جامع ترين تعرف در اين زمينه که شامل همه موارد فوق مي شود تعريف استاد مطهري است که مي فرمايند [عدل الهي به معناي] رعايت استحقاق ها در افاضه وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود يا کمال دارد و در توضيح اين تعريف مي فرمايند هر موجودي در هر مرتبه اي که هست از نظر قابليت استفاضه استحقاقي خاص به خود دارد ذات مقدس حق که کمال مطلق و خير مطلق و فياض علي الاطلاق است به هر موجودي آنچه را که براي او ممکن است از وجود و کمال وجودعطا مي کند و امساک نمي نمايد عدل الهي در نظام تکوين طبق اين نظريه يعني هر موجودي هر درجه از وجود کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دريافت مي کند. از نظر حکماي الهي صفت عدل آنچنان که لايق ذات پروردگار است و به عنوان يک صفت کمال براي ذات احديت اثبات مي شود به اين معناست... حکما معتقدند که هيچ موجودي بر خدا حقي پيدا نمي کند که دادن آن حق انجام وظيفه و اداء دين شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود که به دقت تمام وظايف خود را در برابر ديگران انجام مي دهد. عدل خداوند عين فضل و عين جود اوست يعني عدل خداوند عبارت است از اين که خداوند فضلش را از هيچ موجودي در حدي که امکان تفضل به آن موجود باشد دريغ نمي دارد (مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 1، صص 82 - 81).

براي دقيق تر بودن تعريف با توجه به حوزه هاي اصلي عدالت خداوند مي توان عدل الهي را به اقسام کلي زير تقسيم کرد:

1. عدل تکويني: خداوند به هر موجودي به اندازه شايستگي هاي او از مواهب و نعمت ها عطا مي کند. به بيان ديگر خداوند متعال به هر يک از بندگان خويش به اندازه ظرفيت وجودي و به قدر قابليتشان از کمالات بهرمند مي سازد.

2. عدل تشريعي: خداوند از يک سو در وضع تکاليف و جعل قوانيني که سعادت انسان در گروه آن است فروگذاري نمي کند و از سوي ديگر هيچ انساني را به عملي که بيش از طاقت و استطاعت اوست مکلف نمي سازد.

3. عدل جزائي به خداوند در مقام پاداش و کيفر بندگان خود جزاي هر انساني را متناسب با اعمالش مقرر مي کند.

نکته اي که در آخر تذکرش لازم است اين که عدل مانند علم و قدرت يکي از اوصاف خداوند متعال است ولي به دليل اهميت وصف ناپذير آن جايگاه ويژه اي در مباحث اعتقادي و کلامي دارد تا آنجا که از عدل به عنوان يکي از اصول پنجگانه دين يا مذهب ياد مي شود و اين اولا به خاطر نقش اساسي اين اصل در جهان بيني ما. ثانيا، به خاطر اين که از همان سده هاي نخست محل بحث بوده و ثالثا، به خاطر شبهات زيادي که در رابطه يا اين اصل شده و مباحث مفصل درباره اين اصل مطرح شده که جاي تفصيل نيست.

نتيجه گيري

عدالت يكي از مطلوبهاي بشري است كه در آرمان شهر انساني به واقعيت ميپيوندد. همچنين عدالت از مفاهيم والايي است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يكي از اهداف بعثت انبياء بيان نموده و دين مبين اسلام نيز تحقق عدالت را سر لوحه اهداف خود قرار داده است. اگر چه در برخي موارد، تفاسير متحجرين مانع اجراي عدالت حقيقي گرديده است؛ ولي عدالت در اسلام در زمره اصول دين بوده و خود مقياس اسلام و در راس علل احكام ميباشد. بدين خاطر در ديدگاه انديشمندان مسلمان، عدالت جايگاه خاصي داشته و استاد مطهري نيز بحثهاي مفصلي راجع به آن داشته اند.

ايشان در بحث عدالت ابتدا به 4 تعريف (موزون بدون، تساوي، رعايت حقوق افراد و رعايت قابليتها) از تعاريف عدل اشاره ميكند كه غير از مورد آخر بقيه به عدالت اجتماعي اختصاص دارد. استاد پس از بحث درباره تعاريف، مورد صحيح آن را اين مي داند كه مساوات در قانون صورت گرفته و افراد را به يك چشم بنگرند. قانون نبايد بين افراد تبعيض قايل شود؛ بلكه استحقاقها را رعايت كرده و حق را به ذي حق بدهد. به عبارت ديگر افرادي كه از لحاظ خلقت در شرايط مساوي هستند، قانون نيز بايد نسبت به آنها مساوات را رعايت كند. در باب منبع و تقسيم عدل، به نظر ايشان حقوق طبيعي و قرآن منشا عدل بوده، عدالت فردي زير بناي عدالت اجتماعي و عدل الهي زير بناي عدالت فردي ميباشد.

استاد مطهري در بيان مسئله عدل، به ريشه آن در اسلام پرداخته و ضمن بررسي نظريات اشاعره و معتزله به ارائه نظريه متناسب پرداخته است و همچنين با بررسي برداشتهاي مختلف عدالت در مكاتب معاصر (سوسياليسم و ليبراليسم) به نقد آنها پرداخته و يك برداشت سوسيال دموكراسي اخلاقي و انقلابي ارائه ميكند كه در نهايت آن را نيز قابل خدشه مي داند؛ زيرا معتقد است كه اين برداشت، راه رسيدن به عدالت و شيوه استقرا در جامعه را مسكوت گذارده، در حالي كه اسلام آن را به دقت بيان نموده است.

استاد مرتضي مطهري جنبه هاي آثار عدالت را در چند مورد ميشمرد كه اهم آنها عبارتند از: تاثير در افكار و عقايد، تاثير در اخلاق فردي و تاثير در رفتا عمومي.

به نظر ايشان هرگاه توده ملت به حقوق حكومت وفادار باشند و حكومت حقوق مردم را اداء كند، آن وقت است كه «ليقوم الناس بالقسط» مصداق يافته و نشانههاي عدالت ظاهر ميگردد. اجراي عدالت نيز مبتني بر عمل به قانون با پشتوانه معنويت اسلامي ميباشد كه راه رسيدن به آن هم جلوگيري از تبعيض در جامعه با ايجاد مسابقه بقاء ميباشد. در اين نظام بايد تلاش نمود تا افراد با رضايت، حقوق خودشان را به ديگران اعطاء كنند؛ البته دولت هم موظف است تا عدالت را در جامعه برقرار نمايد. لذا هر نظامي كه در اجراي صحيح عدالت در جامعه منحرف گردد، مطمئنآ شرايط ايجاد يك انقلاب و نظام ديگر را فراهم مي آورد.

 

 

منابع

1.عليرضا مرامي، بررسي مقايسه اي مفهوم عدالت، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلام، 1378

2.مرتضي مطهري، «معناي عدالت در اسلام» مقاله منتشر نشده از استاد مطهري، كيهان، 15/12/.1381

3.مرتضي مطهري، جهان بيني توحيدي،تهران، صدرا، 1377

4.مرتضي مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، تهران، صدرا، ص .317

5.نجف لك زايي، انديشه سياسي آيت الله مطهري، قم، بوستان كتاب، 1381

6.مرتضي مطهري، بررسي اجمالي مباني اقتصاد اسلامي، تهران، حكمت، 1403 هـ ق

7.مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، تهران، صدرا 1368

8.مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، تهران، صدرا 1368

9.مرتضي مطهري، سيري در نهج البلاغه، تهران، صدرا، 1369

10.مرتضي مطهري، عدل الهي، (مجموعه آثار ج 1) تهران، صدرا، 1377

11.مرتضي مطهي، سيري در سيره ائمه اطهار، تهران، صدرا، 1373

 

کی و چگونه به دیگران تذکر دهیم؟

اسلام شناسان و مراجع معظم تقلید، شرایطی را برای امر به معروف و نهی از منکر بیان کرده‌اند که در این جا هر یک از آن شرایط را با توضیح مختصری بیان می‌کنیم.


امر به معروف و نهی از منکر
1- شناخت معروف و منکر

مهم‌ترین شرایط انجام درست امر به معروف و نهی از منکر، شناخت معروف‌ها و منکرها و شرایط و شیوه‌های آن است. اگر کسی معروف و منکر را نشناسد، نمی‌تواند دیگران را به انجام کاری دعوت و یا از آن باز دارد. از قدیم گفته‌اند: خفته را خفته کی کند بیدار!

یک پزشک معالج زمانی می‌تواند به درمان بیمار بپردازد که درد را بشناسد و به نوع و ریشه‌های آن آگاه باشد. استاد شهید مرتضی مطهری (ره) درباره لزوم شناخت معروف و منکر می‌فرماید: آیا (من و شما می‌فهمیم که امر به معروف و نهی از منکر چیست و چگونه باید انجام شود؟ تا حالا که امر به معروف و نهی از منکرهای ما در اطراف دگمه لباس و بند کفش مردم بوده است [درباره] موی سر و دوخت لباس مردم بوده است! …منکر چه می‌شناسیم که چیست! ما گاهی معروف‌ها را به جای منکر می‌گیریم و منکرها را به جای معروف… چه منکرها که به نام امر به معروف و نهی از منکر به وجود نیامد. آگاهی و بصیرت می‌خواهد… دانایی، روان شناسی و جامعه شناسی می‌خواهد تا انسان بفهمد که چگونه امر به معروف و نهی از منکر کند؛ یعنی راه معروف را تشخیص دهد، ببیند معروف کجاست، منکر را تشخیص بدهد، ریشه منکر را به دست بیاورد، [بداند] از کجا منکر سرچشمه می‌گیرد. از این رو ائمه ما فرموده‌اند: جاهل بهتر است امر به معروف و نهی از منکر نکند، چرا؟ … چون جاهل هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کند می‌خواهد بهتر کند بدتر می‌کند و چقدر در این زمینه مثال‌ها زیاد است)

البته این که ائمه فرموده‌اند: جاهل بهتر است امر به معروف و نهی از منکر نکند، برای آگاهی دادن به خسارت‌های ناشی از برخوردهای جاهلانه است، نه این که تکلیف امر به معروف و نهی از منکر از جاهل ساقط است. علم و شناخت در موضوع مورد نظر، مانند طهارت برای نماز است که شرط آن به شمار می‌رود و باید آن شرط را به دست آورد.

نتیجه آن که، هر یک از ما مسلمانان وظیفه داریم در راستای تبلیغ احکام نورانی اسلام و جلوگیری از منکرات، اول، بدانیم چه چیزهایی معروف و چه چیزهایی منکرند و ثانی، شیوه‌های مناسب را برای بازگرداندن خطا کاران از بی راهه‏ها باز شناسیم تا از آفات اقدامات جاهلانه در امان بمانیم.

2 - احتمال تأثیر

دومین شرط از شرایط امر به معروف و نهی از منکر، احتمال تأثیر است. همان طور که قبلاً گفتیم، امر به معروف و نهی از منکر کاری بیهوده و بی هدف نیست، برنامه‌ای است حساب شده با مقررات خاص و شرایط ویژه. اهمیت این وظیفه همگانی به حدی است که خداوند بزرگ اجرای آن را حتی در صورت گمان قوی به تأثیر نداشتن امر به معروف و نهی از منکر، واجب می‌داند. از این رو مراجع بزرگ تقلید فرموده‌اند: (حتی اگر احتمال زیاد دهیم که امر به معروف و نهی از منکر در جایی اثر ندارد، وجوب آن ساقط نمی‌شود؛ پس اگر گمان کنیم که اجرای آن تأثیر گذار است، واجب است به آن عمل کنیم)

حتی برخی از کارشناسان علوم اسلامی معتقدند که به بهانه تأثیر نداشتن امر به معروف و نهی از منکر نمی‌توان دست روی دست گذاشت و این فریضه را رها کرد، بلکه هر فردی باید در پی تأثیر امر به معروف و نهی از منکر باشد و هر جا با شکست مواجه شد، آن را ریشه یابی کند و علل آن را بشناسد و بر طرف نماید.

درباره شرط (احتمال تأثیر) توجه به این نکته ضروری است که گاهی ممکن است تکرار یک سخن و ادامه امر و نهی، در کسی اثر داشته باشد یا باعث دست برداشتن خطا کار از عمل زشتش در آینده باشد. همچنین ممکن است امر و نهی باعث شود خطا کار عمل زشت خود را دیرتر انجام دهد، یا احتمال دهیم مقداری از گناهش بکاهد، یا گناه بزرگ را به گناه کوچک تبدیل کند، در همه این موارد انجام امر به معروف و نهی از منکر واجب است.

امر به معروف
3 - ضرر و زیان نداشتن

شرط دیگر امر به معروف و نهی از منکر، ضرر و زیان نداشتن است. این فریضه الهی، پیامدهای مهم و ارزشمندی دارد، بنابراین اگر به شکل صحیح و خوب اجرا نشود و یا زیان‏بار باشد، نمی‌تواند یک امر خدایی به شمار آید، چرا که با هدف آن سازگار نیست؛ ممکن است کسی را بخواهیم امر به معروف یا نهی از منکر کنیم، اما از یک کار زشت یا ناپسند کمک بگیریم؛ مثلاً او را بترسانیم یا ناسزا بگوییم. قطعاً این گونه امر به معروف و نهی از منکر، درست نیست، زیرا نه تنها با این کار، فردی را ارشاد نکرده‏ایم، بلکه ممکن است او را به دین بدبین کنیم.

استاد شهید مرتضی مطهری (ره) با اشاره به این که وجوب امر به معروف و نهی از منکر تا جایی است که مفسده و فتنه‌ای نداشته باشد، می‌نویسد:

(ممکن است من گاهی امر به معروف و نهی از منکر بکنم، بخواهم خدمتی به اسلام بکنم، ولی همین امر به معروف و نهی از منکر من… مفسده‌ای برای اسلام به وجود آورد که آن مفسده از این خدمتی که من از این راه به اسلام می‌کنم، بیشتر است. بسیارند افرادی که نهی از منکر می‌کنند، ولی نه تنها نتیجه‌ای نمی‌گیرند؛ بلکه با نهی از منکرشان آن کسی را که نهی از منکر می‌کنند، به کلی از دین بری [و بیزار] می‌کنند)

البته باید توجه داشت که منظور از ضرر و زیان نداشتن، ضرر و زیان شخصی نیست که بگوییم این فریضه به شرطی واجب است که خطر و خسارتی برای جان و مال و آبروی امر کننده به معروف و نهی کننده از منکر نداشته باشد. هر چند که ضرر و زیان شخصی هم در آن حائز اهمیت و قابل بررسی است.

امام خمینی (ره) ضمن اشاره به این که هرگونه ضرر جسمی موجب سقوط این تکلیف نیست، می‌فرماید: باید دید در قبال این امر و نهی چه به دست می‌آید و چه از دست می‌رود… در صورتی که حفظ شعائر دین و از بین بردن گمراهی، نیازمند خون باشد، نه تنها از اموال گذشتن، که جانبازی نیز در چنین شرایطی واجب است.

این که در قرآن و حدیث، این همه از ارزش و پاداش استقامت و جانبازی در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر سخن به میان آمده، خود تأییدی است بر این که در راه اجرای این وظیفه الهی در موارد بسیار مهم و حیاتی، باید به استقبال خطر و سختی‌ها رفت.

شهید مطهری (ره) نیز با تأکید بر این نکته می‌فرماید:

ببین در چه موضوعی می‌خواهی امر به معروف و نهی از منکر کنی؟ یک وقت موضوع کوچکی است؛ مثلاً کسی کوچه را کثیف می‌کند، پوست خربزه را می‌اندازد در کوچه که نباید بیندازد، شما این جا باید نهی از منکر کنید… حالا اگر شما برای نهی از منکر کردن در چنین مسئله‌ای به خاطر پوست خربزه در کوچه انداختن، بدانید یک فحش ناموسی به شما می‌دهد، در این صورت این کار آن قدر ارزش ندارد که شما یک فحش ناموسی بشنوید. یک وقت هم هست …می‌بینید قرآن به خطر افتاده است… وضعیت در سرحدّ به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنی است، در سرحد به خطر افتادن عدالت است، آیا در این جا می‌گویی امر به معروف نکن، حرف نزن، نهی از منکر نکن، که اگر این را بگویم جانم در خطر است، آبرویم در خطر است!؟

این که در قرآن و حدیث، این همه از ارزش و پاداش استقامت و جانبازی در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر سخن به میان آمده، خود تأییدی است بر این که در راه اجرای این وظیفه الهی در موارد بسیار مهم و حیاتی، باید به استقبال خطر و سختی‌ها رفت.

4 - ادامه گناه

همان طور که برخی از بیماری‏ها، سطحی و زودگذرند و بعضی هم به دلیل قوی بودن بیمار در برابر میکروب‏ها، بدون نیاز به مصرف دارو، خود به خود از بین می‌روند، در بین خطاکاران نیز چنین افرادی هستند که ممکن است به دلیل ضعف ایمان و یا بر اثر اتفاق و غفلت، خطایی را مرتکب شوند؛ ولی بلافاصله وجدانشان آن‌ها را سرزنش کند، یا از هدایت‌های الهی بهره‏مند گردند و دست از کج‌روی بردارند.

بدیهی است که این قبیل افراد نیازی به امر و نهی ندارند و چه بسا اجرای امر به معروف و نهی از منکر در مورد آنان، به نوعی عیب جویی، آبروریزی و نمک بر زخم پاشیدن باشد که خود گناه بزرگی است.

بنابراین، عمل به این مسئولیت اجتماعی زمانی واجب است که شخص بر انجام گناه اصرار بورزد و خود در صدد اصلاح و بازگشت به راه راست بر نیاید.

مهمترین حق قرآنی زنان

«مهر» به فتح میم در لغت، کابین یا دست پیمان گویند و آن مالی است که زن بر اثر ازدواج مالک آن می گردد (1) لفظ «مهر» که جمع آن «مهور» است از ریشه مهر به ضم میم و فتح هاء که واژه ی عربی است اخذ شده است. (2)

مهریه

مهریه در قرآن

چنانکه از فرهنگ موضوعی قرآن کریم بر می آید کلمه ای مهر عینا در قرآن مجید به کار نرفته است.(3) بلکه در قرآن از مهر به عنوان «صدقات » در آیه چهارم از سوره نساء یاد شده و در آیات مختلف تحت عنوان «اجور» آمده است و اطلاق اجور بیشتر در مورد متعه و ازدواج با کنیزان است . (4) اما کلمه دیگری نیز که به جای مهر به کار می رود «صداق»، به فتح اول یا کسر اول است که آن را نیز این گونه تعریف کرده اند که: «مالی است که مرد در عقد ازدواج به زن می دهد .» و آیه چهارم سوره مبارکه نساء به آن اشاره دارد: «آتوا النساء صدقاتهن نحلة » صدقه، به ضم دال، از ماده ای صدق است و بر آن جهت به مهر صداق گفته یا صدقه گفته می شود که نشانه ی راستین بودن علاقه ی مرد است، بعضی از مفسرین مانند صاحب کشاف به این نکته تصریح کرده اند . (5)

مهر علاوه بر صداق و اجرت، فریضه (6) نامیده می شود . مانند کلام قرآن مجید: «و ان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن و قد فرضتم لهن فریضة فنصف ما فرضتم .» اما کلمه نحله در سوره ی مبارکه ی نساء آیه ی 4 (7) کاملا تصریح می کند که مهر هیچ عنوانی جز عنوان تقدیمی و عطیه و هدیه ندارد  (8)

 

جایگاه مهریه

یکی از سنن بسیار کهن در روابط خانوادگی بشری این است که مرد هنگام ازدواج برای زن مالی را به عنوان مهر قائل می شده است و چیزی از مال خود به زن یا پدر زن خویش می پرداخته است. (9) در بیشتر اقوام معمول بوده که شوهر آینده قبل از ازدواج به ولی زن یا به خود زوجه ی آینده هدیه هایی می داده است. در کیش یهود مبلغی به عنوان «خطوبا» که همسان ریشه خطبه به کسر اول یعنی خواستگاری است می داند و مهر را به خود زن تسلیم می کردند.(10)

 

مقدار مهریه

امام باقر علیه السلام فرمودند: «الصداق ما تراضا علیه قل او کثر» (11) یعنی آنچه طرفین ازدواج به آن راضی می شوند کم باشد یا زیاد همان مهریه است . البته مهریه تا هر اندازه چه باشد اشکالی ندارد.

نپرداختن مهریه که ملک خاص زن است در قرآن مجید به نام ظلم و گناه آشکار خوانده شده است . نه تنها مهریه را باید اداء کرد بلکه هر مال و ملک دیگر زن را، و چون بعضی خیال می کردند و شاید هم خیال کنند که مهریه یک حق سرسری است که می توان از پرداختن آن طفره رفت خداوند متعال در آیه ی کریمه تاکیدا هشدار داده است که چنین نیست و مهریه ملک و مال زن است و نپرداختن مهریه یا باز پس گرفتن آن ظلم و گناه آشکار است

سوره مبارکه نساء آیه 20; «و ان اردتم استبدال زوج مکان و آتیتم احداهن قنطارا فلا تاخذوا منه شیئا اتاخذونه بهتانا و اثما مبینا;

اگر خواستید زنی را رها کرده و زنی دیگر به جای او اختیار کنید و مال بسیاری مهر او کرده اید البته نباید چیزی از او باز گیرید آیا بوسیله تهمت زدن به زن مهر او را می گیرند و این گناهی فاش و زشتی اینکار آشکار است .» دلیل است بر آن که زیاد بودن مهریه تا هر اندازه هیچ اشکالی ندارد . اما دلایل دیگری نیز هست که می تواند به صورت وجوب یا استحباب اندازه ی مهریه را تحدید کند . مثلا اگر زیاد بودن مهریه ایجاد عسر و حرج می کند یا اگر مانع ازدواج دختر باشد و او را به امر نامشروع بکشاند یا نوعی اسراف و تبذیر و تجملات ناروا در جامعه ایجاد کند . که برای تشخیص موارد آن ها باید به فتوای اهل فتوی مراجعه نمود .

بهتر بود در این مسئله بجای آنکه این همه بر روی حد مهر تاکید شود که هیچ حدی ندارد (خصوصا در روزگار کنونی که بر اثر چشم و هم چشمی تعیین مهریه بالاتر موجب افتخار و سرافرازی است) بیشتر بر روی این مسئله تاکید شود که مهر مقداری تاکید شود که مهر مقداری تعیین شود که خود پسر توانایی آن را حتی در آن لحظه دارد پس به نظر من شاید اگر «مقدار مهریه » به کل حذف شود بهتر باشد .

ازدواج
نپرداختن مهریه

نپرداختن مهریه که ملک خاص زن است در قرآن مجید به نام ظلم و گناه آشکار خوانده شده است. نه تنها مهریه را باید اداء کرد بلکه هر مال و ملک دیگر زن را، و چون بعضی خیال می کردند و شاید هم خیال کنند که مهریه یک حق سرسری است که می توان از پرداختن آن طفره رفت خداوند متعال در آیه ی کریمه تاکیدا هشدار داده است که چنین نیست و مهریه ملک و مال زن است و نپرداختن مهریه یا باز پس گرفتن آن ظلم و گناه آشکار است .

مهریه زن نحله و عطای خداوند است که به او داده شده است و مرد هیچ منتی بر او ندارد; مالی که خداوند به زن عطا فرموده و در عهده مرد قرار داده تا به او بدهد مگر آن که با رغبت و میل چیزی از آن را به مرد ببخشد. (12)

گفتیم که مهریه عطیه الهی و مال خاص زن است و هیچ کس بی رضای او حق تصرف در آن را ندارد از امام رضا(علیه‌السلام) درباره مردی که دختر خود را تزویج کرده پرسیدند: که آیا می‌تواند در مهریه او تصرف کند؟ فرمودند روا نیست.(13) امام صادق (علیه السلام) فرمودند: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرموده، خداوند هر گناهی را در روز قیامت می بخشد مگر مهریه زن را که اگر نداده باشند و کسی را که مزد کارگر را خورده باشد و کسی را که آزادی را فروخته باشد.(14) سیستم مهریه اسلام خاص خودش اشت .

آیه ی چهارم سوره ی مبارکه ی نساء به آن اشاره دارد: «آتوا النساء صدقاتهن نحلة » صدقه، به ضم دال، از ماده ای صدق است و بر آن جهت به مهر صداق گفته یا صدقه گفته می شود که نشانه ی راستین بودن علاقه ی مرد است، بعضی از مفسرین مانند صاحب کشاف به این نکته تصریح کرده اند

یکی از مسلمات دین اسلام این است که مرد حقی به مال زن ندارد . نه می تواند به او فرمان دهد که برای من فلان کار را بکن و نه اگر زن کاری کرد که به موجب آن کار ثروتی به او تعلق گرفت مرد حق دارد که بدون رضای زن در آن ثروت تصرف کند و از این جهت زن و مرد وضع مساوی دارند. و بر خلاف رسم معمول در اروپای مسیحی که تا اوایل قرن بیستم رواج داشت، زن شوهردار از نظر اسلام در معاملات و روابط حقوقی خود تحت قیمومیت شوهر نیست، در انجام معاملات خود استقلال و آزادی کامل دارد .

 

نگاهی به آیات الاحکام در باب مهر

روشن ترین آیه در باب مهر آیه 4 سوره ی مبارکه ی نساء است که می فرماید: «و آتوا النساء صدقاتهن نحله فان طبن لکم عن شی ء منه نفسا فکلوه هنیئا مریئا .» یعنی صداق «مهریه » زنان را به طیب خاطر بدهید پس اگر آنان چیزی از آن را به میل خود گذشت کردن بخورید گوارا و سازگار . برخی از مفسران گفته اند که چون برقراری مهر برای زنان عطیه الهی است تحت عنوان نحله معرفی شده است . اما گروهی دیگر بر این عقیده هستند که مهر را در جاهلیت به اولیاء زن می پرداخته اند آیه ی قرآنی حکم کرده است که مهر عطیه مخصوص زنان است . به نظر می رسد که نحله ی معرف مهر، به عنوان بعضی عقیده دارند.(15)

به موجب عبارت «و ان تتبعوا باموالکم » که در آیه بیست و نهم از سوره مبارکه نساء مندرج است مهر باید مالیت داشته باشد، مال عبارت است از هر چیز مباحی که مورد رغبت قرار گیرد و اعم از عین و منفعت می باشد. بنابراین شخص می تواند تعلیم فن یا حرفه و یا آموزش سوره قرآن و یا خدمت خود را مهر قرار دهد .

 

پی نوشت ها :

1) دکتر حسن صفایی، حقوق خانواده، ج 2، قم، دادگستر، 1378، ص 148 و همچنین ر . ش به لغتنامه ی دهخدا ذیل واژه های مهر و مهریه .

2) دکتر محمد خزائلی، احکام قرآن، ج 1، تهران، جاویدان، 1353، ص 47 .

3) ر . ش: فرهنگ موضوعی قرآن مجید . تالیف کامران فانی و بهاءالدین خرمشاهی .

4) دکتر محمد خزائلی، احکام قرآن، پیشین، ص 47 .

5) مرتضی مطهری، نظام حقوق زن در اسلام، پیشین، ص 187 .

6) سوره ی مبارکه، بقره آیه ی 237 .

7) و آتوا النساء صدقاتهن نحلة »

8) مرتضی مطهری، پیشین .

9) محمد خزائلی، احکام القرآن، پیشین، ص 47 .

10) مرتضی مطهری، پیشین، ص 47 .

11) وسائل، ج 14، ص 604 .

12) سوره ی مبارکه نساء آیه 4 .

13) وافی/نکاح/110 .

14) وسائل، ج 14، ص 26 .

15) محمد خزائلی، پیشین، ص 48 .

16) محمد خزائلی، پیشین، ص 48 .

مقایسه عصر حسنین(علیهماالسلام)  از دیدگاه شهید مطهری

در این مطلب از استاد شهید مرتضی مطهری(ره) با استفاده از كتاب‌های ایشان سوالاتی پرسیده و پاسخ داده می‌شود .

1- این ‏که فرمودید: «اگر امام حسن(علیه السلام) صلح نمی‏کرد، تاریخ او را ملامت می‏کرد که چرا با این ‏که می‏توانستی شرایط خود را در صلحنامه بگنجانی، این کار را نکردی؟» درست به نظر نمی‏رسد، زیرا مردم فرستادن کاغذ سفیدامضاء برای امام حسن(علیه السلام) را یک نیرنگ تلقّی می‏کردند؛ چرا که این کار بدین معنی است که تو هرچه می‏خواهی بنویس، من که حرف‏های تو را قبول ندارم. معاویه را مردم در زمان حضرت علی(علیه السلام) شناخته بودند.

جواب: اتفاقا در آن (کاغذ) سفید امضاء، معاویه می‏توانست نیرنگ دیگری به ‏کار ببرد و آن این است که ببیند شرایطی که امام حسن(علیه السلام) می‏نویسد، یک شرایط اسلامی است یا شرایط غیراسلامی؟ چون معاویه از نظر وضع و موقعیّت خودش ـ از نظر واقعیّت هم همین‏طور ـ می‏خواست روشن شود که امام حسن(علیه السلام) چه می‏خواهد؟ (هم امام حسن(علیه السلام) می‏خواست این کار بشود و هم معاویه) آیا شرایط او به نفع خودش است یا به نفع مسلمین؟ ما دیدیم همه شرایط به نفع مسلمین بود، و غیر از این، امام حسن(علیه السلام) نه می‏توانست بکند و نه می‏کرد. شما می‏گویید که: مردم این را نیرنگ تلقّی می‏کردند. اتّفاقا مردم می‏گفتند: چه آدم خوبی است! (و به امام حسن(علیه السلام) می‏گفتند:) حرف‌هایت را بزن، ببینیم آخر تو چه می‏خواهی؟ آیا حرفت فقط این است که من باید خلیفه باشم یا حرف دیگری داری؟ اگر حرف دیگری داری، این ‏که حاضر است که واقعا مسلمین را به سعادت برساند.

شما بعد فرمودید که: معاویه را مردم در زمان حضرت امیر(علیه السلام) شناخته بودند. اتّفاقا قضیّه این طور است که مردم معاویه را بدآدمی شناخته بودند و خوب حاکمی، و این ‏که مردم کوفه سست شدند، یکی به همین خاطر بود ... آنهایی که معاویه را شناخته بودند، به این صورت شناخته بودند که درست است که آدم بدی است امّا حاکم خوبی است، اگر او حاکم شود، هیچ فرقی میان مردم کوفه و غیر کوفه نخواهد گذاشت. مخصوصا معروف شده بود به حلم و بردباری.

معاویه یک حلم سیاسی داشت و مورّخین به او عیب گرفته‏اند که نتوانست حلم سیاسی خود را در مورد کوفه عملی کند، و اگر می‏کرد، از نظر معنوی هم پیروز می‏شد. معاویه معروف بود به حلم سیاسی. مردم می‏رفتند به او فحش می‏دادند، می‏خندید و در آخر پول می‏داد و آنها را جلب می‏کرد. می‏گفتند: برای حکومت بهتر از این، دیگر نمی‏شود پیدا کرد؛ حالا آدم بدی است، آدم بدی باشد.

معاویه یک حلم سیاسی داشت و مورّخین به او عیب گرفته‏اند که نتوانست حلم سیاسی خود را در مورد کوفه عملی کند، و اگر می‏کرد، از نظر معنوی هم پیروز می‏شد. معاویه معروف بود به حلم سیاسی. مردم می‏رفتند به او فحش می‏دادند، می‏خندید و در آخر پول می‏داد و آنها را جلب می‏کرد. می‏گفتند: برای حکومت بهتر از این، دیگر نمی‏شود پیدا کرد؛ حالا آدم بدی است، آدم بدی باشد.

امام حسن(علیه السلام) هم بر همین اساس (تصمیم به صلح گرفت، و گوئی به مردم می‏گفت:) بسیار خوب، ما این آدم بد را آوردیم که کارها را خوب انجام دهد، حال ببینید آن طور که شما انتظار دارید که این آدم بد، کارها را خوب انجام دهد، انجام خواهد داد یا انجام نخواهد داد.

هرگز معاویه به ‏عنوان یک حاکم جائر شناخته نشده بود، به‏ عنوان یک مرد جاه‌طلب شناخته شده بود نه بیش از آن. معاویه را واقعا دوران صلح امام حسن(علیه السلام) شناساند، از نظر این‏ که چگونه حاکمی است.(1)

معاویه با آن دستپاچگی که داشت، تمام شرایط صلح را پذیرفت، نتیجه‏اش این شد که معاویه فقط از جنبه سیاسی پیروز شد؛ یعنی نشان داد که یک مرد صد در صد سیاستمداری است که غیر از سیاستمداری هیچ چیز در وجودش نیست. زیرا همین قدر که مسند خلافت و قدرت را تصاحب کرد، تمام موادّ قرارداد را زیرپا گذاشت و به هیچ کدام از اینها عمل نکرد و ثابت کرد که آدم دغل‌بازی است.

معاویه وقتی که به کوفه آمد، صریحا گفت:

مردم کوفه! من در گذشته با شما نجنگیدم برای این ‏که شما نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج کنید، زکات بدهید؛ «وَلکِنْ لاَِتَأَمَّرَ عَلَیْکُمْ؛ من جنگیدم برای این ‏که امیر و رئیس شما باشم.» بعد چون دید خیلی بد حرفی شد، گفت: اینها یک چیزهایی است که خودتان انجام می‏دهید، لازم نیست که من راجع به این مسائل برای شما پافشاری داشته باشم.

شرط کرده بود که خلافت، بعد از او تعلّق داشته باشد به حسن بن علی(علیه السلام)، و بعد از حسن بن علی، به حسین بن علی(علیه السلام). ولی بعد از هفت هشت سال که از حکومتش گذشت، شروع کرد مسئله ولایتعهدی یزید را مطرح کردن. شیعیان امیرمؤمنان را که در متن قرارداد بودند را برای این که مزاحمشان نشود، به حدّ اَشد، مزاحمشان شد و شروع کرد به کینه‏توزی نسبت به آنها.(2)

2- حال که بحث به اینجا کشیده شد، بفرمایید واقعا چه فرقی میان معاویه و عثمان هست؟

جواب: هیچ فرقی نیست، ولی عثمان کم و بیش مقام خودش را در میان مسلمین(غیر شیعه) حفظ کرد به‏ عنوان یکی از خلفای راشدین که البتّه لغزش‏هایی هم داشته است؛ ولی معاویه از همان اوّل به ‏عنوان یک سیاستمدارِ دغلباز معروف شد که از نظر فقها و علمای اسلام عموما (نه فقط ما شیعیان؛ از نظر شیعیان که منطق، جور دیگر است) معاویه و بعد از او، از ردیف خلفا، از ردیف کسانی که جانشین پیغمبرند و آمدند که اسلام را اجرا کنند، به کلّی خارج شدند و عنوان سلاطین و ملوک و پادشاهان به خود گرفتند.(3)

3- آیا نمی‏توان بر اساس روایتی که از پیامبر اکرم(صلی‏الله‏علیه‏و‏آله)‏ نقل نمودید، منطقی رسا برای امام حسین(علیه‏السلام) منظور نمود که این منطق برای امام حسن(علیه‏السلام) وجود نداشت؟

معاویه با آن دستپاچگی که داشت، تمام شرایط صلح را پذیرفت، نتیجه‏اش این شد که معاویه فقط از جنبه سیاسی پیروز شد؛ یعنی نشان داد که یک مرد صد در صد سیاستمداری است که غیر از سیاستمداری هیچ چیز در وجودش نیست. زیرا همین قدر که مسند خلافت و قدرت را تصاحب کرد، تمام موادّ قرارداد را زیرپا گذاشت و به هیچ کدام از اینها عمل نکرد و ثابت کرد که آدم دغل‌بازی است.

جواب: (بله، برای) امام حسین(علیه السلام) یک منطق بسیار رسا و یک تیغ برنده‏ای (وجود) داشت. ... «مَنْ رَأی سُلْطانا جائِرا مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ الله‏ِ ... انَ حَقّا عَلَی الله‏ِ اَنْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ...»؛ اگر کسی حکومت ستمگری را ببیند که چنین و چنان کرده است و سکوت بکند، در نزد پروردگار گناهکار است.

امّا برای امام حسن(علیه السلام) این مسئله هنوز مطرح نیست. برای امام حسن(علیه السلام) حدّاکثر این مطرح است که اگر اینها بیایند، بعد از این چنین خواهند کرد. این‏ که «اگر بیایند، بعد از این چنین می‏کنند» غیر از این است که یک کاری کرده‏اند و ما الآن سند و حجّتی در مقابل اینها بالفعل داریم.

امام حسن علیه السلام

این است که می‏گویند: «صلح امام حسن(علیه السلام) زمینه را برای قیام امام حسین(علیه السلام) فراهم کرد.» لازم بود که امام حسن یک مدّتی کناره‏گیری بکند تا ماهیّت اموی‏ها که بر مردم مخفی و مستور بود، آشکار شود، تا قیامی که بناست بعد انجام گیرد از نظر تاریخ، قیام موجّهی باشد.

پس از همین قرارداد صلح، که بعد معلوم شد معاویه پایبند این موادّ نیست، عدّه‏ای از شیعیان آمدند به امام حسن(علیه السلام) عرض کردند: دیگر الآن این قرارداد صلح کَأنْ لَمْ یَکُنْ است ـ و راست هم می‏گفتند زیرا معاویه آن را نقض کرد(4) و بنابراین، شما بیایید قیام کنید. فرمود: نه، قیام برای بعد از معاویه. یعنی کمی بیش از این، باید به اینها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن کنند، آن وقت، وقت قیام است. معنی این جمله، این است که اگر امام حسن(علیه السلام) در آن وقت نبود و بعد از شهادت امیرالمؤمنین، امام ‏حسین(علیه السلام) خلیفه شده بود، قرارداد صلح امضا می‏کرد، و اگر امام حسن(علیه السلام) تا بعد از معاویه زنده بود، مثل امام حسین(علیه السلام) قیام می‏کرد، چون شرایط مختلف بوده است.(5)

4. اگر امیرمؤمنان به جای امام‏حسن(علیه‏السلام) می‏بود، آیا صلح می‏کرد یا نه؟

جواب: این سؤال را که اگر حضرت امیر(علیه السلام) در جای حضرت امام حسن(علیه السلام) بود، صلح می‏کرد یا نه؟ به این شکل نمی‏شود جواب داد. بله، اگر شرایط حضرت علی(علیه السلام) مثل شرایط حضرت امام‏حسن(علیه السلام) می‏بود، صلح می‏کرد، اگر بیم کشته شدنش در مسند خلافت می‏رفت. ولی می‏دانیم که شرایط حضرت امیر(علیه السلام) با شرایط امام حسن(علیه السلام) خیلی متفاوت بود، یعنی این نابسامانی‏ها در اواخر دوره حضرت امیر پیدا شد، و لهذا جنگ صفّین هم جنگی بود که در حال پیشرفت بود و اگر خوارج از داخل انشعاب نمی‏کردند، مسلّم امیرالمؤمنین پیروز شده بود. در این جهت، بحثی نیست.(6)

معاویه وقتی که به کوفه آمد، صریحا گفت:

مردم کوفه! من در گذشته با شما نجنگیدم برای این ‏که شما نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج کنید، زکات بدهید؛ «وَلکِنْ لاَِتَأَمَّرَ عَلَیْکُمْ؛ من جنگیدم برای این ‏که امیر و رئیس شما باشم.» بعد چون دید خیلی بد حرفی شد، گفت: اینها یک چیزهایی است که خودتان انجام می‏دهید، لازم نیست که من راجع به این مسائل برای شما پافشاری داشته باشم.

5- حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمود: «من حاضر نیستم یک روزِ حکومت معاویه را تحمّل کنم.» چگونه امام حسن(علیه السلام) راضی به حکومت معاویه شد؟

جواب: این‏ که شما فرمودید: چرا امیرالمؤمنین حاضر نیست یک روزِ حکومت معاویه را قبول کند ولی امام حسن حاضر می‏شود؟ شما این دو را با همدیگر مخلوط می‏کنید. حضرت امیر حاضر نیست یک روز، معاویه به ‏عنوان نایب او و به ‏عنوان منسوب از قِبَل او حکومت کند، ولی امام حسن(علیه السلام) که نمی‏خواهد معاویه را نایب و جانشین خود قرار دهد، بلکه می‏خواهد خود کنار برود. صلح امام حسن(علیه السلام) کنار رفتن است نه متعهّد بودن. در متن این قرارداد هیچ اسمی از خلافت برده نشده، اسمی از امیرالمؤمنین برده نشده، اسمی از جانشین پیغمبر برده نشده، سخن این است که ما کنار می‏رویم، کار به عهده او، ولی به شرط آن که، این ‏که شخصا صلاحیّت ندارد(معاویه)، کار را درست انجام دهد، و متعهّد شده که درست عمل کند.

پس این دو خیلی تفاوت دارد. امیرالمؤمنین گفت: من حاضر نیستم یک روز کسی مثل معاویه از طرف من و نایب من در جایی باشد. امام حسن(علیه السلام) هم حاضر به چنین چیزی نبود، و شرایط صلح نیز شامل چنین چیزی نیست.(7)

6- آیا امیرمؤمنان(علیه السلام) راجع به چگونگی برخورد با معاویه، وصیّتی به امام حسن (علیه‌السلام) کرده بودند؟

جواب: یادم نمی‏آید که تا به حال برخورد کرده باشم در وصیّت‏های حضرت امیر که چیزی راجع به این جهت گفته باشند، ولی ظاهرا وضع روشن بوده؛ اگر در متن تاریخ هم نیامده باشد، وضع روشن بوده است. امیرمؤمنان خودش تا آخر طرفدار جنگ با معاویه بود و حتّی همان اواخر هم که وضع امیرمؤمنان نابسامان بود، باز چیزی که امیرمؤمنان را ناراحت می‏داشت، وضع معاویه بود و معتقد بود که باید با معاویه جنگید تا او را از میان برد. شهادت امیرالمؤمنین مانع جنگ جدید با معاویه شد. آن خطبه معروفی که در نهج‏البلاغه است که حضرت مردم را دعوت به جهاد کرد و بعد از اصحاب با وفایش که در صفّین کشته شدند، یاد کرد و فرمود: اَیْنَ اِخْوانِیَ الَّذینَ رَکِبُوا الطَّریقَ، و مَضَوْا عَلَی‏الْحَقِّ، اَیْنَ عَمّارٌ؟ وَ اَیْنَ ابْنُ التَّیِّهانِ؟ وَ اَیْنَ ذُوالشَّهادَتَیْنِ؟(8) و بعد گریست، این خطابه را در نماز جمعه خواند، مردم را دعوت کرد که حرکت کنند؛ و نوشته‏اند: هنوز جمعه دیگر نرسیده بود که ضربت خورد و شهید شد.

امام حسن(علیه السلام) هم در ابتدا تصمیم به جنگیدن با معاویه داشت(9) ولی اموری که از مردم کوفه ظهور و بروز کرد مانع شد که امام به جنگ ادامه دهد. حتّی امام لشکرش را به همان مقدار کمی هم که آمدند، بیرون از شهر برد، گفت: بروید در نُخَیله کوفه. خودش هم خطبه خواند، مردم را دعوت کرد. و وقتی هم که خطبه خواند، یک نفر جواب مثبت نداد تا «عدیّ بن حاتم» بلند شد و مردم را ملامت کرد و بعد گفت: من خودم که راه افتادم. و خودش راه افتاد، یک هزار نفری هم داشت، بعد دیگران راه افتادند، و بعد خود امام حسن(علیه السلام) راه افتاد رفت به نخلیه کوفه، ده روز آنجا بود، فقط چهار هزار نفر جمع شدند.

امام حسن علیه السلام

بار دوم حضرت آمد مردم را بسیج کرد. این بار جمعیّت زیاد آمدند، ولی باز در همان‏جا ضعف نشان دادند، به یک عدّه از رؤسای‏شان پول دادند، شب فرار کردند و رفتند، یک عدّه به شکل دیگر، و یک عدّه به شکل دیگر؛ حضرت دید زمینه، دیگر زمینه جنگیدن افتخارآمیز نیست.(10)

7- آیا امام حسین(علیه السلام) هم صلحنامه را امضاء کرده‏اند یا خیر؟ و آیا ایشان به صلح امام حسن (علیه السلام) اعتراضی داشته‏اند یا خیر؟

جواب: من جایی ندیده‏ام که امام حسین(علیه السلام) هم صلحنامه را امضاء کرده باشد، از باب این ‏که ضرورتی نداشته که امام حسین(علیه السلام) امضاء کند، چون امام حسین(علیه السلام)، آن وقت به ‏عنوان یک نفر تابع بود و تسلیم امام حسن(علیه السلام)، و هر چه که امام حسن می‏کرد، آن را قبول داشت و متعهّد بود. حتّی یک عدّه‏ای که با صلح امام حسن(علیه السلام) مخالف بودند، آمدند نزد امام حسین(علیه السلام) که: ما این صلح را قبول نداریم، آیا بیاییم با تو بیعت کنیم؟ فرمود: نه، هرچه برادرم امام حسن(علیه السلام) انجام داده، من تابع همان هستم.

امام فرمود: نه، قیام برای بعد از معاویه. یعنی کمی بیش از این، باید به اینها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن کنند، آن وقت، وقت قیام است. معنی این جمله، این است که اگر امام حسن(علیه السلام) در آن وقت نبود و بعد از شهادت امیرالمؤمنین، امام ‏حسین(علیه السلام) خلیفه شده بود، قرارداد صلح امضا می‏کرد، و اگر امام حسن(علیه السلام) تا بعد از معاویه زنده بود، مثل امام حسین(علیه السلام) قیام می‏کرد، چون شرایط مختلف بوده است.

از نظر تاریخ، مسلّم این است که امام حسین(علیه السلام) صد درصد تابع صلح امام حسن (علیه‌السلام) بود؛(11) یعنی کوچک‏ترین ابراز مخالفتی از امام حسین(علیه السلام) نسبت به این صلح ابراز نشده، و دیده نشده که جایی اعتراض کند که من با این صلح موافق نیستم، و بعد که ببیند امام حسن(علیه السلام) مصمّم به صلح است، تسلیم شود؛ نه، هیچ اعتراضی از او دیده نشده است.(12)

8- چرا امام حسن(علیه السلام) صلح کرد، یا چرا امام حسین(علیه السلام) صلح نکرد؟ اصلاً چرا ما درباره این دو امام بگوییم، قدری جلوتر برویم. چرا علی بن ابی‏طالب در زمان خلافت ابوبکر قیام نکرد؟ چرا در زمان خلافت عمر قیام نکرد؟ چرا در زمان خلافت عثمان قیام نکرد؟ ولی بعد از عثمان که آمدند با او بیعت کردند، محکم ایستاد، در صورتی که از نظر علی بن ابی‏طالب همان‏طوری که ابوبکر غاصب بود، معاویه هم غاصب بود؟!

جواب: برای این‏ که آنچه که در نظر اسلام اصالت دارد، مطلب دیگری است و آن، این است که آن اقدامی که حفظ حوزه اسلام با او بشود، بر هر اقدام دیگری مقدّم است. حال اگر مردم و صحابه پیغمبر به حرف پیغمبر گوش می‏کردند و با علی(علیه السلام) بیعت می‏کردند و علی در یک همچو شرایطی خلیفه می‏شد، منظور پیغمبر حاصل بود؛ یعنی تصدّی خلافت، سبب تقویت اسلام بود. ولی پیغمبر، حضرت علی(علیه السلام) را برای خلافت نامزد کرده است، یک دفعه بعد از پیغمبر به فکر می‏افتند که از این قضیّه استفاده بکنند. در همان حال مردمی تازه مسلمان هستند که هنوز اسلام در دل آنها نفوذ نکرده است، تازه شهرت اسلام به دنیای خارج عرب کشیده شده است. حالا مصلحت اسلام ایجاب می‏کند که یک آرامش کاملی برقرار باشد. اوّلاً باید غائله مرتدها خوابانده شود. ثانیا آنها که از دور می‏آیند که این حساب‏ها سرشان نمی‏شود. از نظر آنها علی بن ابی‏طالب و ابوبکر علی‏السّویّه هستند. مصلحت اسلام این‏طور ایجاب می‏کند که حالا که اینها عمل ناشایستی مرتکب شده‏اند، آن کسی که در اینجا ذی حقّ است، دندان روی جگر بگذارد البته نه به‏ خاطر جان خودش، بلکه به‏ خاطر مصلحت اسلام.

مصلحت اسلام این طور ایجاب می‏کند که علی(علیه السلام) دندان روی جگر بگذارد و در صف مأمومینِ ابوبکر هم شرکت بکند و با عمر نیز همین طور رفتار کند و به سؤالات و اشکالات مردم جواب بدهد. چیزی که از نظر علی(علیه السلام) اصالت دارد، حیثیّت و آبروی اسلام است. در اینجا دندان روی جگر گذاشتن، بهتر آبروی اسلام را حفظ می‏کند یا لااقلّ کمتر آبروی اسلام را می‏برد.

مصلحت اسلام این طور ایجاب می‏کند که علی(علیه السلام) دندان روی جگر بگذارد و در صف مأمومینِ ابوبکر هم شرکت بکند و با عمر نیز همین طور رفتار کند و به سؤالات و اشکالات مردم جواب بدهد. چیزی که از نظر علی(علیه السلام) اصالت دارد، حیثیّت و آبروی اسلام است. در اینجا دندان روی جگر گذاشتن، بهتر آبروی اسلام را حفظ می‏کند یا لااقلّ کمتر آبروی اسلام را می‏برد.

امّا قضیّه می‏گذرد، اوضاع زمان تغییر می‏کند، اسلام جهانگیر می‏شود. زمان معاویه پیش می‏آید، معاویه، حیثیّت عمر و ابوبکر را ندارد. او کسی است که خودش و پدرش سالها علیه اسلام جنگیده‏اند. حساب‌ها عوض شده است. در اینجا علی(علیه السلام) با معاویه می‏جنگد. زمان امام ‏حسن (علیه‌السلام) پیش می‏آید. در این زمان در اثر جریان‌های زیادی که در زمان امیرمؤمنان پیش آمد و از همه بالاتر، آن حالت سست عنصریی که اصحاب امام حسن(علیه السلام) به خرج دادند، اگر امام حسن(علیه السلام) مقاومت می‏کرد، کشته می‏شد ولی نه کشته شدنِ شرافتمندانه و افتخارآمیز، آنگونه که حسین ‏بن ‏علی(علیهماالسلام) کشته شد.

حسین بن علی(علیهماالسلام) با هفتاد و دو نفر کشته شد، یک شهادت آبرومندانه و در یک وضع و شرایط خاصّ که هزار و چهارصد سال دارد اسلام را آبیاری می‏کند. در زمان امام حسن(علیه السلام) یک حالت رخوت و سستی و خستگی در شیعیان پیدا شده بود که اگر این کار (مقاومت در مقابل معاویه) ادامه پیدا می‏کرد، یک وقت خبردار می‏شدند که حضرت را دست بسته تحویل معاویه داده‏اند. هنوز صابون معاویه و بنی‏امیّه درست به جامه مردم نخورده بود. بیست سال معاویه حکومت کرد، «مغیرة بن شعبه» و «زیاد بن ابیه» که به جان مردم افتادند، آن وقت مردم فهمیدند که اشتباه کردند که در زمان حضرت علی(علیه السلام) دعوت او را لبّیک نگفتند، اشتباه کردند که امام حسن (علیه‌السلام) را تحویل معاویه دادند. لهذا بعدها (بعد از حادثه کربلا) عدّه‏ای پیدا شدند و «توّابین» را به وجود آوردند که همان‏ها بودند که دور «مختار» را گرفتند.

این امر؛ یعنی آگاه شدن مردم از ماهیّت حکومت اموی، از عواملی بود که شرایط را برای قیام امام حسین(علیه‏السلام) مساعد می‏کرد. گذشته از این، وضع یزید با وضع معاویه فرق می‏کرد. معاویه در لباس نفاق کار می‏کرد، یزید در لباس کفر. معاویه لااقل روی کارهایش سرپوش می‏گذاشت، علنا شراب نمی‏خورد، علنا سگ بازی نمی‏کرد، صورت ظاهر را حفظ می‏کرد، ولی یزید جوانی بود دیوانه و پرده‏در که حساب موقعیّت خودش را نمی‏کرد که هر چه هست بالأخره مردم او را خلیفه پیغمبر می‏دانند. این قدر شراب می‏خورد تا مست می‏شد و در حضور جمعیّت به پیغمبر ناسزا می‏گفت. واقعا اگر قضایای کربلا نبود و امام حسین (علیه السلام) قیام نمی‏کرد و سبب نمی‏شد که یزید از بین برود و او همان بیست سالی را که معاویه خلیفه بود، خلافت می‏کرد، اصلاً حوزه اسلام منقرض می‏شد.

پس «شرایط زمان» خیلی فرق می‏کند. بنابراین، امام حسن(علیه السلام) همان برنامه را اجرا کرد که امام حسین(علیه السلام) اجرا کرد و امام حسین(علیه السلام) همان برنامه را اجرا کرد که امام حسن(علیه السلام) اجرا کرد، فقط شکل کارشان با هم فرق داشت، ولی روح هر دو یکی بود.(13)

 

پی‏نوشت‏ها:

1. سیری در سیره ائمّه اطهار(علیهم السلام)، صص 106 ـ 108.

2. همان، ص 94 و 95.

3. همان، ص 95.

4. همین که (معاویه) روی کار آمد و سوار شد، در اوّلین خطابه‏ای که می‏خواند، می‏رود بالای منبر و اعلام می‏کند: ایّها النّاس! از حالا به شما بگویم تمام موادّ قراردادی را که با حسن بن علی بسته بودم، زیر پا گذاشتم. با پایش هم روی آن کوبید و گفت: این طور زیر پا گذاشتم. گفتند: عجب آدم سیاستمداری است، آنجا که مصلحتش است که پیمان ببندد، پیمان می‏بندد، امضاء بکند، امضاء می‏کند، قسم بخورد، قسم می‏خورد، وقتی که به اصطلاح خرش از پل گذشت، می‏گوید: همه را زیر پا گذاشتم. آن زرنگی نیست، اسمش را زرنگی و زیرکی نگذارید، آن بی‏دینی است. فرق است میان بی‏دینی و زیرکی. آدم دیندار همه این راهها را می‏داند ولی نمی‏کند، امّا آدم بی‏دین این کارها را انجام می‏دهد. تفاوتش در پابند نبودن است، نه این‏ که او چیزی درک می‏کند که دیندار درک نمی‏کند. (آشنایی با قرآن، ج 3،ص154).

5. سیری در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص 95 و 96.

6. همان، ص 102.

7. همان، ص 102 و 103.

8.نهج‏البلاغه،ترجمه ‏فیض‏الاسلام، خطبه181، ص596 .

9. سیری در سیره ائمّه اطهار(علیهم السلام)، ص 103 و 104.

10. همان، ص 105 و 106.

11. از نظر تاریخ عرض می‏کنیم و الاّ از نظر امامت که ما نمی‏توانیم تفکیک کنیم.

12. سیری در سیره ائمّه اطهار(علیهم السلام)، ص 108.

13. اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 224 ـ 227.

برگرفته از کوثر، ش 58، سید سعید روحانی .(با تصرف)

شهید علامه مطهری، پیامهای عاشورا و خطر تحریف، مروری دوباره

درک پیام عاشورا و الگوگیری از آن در گرو درک حقیقت قیام کربلا و ارائه تفسیر صحیح از آن و شناخت و مبارزه با تحریفاتی است که ممکن است در این حادثه رخ دهد .
در طول تاریخ، عالمان روشن‏ضمیر شیعه، پیوسته نگهبانی از این سنگر بزرگ را به عهده داشته‏اند و استاد شهید آیة‏الله مرتضی مطهری یکی از این عالمان دردآشنایی است که در زدودن تحریفات از حرکت عاشورا و نشان دادن چهره سازنده آن تلاش کرده است . بررسی کامل دیدگاههای ایشان در باره حرکت‏سیدالشهدا (ع) و پیامها و پیامدهای آن و آفاتی که متوجه تحلیل‏ها و تفسیرهای این نهضت‏شده است و کاستی‏هایی که از نظر ایشان در این زمینه وجود دارد و مسؤولیتی که بر عهده محافل علمی و حوزوی و عالمان اسلامی می‏باشد، نیازمند چند مقاله مستقل و گستره است که اینک از محدوده و حوصله این ویژه‏نامه بیرون است . اما خالی گذاشتن این مجموعه از یک مقاله محدود و انعکاس اجمالی دیدگاههای ایشان را نیز نپسندیدیم . آنچه پیش روی دارید به تناسب دفتر سوم ویژه‏نامه و به عنوان بازخوانی و مروری کوتاه بر بخش عمده‏ای از نظرات آن شهید عزیز به تناسب محور اصلی موضوعات این شماره، نگاشته شده است .
نویسنده با توجه به اسوه بودن حرکت‏سیدالشهدا (ع) برای همه آزادی‏خواهان و غیرتمندان عالم، ابتدا به تبیین درس‏های عاشورا همچون: شخصیت‏یافتن جامعه اسلامی، و احیای امر به معروف و نهی از منکر در نگاه آن دانشمند شهید پرداخته است، آنگاه از همین منظر خطر تحریف و عوامل آن را مورد بررسی قرار داده و در ادامه به رسالت علما و مسؤولیت مردم در مبارزه با تحریف اشاره کرده است .
مقاله در بخش پایانی، مسؤولیت عالمان در نظام اسلامی را یادآور شده و آورده است‏با توجه به حضور علما در مسؤولیتهای حکومت، برای مقابله با بدعتها وظیفه مضاعفی بر دوش آنان است چرا که بیش از گذشته باید از ایمان و اعتقادات صحیح و دست‏آوردهای اسلام ناب محمدی (ص) پاسداری کنند .
دقت و مطالعه عمیق و تحلیلی در قیام امام‏حسین (ع) نشان می‏دهد که این حادثه اگر چه در مکان خاصی اتفاق افتاده و محدود به زمان معینی بوده است اما حقیقت آن، مطلق و مجرد از زمان و مکان بوده و خاصیت الگوپذیری در ذات آن نهفته است . واقعه کربلا الگویی برای رهبری انقلابها و ایجاد تحولات بنیادین در جامعه بوده، تجربه پر ارزشی در اصلاح جوامع انسانی، راست کردن کجی‏ها، زدودن فسادها و انحراف‏ها به شمار می‏رود .
حماسه نینوا در طول تاریخ اسلام الگوی کامل برای شکل‏گیری تحولات سیاسی در قلمرو جهان اسلام بوده است و در یک کلام، ضامن بقای اسلام راستین به شمار می‏آید . پر واضح است که درک پیام عاشورا و الگوگیری از آن برای ایجاد تحول عمیق و سازنده در جامعه و رسیدن به جامعه مطلوب در گرو درک حقیقت قیام کربلا و ارائه تفسیر صحیح از آن و شناخت و مبارزه با تحریفاتی است که خواسته و ناخواسته به دست تحریف‏گران، در تحلیل و تفسیر این قیام و بهره جستن از آن رخ می‏نماید .
به موازات استمرار این نهضت و حرکت جوشان آن، عالمان روشن‏ضمیر شیعه نیز پیوسته نگهبانی از این جبهه بزرگ را به عهده گرفته و از «اسلام مجسم‏» به خوبی پاسداری کرده‏اند . از جمله عالمان دردآشنایی که در دهه‏های اخیر بر این امر اهتمام ورزیده و در زدودن بر چسب‏های ناروا و تحریف از حرکت عاشورا و نشان دادن چهره سازنده آن مجاهده کرده است استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری است .
درس آموزی از عاشورا از یک سو و پاسداری آن از خطر تحریف از جمله محورهای مورد توجه ایشان از تفسیر و تحلیل این قیام است که به ترتیب در این مقاله بازگو شده است .

الف . آموزه‏های قیام حسینی

استعداد شبیه‏سازی در حادثه عاشورا

از دیدگاه شهید مطهری «کسانی که به خاطر یک سلسله اصول و مبادی قیام می‏کنند و نهضت می‏نمایند در حقیقت‏به همه جهانیان بعد از خودشان پیامی دارند و به اصطلاح معروف وصیتی دارند . آیندگان باید با پیام آنها آشنا باشند و ندای آنها را بشناسند» . (1)
قیام امام‏حسین (ع) نیز از آن دست قیامهایی است که بر اساس اصول بنیادین اسلام، با روش شناخته شده اسلام و برگرفته از سیره نبوی و علوی سامان یافته و دارای پیام و وصیت‏شفاف برای آیندگان است . اگر چه این نهضت صرفا برای شبیه‏سازی و کپی‏گیری معماری نشده است اما به گونه‏ای طراحی شده است که استعداد شبیه‏سازی در آن وجود دارد . شهید مطهری معتقد است:
«انسان وقتی تاریخ حادثه عاشورا را می‏خواند، استعدادی برای شبیه‏سازی در آن می‏بیند . همان طور که قرآن برای آهنگ‏پذیری ساخته نشده ولی این طور هست و حادثه کربلا هم برای شبیه‏سازی ساخته نشده ولی این طور هست . من نمی‏دانم و شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته است ... متن تاریخ این حادثه، گویی اساسا برای یک نمایشنامه نوشته شده است . شبیه‏پذیر است، گویی دستور داده‏اند که آن را برای صحنه بودن بسازند .» (2)
این خاصیت در حادثه کربلا نه صرفا یک نمایش توخالی و صورت‏سازی عاری از حقیقت‏باشد بلکه به خاطر رازی است که در آن نهفته است:
«آن راز این است که اساسا خود این حادثه، تمام این حادثه تجسم اسلام است در همه ابعاد و جنبه‏ها; یعنی راز اینکه این حادثه نمایش‏پذیر و شبیه‏پذیر است، این است که تجسم فکر و ایده چندجانبه و چند وجه و چند بعد اسلامی است; همه اصول و جنبه‏های اسلامی عملا در این حادثه تجسم پیدا کرده است; اسلام است در جریان و در عمل و در مرحله تحقق .» (3)
«وقتی بخواهیم به جامعیت اسلام نظر بیفکنیم باید نگاهی هم به نهضت‏حسینی بکنیم . می‏بینیم امام‏حسین (ع) کلیات اسلام را در کربلا به مرحله عمل آورده، مجسم کرده است ولی تجسم زنده و جاندار حقیقی و واقعی، نه تجسم بی‏روح . انسان وقتی در حادثه کربلا تامل می‏کند، اموری را می‏بیند که دچار حیرت می‏شود و می‏گوید اینها نمی‏تواند تصادفی باشد . و سر اینکه ائمه اطهار این همه به زنده نگه داشتن و احیای این خاطره توصیه و تاکید کرده و نگذاشته‏اند حادثه کربلا فراموش شود، این است که این حادثه یک اسلام مجسم است .» (4)
بدین ترتیب ائمه اطهار خواسته‏اند که داستان کربلا به صورت یک مکتب تعلیمی و تربیتی همیشه زنده بماند .

تفسیر الگوساز

گام نخست در الگوپذیری قیام عاشورا این است که راز جامعیت اسلام در کربلا درک شود و بر اساس آن، تفسیری صحیح از این حادثه ارائه گردد . در صورتی این نکته از عاشورا قابل برداشت است که قرائتی الگوساز از آن صورت گیرد . بی‏تردید پیشوایان دینی از زمان پیغمبر اکرم (ص) و ائمه طهار (ع) دستور اکید و بلیغ داده‏اند که باید نام حسین بن علی (ع) زنده بماند و باید سوگواری آن حضرت هر سال تجدید بشود . سؤال اساسی این است که چرا چنین دستوری داده‏اند و چرا این همه به این موضوع اهتمام داشته‏اند؟
از این رو تحلیل ما از قیام امام‏حسین (ع) تعیین کننده است . از نگاه شهید مطهری حادثه عاشورا و تاریخچه آن، دو صفحه دارد; یک صفحه سفید و نورانی و یک صفحه تاریک، سیاه و ظلمانی . در نگاه دوم، قهرمان حادثه یزید بن‏معاویه، عبیدالله بن زیاد، عمر سعد، شمر و امثال اینها است . وقتی این صفحه تاریک مطالعه شود فقط ظلم است، جنایت است و رثاء بشریت، که هیچ چیز غیر از گریه، زاری و مرثیه را نمی‏طلبد اما اگر صفحه مقابل مطالعه شود قهرمان این صفحه نورانی حسین است و اهل بیت و اصحاب او . این صفحه دیگر جنایت و تراژدی نیست‏بلکه حماسه است، افتخار و نورانیت است، تجلی حقیقت، انسانیت و حق پرستی است . البته هر دو صفحه این واقعه یا بی‏نظیر است‏یا کم‏نظیر و باید به هر دوی آنها پرداخت و آن را مورد تجزیه و تحلیل عبرت‏آموز قرارداد، اما به قول آن استاد فرزانه:
«چرا ما صفحه نورانی این داستان را کمتر مطالعه می‏کنیم در حالی که جنبه حماسی این داستان صد برابر بر جنبه جنایی آن می‏چربد و نورانیت این حادثه بر تاریکی آن خیلی می‏چربد» (5);
«اگر ما صفحه نورانی تاریخ حسینی را خواندیم آن وقت از جنبه رثائی‏اش می‏توانیم استفاده کنیم و گرنه بیهوده است‏» (6);
«پس اول باید قهرمان بودنش برای شما مشخص بشود و بعد در رثای قهرمان بگریید و گرنه رثای یک آدم نفله شده بیچاره بی‏دست و پای مظلوم که دیگر گریه ندارد و گریه ملتی برای او معنی ندارد . در رثای قهرمان بگریید برای اینکه احساسات قهرمانی پیدا کنید، برای اینکه پرتوی از روح قهرمان در روح شما پیدا شود و شما هم تا اندازه‏ای نسبت‏به حق و حقیقت غیرت پیدا کنید، شما هم عدالت‏خواه بشوید . شما هم با ظلم و ظالم نبرد کنید، شما هم آزادی‏خواه باشید، برای آزادی احترام قائل باشید، شما هم سرتان بشود که عزت نفس یعنی چه، شرف و انسانیت‏یعنی چه، کرامت‏یعنی چه؟» (7)
بنابراین بر اساس یک تفسیر که متاسفانه رواج هم یافته است پاسخ پرسش فوق این می‏شود که ترغیب ائمه (ع) و اهتمام آنان در برپایی عزای حسینی «برای این است که تسلی خاطری برای حضرت زهرا باشد .» در این صورت «خیال می‏کنیم حسین بن علی در آن دنیا منتظر است که مردم برایش دل‏سوزی کنند یا - العیاذ بالله - حضرت زهرا (س) بعد از هزار و سیصد سال آن هم در جوار رحمت الهی منتظر است که چهار تا آدم فکسنی برای او گریه کنند تا تسلی خاطر پیدا کند!» (8) این نگاه نه تنها حیات‏بخش، پویا و حرکت‏زا نیست‏بلکه به تعبیر شهید مطهری مسخره و نتیجه‏ای جز خرابی دین و رکود در جامعه ندارد .
اما در تفسیر دیگر، حرکت‏سیدالشهدا (ع) اسوه است و برای همه آزادی‏خواهان و غیرتمندان عالم طوفنده و جوشان است . در این تفسیر «حسین بن علی درس غیرت به مردم داد، درس تحمل و بردباری به مردم داد، درس تحمل شداید و سختیها به مردم داد . اینها برای ملت درسهای بسیار بزرگی بود . پس این‏که می‏گویند حسین بن علی چه کرد و چطور شد که دین اسلام زنده شد، جوابش همین است که حسین بن علی روح تازه دمید، خونها را به جوش آورد، غیرتها را تحریک کرد، عشق و ایده‏آل به مردم داد، حس استغنا در مردم به وجود آورد، درس صبر و تحمل و بردباری و مقاومت و ایستادگی در مقابل شداید به مردم داد، ترس را ریخت، همان مردمی که تا آن مقدار می‏ترسیدند، تبدیل به یک عده مردم شجاع و دلاور شدند .» (9)
از این منظر امام‏حسین (ع) پیام‏آور اسلام است، عاشورا نمایشگاهی می‏شود که ابعاد مختلف اسلام به نمایش گذاشته شده تا انسانهای دیگر از آن الگو برداری کنند و در هر جامعه‏ای که شرائط زمان امام حسین را پیدا کرد قیام حسینی به راه افتد . با این تفسیر امام‏حسین (ع) دیگر مختص به یک زمان و مکان خاص نیست، برای همیشه تاریخ است و چون روحی در کالبد اجتماع حضور دارد . برای همین درسهای بزرگ است که استاد مطهری اصرار دارد حادثه کربلا در وجهه حماسی آن مورد تحلیل قرار گیرد و به یک سوژه بزرگ برای مسلمانان تبدیل گردد:
«این‏که من تاکید می‏کنم که حماسه حسینی و حادثه کربلا و عاشورا باید بیشتر از این جنبه مورد استناد ما قرار بگیرد، به خاطر همین درسهای بزرگی است که این قیام می‏تواند به ما بیاموزد . من مخالف رثاء و مرثیه نیستم، ولی می‏گویم این رثاء و مرثیه باید به شکلی باشد که در عین حال آن حس قهرمانی حسینی را در وجود ما تحریک و احیا کند . حسین بن علی یک سوژه بزرگ اجتماعی است . حسین بن علی در آن زمان یک سوژه بزرگ بود، هر کسی که می‏خواست در مقابل ظلم قیام کند، شعارش «یا لثارات الحسین‏» (10) بود . امروز هم حسین بن علی یک سوژه بزرگ است، سوژه‏ای برای امر به معروف و نهی از منکر، برای اقامه نماز، برای زنده کردن اسلام، برای این‏که احساسات و عواطف عالیه اسلامی در وجود ما احیا بشود .» (11)

درسهای آموزنده

نگرش الهی، حماسی به نهضت عاشورا دستاوردهای مهمی به همراه دارد که یکی از آنها تسهیل پیام‏گیری از این نمایش بی‏همتای اسلامی است . شهید مطهری با این نگاه پیام‏هایی را از این نهضت‏برداشت کرده‏اند که در اینجا به اهم آنها اشاره می‏شود:

1 . شخصیت‏یافتن جامعه اسلامی

پدیده‏های اجتماعی از جهت تاثیری که در خود اجتماع باقی می‏گذارند مختلف و گاهی متضادند . از این حیث‏بعضی از پدیده‏های اجتماعی، روح اجتماع را تاریک و کدر می‏کند، ترس و رعب به وجود می‏آورد، و به اجتماع حالت‏بردگی و اسارت می‏دهد، ولی یک سلسله پدیده‏های اجتماعی است که به اجتماع صفا و نورانیت می‏دهد، ترس اجتماع می‏ریزد، احساس بردگی و اسارت را از او می‏گیرد، به جایش جرات، جسارات و شهامت‏به او می‏دهد . نوع دوم از پدیده‏های اجتماعی نعمتی است که نصیب هر ملتی به سادگی نمی‏شود . به تعبیر شهید مطهری سرمایه‏ای است که بالاتر از آن وجود ندارد:
«مساله احساس شخصیت، مساله بسیار مهمی است . از این سرمایه بالاتر برای اجتماع وجود ندارد که در خودش احساس شخصیت و منش کند، برای خودش ایده آل داشته باشد و نسبت‏به اجتماعهای دیگر حس استغنا و بی‏نیازی داشته باشد، یک اجتماع این طور فکر کند که خودش و برای خودش فلسفه مستقلی در زندگی دارد و به آن فلسفه مستقل زندگی خودش افتخار و مباهات کند و اساسا حفظ حماسه در اجتماع یعنی همین که اجتماع از خودش فلسفه‏ای در زندگی داشته باشد و به آن فلسفه ایمان و اعتقاد داشته باشد و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد .» (12)
نگاه حماسی به نهضت عاشورا است که این حماسه را در ملت اسلام ایجاد می‏کند، جامعه حسینی را عزتمند و همراه با غرور می‏سازد و این هنر در قیام اباعبدالله (ع) وجود دارد و در جامعه آن عصر هم چنین اثر را به جای گذاشت:
«بعد از شهادت امام‏حسین (ع) یک چنین حالتی به وجود آمد، یک رونقی در اسلام پیدا شد . این اثر در اجتماع از آن جهت‏بود که امام‏حسین (ع) با حرکات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده کرد، احساسات بردگی و اسارتی را که از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامی حکمفرما بود، تضعیف کرد و ترس را ریخت، احساس عبودیت را زایل کرد و به عبارت دیگر به اجتماع اسلامی شخصیت داد . او بر روی نقطه‏ای در اجتماع انگشت گذاشت که بعدا اجتماع در خودش احساس شخصیت کرد . » (13)
و این مهترین درسی است که تا قیام قیامت می‏تواند الهام‏بخش ملتهای آزاده باشد به شرطی که یاد حسین (ع) و مجالس حسینی از حد احساس فراتر رفته بر عقلانیت و تدبر در این قیام افزوده شود . ملتی که شخصیت دارد همه چیز دارد اما ملتی که همه چیز دارد ولی شخصیت و هویت ندارد هیچ چیز ندارد; هویتی حسینی که امروزه بیش از هر زمان دیگر برای ملل اسلامی مورد نیاز است .
در زمانی که اموی‏ها سرمست از بازیافتن سلطنت و پادشاهی، بر همه چیز دست انداخته شخصیت اسلامی را در میان مسلمین میراندند، شخصیت کوفیان را آن‏چنان لگدمال کردند که پس از دعوت از فرزند پیامبر و حرکت او به سوی شهری که روزی مرکز خلافت اسلامی بود و افتخار شیعه علی ابن ابی‏طالب بودن را با خود داشت‏با شنیدن اسم ابن زیاد عقب نشسته و حسین (ع) را تنها گذاشتند; در این حال قیام امام‏حسین (ع) آن‏چنان جوششی در آنان ایجاد کرد، آن‏چنان هویتی برای کوفیان به ارمغان آورد که: «همین کوفه بعداز مدت سه سال انقلاب کرد و پنج هزار نفر تواب از همین کوفه پیدا شد و سر قبر حسین بن‏علی رفتند و در آنجا عزاداری کردند، گریه کردند و به درگاه الهی از تقصیری که کرده بودند توبه کردند و گفتند ما تا انتقام خون حسین بن علی را نگیریم از پای نمی‏نشینیم .» (14)
امروز نیز که نظام قلدر پرور موجود در جهان به بهانه‏ای خودساخته بر همه چیز چنگ انداخته و در صدد به انفعال کشاندن مسلمانان و هویت‏زدایی از کشورهای اسلامی است، مسلمانان باید غیرت و حمیت‏حسینی را سر مشق قرار داده، قهرمانانه در مقابل آنان ایستادگی کنند و بدانند که ملت ایران با الهام از عاشورا و با بانک ابر مردی از تبار حسین در وحشت و ظلمت، نور هدایت را یافته و مقاومت و مبارزه را از حسین بن علی (ع) آموخته است و به خواست‏خدا در مقابل تمامی دنیای آنانی که در مقابل دینشان ایستاده‏اند خواهد ایستاد چرا که به قول حضرت امام خمینی «انقلاب اسلامی ایران پرتوی از عاشورا و انقلاب عظیم الهی آن است .» (15)

2 . احیای امر به معروف و نهی از منکر

اگر از صفحه تاریک و ظلمانی حادثه عاشورا فراتر رفته و به جنبه نورانی آن نظر کنیم می‏بینیم اگر چه قیام کربلا چند وجهی و چند ماهیتی است اما یکی از عمده‏ترین عوامل آن مسؤولیت امر به معروف و نهی از منکر است که در این تلقی نمود بیشتری پیدا می‏کند . در نگاه مثبت و حماسی به عاشورا یادآوری مکرر حضرت از این عامل و اصرار بر برجسته کردن آن جایگاه خود را پیدا می‏کند . اساسا از نگاه شهید مطهری این عامل ارزش بسیار بسیار بیشتری از عوامل دیگر به نهضت‏حسینی داده و موجب ماندگاری این قیام شده است:
«به موجب همین عامل است که این نهضت‏شایستگی پیدا کرده است که برای همیشه زنده بماند، برای همیشه یادآوری شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل آموزنده هستند ولی این عامل آموزندگی بیشتری دارد، زیرا نه متکی به دعوت است و نه متکی به تقاضای بیعت ; یعنی اگر دعوتی از امام نمی‏شد، حسین بن علی (ع) به موجب قانون امر به معروف و نهی از منکر نهضت می‏کرد . اگر هم تقاضای بیعت از او نمی‏کردند، باز ساکت نمی‏نشست، موضوع خیلی فرق می‏کند و تفاوت پیدا می‏شود .» (16)
در نگاه حماسی و سازنده به این قیام است که «حسین یک مرد معترض و منتقد است، مردی است انقلابی و قیام کننده، یک مرد مثبت است . دیگر انگیزه دیگری لازم نیست . همه جا را فساد گرفته، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال شده است، بیت‏المال مسلمین در اختیار افراد ناشایسته قرار گرفته و در غیر راه رضای خدا مصرف می‏شود، پیغمبر اکرم فرمود: هر کس چنین اوضاع و احوالی را ببیند «فلم یغیر علیه بفعل و لا قول‏» و در صدد دگرگونی آن نباشد، در مقام اعتراض بر نیاید «کان حقا علی الله ان یدخله مدخله‏» (17) شایسته است (ثابت است در قانون الهی) که خدا چنین کسی را به آنجا ببرد که ظالمان، جابران، ستمکاران و تغییر دهندگان دین خدا می‏روند، و سرنوشت مشترک با آنها دارد .» (18)
از این‏جا است که معلوم می‏شود وظیفه امر به معروف و نهی از منکر مختص به امام‏حسین (ع) نبوده هر کسی که در چنین شرایطی قرار گیرد باید به آن قیام نماید و نباید این وظیفه را به عهده دیگری بداند و الا باید منتظر عذاب الهی بماند چنان که امام رضا (ع) از پیامبر اکرم (ص) نقل کردند:
«اذا تواکلت الناس الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فلیاذنوا بوقاع من الله; (19) «هرگاه مردم امر به معروف و نهی از منکر را به عهده همدیگر بگذارند پس برای عذاب الهی منتظر و آماده باشند» .
اهمیت تاسی به حرکت امام‏حسین (ع) در این زمینه از آنجا بیشتر می‏شود که ببینیم با همه عنایتی که اسلام به امر به معروف و نهی از منکر داشته و آیات متعددی از قرآن در اهمیت آن وارد شده است و ملت اسلام را به خاطر آن بهترین امت نامیده و حسین (ع) هم برای احیای آن جان خود را فدا کرده است اما این امر هر روز در جامعه اسلامی کم رنگ‏تر شده و از اهمیت آن کاسته می‏شود:
«از همین جا به قول منطقیین به عکس نقیض باید بفهمیم: پس ما امت اسلام و بهترین امتها برای بشر نیستیم چون ما آمر به معروف و ناهی از منکر نیستیم . در نتیجه نمی‏توانیم ادعای شرف و بزرگی کنیم، نمی‏توانیم افتخاری داشته باشیم، اسلام ما اسلام واقعی نیست .» (20)

3 . شعارهای حیات بخش

در عاشورا دو نوع شعار دیده می‏شود یک نوع شعارهایی است که فقط معرف شخص است و بیش از این چیز دیگری نیست . ولی شعارهای دیگری است که علاوه بر معرفی شخص، معرف فکر هم هست، معرف احساس است، معرف نظر و ایده است . با یک تلقی درست از عاشورا می‏توان این شعارها را دائمی کرد و در همه اعصار از آن استفاده کرد و از طریق آن روح در جامعه دمید اما متاسفانه بهای لازم به شعارها داده نمی‏شد و اینک نیز نیازمند اهتمام است . شهید مطهری معتقدند:
«اباعبدالله (ع) در روز عاشورا شعارهای زیادی داده است که در آنها روح نهضت‏خودش را مشخص کرده که من برای چه می‏جنگم، چرا تسلیم نمی‏شوم، چرا آمده‏ام که تا آخرین قطره خون خودم را بریزم؟ و متاسفانه این شعارها در میان ما شیعیان فراموش شده و ما شعارهای دیگری به جای آنها گذاشته‏ایم که این شعارها نمی‏تواند روح نهضت اباعبدالله را منعکس کند .» (21)
شعارهای عاشورا آن چنان متنوع و همه‏جانبه است که می‏تواند یک ملت را کاملا غنی و سعادتمند کند . مهمترین شعارهای عاشورا را با الهام از شهید مطهری می‏توان به این دسته‏ها تقسیم کرد:
1 . حق‏گرایی
«الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه؟ لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا; (22) آیا نمی‏بینید که به حق عمل نمی‏شود و کسی از باطل روی گردان نیست; در چنین شرایطی مؤمن باید لقاء پروردگارش را بر چنین زندگی‏ای ترجیح بدهد .»
2 . آزادی و شرافت
«الموت اولی من رکوب العار; (23) نزد من، مرگ از ننگ ذلت و پستی بهتر و عزیزتر است .» «لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما; (24) مرگ را جز خوشبختی نمی‏بینم و زندگی با ستمکاران را جز ملامت و خستگی .»
3 . دوری از ذلت
«هیهات منا الذله; (25) ذلت و خواری از ساحت ما به دور است .»
4 . اصلاحات اجتماعی
«انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطب الاصلاح فی امة جدی; (26) بی گمان قیام من برای خوشگذرانی و مفسده‏جویی و ستمگری نمی‏باشد، بلکه قیام من فقط برای ایجاد اصلاح امور در امت جدم است .»
5 . انزجار از دنیازدگی و تظاهر دینی
«الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم; (27) مردم برده دنیا و دین لقلقه زبانشان می‏باشد .»

ب . خطر تحریف

به همان مقدار که تفسیر صحیح از عاشورا سازنده، حیات‏بخش و حرکت‏آفرین است، برداشت نادرست و منحرف کردن آن از مسیر واقعی می‏تواند مخرب و مخدر باشد و حداقل جامعه را بر خلاف هدف امام‏حسین (ع) دچار رکود و رخوت نماید .
شهید مطهری به این بخش اهتمام ویژه ورزیده و در خرافه‏زدایی از نهضت پاک حسینی حساسیت فوق‏العاده نشان داده است . ایشان معتقد است در پاس‏داشت قیام کربلا باید کلید شخصیت امام‏حسین (ع) را پیدا کرد و آن را اسوه جاوید قرار داد و «کلید شخصیت‏حسین حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ایستادگی است، حق‏پرستی است .» (28)
و هر امری که این نهضت اصیل را از مسیر تعیین شده جدا کند انحراف و گمراهی است که یکی از نشانه‏های عقب ماندگی و عدم رشد اجتماع است . ایشان با نگاه به روزگاری که در آن به سر می‏برد چنین آفتی را در تفسیر و رویکرد به قیام امام‏حسین (ع) مشاهده می‏کرد و روشن است این خطری نیست که اینک از آن، کاملا در امان باشیم:
«واقعه تاریخ کربلا از آن نوع حوادث است که درا ثر عدم رشد اجتماع، مسخ و معکوس شده است، تمام عظمتها و زیباییهایش فراموش شده، حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و به جای آنها زبونی و ضعف و جهالت و نادانی آمده است . این نشانه عدم رشد این ملت است‏برای حفظ و نگهداری تاریخ با عظمت و پر افتخار خویش .» (29)

تحریف و عوامل آن

تحریف یعنی «متمایل کردن یک چیز از آن مسیر اصلی و وضع اصلی که داشته است‏یا باید داشته باشد .» تحریف یا لفظی است‏یا معنوی . تحریف لفظی آن است که ظاهر یک چیز یا لفظ آن را عوض کنند و تحریف معنوی یعنی «منحرف کردن روح و معنی یک جمله یا یک حادثه‏» . پس تحریف یک حادثه یعنی علل و انگیزه‏ها و همچنین هدف و منظورهای آن حادثه چیزی غیر از آنچه هست معرفی شود . عامل تحریف به طور کلی سه قسم است:
1 . عامل عداوت وغرض که از سوی دشمنان صورت می‏گیرد;
2 . عامل اسطوره‏سازی که یک حس اصیل در بشر است; 3 . عامل دوستی و تمایل که از سوی نزدیکان و دوستان صورت می‏پذیرد .
ریشه تحریف از روی دوستی در نهضت عاشورا این است که عده‏ای خیال کرده‏اند چون هدف گریه کردن برای امام‏حسین (ع) و زنده کردن یاد او است و این هدف مقدس است، از وسیله نامقدس هم می‏توان استفاده کرد:
«عده‏ای آمدند گفتند گریه بر امام حسین ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله‏ای برای این کار می‏شود استفاده کرد ... دستگاه امام‏حسین (ع) از دستگاه دیگران جداست . اگر اینجا دروغ گفتی بخشیده است، جعل کردی، بخشیده است، تحریف کردی بخشیده است ... در نتیجه یک افرادی در این قضیه دست‏به جعل و تحریف زده‏اند که انسان تعجب می‏کند .» (30)
از دیدگاه شهید مطهری در حادثه عاشورا، هم تحریف لفظی رخ داده است و هم تحریف معنوی . طبعا برخی یا بسیاری از مواردی که آن عالم فرزانه به عنوان مصادیق تحریف و جعل بر شمرده‏اند، در نگاه برخی دیگر، چنین نیست و آن را نمی‏پذیرند و اساسا از منظری دیگر به این‏گونه قضایا می‏نگرند ولی نگاه پر دقت و اصولی این عالم وارسته و جامع‏نگر را باید به دیده عنایت و اهتمام نگریست: «تحریف‏های لفظی از قبیل: داستان لیلی و علی اکبر، داستان عروسی قاسم، داستان آب آوردن حضرت ابی‏الفضل در کودکی برای امام حسین، آمدن زینب در حین احتضار به بالین اباعبدالله (ع)، عبور اسرا در اربعین از کربلا، عدد مقتولین، هاشم بن عتبه با نیزه هجده ذرعی، روز عاشورا 72 ساعت‏بود، امام حسین با زی شاهان از مکه خارج شد، بی‏خبر بودن امام سجاد (ع) از وقایع، افسانه اسب آوردن زینب برای اباعبدالله و بوسیدن گلوگاه آن حضرت، بیهوش شدن امام سجاد (ع) و امام صادق .» (31)

تحریف معنوی

چنانکه گفته شد حادثه کربلا هم دچار تحریف لفظی شده است و هم تحریف معنوی اما از آنجایی که تحریف معنوی محتوا را تغییر داده قضیه را مسخ و به کلی واژگون می‏کند خطرناک است و خطرناکتر این‏که تحریف در اهداف امام‏حسین (ع) صورت گیرد . ایشان معتقدند دو تحریف معنوی بسیار عجیب و ماهرانه در هدف نهضت‏حسینی ایجاد شده است:
1 . یکی از تحریفاتی که در هدف قیام صورت گرفته و به بیان استاد مطهری تهمت‏به اباعبدالله حسین (ع) و برگرفته از معتقدات مسیحیت است این است که «حسین بن علی قیام کرد که کشته بشود برای این‏که کفاره گناهان امت‏باشد، کشته شد برای این‏که گناهان ما آمرزیده شود . حالا اگر بپرسند آخر این در کجاست؟ خود حسین چنین چیزی گفت؟ پیغمبر گفت؟ امام گفت؟ چنین حرفی را چه کسی گفت؟ می‏گوییم ما به این حرفها چه کار داریم؟ امام حسین کشته شد برای این‏که گناهان ما بخشیده شود . نمی‏دانیم که این فکر را ما از دنیای مسیحیت گرفته‏ایم . ملت مسلمان خیلی چیزها را ندانسته از دنیای مسیحیت‏بر ضد اسلام گرفت; یکی همین است .» (32)
این انحراف و تحریف می‏تواند هر گناهی را توجیه کند . یعنی شما برای امام حسین گریه کن هر کسی می‏خواهی باش، شمر باش، یزید باش، اما گریه کن!
2 . «تحریف معنوی دومی که از نظر تفسیر و توجیه حادثه کربلا رخ داد این بود که گفتند می‏دانید چرا امام حسین رفت و کشته شد؟ یک دستور خصوصی فقط برای او بود و به او گفتند تو برو و خودت را به کشتن بده . معلوم است، اگر یک چیزی دستور خصوصی باشد، به ما و شما دیگر ارتباط پیدا نمی‏کند، یعنی قابل پیروی نیست . اگر بگویند حسین چنین کرد و تو چنین بکن می‏گوید حسین از یک دستور خصوصی پیروی کرد، به ما مربوط نیست . به دستورات اسلام که دستورات کلی و عمومی است مربوط نیست! آن یک دستور خصوصی مخصوص خودش بود .» (33)
این در حالی است که امام‏حسین (ع) یک مکتب عملی برای کسانی که در این شرایط واقع بشوند بوجود آورد . این کلام امام (ع) است که فریاد می‏زند «و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید» . (34) یعنی کسی که مثل یزید باشد، نه فقط یزید، بلکه هر کسی که مثل یزید حاکم اسلامی شود اسلام را محو خواهد کرد . یا آنجایی که می‏فرماید «الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا» . وقتی حق عمل نمی‏شود و کسی از باطل روی‏گردان نیست، در این شرایط هر مؤمنی، نه فقط امام‏حسین (ع) بلکه هر مؤمنی باید مرگ را بر زندگی ترجیح دهد .
بنابراین این تحریفات که در هدف صورت پذیرفت اولا نهضت کربلا را از مکتب بودن و قابل اسوه بودن خارج کرده آن را به یک امر خصوصی که به دستور خصوصی بوده است تبدیل کرد . ثانیا به جای آنکه با برجسته کردن عنصر امر به معروف و نهی از منکر، گناه زدایی کند آن را زمینه‏ای برای گنه‏کار سازی در آورده که هر گناهی را توجیه می‏کند .
در نگاه شهید مطهری این دو تحریف که در هدف صورت گرفت طبعا به فلسفه عزاداری سرایت کرده و آن را نیز منحرف کرده است . عزاداری و نوحه سرایی که سفارش شد تا هر زمینی را کربلا و هر روز را عاشورا سازد به ضد آن بدل شده، نقش سازنده خود را از دست داده و به عادت تبدیل شده است:
«تحریف دیگر، در موضوع دستورها در باره فلسفه عزاداری است . در اینجا گاهی گفتیم برای تسلی خاطر حضرت زهراست چون ایشان در بهشت همیشه بی‏تابی می‏کنند و هزار و چهار صد سال است آرام ندارند با گریه‏های ما ایشان آرامش پیدا می‏کنند! پس آن را یک خدمت‏خصوصی به حضرت زهرا تلقی کردیم . دوم اینکه به چشم یک آدم نفله شده که حداکثر مقامش این است که بی‏تقصیر به دست‏یک ظالم کشته شد پس باید برایش متاثر بود به امام نگاه کردیم، فکر نکردیم که تنها کسی که نفله نشده و برای هر قطره خون خود ارزش بی‏نهایت قرار داد او بود . کسی که موجی ایجاد کرد که قرنها کاخهای ستمگران را لرزاند و می‏لرزاند و نامش با آزادی و برابری و عدالت و توحید و خداپرستی و ترک خودپرستی یکی شده چگونه هدر رفته است؟! ما هدر رفته‏ایم که عمری را جز در پستی و نکبت زندگی نکرده و نمی‏کنیم .» (35)

ج . رسالت علما مسئولیت مردم

در طول زمان و به خاطر عوامل گوناگون در حادثه عاشورا، چه در ناحیه اهداف و انگیزه‏های آن و چه در بخش دستاوردها و حتی عزاداریها، تحریفاتی رخ داده است . طبعا باید با این تحریف‏ها مبارزه کرد و خرافات را از ساحت این قیام مقدس زدود و معلوم است در این امر هم خواص و علما مسئولند و هم توده مردم;
1 . مسئولیت مردم
از دید شهید مطهری همه مردم در مقابل تحریفات عاشورا مسئولیت دارند برای اینکه «یک سلسله مسائل است که احتیاج به درس خواندن ندارد ... منطق و فلسفه نمی‏خواهد، فطرت سلیم می‏خواهد و فطرت سلیم را هم همه دارند، فطرتشان درک می‏کند .» (36)
بنابراین مردم نباید خیال کنند که فقط گویندگان مسئول هستند و آنها هیچ مسئولیتی ندارند، همه مسئولند برای اینکه اولا «چیزی که گفتنش حرام است و عموما یا غالبا استماع و شنیدنش نیز حرام است، مثل غیبت، تهمت، سب و دشنام به مؤمن یا اولیاء حق، آواز خوانی به باطل و استهزاء پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذکر مصیبت‏حرام است، شنیدن و استماع آن هم حرام است . ثانیا خداوند در قرآن می‏فرماید: واجتنبوا قول الزور (37)... به طور کلی عامه مصرف کننده این کالا هستند . اینها اگر این کالا را که غالبا خودشان می‏دانند کالای تقلبی است مصرف نکنند، عرضه کننده، آن را عرضه نمی‏کند . عیب قضیه این است که عامه حتی مشوق هم هستند . (38) »
از این رو این تحریفات منکراتی است که در بازگویی قیام امام‏حسین (ع) و عزاداریها رسوخ کرده و نهی از منکر واجب است و همه مردم وظیفه دارند با آن مبارزه کنند .
وظیفه دیگری که به عهده مردم است این‏که در انتظارات خود از مجالس عزا تجدید نظر کنند;
«دیگر این تمایلی است که صاحب مجلس‏ها و مستمعین به گیراندن مجلس دارند، مجلس باید بگیرد و باید کربلا بشود . روضه‏خوان بیچاره می‏بیند که اگر بنا بشود هر چه می‏گوید از آن راستها باشد مجلسش نمی‏گیرد، بعد همین مردم هم دعوتش نمی‏کنند، ناچار یک چیزی هم اضافه می‏کند، این انتظار را مردم باید از سر خودشان بیرون کنند .» (39)
2 . رسالت علما
به بیان استاد شهید مطهری در مجالس عزاداری دو نقطه ضعف وجود دارد; یکی این‏که مردم می‏خواهند جمعیت هر چه بیشتر باشد و اگر جمعیت ازدحام نکند راضی نیستند; دوم باید مجلس از جا کنده شده و شور و واویلا بشود . در این موقعیت علما بر سر دو راهی قرار می‏گیرند که با آن مبارزه کنند یا نه؟
شهید مطهری با اشاره به دو نکته یاد شده، و در تاکید بر مسؤولیت عالمان دینی می‏گوید:
«حال، این نقطه ضعف مردم عوام است . با این نقطه ضعف چه باید کرد؟ ... بزرگترین رسالت و وظیفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است . این است که پیغمبر اکرم فرمود: «اذا ظهرت البدع فی امتی فلیظهر العالم علمه و الا فعلیه لعنة الله‏» . (40) آنجاکه بدعتها و دروغها ظاهر می‏شود، آنجا که چیزهایی ظاهر می‏شود که در دین نیست، مسائلی پیدا می‏شود که من نگفته‏ام، بر عهده دانایان است که حقایق را بگویند و لو مردم خوششان نمی‏آید . آن کسی که کتمان می‏کند، لعنت‏خدا بر او باد ... وظیفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحریف است و خوشبختانه ابزار این کار هم در دست است .» (41)
نکته حائز اهمیت در اینجا این است که فهم منطق حسینی دارای مراتب مختلف است . اولین مرتبه آن تعلق احساسی و عاطفی است که برای عامه مردم بسیار مفید است و باید هم در بین مردم وجود داشته باشد و اصل طراحی این مرحله در پاسداشت نهضت‏حسینی بسیار ماهرانه و از روی حکمت‏بوده است اما قطعا زمانی این عواطف و احساسات، مفید فائده خواهد بود که در طریق عقلانیت نهفته در نهضت عاشورا قرار گیرد و به پل ترقی برای دست‏یابی به فهم مراتب بالاتر این واقعه تبدیل شود و الا اگر در همین سطح باقی بماند مخرب خواهد بود . بر علما است که این معارف را از سطح عوامانه فراتر برده و با موانع احتمالی مبارزه کنند . عالمان برجسته‏ای نیز بوده‏اند که حقا در تحریف‏زدایی از ساحت عاشورا تلاش کرده‏اند . در دهه‏های اخیر مبارزه و مجاهده عملی حضرت امام‏خمینی مثال زدنی است . ایشان با تاسی از سرور و سالار کربلا عملا ثابت کرد که می‏توان در تمامی گستره تاریخ ندای «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» را بلند کرد و به رهبر آزادگان جهان اقتدا کرد . شهید بزرگوار مطهری نیز در مواجهه فکری با پدیده تحریف عالمانه و دلسوزانه به وظیفه خود عمل کرده است . حال وظیفه دیگر عالمان است که در مقابل بدعت‏ها قد علم کنند و با آن به قدر مقدور مبارزه نمایند اگر مردم و علما وظیفه فردی دارند که در این زمینه نهی از منکر کنند، مسئولیت نظام اسلامی به عنوان پاسدار ایمان و اعتقادات صحیح و دست‏آوردهای اسلام ناب محمدی، بیشتر است چرا که امکانات تبلیغی نظام اسلامی در این زمینه گسترده است، رسانه‏های نظام در این زمینه مسئولیت مضاعفی دارند و باید در این مسیر به کار گرفته شوند . با این حال اگر به هر دلیل امکانات نظام اسلامی در بدعت‏زدایی از تفسیر و تبیین قیام پاک عاشورا به‏کار گرفته نشود لااقل نباید اجازه داد ابزار دامن زدن به این امور شود .
و این مسؤولیتی نیست که ساده بتوان از آن گذشت و با «اما» و «اگر» نادیده گرفت .

پی نوشت ها:

1) شهید مطهری، مرتضی، حماسه حسینی، مجموعه آثار، ج‏17، ص‏668 .
2) همان، ص‏368 .
3) همان، ص‏379 .
4) همان، ص‏382 .
5) همان، ص‏31 .
6) همان، ص‏33 .
7) همان، ص‏32 .
8) همان، ص‏33 .
9) همان، ص‏59 .
10) مسند الامام الرضا، ج‏1، ص‏148 .
11) حماسه حسینی، مجموعه آثار، ج‏17، ص‏59 .
12) همان، ص‏53 .
13) همان، ص‏52 .
14) همان، ص‏57 .
15) صحیفه نور، ج‏18، ص‏12 .
16) مجموعه آثار، همان، ص‏214 .
17) تاریخ طبری، ج‏4، ص‏304 .
18) مجموعه آثار، همان، ص‏215 .
19) فروع کافی، ج‏5، ص‏59 .
20) مجموعه آثار، همان، ص‏219 .
21) همان، ص‏184 .
22) بحارالانوار، ج‏44، ص‏381 .
23) مقتل الحسین مقرم، ص‏345 .
24) بحار، همان .
25) اللهوف، ص‏41 .
26) مقتل الحسین، ص‏156 .
27) موسوعة کلمات الامام الحسین، ص‏425 .
28) مجموعه آثار، همان، ص‏45 .
29) همان، ص‏616 .
30) همان، ص‏90 .
31) همان، 606 .
32) همان، ص‏108 .
33) همان، ص‏109 .
34) مقتل مقرم، ص‏146 .
35) مجموعه آثار، همان، ص‏608 .
36) همان، ص‏121 .
37) سوره حج، آیه 30 .
38) مجموعه آثار، همان، ص‏614 .
39) همان، ص‏72 .
40) اصول کافی، ج‏1، ص‏54 .
41) مجموعه آثار، همان، ص‏131 .

منبع: فصلنامه حکومت اسلامی

عاشورا در ساختار معرفتی استاد مطهری و ناقد حماسه حسینی

«عاشوراپژوهی»، در تاریخ دین‏پژوهی معاصر به سبب طرح وارائه تئوری‏های مختلف ونقد آن‏ها جایگاه خاصی یافته است. این نظریه‏ها عموما از ابعاد مختلفی قابل نقد و بررسی هستند: نقد درونی، نقد بیرونی و نقد زیرساختی. در نقد درونی به ارزیابی لایه‏های اصلی و درونی مانند استدلال‏ها، مسائل و نظریه‏ها پرداخته می‏شود؛ چنان که در نقد و ارزیابی برون ساختاری، با رسالت، روش، تاریخ و مقایسه یک نظریه با نظریه‏های دیگر و... سر و کار خواهیم داشت. در نقد بنیادین و زیرساختاری نیز مبانی، اصول و ارکان یک تئوری با تئوری یا تئوری‏های دیگر به صورت اساسی اختلاف دارد بی آن که از آن نظریه سخنی به میان آید.
یکی از برجسته‏ترین نظریه‏ها در عاشوراپژوهی، نظریه استاد مطهری است که در دو مجلد با عنوان حماسه حسینی در اختیار محققان قرار دارد. این کتاب در سال‏های اخیر مورد نقد و ارزیابی قرار گرفت که تأمل و درنگ در آن نقدها، عاشوراپژوهیِ ما را عمق و پویایی می‏بخشد. در قلمرو آن نقدها می‏توان با رویکردهای مختلفی چون: رویکرد تاریخی، رویکرد قرآنی و حدیث‏شناختی، رویکرد فلسفی و کلامی، رویکرد جامعه‏شناختی یا اجتماعی و... به بحث و بررسی پرداخت.

این بررسی فشرده در صدد آن است که با رویکرد نقد بیرونی، بر مبانی معرفتی و پیش‏فهم‏های عاشوراشناسی کتاب حماسه حسینی و ناقد آن دریچه‏ای بگشاید. مباحث ما در دو مرحله کلان به انجام خواهد رسید: عاشوراشناسی و ساختارهای معرفتی، ساختار معرفتی استاد مطهری و دستگاه معرفتی ناقد.

1. عاشوراشناسی و ساختارهای معرفتی
در تاریخ تمدن اسلامی، عاشوراشناسی سه رویکرد یا ساختار معرفتی را تجربه کرده است: ساختار معرفتی رازمدارانه، ساختار معرفتی راززدایانه یا خردمدارانه و ساختار معرفتی جامع که می‏خواهد عاشورا را به طور جامع و همه‏جانبه مورد شناسایی و تعمق قرار دهد.

ساختار معرفتی نخست بر ابعاد متافیزیکی و باطنی رخداد عاشورا تأکید می‏کند و می‏کوشد در پرتو اسرار عرفانی و باطنی، ظواهر واقعه را تفسیر و تبیین کند. مولوی در غزل معروف خویش به این ساختار معرفتی عنایت دارد، آن‏جا که می‏گوید:

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک‏روحان عاشق
پرنده‏تر ز مرغان هوایی

در دوره صفویه نیز که عرفان و تصوف به طور جدی توسعه یافته بود، محتشم کاشانی در دوازده بند معروف خود به ابعاد عرفانی و باطنی عاشورا، بهای بیشتری داد و از جنبه‏های عقلانی و اجتماعی این رخداد به کلی چشم‏پوشی کرد. برای مثال، برای مرحوم محتشم بعد از چهره تراژدیک و غمبار عاشورا، بعد عرفانی و متافیزیک رخداد بسیار مهم و برجسته بوده است. بشنوید:

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیر النسا زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند

و یا:

فریاد از آن زمان که جوانان اهل‏بیت(ع)
گلگون کفن به عرصه محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف‏زنان، صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

تبیین رازمدارانه عاشورا در چکامه عرفانی و شاهکار بی‏نظیر مرحوم عمان سامانی (1258 ـ 1322 ه .ق) در عهد قاجار به اوج خود رسید. او در بخش آغازین گنجینة الاسرار خود رخداد عاشورا را برخاسته از منطق و سنت امتحان الهی و رابطه حضرت حق با عاشقان و اولیای خود می‏داند و می‏گوید:

باز گوید رسم عاشق این بود
بلکه این معشوق را آئین بود

چون دل عشاق را در قید کرد
خودنمایی کرد و دل‏ها صید کرد

امتحانشان را زروی سرخوشی
پیش گیرد شیوه عاشق‏کشی

در بیابان جنونشان سردهد
ره به کوی عقلشان کمتر دهد

دوست می‏دارد دل پردردشانا
شک‏های سرخ و روی زردشان

چهره و موی غبارآلودشان
مغز پر آتش دل پر دودشان

دل پریشانشان کند چون زلف خویش
زانکه عاشق را دلی باید پریش

خم کندشان قامت مانند تیر
روی چون گلشان کند همچون زریر

یعنی این قامت کمانی خوش‏تر است
رنگ عاشق زعفرانی خوش‏تر است

جمعیتشان در پریشانی خوش است
قوت جوع و جامه عریانی خوش است

خود کند ویران، دهد خود تمشیت
خود کشدشان بازگردد خود دیت

مرحوم عمان با همین منطق به تبیین اسرار عرفانی رخداد عاشورا می‏پردازد. واقعه شهادت اصحاب و اهل‏بیت حضرت(ع)، وداع امام حسین(ع)، شهادت طفل شش ماهه، آمدن سپاه زعفر جنی به یاری آن حضرت و... را بسیار هنرمندانه با رویکرد عرفانی به تصویر می‏کشد و در پایان شاهکار عرفانی خود، نهایت و فرجام عشق را که اتحاد عاشق با معشوق و کنار رفتن پرده دوئیت است، مطرح می‏کند؛ می‏گوید:

جبرئیل آمد که‏ای سلطان عشق
یکه تاز عرصه میدان عشق

دارم از حق بر تو ای فرخ‏امام
هم سلام و هم تحیت هم پیام

گوید ای جان حضرت جان‏آفرین
مر ترا بر جسم و بر جان آفرین

محکمی‏ها از تو میثاق مراست
روسپیدی از تو عشاق مراست

این دوئی باشد زتسویلات ظن
من توام ای من تو در وحدت تو من

مصدری و ماسوا مشتق تو راست
بندگی کردی خدایی حق تو راست

هرچه بودت داده‏ای اندر رهم
در رهت من هر چه دارم می‏دهم

شاه گفت: ای محرم اسرار ما
محرم اسرار ما از یار ما

گرچه تو محرم به صاحب خانه‏ای
لیک تا اندازه‏ای بیگانه‏ای

آن که از پیشش سلام آورده‏ای
وآنکه از نزدش پیام آورده‏ای

بی‏حجاب اینک در آغوش من است
بی‏تو رازش جمله در گوش من است.

جبرئیلا رفتنت زاین‏جا نکوست
پرده کم شو در میان ما و دوست

رنجش طبع مرا مایل مشو
در میان ما و او حایل مشو

از سر زین بر زمین آمد فراز
وز دل و جان برد جانان را نماز

با وضوئی از دل و جان شسته دست
چار تکبیری بزد بر هر چه هست

این منطق در عاشوراشناسی در قالب هنر تعزیه، شعر و تألیف و تصنیف ادامه می‏یابد و هرگز شعله‏های پرالتهاب آن به سردی نمی‏گراید.

عاشوراپژوهی در رویکرد راززدایانه، در جهت عکس رویکرد عرفانی قرار دارد. سابقه تاریخی این رویکرد، به اندیشه واصول مکتب یا دکترین معتزله در دین‏شناسی بازمی گردد. آنان در برابر مکتب کلامی اهل حدیث و عرفان و تصوف، راه عقل و برهان را در پیش گرفتند. این رویکرد در دین‏شناسی با آغازنهضت ترجمه فرهنگ و فلسفه یونان در عهد عباسی ـ به ویژه در عصر مأمون ـ قوت بیشتری گرفت، زیرا حمایت بی‏دریغ از اصول معتزله و ترجمه فلسفه یونان، یکی از مهم‏ترین اصول سیاست مأمون بود.

این جریان در اندیشه «اسحق‏کندی» «فارابی» و «ابن سینا» ادامه یافت؛ چنان که پس از غلبه عرفان جامع «محی الدین» و پیروان وی در فاصله قرن ششم تا قرن هشتم هجری، دوباره عقل‏گرایی و راززدایی در تمدن اسلامی توسط «ابن رشد» و «ابن خلدون» از سرگرفته شد.

ابن رشد می‏کوشید تا میان دین و فلسفه یا خردورزی پیوند ایجاد کند و ابن خلدون نیز با تأکید بر لزوم طبیعت‏شناسی حوادث تاریخی و فلسفة الاجتماع، در صدد عقلانی کردن تاریخ و امور اجتماعی برآمد. پس از آنان در عهد تمدن صفوی نیز «میرداماد» از حامیان فلسفه مشّائی است.

با ورود اندیشه‏های غربی ، راززدایی از زمان مشروطه در ایران چهره دیگری به خود می‏گیرد. «احمد کسروی» بر ضرورت پالایش دین از آموزه‏های رازآلود و عرفانی تأکید می‏کند و حزب توده در عصر رضاشاه پهلوی و محمدرضا شاه، بر لزوم دین‏زدایی به طور کلی اصرار می‏ورزد تا آن که در دهه‏های چهل و پنجاه، سه جریان فکری راززدایانه با رویکردهای متفاوت به ظهور می‏رسند: یکی راززدایی سازمان مجاهدین با رویکرد التقاطی در مواجهه با ایدئولوژی چپ مارکسیست ـ لنینیست که در کتاب راه حسین(ع) مطرح شد و دوم عاشوراشناسی مرحوم دکتر شریعتی با رویکرد انقلابی و حماسی که با عناوین شهادت و حسین(ع) وارث آدم به چاپ رسید.

این دو رویکرد، هر چند در مبانی و اصول فکری از یکدیگر متمایزند، ولی در رویکرد راززدایی و عرفان‏گریزی مشترکند. هر دو می‏کوشند تا چهره‏ای عرفی و عقلانی از رخداد عاشورا به نمایش بگذارند.

جریان سوم، جریان فکری کتاب شهید جاوید با رویکرد عقلانی بود که از لزوم تبیین عاشورا با روش عرفی و فارغ از جنبه‏های عرفانی و متافیزیکی حمایت می‏کرد. در این میان، آیا می‏توان رویکرد تاریخی و فقهی تبیین عاشورا را در عداد ساختارهای معرفتی راززدایانه قرار داد؟ به نظر می‏رسد پاسخ به نوع برخورد ما با فقه و تاریخ بستگی داشته باشد؛ چنان که رویکرد حماسی یا عقلانی به عاشوراشناسی، با نگرش عرفانی و رازمدارانه مانعة الجمع نیست.

در برابر دو ساختار معرفتی یادشده، ساختار معرفتی جامع قرار دارد که به جای حمایت از واگرایی میان رازمداری و راززدایی در معرفت عاشورا، از همگرایی میان خردورزی و عرفان و ظاهرگرایی و باطن‏مداری حمایت می‏کند. این ساختار معرفتی یا رویکرد جامع‏نگرانه نیز در تاریخ فرهنگ و معرفت دینی سابقه طولانی دارد. ابن سینا در اشارات در تبیین مقامات عارفان در نمط نهم از عرفان و رازهای عرفانی با منطق عقل و برهان دفاع کرد و مدعیات عرفانی را به طور جدی قابل قبول، بلکه مورد غبطه و حسرت دانست. او گفت:

جل جناب الحق عن ان یکون شریعة لکل وارد او یطلع علیه الا واحد بعد واحد. ولذلک فانّ ما یشتمل علیه هذا الفن ضحکة للمغفل عبرة للمحصل. فمن سمعه فاشمأز عنه فلیتهم نفسه لعلها لاتناسبه. وکل میسر لما خلق له؛(1) حضرت حق منزه است از این که آبشخور هر تشنه‏ای باشد و یا کسی بر او آگاهی یابد جز یگانه‏ای بعد از یگانه‏ای. به همین سبب آن‏چه که عرفان در بردارد، برای غافل مسخره و برای اهل تحقیق و معرفت مایه عبرت است. بنابراین، کسی که آن را بشنود و ابراز ناخوش‏آیندی کند، باید خود را متهم سازد که شاید با آن سنخیت و تناسب ندارد. هر کسی توان کاری را دارد که برای آن آفریده شده است.

پس از ابن سینا، شیخ اشراق میان برهان عقلی و ذوق عرفانی جمع کرد و حکمة الاشراق را در خور کسانی دانست که در هر دو زمینه صلاحیت دارند و در مقدمه فلسفه خویش تصریح نمود که فلسفه‏جویان ضدعرفان و عرفان‏گرایان برهان‏ستیز دنبال حکمة الاشراق نروند که هیچ بهره‏ای از آن نخواهند برد.(2) تاریخ تمدن اسلامی بعد از وی شاهد ظهور بزرگانی چون محی الدین عربی، مولوی و پیش از وی «سنایی» و «صدرالدین قونوی» و «ابن ترکه» است که هر کدام از مدافعان بی‏چون و چرای اتحاد برهان و عرفان و عقل و عشق بودند. تا آن که در عهد صفوی مرحوم ملاصدرای شیرازی به ظهور می‏رسد و مکتب فلسفی خویش را بر اساس اتحاد عرفان و برهان و قرآن قرار می‏دهد و به نزاع تاریخی میان عرفان و فلسفه و عقل و عشق پایان می‏دهد.

پس از ملاصدرا، باید مکتب فلسفی و مشرب عرفانی او در تمامی عرصه‏های دینی، طبیعی، سیاسی، هنری و ادبی، تعلیم و تربیت، تاریخ‏پژوهی و عاشوراشناسی حضور می‏یافت و ایفای نقش می‏نمود، ولی با کمال تأسف این حضور تحقق نیافت وجز اندکی از فرزانگان و دانشوران چون سیدجمال الدین اسدآبادی، اقبال لاهوری، امام خمینی، علاّمه طباطبایی و... به جذب و اقتباس آن همت نگماشتند.

2. ساختار معرفتی استاد مطهری و دستگاه معرفتی ناقد
ساختار معرفتی استاد مطهری و مبانی دین‏شناسی وی، تداوم مبانی معرفتی مرحوم ملاصدرا در جمع میان عرفان و برهان و قرآن است. با این تفاوت که مرحوم مطهری، علاوه بر عنایت کامل به ارکان معرفتی سه‏گانه، در بعد اجتماعی، حماسی، اطلاعات برون‏دینی و رویکرد جامع به پدیده‏های زمان و رخدادهای زمانه نیز برجسته بوده است که از مجموعه این اصول می‏توان به «اصول مکتب نوصدرایی» تعبیر نمود.

کتاب حماسه حسینی، مانند سیره نبوی و سیره ائمه اطهار او، بر اساس مکتب و ساختار معرفتی ایشان نوشته شده است. اصولاً عاشوراپژوهی مبتنی بر رازمداری و راززدایی که تمامی عرصه‏های عاشوراشناسی را تحت سیطره خود قرار داده بود، با عاشوراشناسی استاد مطهری وارد مرحله نوینی می‏شود که با دو مشرب و جریان فکری افراطی و تفریطی پیش از خود تمایز و اختلاف بنیادین دارد. حماسه حسینی استاد مطهری در صدد آن نیست که عاشورا را به عنوان یک رخداد بریده از زندگی اجتماعی و رابطه صرف میان عاشق و معشوق قلمداد کند، هم‏چنان که در مکتب نوصدرایی او رخداد عاشورا عرصه نمایش یک متفکر عاقل صرف همانند صدها عاقل فرزانه متعارف و یا انقلابی و مجاهد عادی دیگر نیست. در مکتب معرفتی مرحوم مطهری میان دین و دنیا و عقل و عشق و عرفان و فیزیک و متافیزیک رابطه ناگسستنی و منطقی حکم‏فرماست. در نگرش او، شخصیت‏های ربانی و الهی دارای منطق خاص و سبک زندگی خاصند؛ همان‏گونه که خردورزی آنان، عرفان آنان و حماسه آنان از نوع خردورزی فیلسوفان یا سیاستمداران و عرفان صوفیان و حماسه کشورگشایان نیست. در نگرش او، شخصیت امام حسین(ع) به همین دلیل الگو است وگرنه عقلا و مبارزان دیگری که می‏توانند الگو باشند، کم نیستند. آن‏چه که آن حضرت را الگوی بی‏نظیر و بی‏همتا می‏سازد صرفا همین شخصیت منحصر به فرد اوست.

استاد مطهری بر اساس ساختار معرفتی یادشده به تحریف‏شناسی عاشورا می‏پردازد، زیرا از دیدگاه او، در منطق انسان کامل و ربانی، رفتارهای ضدعقل و تناقض‏آمیز محکوم و مردود است؛ همان‏گونه که انسان ربانی دارای علم و فهم برتر است. او در عین عاقل بودن عاشق و عارف است، چنان که در عین آسمانی بودن، زمینی است. پس نباید جنبه‏های آسمانی و عرفانی عاشورا را خرافی و غیرعقلایی قلمداد نمود و یا گمان نمود که پذیرفتن جنبه‏های عرفانی و فوق عقل عادی، رخداد عاشورا را از الگو بودن خارج می‏کند، بلکه باید دانست که انبیا و اولیا آمده‏اند تا به ما زمینیان آسمانی‏زیستن در زمین را بیاموزند، وگرنه دعوت به عقلایی زیستن در زمین که از هر عاقلی ساخته است.

از این رو، بدیهی است که مرحوم مطهری با عاشوراشناسی‏های یک جانبه، چون: عاشوراشناسی کتاب شهادت یا حسین وارث آدم مرحوم شریعتی که صرفا به جنبه حماسی و انقلابی شخصیت امام حسین(ع) آن هم با مبانی معرفتی غیرجامع می‏پردازد موافق نباشد؛ چنان که با عاشوراپژوهی عقلانی و راززدایانه نیز موافق نیست.

نویسنده محترم شهید جاوید که ناقد تفصیلی کتاب حماسه حسینی استاد مطهری نیز هست، در مقدمه کتاب خود به طور صریح و روشن از مبانی فکری و ساختار معرفتی خود در تحلیل عاشورا پرده برداشته و می‏نویسد:

در این کتاب قیام امام حسین(ع) بر اساس جنبه بشری و در سطح زندگی اجتماعی مورد بحث واقع شده تا حرکت آن حضرت بتواند سرمشق مردم دیگر باشد. بدیهی است وقتی که قیام امام از جنبه بشری بررسی می‏شود، نباید تصور شود که از جنبه ملکوتی حضرتش چیزی کم شده، زیرا این نکته بر همه کس روشن است که بیت رسالت به وسیله جنبه الهی از خداوند کسب فیض می‏کند.(3)

در فراز دیگری مبنای خود را مبنای علما دانسته و هم آن را موجب اسوه بودن عمل امام(ع) و سرمشق بودن رفتار او تلقی کرده است:

کتاب حاضر، نهضت عظیم حسین بن علی(ع) را از نظر مجاری عادی و با صرف‏نظر از علم غیب امام بررسی کرده تا هم طبق اتفاق هر دو گروه از علما رفتار کرده باشد و هم عمل سبط پیغمبر(ص) بتواند سرمشق مردم دیگر واقع گردد.(4)

و در عبارتی دیگر تأکید می‏ورزد که عمل امام حسین(ع) با صرف‏نظر از مقام امامت او مطابق با دیدگاه یک سیاستمدار ورزیده و بافراست است. او روش کتاب را بررسی رخداد بر اساس مجرای کارهای عقلائی و مجاری طبیعی می‏داند تا مکتب آن حضرت بتواند اسوه و الگو باشد.(5) مؤلف محترم با همین مبانی و پیش‏فهم‏ها است که به نقد کتاب حماسه حسینی می‏پردازد. در پشت جلد کتاب آمده است: «کتاب حاضر از دو بخش تشکیل می‏شود: یک بخش جنبه دفاعی دارد و پاسخ به مطالبی است که شهید مطهری ـ رضوان اللّه‏ علیه ـ به نویسنده کتاب شهید جاوید نسبت داده‏اند و... . در بخش دیگر کتاب، بحث درباره نقاط ضعفی است که به نظر نویسنده شهید جاوید در نوشته‏های استاد شهید وجود دارد؛ از قبیل این که آن شهید سعید در جاهایی به منابع بی‏اعتبار استناد کرده‏اند، یا تحلیل‏هایی ارائه داده‏اند که با واقعیت‏ها منطبق نیست، یا میان سخنانشان تعارض‏هایی دیده می‏شود، یا برداشت‏هایی از گفتارها و رفتارهای امام حسین(ع) کرده‏اند که قیام امام را از الگو بودن ساقط می‏کند، یا مطالب تاریخی را با اعتماد به حافظه بر خلاف آن‏چه در متن تاریخ هست نقل کرده‏اند. از این رو لازم بود این نقاط ضعف مورد نقد و تجزیه و تحلیل قرار گیرد.(6)
خاطرنشان می‏سازیم که مشکل اصلی در این میان، فقط اختلاف در پیش‏فهم‏ها و زیرساخت‏های معرفتی است که در مقدمه شهید جاوید به آن‏ها تصریح شده است. ناقد محترم بر ضرورت تفکیک میان بعد باطنی شخصیت امام حسین(ع) و رفتار ظاهری حضرت و لزوم انسان عادی تلقی کردن امام تأکید دارد، ولی استاد مطهری تنها امتیاز امام(ع) را همان شخصیت ممتاز او که از معرفت متعالی و ایمان او سرچشمه می‏گیرد و او را از عقلای غیرالهی جدا می‏سازد، می‏داند. ناقد محترم به طور جدی ظاهرگرا و گریزان از باطن و رازمداری است و رازآلودی را نفی اسوه بودن امام(ع) تلقی می‏کند، ولی استاد مطهری در عین تأکید بر لزوم عرف و عقل و بعد بشری معصومین(ع) این بعد را ملازم با باطن و جنبه‏های الهی و آسمانی می‏داند و تفکیک میان آن دو را به مفهوم سکولاریزه کردن شخصیت امام(ع) و نفی کامل هویت انبیا و اولیای الهی می‏داند. مبانی معرفتی ناقد، شبیه مبانی معرفتی کانت در تفکیک میان عقل نظری و گرایش دینی و مکتب فلسفی و یتگنشتاین در تفکیک میان حیات علمی و حیات دینی و زبان آن دو است که هر دو نگرش در منطق و مکتب استاد مطهری غیرقابل دفاع هستند. چنان که تفکیک میان ظاهر و باطن یا جوهر و عرض فاقد مبنای فلسفی و دینی است.


از سوی دیگر، مگر در قرآن و نهج‏البلاغه به طور گسترده درباره علم لدنی، معجزه پیامبران(ع) و فرشتگان و مقامات معنوی پیامبران و اولیای الهی سخن به میان نیامده است؟ اینک آیا می‏توان این همه آموزه‏ها را بی‏ربط با زندگی و سعادت بشر و مشتی آموزه‏های مربوط به آسمان و عالمی بی‏ربط با عالم زمینی دانست؟! البته تأکید بر این اصل به مفهوم این نیست که استاد مطهری عاشورای حسینی را بر مبنای علم غیب امام(ع) و صد در صد آسمانی معرفی کرده است، بلکه هدف او تأکید بر لزوم تعمق و همه‏جانبه‏نگری در پژوهش است. ما بر این باوریم که همان‏گونه که تبیین عاشورا بر مبنای باطن‏مداری محض، به تحریف آن رخداد بی‏نظیر می‏انجامد، تبیین زمینی و عقلانی آن نیز به تحریف و وارونه‏سازی آن خواهد انجامید. تنها راه برون رفت از این مخمصه، تجدیدنظر جدی در پیش‏فهم‏ها و زیرساخت‏های مربوط به دین‏شناختی و عاشوراپژوهی است.

گذشته از مشکلات پیش‏فهمی و زیرساخت‏شناختی فاحش ناقد حماسه حسینی، یک سلسله مدعیات و نسبت‏هایی در نقد مشاهده می‏شود که نمی‏توان آن‏ها را ناشی از مشکل زیرساختی و پیش‏فهمی دانست. برای نمونه، به استاد مطهری نسبت می‏دهد که او طرفدار کشته‏شدن هرچه بیشتر یاران امام(ع) است! و این که از دیدگاه او امام حسین(ع) دیگران را به کشته‏شدن ترغیب می‏کرد!(7) در حالی که در نزد استاد مطهری، منطق امام(ع) منطق آزادگی و کرامت و دوری از ذلت و خواری و عدم سکوت در برابر رژیم منحط یزید است، خواه زنده بماند و خواه کشته شود. آن حضرت دیگران را نیز به این اصل دعوت می‏کرد نه به کشته‏شدن و خود را هلاک کردن. آیا به راستی این نکته بدیهی که مکرر در حماسه حسینی استاد مطرح می‏شود، بر ناقد محترم پوشیده مانده است؟! در کتاب ناقد حماسه، علاوه بر نقدهای برخاسته از مشکل مبنایی و زیرساختی، از این قبیل نسبت‏های عجیب نیز به چشم می‏خورد که منشأ معرفتی آن معلوم نیست.

حاصل سخن
در عاشوراپژوهی، مانند هر پژوهش دیگری، پیش از هر چیز باید به شناخت زیرساخت‏های معرفتی همت گماشت؛ چنان که در نقد و ارزیابی نظریه‏های عاشوراشناختی، پیش‏فهم‏شناسی آن‏ها رکنی اساسی است. منشأ اصلی اختلاف و تمایز یا تقابل میان نظریه‏های عاشورا شناختی نیز در پیش‏فهم‏های آن‏ها نهفته است. عاشوراشناسی استاد مطهری، بر پیش‏فهم‏های خاص مکتب نوصدرایی او که اوج جریان جامع‏نگر در تاریخ دین‏پژوهی است تکیه دارد که در آن، میان عرفان و برهان، ظاهر و باطن، فیزیک و متافیزیک و عرفان و سیاست و حماسه پیوند عمیق برقرار می‏شود. از این رو، عاشوراشناسی او نیز از عاشوراشناسی فقیهانه، صوفیانه، سیاستمدارانه و خردورزانه رازگریزانه فاصله می‏گیرد ولذا با عاشوراشناسی کتاب شهادت و حسین(ع) وارث آدم و شهید جاوید همگام نمی‏شود.

ناقد حماسه حسینی، در نقد خود به جای تأمل در پیش‏فهم‏های شهید مطهری و تصحیح پیش‏فهم‏های خود، به سراغ نقد عاشوراشناسی استاد مطهری رفته و بر اساس پیش‏فهم‏های غیرقابل دفاع و ناتمام خود، در عاشوراپژوهی او به مناقشه پرداخته است. بنابراین، آن‏چه در کتاب چهارصد و شصت صفحه‏ای خود به عنوان «برداشت‏های ابتدایی»، «تناقضات»، «اشتباهات تاریخی» و «اعتماد به منابع بی‏اعتبار» به استاد مطهری نسبت داده، به طور عمده و غالبا از بی‏توجهی وی به لزوم تأمل در زیرساخت‏های معرفتی استاد مطهری و خود ناشی شده است. پس ناقد حماسه باید پیش از هر چیز به محکم‏کردن پای‏بست خانه معرفتی خود توجه کند و خشت اول دین‏پژوهی خویش را درست بگذارد و آن‏گاه به ارزیابی عاشوراشناسی دیگران بپردازد.

 

 

 

 

پی‏نوشت‏ها:

1. ابن سینا، حسین، الاشارات و التنبیهات، ج 3، ص 394، چاپ دوم، دفتر نشر کتاب، قم 1403.

2. ر.ک: مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، تصحیح هنری کربن، صص 12 ـ 13، چاپ دوم، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، 1373.

3. صالحی نجفی‏آبادی، نعمت اللّه‏، شهید جاوید، ص 6، چاپ اول، انتشارات امید فردا، تهران، 1379.

4. همان، ص 11.

5. همان، ص 14 و 15.

6. ر.ک، نگاهی به حماسه حسینی استاد مطهری، صالحی نجف‏آبادی، چاپ اول، انتشارات کویر، تهران، 1379.

7. همان، ص 91 ـ 111.

شهید مطهری ، الگوی علم و تقوا

در طول تاریخ ، همواره اندیشمندانی در عرصه فرهنگ و علم خوش درخشیده‌اند و به مثابه مشعلی فروزان مسیر زندگی انسان‌ها را روشن ساخته و تلاش كرده اند تا با ارائه فکر و اندیشه‌ای نو و خلاق ، انسان تشنه حقیقت را در رسیدن به سر منزل مقصود و هدف نهایی رهنمون باشند. در رأس این علما ، انبیاء الهی و امامان معصوم (علیهم‌السلام) قرار دارند و به دنبال آنان ، فقها و دانشمندان اسلامی که به راستی وارث این رسالت بزرگ هستند و در راه رسیدن به هدف والای خویش تا پای جان به پیش می‌روند.

شهید آیت‌الله مرتضی مطهری که امام راحل از او به عنوان درختی پرثمر یاد كرد و فرزند عزیزش خواند، یکی از این ستاره‌های درخشان است که با پیوند علم و عمل با ایمان و اخلاق ، از خود چهره‌ای تابناک ساخت.

 در سالگرد شهادت این اسوه اخلاق و مجاهدت نگاهی خواهیم داشت به اندیشه حضرت امام خمینی (ره) درباره جایگاه این متفکر شهید.

 قصد ما از این نوشتار ، اشاره به فرازهایی از گفتار و نوشتار امام شهیدان دربارة شهید مطهری است تا انگیزه‌ای باشد برای مطالعه در اندیشه‌ و نیز معرفی راهی برای جویندگان حقیقت و سعادت.

 

شهید مطهری ؛ الگوی علم و تقوا

 افرادی می‌توانند برای سایرین الگو باشند كه ویژگی‌های منحصر به فردی داشته باشند، لذا قرآن کریم بزرگانی چون حضرت ابراهیم(ع) و محمد(ص) را به عنوان اسوه و الگو معرفی کرده و می‌فرماید: « قد کانت لکم اُسوه حسنه فی ابراهیم والذین معه» (1)

 و « لقد کان لکم فی رسول‌الله اسوةحسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیراً» (2)

و نیز درباره پیروان آنها نیز می‌فرماید: «لقد کان لکم فیهم اسوه لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر»(3)

زیرا اینان كسانی هستند كه در دوستی با خدا خلیل او ، در علم و معرفت مخزن اسرار و در اخلاق ، صاحب خلق عظیم اند.

 شهید مطهری در بعد علمی و اخلاقی ، گنجینه ای از علوم و معارف است ، امام امت دربارة ایشان چنین می‌گوید:

 «شما خواهرها و برادرها که در این مدرسه [مدرسه عالی شهید مطهری] هستید برنامه‌ تان را آن‌طور تنظیم کنید که از بین شما مطهری‌ها، یا یک مطهری پیدا بشود... باید دانشگاه و فیضیه و همة آنها که مربوط به دانشگاهند، و همة آنها که مربوط به فیضیه هستند در رأس برنامه‌های تحصیلی‌شان برنامة اخلاقی و برنامه‌های تهذیبی باشد، تا امثال مرحوم مطهری رحمهُ‌‌الله را به جامعه [تقدیم] کند» (4)

 

شخصیت شهید مطهری

 همواره افرادی یافت می‌شوند که در بعدی از ابعاد زندگی پیشرفت‌های قابل توجهی داشته‌ و یا در برخی از علوم به درجات عالی رسیده‌اند، اما به ندرت می‌توان فردی را یافت که جامع ابعاد مختلف باشد.

 ولی با مطالعه در زندگی علمی و عملی شهید مطهری، می‌توان به جرأت گفت که ایشان یکی از این نادره‌های دوران است که با تلاش و کوشش خود توانست در کلام و فلسفه اسلامی ، نظریه‌پرداز و در فقه و اصول ، مجتهد  و در تشخیص نیازهای فکری جامعه به ویژه نسل جوان موفق شود ، در عین حال همراه با انقلاب و همگام با امام قدم بردارد. امام راحل در این باره فرمود:

 «من باید یک کلمه اهم از آن به شما عرض کنم مرحوم آقای مطهری، یک فرد بود که جنبه‌های مختلف در او جمع شده بود و خدمتی که به نسل جوان و دیگران مرحوم مطهری کرده است کمتر کسی کرده است»(5)

 قرآن کریم در تجسم ایمان و کفر که در کلام مومن و کافر جلوه‌گر می‌شود به شجره طیبه، و شجره خبیثه اشاره می كند و می‌فرماید: «الم تر کیف ضرب الله مثلاً کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب الله الأمثال للناس لعلهم یتذکرون»(6)

 شجره طیبه موجودی است پویا و پاکیزه، سایه و نسیمش دلنشین، دارای ریشه‌ای عمیق و شاخسارهای بلند که هیچ آفتی نمی‌تواند آن را از بین ببرد، شاخه‌های این درخت تنومند به محیطی خاص محدود نمی‌شود، بلکه اصلی است که در فراسوی زمان و مکان قرار داشته و برای حال و آینده مفید و پرثمر است.

 شهید مطهری مصداقی از کلمه طیبه است که شباهت به شجره طیبه دارد که باید و می توان از ثمرات پرفیض و حیات‌بخشش استفاده کرد و باید از فقدانش تأسف خورد.

 آثارشهید مطهری

 امام خمینی ، شخصیتی که خود شاگرد مکتب امام صادق(ع) و دست‌پروردة اهل‌بیت(ع) است و به حق قدرت و نیروی شناخت و تشخیص سره از ناسره را دارد، دربارة آثار شهید مطهری می‌گویند:

 «سالروز شهادت شهیدی مطهر است که در عمر کوتاه خود اثرات جاویدی به یادگار گذاشت، که پرتوی از وجدان بیدار و روح سرشار از عشق به مکتب بود، او با قلمی روان و فکری توانا در تحلیل مسائل اسلامی و توضیح حقایق فلسفی با زبان مردم و بی‌قلق و اضطراب به تعلیم و تربیت جامعه پرداخت، آثار قلم و زبان او بی‌استثنا آموزنده و روانبخش است و مواعظ و نصایح او که از قلبی سرشار از ایمان و عقیدت نشأت می‌گرفت برای عارف و عامی سودمند و فرحزا است» (7)

 با شناختی که امام خمینی(ره) از شهید مطهری و آثار او داشت و شایستگی‌های علمی و عملی که در وی می‌دید، آرزو می‌کرد که مطهری در دوران جمهوری اسلامی باشند تا مردم از وجودش، کمال استفاده را ببرند، شهید صدوقی می‌گوید: این جمله را از امام فراموش نمی‌کنم که می‌فرمود:

 «خیلی علاقه دارم تا آقای مطهری باشد و در دوره جمهوری اسلامی، جامعة ایران و برادران مسلمان بتوانند حداکثر استفاده را از او بنمایند»(8)

 شهید مطهری دارای آثار گرانسنگی است که این آثار و موضوعات آن عبارت است از:

 1ـ اصول عقاید : كتاب های توحید، عدل الهی، نبوت، خاتمیت، ختم نبوت، پیامبر امی، امامت و رهبری،
ولائها و ولایتها، امدادهای غیبی، مقدمه‌ای بر جهان‌بینی، انسان کامل، انسان و سرنوشت، فطرت، نقدی بر مارکسیسم، علل گرایش به مادیگری، و...

 2ـ قرآن : كتاب های آشنایی با قرآن، تفسیر سوره‌های حمد، امام، زخرف، دخان، جاثیه، فتح، قمر، رحمان، واقعه، حدید، حشر، ممتحنه، صف، جمعه، طلاق، تحریم، ملک، قلم و...

 3ـ فقه : كتاب های مسأله ربا، بیمه و بانکداری

 4ـ فلسفه : كتاب های شرح اصول فلسفه و روش رئالیسم، حرکت و زمان در فلسفه، شرح الهیات شفاء،
شرح منظومه، فلسفة تاریخ، فلسفة اخلاق، مقالات فلسفی و...

 5ـ تاریخ : كتاب های بررسی نهضت ‌های صد ساله اخیر، خدمات متقابل اسلام و ایران، دافعه و جاذبة علی، حماسه حسینی

 6ـ سیره اهل بیت : كتاب های سیری در سیره نبوی، سیری در نهج‌البلاغه، سیری در سیره ائمه، قیام و انقلاب مهدی، داستان راستان

 7ـ موضوعات دیگر: كتاب های مسأله حجاب، نظام حقوقی زن، اسلام و مقتضیات زمان، اخلاق جنسی و جهان غرب، تماشاگه راز، ده گفتار، بیست‌گفتار

 تأثیر این نوشته ها، مانعی عمده در رسیدن دشمن و بدخواهان به اهداف شومشان بود، بنابراین سعی و توان خود را بر این مساله متمرکز نمودند تا همان گونه که شخص مرتضی مطهری را ترور کردند، شخصیت علمی وی را نیز با تبلیغات مسموم خود ترور کرده وآثار ارزشمندش را مخدوش نمایند.  

رمز تأکید امام (ره) نسبت به آثار سودمند این شهید این است که فرمود:

 «اکنون شنیده می‌شود که مخالفین اسلام و گروه‌های ضدانقلاب درصدد هستند که با تبلیغات اسلام‌شکن خود، دست جوانان عزیز دانشگاهی را از استفاده از کتب این استاد فقید کوتاه کنند، من به دانشجویان و طبقة روشنفکران متعهد توصیه می‌کنم که کتاب‌های این استاد عزیز را نگذارند با دسیسه‌های غیراسلامی فراموش شود»(9)

  

شهادت استاد مطهری

 بی تردید از بین بردن وترور شخصیت ‌هایی که مانع انحراف و کجروی افراد هستند و افشاگر توطئه‌ها ، نمی‌تواند بدون برنامه و نقشه از پیش طراحی شده باشد. مطهری که با همة انحرافات و بدعت‌ها، غرب‌زدگی و شرق‌زدگی مقابله می‌کرد، در مصاف با دشمنی در قالب گروهكی به ظاهر مومن ولی در پس پرده نفاق به شهادت رسید.

 امام با تیزبینی خاص خود، فرمودند:

 «یک جریانی از اول نهضت و از اول انقلاب در مقابل انقلاب در کار بود، مسئلة اتفاقی نبود که افراد مؤثر را، افرادی که برای ملت سرمایه بودند یکی بعد از دیگری یا شهید کردند یا خواستند شهید کنند، و خداوند حفظ کرد، اینطور نبود که من باب اتفاق یک کسی مرحوم مطهری را ترور کند»(10)

 انقلاب اسلامی، نشأت گرفته از اسلام ناب محمدی و جریانی است که برای استمرار و بقای خود نیازمند مایه حیاتبخش است و آن خون شهیدان است که از وجود و قلوب بندگان مخلص خدا سرچشمه گرفته و در جویبار حوادث به پای درخت انقلاب می‌ریزد.

امام (ره) فرمود: «با ترور شخصیت‌های بزرگ ما، شخصهای بزرگ ما اسلام ما تأیید می شود، نهضت ما زنده شد، تمام اقشار ایران باز زندگی از سر گرفت، اگر یک سستی، ضعفی پیدا کرده بود، زنده شد. اگر نبود شهادت این مرد بزرگ و اگر مرده بود این مرد بزرگ در بستر خودش، این تأیید نمی‌شد، این موج برنمی‌خاست» (11)

 شهادت در راه خدا، فیضی عظیم و هدیه‌ای است الهی و موجب عزت ابدی و از این جهت تأسف و تسلیتی ندارد ، چرا که بندگان مخلص خدا به محضر او ، به لذت همجواری با انبیاء و اولیای الهی می رسند ، اما از سوی دیگر به خاطر فقدان این افراد که رفتنشان موجب لطمه ای جبران‌ناپذیر در جامعه اسلامی می‌شود، باید متأسف بود.

 به یاد داشته باشیم نوری كه در مکتب امام صادق(ع) روشن شود، هرگز به خاموشی نمی‌گراید و کوشش انسانی که در پاسداری از قرآن، سلاح علم و ایمان را در دست و ردای شهادت را بر تن داشته باشد، هیچ‌وقت از یاد
نمی رود.

 

منابع :

 1. قرآن كریم ، سوره ممتحنه، آیه 4

 2. قرآن كریم ، سوره احزاب، آیه 21

 3. قرآن كریم ، سوره ممتحنه، آیه 6

 4. صحیفه امام، ج 14، ص 168 و 169

 5. صحیفه امام، ج 16، ص 242

 6. قرآن كریم ، سوره ابراهیم، آیات 24و25

 7. صحیفه امام، ج 14، ص 325

 8. صحیفه امام، ج 2، ص 16

 9. صحیفه امام، ج 12، ص 187 و 188

 10. صحیفه امام، ج 15، ص 23

 11. صحیفه امام، ج 7، ص 183

استاد مطهری و نوآوری در علم كلام

درآمد

مباحث جدید كلامی كه امروزه با عنوان «كلام جدید» از آنها بحث می شود، از دغدغه های مهم انسان معاصر است كه پرسش های نوپیدایی را فراروی اندیشمندان دینی قرار داده است. استاد مطهری بهعنوان متكلم و متفكری نوآور، آثار ارزشمندی از خود بجای گذاشته است كه منابع غنی ای در این عرصه به شمار می رود؛ زیرا ایشان با آگاهی به اندیشه ها و پرسش های برآمده از دوره جدید (مدرنیته) به تاسیس نظام جدید كلامی ای دست زدند كه راهگشای مناسبی در حل معضلات و مشكلات معرفتی انسان معاصر است؛ به همین سبب است كه میتوان استاد مطهری را بنیانگذار «كلام جدید اسلامی» نامید.
امروزه علم كلام به ویژه مباحث جدید كلامی (كلام جدید) از ضروری ترین و بحث انگیزترین مباحث علمی در كشور ما است كه اذهان بسیاری از متكلمان و اندیشمندان دینی را به خود معطوف كرده است.
عنوان «كلام جدید» در فرهنگ اسلامی از مصطلحات سده اخیر است و در ادبیات مذهبی و محافل علمی پژوهشی ما سابقه چندانی ندارد. نخستین اثری كه در این زمینه ترجمه و منتشر شد، كتاب «علم كلام جدید» اثر «شبلی نعمانی» (1273 1332ق) است كه با نگارش تاریخ كلام جدید، بر ضرورت و اهمیت تفكر كلامی نوین تاكید كرد. بعدها استاد مطهری (1298 1358 ش) این واژه را بهكار گرفته و در آثار فارسی بر تحول كلام و ضرورت پرداختن به آن و تاسیس نظام كلامی جدید تاكید كرد. كسانی چون «محمداقبال لاهوری»(1) (1289 1357 ق) نیز از تحول در الهیات و بازسازی اندیشه دینی بحث كرده اند. وی در كتاب «احیای فكر دینی در اسلام» كوشیده است تا یك الهیات / كلام اسلامی در خور روزگار خویش را تدارك كند؛ اما بحث و بررسی از مسائل جدید كلامی در برنامه آموزشی حوزه و دانشگاه به شكل جدی كه نقطه عطفی در تحول اندیشه كلامی معاصر است پس از انقلاب فرهنگی و در دهه شصت آغاز شد و از اواسط همین دهه است كه توجه فراوانی به آنچه مسائل جدید كلامی نامیده میشود؛ پدیدار شده است.
تلقی های مختلف از اصطلاح كلام جدید در بین دانشوران ما، آن را درهاله ای از ابهام قرار داده است. پرسش محوری كه در این زمینه مطرح است، این است كه آیا كلام جدید تفاوتی ماهوی با كلام قدیم دارد و به عنوان علمی جدید به شمار می رود یا آن كه پسوند جدید صرفاً به وجود مسائل و پرسشهای نوین در حوزه اندیشه كلامی اشاره دارد، بی آن كه دلالتی بر تغییر ساختار علم كلام و تولد علمی جدید داشته باشد؟ در پاسخ به این پرسش رویكردهای مختلفی اتخاذ شده است. برخی كلام جدید را دانشی كاملاً نوین تلقی كرده اند كه جز اشتراك لفظی، نسبتی دیگر میان آن و كلام سنتی (قدیم) متصور نیست و پاره ای نیز اساساً منكر علمی بهنام كلام جدید هستند، بلكه آن را ادامه كلام پیشینیان دانسته كه در ضلعی از اضلاع (و غالباً در مسائل) تجدد یافته است.
سخن درباره چگونگی نوشدن علم كلام و تفاوتهای كلام جدید با قدیم، مجالی فراختر میطلبد. در اینجا بدون اینكه وارد مناقشات طرفداران و مخالفان كلام جدید بشویم، به اجمال اشاره میكنیم كه اگر بپذیریم متكلم، هم به شرح دعاوی دینی ما میپردازد، هم به تبیین آنها و هم در مقام دفاع از آنها برمی آید، میتوان ملاحظه كرد كه در هر نقش و وظیفه ای بیش وكم تجدید و نوشدن مجال مییابد.
شاید بیشترین جهت تجدید كلامی در حوزه دفاع از معتقدات دینی صورت گیرد؛ زیرا در پی ظهور اشكالها و شبهه های جدید، شیوه ها و احتجاج های نوینی لازم می افتد؛ البته ماجرای تجدید علم كلام بیش از اینها است و گاه دعاوی دینی، شرحی نو و بیانی تازه مییابد. پیشرفت دانایی مردم وظیفه متكلمان را دشوارتر میكند و موجب نیاز به تبیین های جدید از دعاوی دینی و دفاع تازه میشود. متكلمان راستین همواره باید در حال مرزبانی در مرزهای عقیدتی باشند و هرگز از وظیفه دشوار خود غفلت نورزند و همین است كه اجر آنان را اگر از مرزبانان جغرافیایی جهان اسلام فراتر نسازد، همسان آنان قرار می دهد.

استاد مطهری، موسس كلام جدید اسلامی

گرچه تدوین اندیشه كلامی نوین، مرهون تلاشهای متاخران در چند سال اخیر است، اما بیشك سهم استاد مطهری در شكل گیری نظام جدید كلامی كاملاً مشهود است و حتی ایشان به صراحت از تاسیس مكتب كلامی متناسب با هر عصر و زمانی كه پاسخگوی نیازهای آن روزگار باشد، سخن به میان می آورد.
«با توجه به اینكه در عصر ما شبهاتی پیدا شده كه در قدیم نبوده و تاییداتی پیدا شده كه از مختصات پیشرفت های علمی جدید است و بسیاری از شبهات قدیم در زمان ما بلا موضوع است، همچنان كه بسیاری از تاییدات گذشته ارزش خود را از دست داده است، از این رو لازم است كلام جدیدی تاسیس شود».(2)
استاد مطهری در میان متفكران دینی، جایگاه مهمی در اندیشه كلامی معاصر دارد. طرح و ساختار نوینی كه استاد به مباحث كلامی در «درآمدی بر جهانبینی توحیدی» ارائه می دهد، ساختاری كاملاً بدیع و بسیار مهم است. نظام كلامی ایشان در این اثر از انسان و ایمان شروع میشود؛ درحالی كه در آثار سنتی به ندرت از انسان بحث میشود و مسئله ایمان نیز از فروعات مباحث ثواب و عقاب معاد است. شهید مطهری به عنوان اندیشمندی كه دغدغه اثبات دین، كارآمدی و دفاع از آن در مقابل شبهات داشت، توجه ویژه ای به دفع شبهات میكردند، آن هم نه شبهات كهن، بلكه معماها و مشكلات نوین.
استاد مطهری در «عدل الهی» و «جامعه و تاریخ» متكلمی است كه به دفاع از حریم شریعت و دفع شكوك و تحریفات از ساحت دیانت كمر بسته است. ماركسیسم او اساساً وجهی كلامی داشت؛ اما كلامی كه فلسفه بود (كلام فلسفی). «خدمات متقابل اسلام و ایران» نیز آبی بود بر آتشی كه نظام منحوس پیشین برافروخته بود تا یكجا ایرانیت و اسلامیت را باهم در آن بسوزاند. مطهری در این كتاب، حد و مرز آیین و ملیت، ایرانی بودن و مسلمان بودن را گشود و نقاب فریب را از چهره كسانی برگرفت كه با نام دفاع از ملیت به محو و مسخ فرهنگ پرمایه این ملت كه با خون و روح این سرزمین درآمیخته است، یعنی اسلام پرداخته بودند.
اگر مخالفان، نبوت و دین را متعلق به روزگار گذشته می دانند و عصر آن را پایانیافته تلقی میكنند، او ختم نبوت و عدم غروب دین را مطرح میكند و میكوشد تا به شكلی آن را تبیین كند. اگر طرف مقابل میخواهد از تشتت مسلمین، چه در وجه فكری، چه درصورت سیاسی بهره گیرد، استاد از وحدت اسلامی، مایه های وفاق اسلامی، مایه های وفاق مسلمین و رفتار و گفتار وحدت آمیز شیعه و نقش «علامه امینی» در این زمینه سخن به میان می آورد. اگر كسانی دین را مایه عقب ماندگی و انحطاط مسلمین می دانستند، او تاكید اسلام بر رشد و تكامل را مطرح میكرد و بر این نكته اصرار می ورزید كه اسلام میتواند عملاً جامعه را به پیش برد. مسئله حجاب، حقوق زن، اخلاق جنسی و ... همه نمونه هایی از توانایی و دغدغه فكری و در دفاع از حریم اسلام است كه تسلط او بر مبانی شریعت را آشكار میساخت. در این نوشته برآنیم تا دو مسئله از مسائل مهم جدید كلامی را از منظر استاد مطهری مورد بحث و بررسی قرار دهیم.

خاتمیت در كلام جدید

ظهور دین اسلام با اعلام جاودانگی و واپسین دین الاهی بودن آن و پایان یافتن دفتر نبوت با واپسین رسول الاهیهمراه بوده است. این دو نكته در علم كلام با عنوان «خاتمیت» مطرح شده كه جزء اصول مسلم اسلام است.
بحث «خاتمیت» در دوره معاصر در كلام جدید شكل تازه ای گرفت. روشنفكران دینی با رویكردی متمایز از نگاه سنتی و با پرسشهایی برآمده از تفكر مدرنیستی، به تحلیل خاصی از وحی، نبوت و خاتمیت پرداختند. اینگونه نگرش به مسئله با سخنان اقبال آغاز شد و با نقدهای «شهید مطهری» بر سخنان وی، گسترش و تكامل یافت.
مسلمانان همواره «ختم نبوت» را امر واقعشده تلقی كرده اند و هیچگاه برای آنان این مسئله مطرح نبوده است كه پس از حضرت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیامبر دیگری خواهد آمد. در بین مسلمانان، اندیشه ظهور پیامبر یا پیامبرانی دیگر در ردیف انكار خداوند و انكار قیامت، ناسازگار با ایمان به اسلام و تفكر اسلامی و بدعت در دین تلقی شده است؛ اما نواندیشان دینی بدون آن كه در آیات و روایات تامل كافی كنند، تفسیر خاصی از وحی و نبوت ارائه می دهند كه لازمه آن، «عدم انقطاع وحی» و «نفی خاتمیت» است؛ بدینسبب گفته میشود، «تجربه نبوی یا تجربه شبیه به تجربه پیامبران بهطور كامل قطع نمیشود و همیشه وجود دارد» یا «درباره اینكه هركس میتواند رسولی بشود، باید اذعان داشت كه كسی ممكن است برای خودش نبی شود و احوال خاصی بیابد» یا این سخن كه «امروز دوران ماموریت نبوی پایان یافته است؛ اما مجال برای بسط تجربه نبوی باز است».
همانگونه كه اشاره شد، مسئله خاتمیت از ضروریات دین اسلام بوده و مورد اعتقاد همه مسلمانان است و هیچ مسلمانی در اصل آن شك و تردیدی ندارد. در عین حال، بحث در باب فلسفه خاتمیت و علت و چرایی پایان پیامبری سابقه چندان طولانی در نزد اندیشمندان مسلمان ندارد. گو اینكه در لابه لای كتابها و آثار عرفانی اشاراتی به راز خاتمیت دیده میشود؛ اما در هیچ یك از كتابهای كلامی و اعتقادی پیشینیان اثری از این بحث وجود ندارد.
به نظر می رسد كه در میان اندیشمندان مسلمان نخستین كسی كه در این باب اندیشه كرده، این مسئله را به عنوان موضوعی برای تفكر و تامل در میان نهاد، اقبال لاهوری بوده است. پس از وی نیز این مسئله در میان متفكران از جایگاه ویژه ای برخودار بوده است. كسانی چون دكتر علی شریعتی و شهید مطهری از پیشگامان در این بحث هستند كه هر دو نیز تا اندازه ای متاثر از اندیشه های اقبال لاهوری بودند. و هم اكنون نیز این موضوع یكی از مسائل مهم اندیشه دینی است كه لازم است بكوشیم تا تبیینی معقول و مستند و هماهنگ با سایر ابعاد اسلام از آن ارائه دهیم.
به هر حال، اصل سخن در این است كه چه عواملی باعث جاودانگی و كمال اسلام شده است؟ به عبارت دیگر، علت تجدد شرایع پیشین و برانگیخته شدن پیامبران متعدد از سوی خداوند چه بود و چگونه شد كه در دوران اسلامی و پس از بعثت پیامبر اكرم آن علل رخت بر بسته، سلسله رسالت پایان پذیرفت؟ پیام پیامبر اسلام و یا شخصیت او دارای چه ویژگیها و عناصر ممتازی بوده و هستند كه خاتمیت و كمال دین را تضمین كرده، چراغ هدایت آن را تا ابد پر فروغ نگه داشته است؟ آیا اعلام پایان پیامبری خود نشانه ای برای بی نیازی بشر جدید از وحی و پیام الهی نیست؟ در این باره پاسخهای متعددی مطرح شده است كه در اینجا ما سعی خواهیم كرد تا با تكیه بر دیدگاههای استاد مطهری برخی از زوایای این بحث را تبیین كنیم.
نكته ای كه قبل از هر چیز باید به آن توجه داشت، این است كه درباره خاتمیت نمیتوان استدلال عقلی آورد، آنچه در توضیح آن بیان شده و میشود، جنبه «معقولسازی» است، نه جنبه «برهانی و استدلالی». به عبارت دیگر بحث خاتمیت یك بحث درون دینی نقلی است كه به گفته علامه حلی در كتاب «واجب الاعتقاد» از ضروریات دین اسلام است.
فاضل مقداد نیز در شرح كلام «علامه حلی» سه دلیل نقلی می آورد كه یكی آیه مباركه: «ماكان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبیین»(3) است و دیگر گفته رسول خدا است كه فرمود: «لا نبی بعدی»(4) و سوم اجماع است كه ملحق به دلیل نقلی است؛ زیرا اعتبارش را از سننی كه اجماع كاشف آن است كشف میكند(5).

مبانی خاتمیت

در بحث از فلسفه خاتمیت از دیدگاه استاد مطهری باید به بررسی چند موضوع پرداخت:
1. اسلام، روح دعوت انبیا: از قرآن كریم استفاده میشود كه جریان نبوت، جریان واحدی است هم از این جهت كه همه انبیا از طرف خدای واحد مبعوث شده اند و هم از این نظر كه اساس دعوت انبیا اساس واحدی است. محتوای نبوت كه به نام دین، نامیده میشود مبتنی بر این اصل است كه باید خدای یگانه را پرستید و از او اطاعت كرد و یا به عبارت دیگر در پیشگاه خدای یگانه تسلیم مطلق و بی قید و شرط بود.
با توجه به این مطلب، میتوانیم بگوییم كه اساس همه ادیان آسمانی یك چیز بیشتر نیست و آن تسلیم بودن در برابر خداست؛ به دیگر سخن میتوان گفت كه همه ادیان آسمانی یك دین هستند و آن «اسلام» است. البته این مطلب به این معنی نیست كه در محتوای وحی نسبت به همه انبیا در جمیع زمانها و مكانها یا اقوام مختلف وجود ندارد؛ ممكن است پاره ای از جزئیات احكام در زمانها یا مكانها یا اقوام مختلف تفاوت داشته باشد ولی اساس همه آنها یك چیز است و آن پرستش خدای یگانه و اطاعت از دستورات اوست: «ان الدین عند الله الاسلام و ما اختلف الذین اوتوا الكتاب الا من ما جاءهم العلم بغیا بینهم و من یكفر بآیات الله فان الله سریع الحساب * فان حاجوك فقل اسلمت وجهی لله و من اتبعن و قل للذین اوتوا الكتاب و الامیین ءاسلمتم فان اسلموا فقد اهتدوا و ان تولوا فانما علیك البلاغ و الله بصیر بالعباد»(6)، هر آینه دین در نزد خدا اسلام است. اهل كتاب اختلاف نكردند مگر پس از حصول علم و از روی سلطه جویی بر یكدیگر. آنان كه به آیات خدا كافر شوند ]بدانند [او بزودی به حسابها خواهد رسید. اگر با تو به بحث بنشینند بگوی: من و پیروانم خود را تسلیم خدا كردیم. به اهل كتاب و مشركان بگو؛ آیا شما هم تسلیم شده اید پس هدایت یافته اند و اگر رویگردان شده اند، بر تو تبلیغ است و بس، و خدا نسبت به بندگان بیناست.
استاد مطهری با استناد به قرآن معتقد است كه دین خدا از آدم تا خاتم یكی است و همه پیامبران (اعم از پیامبران صاحب شریعت و پیامبران غیر صاحب شریعت) انسانها را به یك دین و مكتب دعوتكرده اند. بنابراین اصول مكتب انبیا كه دین نامیده میشود، یكی بوده است و تفاوت شرایع آسمانی یكی در مسائل فرعی بوده كه برحسب مقتضیات زمان و خصوصیات محیط ویژگی های مردمیكه مخاطب آن شرایع بوده اند، متفاوت میشده است، و دیگری در سطح تعلیمات بودهكه پیامبران بعدی به موازات تكامل بشر، در سطح بالاتری تعلیمات خویش را كه همه در یك زمینه بوده القا كرده اند، و لذا این، تكامل دین است نه اختلاف ادیان.» قرآن هرگز كلمه «دین» را به صورت جمع(ادیان) نیاورده است. از نظر قرآن آنچه وجود داشته است دین بوده نه ادیان... قرآن تصریح میكند كه پیامبران یك رشته واحدی را تشكیل می دهند و پیامبران پیشین مبشر پیامبران پسین بوده اند و پسینیان موید و مصدق پیشینیان بوده اند و هم تصریح میكند كه از همه پیامبران بر این مطلب كه مبشر و موید یكدیگر باشند پیمان اكید و شدید گرفته است»(7).
2. پیامبران و اختلاف در شریعتها: گفتیم كه انبیا مردم را به یك دین دعوت میكردند كه آن هم اسلام بوده است. حال میگوییم كه انبیا علاوه بر دین اسلام كه مشترك بین همه آنها بوده هر یك دارای شریعت و منهج خاص بوده است. شریعت به معنای راه راست است. البته از نظر قرآن آن راه و طریقی است كه منشا آن وحی بوده و شریعت ابراهیم(علیه السلام) نیز متناسب با مقتضیات زمان بعثت او بوده است. و به همین ترتیب شرایع دیگر انبیا هر یك متناسب با اوضاع و احوال زمانشان بوده است: «لكل جعلنا منكم شرعه و منهاجاً»(8)؛ و برای هر یك از شما (امتها) شریعت و طریقه روشنی قرار دادیم. «لكل امه جعلنا منسكا هم ناسكوه فلا ینازعنك فی الامر وادع الی ربك انك لعلی هدی مستقیم»(9)؛ برای هر امتی عباداتی قرار دادیم تا آن عبادات را انجام دهند، پس آنها نباید در این مورد با تو نزاع كنند. (مردم را) به سوی پروردگارت دعوت كن كه تو بر هدایت مستقیم قرار داری.
آیه فوق پاسخی است به بهانه جویی های مشركان زمان پیامبر، چرا كه مشركان وقتی با احكام و عبادات اسلامی مواجه میشدند به بهانه آنكه در ادیان گذشته نبوده است درباره آنها با پیامبر به نزاع بر می خاستند و می گفتند اگر این عبادات و احكام از جانب خداست، پس چرا در شرایع سابق نبوده است. خداوند در پاسخ به آنها میگوید كه هر امتی شریعت خاص به خود را دارد كه در واقع متناسب با مقتضیات زمان خویش بوده و كاملتر از شرایع سابق است. آیه زیر نیز در خطاب به رسول اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به پیروانش دستور می دهد تا فقط از شریعت محمدی پیروی كنند نه از هوا و هوس های خود یا سایر شرایع.
اختلاف دین با شریعت در این است كه هیچ گاه منسوخ نمی شود ولی شریعت با آمدن پیامبر دیگری كه صاحب شریعت جدیدی است دگرگون میشود. در شریعت جدیدی كه می آید برخی از احكام گذشته تایید میشود و برخی دیگر نسخ میگردد. چنانكه قرآن كریم از زبان عیسی(علیه السلام) نقل میكند كه وی بعضی از احكام تورات را تصدیق و برخی دیگر را منسوخ كرد. «و مصدقاً لما بین یدی من التورات و لاتحل لكم بعض الذی حرم علیكم و جئتكم بآیه من ربكم فاتقواالله و اطیعون»(10)؛ و تصدیق میكنم آنچه در تورات بوده است و حلال میكنم برخی از چیزهایی را كه بر شما حرام كرده است. و نشانه ای از سوی پروردگارتان برایتان آورده ام. پس از خدا بترسید و از من اطاعت كنید.
استاد مطهری معتقد اختلاف شرایع پیشین با شریعت ختمیه یعنی دین اسلام از انواع تضاد نیست؛ یعنی چنین نیست كه اختلاف شرایع اختلاف تباینی باشد، بلكه اختلاف در فروع و جزئیات است. یعنی روح هر دو قانون یك چیز است و آن همان است كه در شریعت ختمیه بیان شده است. فروع و جزئیات همان چیزی كه در شریعت ختمیه است در زمانهای مختلف فرق میكند. حداكثر اختلاف شرایع از قبیل اختلاف كلاس پایینتر با كلاس بالاتر است. بنابراین این سخن درست نیست كه بگوییم علت اینكه شرایع عوض شده این استكه علم و تمدن بشر عوض شده است، یعنی خدا برای بشر جاهل و غیر متمدن قانونی داشته و برای بشر عالم و متمدن قانونی دیگر تعیین كرده است؛ چرا كه بسیاری از امور تغییر ناپذیر است؛ یكی از اهداف مهم انبیا دعوت به خداشناسی و خدا پرستی است كه به هیچ وجه قابل تغییر و تحول نبوده و در ادوار مختلف تمدن بشر امری ثابت بوده است(11).

علل تجدید رسالت انبیا

چرا پیامبران یكی پس از دیگری مبعوث میشدند؟ آیا ممكن نبود كه در طول تاریخ تنها یك پیامبر برگزیده میشد و تعالیم الهی را به مردم ابلاغ میكرد؟ خلاصه علل تجدید نبوتها چه بوده است. از آنجا كه نیاز به تجدید شرایع و آمدن پیامبر جدید، علل متعددی دارد، نمیتوان فقط یك عامل را برای تجدید رسالت برشمرد. در ادامه مهمترین این عوامل را از دیدگاه استاد مطهری مورد تحلیل قرار می دهیم.

تحریف

یكی از علل تجدید رسالت، تحریف و تبدیل هایی است كه در تعلیمات و كتابهای مقدس پیامبران رخ می داده است و به همین جهت آن كتابها و تعلیمات، صلاحیت خود را برای هدایت مردم از دست می داده اند.»بشر قدیم به علت عدم رشد و عدم بلوغ فكری قادر به حفظ كتاب آسمانی خود نبود؛ معمولاً كتب آسمانی مورد تحریف و تبدیل قرار میگرفت و یا بكلی از بین می رفت؛ از این رو لازم میشد كه این پیام تجدید شود.»(12). بنابراین یكی از دلایل تجدید پیامبران و شرایع جدید، از بین رفتن محتوای ادیان پیشین و تحریف كتب آسمانی است؛ در حالی كه این مسئله درباره خاتمیت صدق نمیكند؛ چراكه خداوند وعده محفوظ ماندن قرآن از تحریف و تغییر را داده است: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون» افزون بر این، نزول قرآن زمانی صورت گرفت كه بشر دوره كودكی را طی كرده بود و میتوانست كتاب آسمانی را از تحریف حفظ كند؛ بنابراین مسلمانان از همان آغاز نزول قرآن به حفظ و نگهداری قرآن اهتمام ویژه ای نشان دادند؛ به گونه ای كه امكان هرگونه تحریف و تغییری ازبین می رفت؛ به همین خاطر علت عمده تجدید پیام و ظهور پیامبر جدید منتفی شد و شرط لازم (نه شرط كافی) جاوید ماندن یك دین پدید آمد.

نقص

در دورههای پیشین، انسانها به واسطه عدم بلوغ و رشد كافی قادر نبودند كه یك نقشه جامع و كامل برای مسیر خود دریافت كنند تا بتوانند با استفاده از آن، راه خویش را ادامه دهند. بنابراین لازم بود كه مرحله به مرحله و منزل به منزل راهنمایی شود و راهنمایانی همیشه او را همراهی كنند؛ ولی در دوره جدیدی كه اسلام ظهور كرد، بشر توانایی دریافت این نقشه كلی را داشت؛ درنتیجه برنامه راهنمایی مرحلهبهمرحله متوقف و آن نقشه كلی یكجا به جای آن جایگزین شد. از اینجا است كه میتوان بهعلت دیگر تجدید نبوتها پی برد و آن هم این است كه در دوره قبل از خاتمیت، بشر قادر به دریافت برنامه كلی و جامع نبود؛ اما با پیدایش این امكان و این استعداد در عصر رسالت ختمیه و بعد از آن، طرح كلی و جامع در اختیار بشر قرار گرفت و این علت تجدید نبوتها و شرایع نیز از بین رفت. علمای امت اسلام متخصصانی اند كه با استفاده از نقشه كلی راهنمایی كه اسلام به دست می دهد و با تدوین و تنظیم آیین نامه ها و تاكتیكهای موقت، راه را به دیگران نشان می دهند(13).

نیاز به تفسیر و تبلیغ

پیامبران در مجموع دو وظیفه انجام می داده اند: یكی اینكه از جانب خدا برای بشر قانون و دستورالعمل می آوردند؛ دوم اینكه مردم را به اطاعت از خدا و عمل به دستورات و قوانین الاهی آن عصر و زمان، دعوت و تبلیغ میكرده اند؛ به عبارت دیگر استاد مطهری میان نبوت تبلیغی و نبوت تشریعی تفكیك قایل شده است و پیامبران را به پیامبران صاحب شریعت و پیامبران مبلغ شرایع انبیای گذشته تقسیم میكند. بیشتر پیامبران، بلكه اكثریت قریب به اتفاق آنها، پیامبران تبلیغی بوده اند نه تشریعی.
اسلام كه ختم نبوت را اعلام كرده است، نه تنها به نبوت تشریعی، بلكه به نبوت تبلیغی نیز پایان داده است. اكنون سخن بر سر این است كه بر فرض پذیرفتیم كه اسلام به واسطه كمال و كلیت و جامعیت اش به نبوت تشریعی پایان داده است، پایانیافتن نبوت تبلیغی را با چه حساب و فلسفه ای میتوان توجیه كرد؟
استاد مطهری در پاسخ این پرسش میفرماید: «حقیقت این است كه وظیفه اصلی نبوت و هدایت وحی، همان وظیفه اول است، اما تبلیغ و تعلیم و دعوت، یك وظیفه نیمه بشری و نیمه الاهی است ... ولی عالیترین و راقیترین مظاهر و مراتب هدایت است. وحی رهنمودهایی دارد كه از دسترس حس و خیال و عقل و علم و فلسفه بیرون است و چیزی از اینها جانشین آن نمیشود؛ ولی وحی ای كه چنین خاصیتی دارد، وحی تشریعی است، نه تبلیغی. وحیتبلیغی برعكس است.
تا زمانی بشر نیازمند به وحی تبلیغی است كه درجه عقل و علم و تمدن به پایه ای نرسیده است كه خود بتواند عهده دار دعوت و تعلیم و تبلیغ و تغییر و اجتهاد در امر دین خود بشود. ظهور علم و عقل و بهعبارت دیگر، رشد و بلوغ انسانیت، خود به خود به وحی تبلیغی خاتمه می دهد و علما جانشین چنان انبیا میگردند... در عهد قرآن وظیفه تعلیم و حفظ آیات آسمانی به علما منتقل شده و علما از این نظر جانشین انبیا میشوند.»(14)
بنابراین از دیدگاه شهید مطهری، مفهوم «اجتهاد» در فلسفه ختم نبوت، نقش مهمی را ایفا میكند. علمای امت در دوران خاتمیت كه عصر علم است، قادرند با معرفت به اصول كلی اسلام و شناخت شرایط زمان و مكان، آن كلیات را با شرایط و مقتضیات زمانی و مكانی تطبیق دهند و حكم الاهی را استخراج و استنباط كنند (اجتهاد) و بدینترتیب بسیاری از وظایف پیامبران تبلیغی و قسمتی از وظایف پیامبران تشریعی را (بدون آنكه خود مشرع باشند) با عمل «اجتهاد» و با وظیفه خاص رهبری امت انجام دهند؛ ازاین رو درعینحال كه نیاز بشر به تعلیمات الاهی و تبلیغاتی كه از راه وحی رسیده، همواره باقی است، نیاز به تجدید نبوت و آمدن كتاب آسمانی و پیامبر جدید برای همیشه منتفیشده و «پیامبری» پایان یافته است.»( 15).
ادامه دارد...

پی نوشت ها:

1. سید حسین نصر از اقبال لاهوری به عنوان نامبردارترین احیاگر كلام (كلام جدید) در دوره معاصر نام میبرد. سیدحسین نصر، «جوان مسلمان و دنیای متجدد»، ترجمه مرتضی اسعدی، طرحنو، چ اول، 1375، ص .105
درباره آرا و اندیشه های دینی اقبال ر.ك:
محمد معروف، «اقبال و اندیشههای دینی معاصر قرن»، ترجمه محمد بقایی (ماكان) نشر قصیده سرا.
2. مطهری، 1364، .37
3. احزاب،.40
4. هیثمی،1402، و109
5. فاضل مقداد،1412، .67
6. آل عمران،20-.19
7. مطهری، مرتضی، علل گرایش به مادیگری، مجموعه آثار، ج1 تهران: انتشارات صدرا،.182:1381
8. مائده،.48
9. حج،.67
10. آل عمران،50
11. مطهری، مرتضی، علل گرایش به مادیگری، مجموعه آثار، ج1، تهران: انتشارات صدرا،1381، 49-.50
12. مطهری، 1385، .184
13. همان، .148
14. مطهری، مرتضی، نبوت، مجموعه آثار. ج4 ، تهران، انتشارات صدرا، 1375، .174
15. مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، مجموعه آثار، ج6، تهران

علم از منظر شهید مطهری

باتوجه به این که علم جز‍ء جدا نشدنی زندگی بشر است و ابهاماتی در برخورد با این مقوله در زندگی روزمره برایمان مطرح است بدین منظوردر این مقال سعی داریم که علم را از دیدگاه شهید مطهری در آثارشان بررسی نماییم. موضع اسلام درباره علم، علم مورد تایید اسلام و این مطلب که آیا علم به تنهایی برای سعادت انسان کافی است یا خیر اساس مطالبی است که به آن خواهیم پرداخت. تاکید فراوان اسلام به علم آموزی از یک سو و از طرفی برداشتن انواع محدودیت ها در علم آموزی از سوی دیگر بر اهمیت این بررسی می افزاید.پس از روشن شدن این مطلب باید توجه داشت که علم به تنهایی برای سعادت کافی نیست و با انضمام عقل و ایمان است که به غایت درجه کارایی خود می رسد.
کلید واژه ها:
علم، وجوب علم،اسلام، عقل، ایمان

مقدمه:
 

علم موضوعی است که انسان از بدو تولد با فعال شدن مدرکات حسی خود آن را تجربه کرده و به لذت شیرین دانستن نایل می آید اما با این گستره علوم گاهی دچار سردرگمی و ابهاماتی در علم آموزی و نوع علمی که باید آموخت می شود و فراموش می کند که این علم ابزاری است برای سعادت وگاه خود آن را به عنوان هدف خویش قرار داده وسعی می کند با همان بال پرواز نماید غافل از اینکه یک بال به تنهایی برای پرواز و نیل به هدف کافی نیست.
اسلام اهمیت فوق العاده ای برای علم قایل شده و آن را فریضه نامیده است و همه قیود را از پای این فریضه باز کرده است لذا محدودیت برای آن قایل نشده است بر خلاف برخی دیگر از واجبات که مقید به زمان و مکان و... هستند.بنا بر آنچه در روایات آمده است فریضه علم جنسیت، مکان، زمان،و حتی کیش و آیین نمی شناسد.از این مطلب که بگذریم هر علمی که به حال جامعه مسلمین سودمند باشد مصداق فریضه و واجب کفایی است و از این حیث هم نمی توان قید محدودیتی به پای علم زد و علوم را به اسلامی و غیر اسلامی تقسیم نمود.
بعد از آشنایی با علم و وجوب علم آموزی و دانستن علم مورد نظر اسلام باید بدانیم کسب این علم به تنهایی کافی نیست و باکسب ایمان می توان علم را از آفات حفظ نمود و از سوی دیگر با علم می توان کسب ایمان نمود و همین طور با کمک عقل می توان بر گنجینه علوم خویش افزود.لذا علم بدون ایمان و ایمان بدون علم کافی نبوده و همین طور علم بدون تعقل هم بدون پشتوانه است.

چیستی علم:
 

اگر چه علم یک امر بدیهی است اما استاد در قالب الفاظ آن را این گونه بیان نموده اند:
بینش وسیع و گسترده انسان درباره جهان ، محصول كوشش جمعی بشر است كه‏ در طی قرون و اعصار روی هم انباشته شده و تكامل یافته است این بینش كه‏ تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام " علم " یافته است علم به‏ معنی اعم یعنی مجموع تفكرات بشری درباره جهان كه شامل فلسفه هم می‏شود محصول كوشش جمعی بشر است كه نظم خاص منطقی یافته است.(1)
همچنین پس از تعریف ایمان چنین نتیجه گرفته اند که: تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران دیگر كه‏ ملاك " انسانیت " او است و انسانیت وابسته به آن است ، علم و ایمان‏ است.(2)

توصیه به علم در اسلام :
 

استاد اهمیت اسلام به مسأله علم و علم آموزی را کم نظیر می دانند واهمیت آن را در متن دستورات دین چنین بیان می کنند: از قدیمترین زمانی كه كتب اسلامی تدوین شده در ردیف سایر دستورهای‏ اسلامی ، از قبیل نماز و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهی از منكر ، بابی هم تحت عنوان " باب وجوب طلب العلم " باز شده و علم به عنوان یكی از فرایض شناخته شده.(3)
از طرفی اسلام تمام موانع و قیود برای علم آموزی را از سر راه طالب علم برداشته است شهید با ذکر چهار حدیث این قیود و رفع آن ها را اینگونه بیان می نمایند:
1-«طلب العلم فریضه علی كل مسلم» می‏فرماید جستجو و طلب علم بر هر مسلمان واجب است ، هیچ استثنائی‏ ندارد ، حتی از لحاظ زن و مرد هم استثنائی ندارد ، چون مسلم یعنی مسلمان‏ ، خواه مرد باشد و خواه زن ، به علاوه اینكه در بعضی از نقلهای كتب شیعه‏ كه در " بحار الانوار " نقل می‏كند ، كلمه « و مسلمه » هم تصریح و اضافه‏ شده. این حدیث می‏فرماید فریضه علم یك فریضه عمومی است ، اختصاص به‏ طبقه‏ای یا صنفی یا جنسی ندارد . ممكن است یك چیز مثلا بر جوانان فرض‏ باشد نه بر پیران ، بر حاكم فرض باشد و نه بر رعیت ، یا بر رعیت فرض‏ باشد نه بر حاكم ، وظیفه مرد باشد نه وظیفه زن ، مانند جهاد و نماز جمعه‏ كه فقط بر مردان فرض است ، بر زنان فرض نیست ، اما این فریضه كه‏ نامش فریضه علم است بر هر مسلمانی فرض است و هیچگونه اختصاصی ندارد .
2-«اطلبوا العلم من المهد الی اللحد». ممكن است فریضه و تكلیفی از لحاظ زمان محدودیت داشته باشد و نشود در هر زمانی به او پرداخت . مثلا روزه‏های واجب وقت و زمانش معین است و آن ماه مبارك رمضان است ، و حتی نماز از لحاظ ساعت شبانه روز وقت‏ معینی دارد و فقط در ساعات معین بایدانجام گیرد . حج واجب است اما در همه وقت نمی‏شود آن را بجا آورد ، موسم معین دارد و آن ماه ذی الحجه است‏ ، ولی فریضه علم محدود به هیچ وقت ، هیچ زمان و هیچ سن و سال نیست و اگر وقت روزه ، ماه رمضان و وقت حج ، ماه ذی الحجه و وقت نماز ظهر مثلا از ظهر تا نزدیك غروب است ، وقت تحصیل علم از گهواره تا گور است .
3-«اطلبواالعلم و لو بالصین». یعنی علم را جستجو و تحصیل كنید و به دست آوردید ولو در چین ، ولواینكه مستلزم این‏ باشد كه به دورترین نقاط جهان مانند چین سفر كنید . ظاهرا علت اینكه نام‏
چین برده شده اینست كه در آنروز از چین به عنوان دورترین نقاط جهان كه‏ مردم آنروزمی‏توانستند به آنجاها بروند نام برده می‏شده ، و یا علت‏ اینست كه در آن زمان چین به عنوان یك مهد علمی و صنعتی معروف بوده است‏ .این حدیث می‏گوید تحصیل علم ، جا و مكان معین ندارد. ممكن است یك تكلیف و فریضه از لحاظ جا و مكان محدودیت داشته باشد ، نشود آن را درهمه جا انجام داد ، مثلا اعمال حج از لحاظ محل و مكان هم‏ مقید و محدود است . مسلمانان حتما باید اعمال حج را در مكه ، در همان‏ سرزمینی كه توحید و اسلام از آنجا طلوع كرد و به سایرجهانیان رسید ، در اطراف خانه‏ای كه به دست ابراهیم و فرزند پاك نهادش بنا شد انجام یابد . مسلمانان نمی‏توانند با هم توافق كنند و نقطه دیگری را برای اعمال حج‏ انتخاب كنند . پس این تكلیف از این نظر محدودیت دارد ، اما در انجام‏ فریضه علم هیچ نقطه معین در نظر گرفته نشده ، هر جا كه علم هست آنجا جای‏ تحصیل و به دست آوردن است ، می‏خواهد مكه باشد یا مدینه ، مصر باشد یا شام یا عراق ، یا دورترین نقاط جهان ، می‏خواهد در مشرق باشد یا مغرب .
4-جمله‏ای از رسول اكرم ( ص ) روایت شده به این عبارت : «الحكمة ضاله المؤمن یأخذها اینما وجدها»،یا به این تعبیر : « كلمة الحكمة ضالة المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها »یعنی حكمت گمشده‏ مؤمن است ، و هر كس كه چیزی گم كرده آن را در هر نقطه كه پیدا كند معطل‏ نمی‏شود و برمی‏دارد . در فرا گرفتن علم ، یگانه شرط اینست كه آن علم درست و صحیح و مطابق با واقع و حقیقت باشد ، شما به آن كسی كه علم و حكمت را از او فرا می‏گیرید كار نداشته باشید. این احادیث ، قید و محدودیت را درباب علم از لحاظ صرف ارتباط ، یعنی از لحاظ كسانی كه یك نفر مسلمان علم خود را از آنها فرا می‏گیرد برداشته است . زیرا ممكن است یك وظیفه‏ای از این نظر محدود باشد . مثلا نماز جماعت را باید به یك نفر اقتداء كرد ، اما شرط دارد ، شرطش این است كه مسلمان باشد ، مؤمن باشد ، عادل باشد . اما در تعلیم و تعلم هیچیك از این شرطها منظور نشده.(4)
آن چه در ذیل این بحث(توصیه اسلام به علم) شایسته است به آن پرداخته شود منطق قرآن و سیره امامان معصوم (علیهم السلام) به عنوان دو رکن اصلی اسلام است.

1-منطق قرآن:
 

منطق قرآن درباره علم به شكلی است كه قابل‏ تخصیص و اختصاص نمی‏باشد . قرآن علم را نور و جهل را ظلمت می داند، می فرماید مطلقا نور بر ظلمت ترجیح دارد.
قرآن صریحا مسائلی را به عنوان موضوع مطالعه و تفكر پیشنهاد می‏كند . این موضوعات همانهاست كه نتیجه مطالعه آنها همین علوم طبیعی و ریاضی و زیستی و تاریخی و غیره است كه امروز در دنیا می‏بینیم.
قرآن كتابی است كه اولین مرتبه كه نازل شد سخن خود را با " خواندن " ، " علم " و " كتابت " آغاز كرد . وحی قرآن با تذكر اینها آغاز گشت.(5)
و در جای دیگر می گویند:همین که در نخستین آیات وحی می فرماید: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ. الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَم‏ بهترین شاهد است بر عنایت فوق العاده اسلام به تعلیم و تعلم.الذی علم بالقلم.قلم مظهر سواد ونوشتن است.
آیات دیگر:
هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ
وَ قالَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَكُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا
آیه دیگر:
یُؤْتِی الْحِكْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً كَثیرا
پس در این جهت که اسلام به طور کلی دعوت به تعلیم و تعلم کرده است،یعنی هدف اسلام و جزء خواسته های اسلام عالم بودن امت اسلامی است بحثی نیست.(6)

2-سیره ائمه دین:
 

در اینجا نیز شهید با استناد به تقریر وسیره امام که برای شیعه حجت است موضع تاییدی اسلام نسبت به علم را ثابت می کنند: از اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری مسلمین با علوم جهان آشنا شدند و انواع علوم را از یونان و هند و ایران ترجمه كردند . و از طرفی می‏دانیم‏ ائمه اطهار از انتقاد و خرده گیری به كارهای خلفا كوتاهی نمی كردند، كتابهای ما پر است از این انتقادها . اگر بنا بود كه نظر اسلام درباره‏ علم نظر منفی و مخالف بود و علم خراب كننده و منهدم كننده دین می‏بود ، ائمه اطهار این عمل خلفا را كه دستگاه وسیعی از مترجمین و ناقلین به وجود آورده بودند و انواع كتب نجومی ، منطقی ، فلسفی ، طبی ، حیوان شناسی ، ادبی و تاریخی ترجمه شد انتقاد می‏كردند ، همان طوری كه بعضی كارهای دیگر
خلفا را شدیدا مورد انتقاد قرار دادند.(7)
بسیار شایسته است تا عملکرد مسلمین در مورد این توصیه ها را بررسی کنیم چرا که با بررسی آن می توان علت قوت یافتن جامعه اسلامی را به دست آورد و در این زمان به کار برد و همین طور با این بررسی می توانیم عواملی را که مانع از بهرمندی این دستور الهی است را بیابیم و در مقابله با این خطری که جامعه امروزی ما را هم تهدید می کند هوشیار باشیم.لذا ادامه این بحث را به ذکر این دو مطلب به بیان استاد شهید اختصاص می دهیم:

علل و عوامل سرعت:
 

شهید سرعت وپیشرفت مسلمانان در علوم را مرهون همین سفارشات اکید اسلام به علم و به خصوص برداشتن تمامی قیود در علم آموزی به خصوص در مورد استاد می دانند به طوری که مسلمانان تنها سینه خود را محرم علم وحکمت می دانستنند.عبارت استاد در کتاب خدمات متقابل ایران واسلام در این زمینه چنین است: یكی از علل سرعت پیشرفت مسلمین در علوم این بوده است كه در اخذ علوم‏ و فنون و صنایع و هنرها تعصب نمی‏ورزیدند و علم را در هر نقطه و در دست‏ هر كس می یافتند از آن بهره گیری می کردند و به اصطلاح امروز روح تساهل بر آن ها حكمفرما بوده است.چنانكه می‏دانیم در احادیث نبوی به این نكته توجه داده شده است كه علم‏ و حكمت را هر كجا و در دست هر كس پیدا كردید آن را فرا گیرید.(8)
مسلمین اهمیت نمی‏دادند كه علوم را از دست چه كسی می‏گیرند و به وسیله چه اشخاصی ترجمه و نقل می‏شود و به دست آنها می‏رسد . بلكه‏ براساس آنچه از پیشوای عظیم‏الشأن خود آموخته بودند ، خود را به دلیل‏ اینكه اهل ایمانند صاحب و وارث اصلی حكمتهای جهان می‏دانستند ، حكمت را نزد دیگران امری عاریت تصور می‏كردند معتقد شده بودند كه علم و ایمان نباید از یكدیگر جدا زیست كنند. معتقد بودند كه حكمت درمحیط بی‏ایمانی غریب و بیگانه است ، وطن حكمت‏ قلب اهل ایمان است بدیهی است كه جمله : «كلمة الحكمة ضالة المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها» همه این‏ معانی و مفاهیم را دربردارد . این بود كه مسلمین تمام همت و سعیشان این‏ بود كه بر علوم و معارف جهان دست یابند.(9)

علل متروک ماندن دستور در اسلام:
 

ایشان سه دلیل عمده در این جهت ذکر می کنند که عبارتند از:
1- یكی از علل این امر حوادثی بود كه در اوضاع اجتماعی مسلمین ، ابتدا به وسیله دستگاههای خلافت پدید آمد ، و بعد دنبال شد ، ناهمواریها در زندگانی مسلمین به وجود آمد ، یك جامعه طبقاتی درست شدكه با منظور اسلام ابدا وفق نمی‏دهد ، جامعه منقسم شد به یك طبقه فقیر و بدبخت كه نان‏ خود را به زحمت می‏توانست به دست آورد ، و یك طبقه مسرف و مبذر و مغرور كه نمی‏دانست با آنچه در چنگال دارد چه بكند . وضع زندگی عمومی‏ وقتی كه شكاف بردارد زمینه برای اجرا و عمل و توجه به این دستورها باقی‏ نمی‏ماند و بلكه عواملی پیدا می‏شود كه اینگونه دستورها اجرا نگردد .
2-علت اینكه دستورهای اسلام درباب علم زمین خورد این‏ بود كه آنچه كه اسلام به حساب علم و تشویق عموم به تعلیم و با سواد شدن و فضیلت علم گفته بود همه به حساب عالم و تشویق به احترام و دست‏بوسی و فضیلت عالم گذاشته شد ، مردم به جای اینكه توجه پیدا كنند كه خودشان سواد پیدا كنند و تا حدی كه مقدور است خودشان‏ و فرزندانشان با سواد و عالم شوند ، توجه‏شان معطوف شد به اینكه اجر و فضیلت را در احترام و خضوع نسبت به علماء كسب كنند.
3-هر دسته‏ و طبقه و صنفی از علماء اسلام ، محكم چسبیده‏اند كه مقصود رسول اكرم (صلوات الله علیه)از آن علمی كه فرموده " فریضه " است همان علمی است كه ما داریم.(10)
پس آن چه از این گفتار برای ما حاصل می شود این است که تنها راه یافتن تعالی علمی برای جامعه اسلامی مان عمل به احادیث و احیای این مطلب در زندگی مسلمانان وجوامع آن هاست.از سوی دیگر از عوامل باز دارنده از این دستور هم نباید غافل بود و آن چه که امروز از سه عامل ذکر شده هنوز هم باقی است سردر گمی در یافتن منظور اسلام از نوع علمی است که باید تحصیل شود و لذا شایسته است که این مطلب را به عنوان یکی از غایات این مقاله بررسی نماییم.

کدام علم؟
 

در متن سخنان رسول اكرم تقیید و تحدید و تفسیر شده‏ كه مقصود چه علمی است ، اما نه تحت عنوان اینكه فلان علم باشد یا فلان‏ علم ، بلكه تحت عنوان علم نافع ، علمی كه دانستن آن فایده برساند و ندانستن آن ضرربرساند . هر علمی كه متضمن فایده و اثری باشد و آن فایده‏ و اثر را اسلام به رسمیت بشناسد یعنی آن اثر را اثر خوب و مفید بداند آن‏ علم از نظر اسلام خوب و مورد توصیه و تشویق است.پس حسابش روشن است . باید دید اسلام چه چیز را فایده و چه چیز را ضرر می‏داند . هر علمی كه به منظوری از منظورهای فردی یااجتماعی اسلام كمك می‏دهد و ندانستن آن ، سبب زمین خوردن آن منظور می‏گردد آن علم را اسلام توصیه می‏كند ، و هر علمی كه در منظورهای اسلامی‏ تأثیر ندارد اسلام درباره آن علم نظر خاصی ندارد ، و هر علم كه تأثیر سوء دارد با آن مخالف است.(11)
باید دید از نظر اسلام چه چیزی لازم و واجب‏ است به وجوب عینی یا وجوب كفائی ، و اگر راه انجام آن تكلیف ، تحصیل‏ علم و یاد گرفتن است باید گفت تحصیل آن علم واجب و لازم است.
علمی كه فریضه است این است كه مسلمان در وظیفه‏شناسی یا مجتهد باشد یا مقلد. و حال آنكه واضح است كه همان‏طوری كه وظیفه شناسی و یاد گرفتن دستورهای‏ دینی لازم است ، بسیاری از كارهائی كه به حكم دین آن كارها فرض و واجب‏ است ، كارهائی است كه خود آن كارها علم و درس و مهارت لازم دارد... باید دید چه نوع اموری است كه از نظر جامعه اسلامی لازم و واجب است و آن كار را بدون یاد گرفتن و تعلیم و تعلم نمی‏توان خوب‏ انجام داد ، پس علم آن كار هم واجب است فریضه علم از هر جهت تابع میزان احتیاج جامعه است.
استاد سه اصل زیر را مطرح می کنند:
1- واضح است كه اسلام جامعه‏ای می‏خواهد عزیز و مستقل و متكی‏ به خود ، اسلام نمی‏پسندد كه یك ملت مسلمان ، زیردست و تو سری خور یك‏ ملت غیر مسلمان بوده باشد .
2- اصل دیگر اینكه در دنیا تحولی به وجود آمده كه همه كارها بر پاشنه علم‏ می‏چرخد و چرخ زندگی بر محور علم قرار گرفته است . همه شؤون حیات بشر با علم وابستگی پیدا كرده به طوری كه هیچ كاری و هیچ شأنی از شؤون حیات بشر را جز با كلید علم نمی‏توان انجام داد.
3- اصل دیگر اینكه انجام سائر فرائض و تكالیف فردی و اجتماعی اسلام ، به‏ فریضه علم بستگی دارد . فریضه علم به عنوان یك كلید و مفتاح برای انجام‏ سایر فرائض و منظورهای اسلامی شناخته شده ، و به اصطلاح فقهاء ، واجب‏ تهیوئی است ، و بالنتیجه اگر شؤون حیاتی مسلمین شكلی به خود بگیرد كه‏ وابستگی بیشتری به علم پیدا كند فریضه علم هم اهمیت و لزوم و توسعه و عموم بیشتری پیدا می‏كند .
و از این سه اصل چنین نتیجه گیری می کنند: كه وظیفه شرعی و عمومی همه مسلمین‏
اینست كه به سوی علم رو بیاورند و تعلیمات عمومی را بر فرد فرد واجب بشمارند.(12)
و ایشان در کتاب کلیات علوم اسلامی در تعریف علوم اسلامی چنین می آورند:علومی که موضوع و مسایل آن ها اصول یا فروع اسلامی است و یا چیزهایی است که به استناد آن ها آن اصول و فروع اثبات می شود واجب است تحصیل و تحقیق شود زیرا شناختن و دانستن اصول دین اسلام برای هر مسلمانی واجب عینی است و شناختن فروع آن واجب کفایی است. شناختن قرآن و سنت هم واجب است،زیرا بدون شناخت قرآن وسنت شناخت اصول و فروع اسلام غیر میسر است. وهمچنین علومی که مقدمه تحصیل وتحقیق این علوم است نیز از باب «مقدمه واجب» واجب است.
«علو م فریضه» که بر مسلمانان تحصیل وتحقیق در آن ها واجب است منحصر به علوم فوق نیست بلکه هر علمی که بر آوردن نیازهای لازم جامعه اسلامی موقوف به دانستن آن علم و تخصص واجتهاد در آن علم باشد بر مسلمین تحصیل آن علم از باب به اصطلاح «واجب تهیؤی» واجب و لازم است.توضیح اینکه اسلام دینی جامع و همه جانبه است،دینی است که تنها به یک سلسله پندها و اندرزهای اخلاقی و فردی و شخصی اکتفا نکرده است،دینی است جامعه ساز.آن چه که یک جامعه بدان نیازمند است،اسلام آن را به عنوان یک واجب کفایی فرض کرده است.مثلا جامعه نیازمند پزشک است،از این رو عمل پزشکی واجب کفایی است...و چون پزشکی موقوف است به تحصیل علم پزشکی قهرا علم پزشکی از واجبات کفایی است...این است که همه علومی که برای جامعه اسلامی لازم و ضروری است جزء «علوم مفروضه اسلامی»قرار می گیرد و جامعه اسلامی همواره این علوم را «فرایض» تلقی کرده است.(13)
حاصل این کلام این که : علم یا خودش هدف است و یا مقدمه است برای هدفی.هر جا که خودش هدف است واجب است مانند همین اصول عقاید. هر جا هم که خودش هدف نیست، اگر هدفی از هدف های اسلام متوقف به آن باشد، از باب مقدمه واجب، واجب می شود.(14)

آیا علم به تنهایی کافی است؟
 

تا بدین جا با اهمیت علم و نوع علمی که باید آموخت از نظر اسلام آشنا شدیم،حال جای این سؤال باقی است که آیا علم به تنهایی کافی است؟
استاد رابطه علم را با تعقل و تفکر و به خصوص ایمان در موارد بسیاری که سخن از علم بوده بررسی نموده اند وحاصل کلام استاد این است که علم با تعقل و ایمان است که حاصل بخش است.لذا در این گذر به رابطه علم وتعقل و علم وایمان خواهیم پرداخت.

علم و عقل:
 

تفکر بدون تعلیم وتعلم امکان پذیر نیست.مایه اصلی تفکر تعلیم و تعلم است و اینکه در اسلام دارد که تفکر عبادت است،غیر از این است که تعلم عبادت است.و آن چه در باب تفکر داریم بیشتر است از آن چه که در باب تعلم داریم.مثلاافضل العباده التفکر یا:لاعباده کالتفکر...(15)
استاد شهید در مورد لزوم توام بودن عقل و علم می فرمایند:عقل یک حالت غریزی و طبیعی دارد که هر کسی دارد ولی،علم عقل را تربیت می کند؛عقل باید با علم پرورش پیدا کند.در نهج البلاغه و هم در حدیث از عقل و علم اینگونه تعبیر شده که گاهی به علم گفته اند«عقل مسموع» و به عقل گفته اند«علم مطبوع»؛یعنی به عقل،علم اطلاق شده و به علم،عقل،با این تفاوت که یکی را گفته اند«مطبوع»یعنی فطری و دیگری را«مسموع»یعنی اکتسابی.و روی این نکته خیلی تاکید شده است که عقل مسموع و علم سمعی و اکتسابی آن وقت مفید است که علم و عقل مطبوع و آن علم فطری به کار بیفتد؛یعنی انسان هایی که فقط گیرنده هستند مثل یک انبار می باشند و این انسان ها شدیدا در روایات تخطئه شده اند...علم مسموع اگر به مطبوع ضمیمه نشود کافی نیست؛یعنی انسان آن چه را که از بیرون می گیرد باید با آن نیروی باطنی،با آن خمیر مایه و با آن نیروی تجزیه و تحلیل خود بسازد تا یک چیزی از آب در آید.(16)
پس جناب استاد یک رابطه تلازمی بین علم و عقل قایلند که در واقع علم،ماده اولیه برای تولید علم جدید توسط عقل را برای او فراهم می کند پس اول باید انسان عالم باشد،مواد خام را فراهم کند و بعد عقل تجزیه و تحلیل نماید.

علم و ایمان:
 

استاد شهید نا کارآمدی علم به تنهایی را چنین بیان می کنند:« امروز غالبا دریافته‏اند كه سیانتیسم ( علم گرائی محض ) و تربیت علمی‏ خالص ، از ساختن انسان تمام ناتوان است ، تربیت علمی خالص ، نیمه‏ انسان می‏سازد نه انسان تمام (محصول این تربیت ، ماده خام انسان است نه‏ انسان ساخته شده)،انسان توانا و قدرتمند می‏سازد نه انسان با فضیلت، انسان‏ تك ساحتی می‏سازد نه انسان چند ساحتی امروز همه دریافته‏اند كه عصر علم‏ محض به پایان رسیده است و یك خلاء آرمانی جامعه‏ها را تهدید می‏كند»(17)
جناب استاد علم و ایمان را جدا ناشدنی می دانند ایشان می فرمایند:« خیال مى كردند كه علم كافى است ؛ اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عالم باشیم كافى است براى اینكه اخلاقى و عادل باشیم . ولى عمل نشان داد كه اگر علم منفك از ایمان بشود، نه تنها براى اخلاق و عدالت مفید نیست بلكه مضر هم هست . مصداق قول سنایى مى شود كه چون دزدى با چراغ آید، گزیده تر برد كالا. »(18)
همچنین در کتاب ده گفتار چنین آورده اند: شكی نیست كه علم به تنهائی ضامن سعادت جامعه نیست . جامعه ، دین و ایمان لازم دارد ، همان‏طوری كه ایمان هم اگر مقرون به علم نباشد مفید نیست بلكه و بال است.«قطع ظهری اثنان عالم متهتك و جاهل متنسك»اسلام نه عالم بی‏دین می‏خواهد نه جاهل دیندار.(19)
همچنیین در مورد عدم جانشینی علم و دین به جای یکدیگر این گونه فرموده اند:« تجربه‏های تاریخی نشان داده است كه جدائی علم و ایمان خسارتهای غیر قابل جبران به بارآورده است، ایمان را در پرتو علم باید شناخت؛ ایمان در روشنائی علم از خرافات دور می‏ماند با دور افتادن علم از ایمان ، ایمان‏ به جمود و تعصب كور و با شدت به دور خود چرخیدن و راه به جائی نبردن‏ تبدیل می‏شود آنجا كه علم و معرفت نیست ، ایمان مؤمنان نادان وسیله‏ای‏ می‏شود در دست منافقان زیرك كه نمونه‏اش را در خوارج صدر اسلام و در دوره‏های بعد به اشكال مختلف دیده و می‏بینیم »(20)
« آنجا كه ایمان بوده و علم نبوده است مساعی بشر دوستانه افراد صرف اموری شده كه نتیجه زیاد و احیانا نتیجه خوب به بار نیاورده است و گاهی منشا تعصبها و جمودها و احیانا كشمكشهای زیانبار شده‏ است.
آنجا كه علم بوده و جای ایمان خالی مانده است مانند برخی جوامع عصر حاضر ، تمام قدرت علمی صرف خودخواهی‏ها و خودپرستی‏ها ، افزون طلبی‏ها ، برتری طلبی‏ها ، استثمارها ، استعبادها ، نیرنگها و نیرنگ بازی‏ها شده‏ است.
دو سه قرن گذشته را می‏توان دوره پرستش علم و گریز از ایمان دانست‏ دانشمندان بسیاری معتقد شدند كه همه مشكلات بشر با سرانگشت علم گشوده‏ خواهد شد ، ولی تجربه خلاف آن را ثابت كرد امروز اندیشمندی یافت‏ نمی‏شود كه نیاز انسان را به نوعی ایمان ولو ایمان غیر مذهبی كه به هر حال‏ امری ماورا علم است انكار كند . »(21)
همچنین در توصیفاتی زیبا پیوند علم وایمان را اینگونه بیان می کنند:« علم به ما روشنائی و توانائی می‏بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی ، علم‏ ابزار می‏سازد و ایمان مقصد ، علم سرعت می‏دهد و ایمان جهت ، علم توانستن‏ است و ایمان خوب خواستن ، علم می‏نمایاند كه چه هست و ایمان الهام‏ می‏بخشد كه چه باید كرد ، علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون ، علم‏ جهان را جهان آدمی می‏كند و ایمان روان را روان آدمیت می‏سازد ، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش می‏دهد و ایمان به شكل عمودی بالا می‏برد ، علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز، هم علم به انسان نیرو می‏دهد ، هم‏ ایمان ، اما علم نیروی منفصل می‏دهد و ایمان نیروی متصل، علم زیبائی است و ایمان هم زیبائی است علم زیبائی عقل است و ایمان زیبائی روح ، علم‏ زیبائی اندیشه است و ایمان زیبائی احساس هم علم به انسان امنیت می‏بخشد و هم ایمان، علم امنیت برونی می‏دهد و ایمان امنیت درونی، علم در مقابل‏ هجوم بیماریها ، سیلها ، زلزله‏ها ، طوفانها ، ایمنی می‏دهد، و ایمان در مقابل اضطرابها ، تنهائیها ، احساس بی پناهی‏ها ، پوچ انگاری‏ها علم جهان را با انسان‏ سازگار می‏كند و ایمان انسان را با خودش »(22)

نتیجه گیری:
 

حاصل اینکه زمان آن است که جامعه اسلامی هویت خویش را باز یابد و به این دعوت احیاگر علم آموزی پاسخ مثبت دهد و مرز میان دانش ها را برداشته و در آموختن علومی که به حال او سودمند است کوتاهی نورزد و درکنار علم از مشعل راهنمای ایمان برای تشخیص حق از باطل و گریز از راهزنان راه دانش بهره گیرد.

پی نوشت ها :
 

1. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج2، ص24
2. همان
3. مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص257
4. مرتضی مطهری، ده گفتار،صص171-168
5. مرتضی مطهری، بیست گفتار،ص261
6. مرتضی مطهری، تعلیم وتربیت در اسلام ص 22و23
7. مرتضی مطهری، بیست گفتار،ص260
8. مرتضی مطهری، خدمات متقابل ایران واسلام ،ص387
9. مرتضی مطهری، خدمات متقابل ایران واسلام ،ص388
10. مرتضی مطهری، ده گفتار ص173و174
11. مرتضی مطهری،بیست گفتار ص259
12. مرتضی مطهری،ده گفتار صص178-176
13. مرتضی مطهری، مجموعه آثار ج5، ص36
14. مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام ص25
15. مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام ص21
16. مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام ص191
17. مرتضی مطهری، مجموعه آثار ج2 ص34
18. مرتضی مطهری، آزادی معنوی ص94
19. مرتضی مطهری، ده گفتار، ص184
20. مرتضی مطهری، مجموعه آثار ج2 ص36
21. همان
22. همان ص22
منابع و مآخذ:
1.مطهری، مرتضی، آزادی معنوی،چاپ بیست ویکم، تهران، انتشارات صدرا، آبان 1384
2. مطهری، مرتضی،بیست گفتار، چاپ چهاردهم، تهران، انتشارات صدرا، مرداد 1377
3. مطهری، مرتضی،تعلیم وتربیت در اسلام،چاپ شصت و چهارم، تهران، انتشارات صدرا، آذر 1388
4. مطهری، مرتضی،خدمات متقابل اسلام وایران، چاپ سی ام، تهران، انتشارات صدرا، مرداد 1381
5. ده گفتار،چاپ بیست وهفتم، تهران، انتشارات صدرا، فروردین 1388
6. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 2، چاپ سیزدهم، تهران، انتشارات صدرا، بهمن 1385
7. مطهری، مرتضی،مجموعه آثار، ج 5، چاپ دهم، تهران، انتشارات صدرا، اردیبهشت 1385

آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی در اندیشه شهید مطهری

آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی در اندیشه شهید مطهری

 انتشارات فرهنگ منهاج، كتاب «نسبت آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی در اندیشه سیاسی شهید مطهری» را منتشر كرد.
  كتاب «نسبت آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی در اندیشه سیاسی شهید مطهری» را حجت‌الاسلام محمد علی سوادی تألیف كرده است.
در بخشی از مقدمه این كتاب این‌چنین آمده است: «این پژوهش به تعریف اقسام و مبانی آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی و نسبت بین آن‌دو در اندیشه استاد مطهری می‌پردازد. در این راستا تأكید عمده بر مبنای معرفت شناختی، به ویژه نقل و عقل و تعامل آن دو بوده است، هر چند به مبانی غایت شناختی، انسان شناختی، هستی شناختی، روش شناختی و دانش شناختی نیز اشاره گردیده است».
كتاب نسبت آزادی سیاسی و عدالت اجتماعتی از دوازده فصل سامان یافته است كه مباحثی همچون تعریف آزادی، آزادی فكر و عقیده، مسؤولیت اجتماعی گسترده‌های آزادی فردی، عدالت اجتماعی و موارد تحدید آزادی را در بر می‌گیرد.
«نسبت آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی در اندیشه استاد شهید آیت‌الله مطهری» 111 صفحه دارد و با شمارگان سه هزار و سیصد نسخه منتشر شده است.

آشنایی با عوامل و موانع بندگی و بالندگی

رمضان ماه تعلیم و تربیت و تزکیه است. ماه توبه و غبارروبی از روح و روان است. ماه رهایی هرچه بیشتر از قید و بندهای اسارت یار درونی و بیرونی است. ما آزادی از موانع رشد و بالندگی و بندگی است. رمضان ماه فسادسوزی و فرصت سازی است. ماه بازگشت به فطرت پاک و سرشت آسمانی انسان است. به همین مناسبت به جاست که به منظور آشنایی هرچه بیشتر با عوامل و موانع رشد و تعالی و بسترسازی برای توبه به عنوان زیباترین درجه و مرحله بندگی، گفتارهای معنوی را با هم مرور کنیم و در این گفتارها مهارت‌های ارتباطی با خدا و خود را بهتر دریابیم. از آزادی و مفهوم آن شروع می‌کنیم:

آزادی

در نص قرآن مجید، یکی از هدف‌هایی که انبیاء داشته‌اند این بوده است که به بشر آزادی اجتماعی بدهند یعنی افراد را از اسارت و بندگی و بردگی یکدیگر نجات بدهند [قرآن در آیه 64 سوره آل عمران] دو جمله بیشتر ندارد: یک جمله‌اش این است که در مقام پرستش، جز خدای یگانه چیزی را پرستش نکنیم، نه مسیح را بپرستیم، نه غیر مسیح را و نه اهرمن را پرستش کنیم، جز خدا هیچ موجودی را پرستش نکنیم. جمله دوم: اینکه هیچکدام از ما دیگری را بنده و برده خویش نداند و هیچکس هم یک نفر دیگر را ارباب و آقای خودش نداند

«آزادی یکی از لوازم حیات و تکامل است یعنی یکی از نیازمندی‌های موجود زنده، آزادی است، فرق نمی‌کند که موجود زنده از نوع گیاه باشد، یا از نوع حیوان و یا از نوع انسان، به هر حال نیازمند به آزادی است. ... موجودات زنده برای رشد و تکامل سه چیز احتیاج دارند: 1- تربیت 2- امنیّت 3- آزادی. تربیت عبارت است از یک سلسله عوامل که موجودات زنده برای رشدشان به آن‌ها احتیاج دارند. مثلاً یک گیاه برای رشد و نموش به آب و خاک احتیاج دارد، به نور و حرارت احتیاج دارد. یک حیوان به غذا احتیاج دارد. و یک انسان تمام احتیاجات گیاه و حیوان را دارد به علاوه یک سلسله احتیاجات انسانی که همه‌ی آن‌ها در کلمه‌ی تعلیم و تربیت جمع است. دومین چیزی که موجود زنده بر آن احتیاج دارد امنیّت است. امنیّت یعنی چه؟ یعنی موجود زنده چیزی را در اختیار دارد، حیات دارد، لوازم و وسائل حیات را هم دارد. باید امنیت داشته باشد تا آنچه را دارد از او نگیرند یعنی از ناحیه‌ی یک دشمن، از ناحیه‌ی یک قوه خارجی، آنچه دارد از او سلب نشود.سومین چیزی که هر موجود زنده‌ای به آن احتیاج دارد آزادی است. آزادی یعنی چه؟ یعنی جلوی راهش را نگیرند، پیش رویش مانع ایجاد نکنند. ممکن است یک موجود زنده امنیت داشته باشد عوامل رشد هم داشته باشد، ولی در عین حال موانع جلوی رشدش را بگیرند. ... پس آزادی یعنی نبودن مانع.» (گفتارهای معنوی، ص 14)

 

اقسام آزادی

آزادی

ذیلاً اقسام آزادی را مورد تأمل و تبیین قرار می‌دهیم:

1- آزادی اجتماعی

«یک نوع آزادی اجتماعی است. آزادی اجتماعی یعنی چه؟ یعنی بشر در اجتماع از ناحیه سایر افراد اجتماع آزادی داشته باشد، دیگران مانعی در راه رشد  و تکامل او نباشند او را محبوس نکنند،به حالت یک زندانی در نیاورند که جلوی فعالیتشان گرفته شود، دیگران او را استثمار نکنند، استخدام نکنند، استعباد نکنند، یعنی تمام قوای فکری و جسمی او را در جهت منافع خودشان به کار نگیرند. این را می‌گویند آزادی اجتماعی.» (همان، ص 14)

 

استثمار، مانع آزادی

استثمار یعنی چیدن میوه‌ی دیگری. هر کسی وجودش مثل یک درخت پر میوه است. میوه‌ی درخت وجود هر کس یعنی محصول کار و فکرش، محصول فعالیتش، محصول ارزشش، باید مال خودش باشد. وقتی افرادی کار می‌کنند که محصول درخت وجود دیگران را به خودشان تعلق می‌دهند و میوه‌های وجود آن‌ها را می‌چینند، می‌گویند این فرد، فرد دیگری را استثمار کرده است. یکی از گرفتاری‌های بشر در طول تاریخش همین بوده است که فردی، فرد دیگری را قومی، قومی دیگر را استثمار می‌کرده، به بردگی خود می‌کشیده است، یا حداقل برای این که میدان برای خودش باز باشد میدان را از او می‌گرفته است. او را استثمار نمی‌کرده، ولی میدان را از او می‌گرفته است». (همان، ص 15)

بشر امروز به نام جهان آزاد و دفاع از صلح و آزادی تمام سلب آزادی‌ها، سلب حقوق‌ها، بندگی‌ها و بردگی‌ها را دارد؟ چرا؟ چون آزادی معنوی ندارد چون در ناحیه روح خودش آزاد نیست، چون تقوی ندارد

نظر قرآن درباره آزادی اجتماعی

«در نص قرآن مجید، یکی از هدف‌هایی که انبیاء داشته‌اند این بوده است که به بشر آزادی اجتماعی بدهند یعنی افراد را از اسارت و بندگی و بردگی یکدیگر نجات بدهند [قرآن در آیه 64 سوره آل عمران] دو جمله بیشتر ندارد: یک جمله‌اش این است که در مقام پرستش، جز خدای یگانه چیزی را پرستش نکنیم، نه مسیح را بپرستیم، نه غیر مسیح را و نه اهرمن را پرستش کنیم، جز خدا هیچ موجودی را پرستش نکنیم. جمله دوم: اینکه هیچکدام از ما دیگری را بنده و برده خویش نداند و هیچکس هم یک نفر دیگر را ارباب و آقای خودش نداند.» (همان، ص 17)

2- آزادی معنوی

«نوع دیگر آزادی، آزادی معنوی است. ..... انسان یک موجود مرکب و دارای قوا و غرایز گوناگونی است، در وجود انسان هزاران قوه نیرومند هست، انسان شهوت دارد، غضب دارد، حرص و طمع دارد، جاه طلبی و افزون طلبی دارد. در مقابل، عقل دارد، فطرت دارد، وجدان اخلاقی دارد. انسان از نظر معنا، از نظر باطن و از نظر روح خودش ممکن است یک آدم آزاد باشد و ممکن هم هست یک آدم برده و بنده باشد، یعنی ممکن است انسان بنده‌ی حرص خودش باشد، اسیر شهوت خودش باشد اسیر خشم خودش باشد ... و ممکن است از همه این‌ها آزاد باشد... . از نظر اخلاق و معنویت آزادی خود را حفظ کرده باشد، یعنی وجدان و عقل خودش را آزاد نگه داشته باشد، این آزادی همان است که در زبان دین «تزکیه نفس» و «تقوی» گفته می‌شود». (همان، ص 20)

 

رابطه آزادی معنوی با آزادی اجتماعی

آزادی

«تنها آزادی اجتماعی مقدس نیست بلکه آزادی معنوی هم مقدس است و آزادی اجتماعی بدون آزادی معنوی میسر و عمل نیست و این است درد امروز جامعه‌ی بشری که بشر امروز می‌خواهد آزادی اجتماعی را تأمین کند ولی به دنبال آزادی معنوی نمی‌رود، یعنی نمی‌تواند، قدرتش را ندارد، چون آزادی معنوی را جز از طریق نبوت، انبیاء، دین، ایمان و کتاب‌های آسمانی نمی‌توان تأمین کرد.» (همان، ص 19)

«بشر امروز به نام جهان آزاد و دفاع از صلح و آزادی تمام سلب آزادی‌ها، سلب حقوق‌ها، بندگی‌ها و بردگی‌ها را دارد؟ چرا؟ چون آزادی معنوی ندارد چون در ناحیه روح خودش آزاد نیست، چون تقوی ندارد.» (همان، ص 22)

 

ضرورت توجه بیشتر به آزادی معنوی و درک آن

«آزادی معنوی برخلاف آزادی اجتماعی، آزادی انسان، خودش از خودش است. ... در واقع آزادی انسان است از قید و اسارت خودش. قهراً این سؤال پیش می‌آید که مگر انسان می‌تواند در قید و اسارت خودش باشه؟ مگر یک چیز می‌تواند خودش هم برده باشد و هم برده گیر؟... جواب اینست: بله ممکن است. ... این از آن جهت است که انسان در میان موجودات دیگر یک شخصیت مرکب است و این یک حقیقت است. ... شما در قرآن می‌بینید که درباره خلقت انسان چنین می‌فرماید: به فرشتگان می‌گوید وقتی که خلقت این موجود را تکمیل کردم و از روح خود چیزی در او دمیدم، بر او سجده برید. ..... پیغمبر اکرم(ص) فرمود: خداوند فرشتگان را آفرید و در سرشت آن‌ها تنها عقل را نهاد، حیوانات را آفرید و در سرشت آن‌ها تنها شهوت را نهاد، انسان را آفرید و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را». (همان، ص 33)

انسان شخصیت مرکبی دارد. این شخصیت مرکب، قسمت عالی دارد که قسمت انسانی اوست و قسمت دانی دارد که قسمت حیوانی اوست. آزادی معنوی یعنی قسمت عالی و انسانیِ انسان از قسمت حیوانی و شهوانی او آزاد باشد

«بدون شک ما در زندگی خودمان احتیاج داریم به خوراک، و هرچه بهتر، بهتر، احتیاج داریم به پوشاک و هر چه عالی‌تر، بهتر ، احتیاج داریم به مسکن و هر چه مجلل‌تر، بهتر، همین طور احتیاج داریم به زن و فرزند، احتیاج داریم به تجملات زیاد زندگی، به پول و مادیات علاقه‌مند هستیم. اما در یکجا ما سر یک دو راهی قرار می‌گیریم، احساس می‌کنیم که اینجا یا باید شرافت و عزت و سیادت و آقایی خودمان را حفظ کنیم ولی با فقر بسازیم، نان بخوریم ولی نان خشک و خالی، لباس بپوشیم لباس ژنده، خانه داشته باشیم، خانه تنگ و کوچک و محقر، پول نداشته و در مضیقه باشیم و یا از عزت و آقایی و سیادت خودمان صرف نظر بکنیم، تن به یک ذلت بدهیم، تن به خدمت بدهیم، آن وقت تمام بعثت‌های مادّی ما فراهم می‌شود. می‌بینیم بسیاری از افراد مردم اساساً حاضر نیستند تن به ذلت بدهند ولو به قیمت اینکه مادیات زندگی‌شان خیلی زیاد شود. البته بعضی‌ها حاضر می‌شوند، تن به این ذّلت می‌دهند ولی در عین حال همین آدم در عمق وجدانش احساس یک سرشکستگی می‌کند». (همان، ص 34)

 

آزادیِ منِ انسانی یا منِ حیوانی؟

بزرگ‌ترین برنامه‌ی دین آزادی معنوی است. اصلاً تزکیه نفس یعنی آزادی معنوی قد افلح من زکیها و قد خابَ من دسّیها و بزرگ‌ترین خسران عصر ما این است که همه‌اش می‌گویند آزادی، امّا جز از آزادی اجتماعی سخن نمی‌گویند. از آزادی معنوی دیگر حرفی نمی‌زنند و به همین دلیل به آزادی اجتماعی هم نمی‌رسند

«انسان یک موجود مرکب است. این حقیقت را نباید فراموش کرد که در انسان واقعاً دو «من» حاکم است، یک «من» انسانی و یک «من» حیوانی که «منِ» حقیقی انسان آن «من» انسانی است. انسان واقعاً مظهر اصل تضاد است. در هیچ موجودی به اندازه انسان، این تضاد و ضدیت درونی و داخلی حکومت نمی‌کند... در انسان دو تمایل وجود دارد. یکی تمایل روح انسان و دیگر تمایل تن انسان. میل جان اندر ترقی و شرف/ میل تن در کسب اسباب و علف  اگر می‌خواهی جان و روحت آزاد باشد، نمی‌توانی شکم پرست باشی. نمی‌توانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد، پول پرست باش و روحت آزاد باشد و در واقع نمی‌توانی شهوت پرست باشی، خشم پرست باشی. پس اگر می‌خواهی واقعاً آزاد باشی، روحت را باید آزاد کنی.

 انسان شخصیت مرکبی دارد. این شخصیت مرکب، قسمت عالی دارد که قسمت انسانی اوست و قسمت دانی دارد که قسمت حیوانی اوست. آزادی معنوی یعنی قسمت عالی و انسانیِ انسان از قسمت حیوانی و شهوانی او آزاد باشد». (همان، ص 49)

«بزرگ‌ترین برنامه‌ی دین آزادی معنوی است. اصلاً تزکیه نفس یعنی آزادی معنوی قد افلح من زکیها و قد خابَ من دسّیها و بزرگ‌ترین خسران عصر ما این است که همه‌اش می‌گویند آزادی، امّا جز از آزادی اجتماعی سخن نمی‌گویند. از آزادی معنوی دیگر حرفی نمی‌زنند و به همین دلیل به آزادی اجتماعی هم نمی‌رسند». (همان، ص 51)

نگاهی به حضور آگاهانه استاد مطهری در جاری زمان

وابستگي به اعتقاد و ارزشي كه در گذشته پديد آمده و استمرار يافته است و يا علاقه مندي به يك موضوع و گزاره تاريخي بدون انطباق آن با مقتضيات زمان، هر چند كه داراي بار ارزشي مثبت باشد، باعث مي شود كه جامعه در زمان خود زندگي نكند، شرايط زمان خود را درك ننمايد و از فرآيندهاي مثبت تجربه بشري بازماند. اين خسارت آن گاه جبران ناپذير مي شود كه تاريخ استمرار مي يابد و با زواياي زندگي جامعه گره مي خورد؛ اما پيشوايان فكري و اعتقادي جامعه، شرايط زمان را نمي شناسند و ناخواسته مردم را در عصر باستان نگه مي دارند.
در اين ميان وجود افرادي ضروري است كه تضاد پنداري علم و دين را پاسخ گفته و انطباق گزاره تاريخي را با شرايط جديد بيان و تبيين كنند؛ زيرا اگر انديشه و ارزشي كه خاستگاه تاريخي دارد و بايد استمرار يابد، با هر شرايطي تطبيق نكند و در هر زماني نو و تازه نباشد، محكوم به نابودي است و وظيفه پيشوايان ديني و فكري جامعه است كه اين موضوع را تحقق بخشند. بدون چنين شناخت و توانمندي، نمي توان راهنما و هدايتگر جامعه بود. تحقق اين امر دانايي گسترده، اراده قوي، عزم استوار و بيان نيرومندي لازم دارد كه در آوردگاه انديشه جديد حضور يابد و سخن بگويد. چنين انساني در جاري حيات حضور يافته، دين را در متن زندگي قرار داده و دين مداران را در جاري زمان جاي داده و قافله را در راستاي ضرورت زمان حركت داده و در تقابل انديشه ها به گفتگو نشسته است، براي هر نيازي طرحي آماده نموده و براي هر سؤال و شبهه اي پاسخي روشن دارد.
در تقابل انديشه و فلسفه نمي توان با ابزاري غير از آن پيش رفت. بايد دين را در قالب انديشه اي نو عنوان نمود و نيازمندي انسان مدرن قرن بيست و يكم را نسبت به دين تبيين كرد. مگر نه اين است كه دين اسلام جاودانه است و اين جاودانگي به معناي پويا بودن اين دين در همه شرايط است؟
بنابراين اجتهاد مستمر و تهجد پايدار و بينش قوي و زهد واقعي مي خواهد كه هم دين را بشناسد و هم شرايط زمان را و هم قدرت انطباق داشته باشد. پيشواي ديني بايد بداند كه در چه شرايطي و با چه كساني و چگونه و در چه موضوع و گزاره اي سخن مي گويد.
مخاطبان سخن او به چند دسته تقسيم مي شوند، چه شرايط فكري، روحي، اخلاقي و چه پيش فرضهايي در ذهن و فكر خود دارند. جايگاه او در انديشه مخاطبان چيست و چگونه بايد با آنان سخن گفت و كدام سخن در عمق جان آنان اثر مي گذارد.
ويژگي استاد مطهري كه او را جاودانه ساخت همين بود كه از اجتهاد و تجهد و زهد و شناخت آگاهانه از دين و شرايط زمان و مكان و مخاطبان و نيازمنديهاي آنان آگاهي داشت. از بينش روشن و قلم و بيان زيبا بهره مند بود و با مخاطبان خود به زبانشان سخن مي گفت. در مقاله حاضر تلاش شده با بررسي شرايط زماني برخي از آثار و تأليفات آن شهيد فرزانه و حضور آگاهانه او در جاري زمان مورد اشاره و تأكيد قرار گيرد.

***

اگر چه پس از شهادت استاد، اندكي حجاب معاصرت به كنار رفت و پرتوي از چهره درخشان و ملكوتي استاد نمايان شد، اما هيهات كه او آن چنان كه بود و هست، شناخته نشد.
گستردگي ابعاد وجودي اين شخصيت عظيم الشأن الهي چنان است كه جز اعتراف به عجز و ناتواني، از درك عظمت استاد، راهي براي ما نمي ماند، اما:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد
لذا در اينجا برآنيم تا بعدي از ابعاد گسترده فعاليت چشمگير و تلاش خستگي ناپذير الهي اين شهيد بزرگوار را در حد توان خود، نه در شأن او بازگو نماييم.
استاد شهيد هرگز آنچه را كه «مي دانست» ننوشت تا بدين وسيله درمعرفي خويش سخن گفته باشد، بلكه آنچه را كه «لازم» بود، به رشته تحرير مي كشيد. درست به مثابه چراغ هدايتي كه خود مي سوزد تا بزرگراه هموار توحيد، براي ره يافتگان و گمشدگان روشن و روشن تر گردد.
او ترسيم چهره واقعي و بي پيرايه اسلام اصيل را وجهه همت عالي خويش قرار داده بود. جالب اينجاست كه استاد هرگز به انفعال پناهنده نشد و نوشته هايش هرگز ناظر به جنبه هاي سلبي و نقدي و يا پاسخگويي صرف به سؤالات مخالفان نبود، بلكه طرح مسأله در آثار استاد شهيد به گونه اي است كه عموماً مخالفان در موضع انفعال قرار گرفته و به جاي حمله به اسلام اصيل، مجبور به دفاع از عقايد خويش مي گردند.
در اين ارتباط بود كه تمامي آنان كه از عرضه بي پيرايه اسلام فقاهتي بيمناك بودند، به مصداق «الكفر ملة واحده» دست به دست يكديگر داده و سه جبهه صوري را كه واقعيت اصلي آن، يك جريان كفرآميز حق ستيز بود، در مقابل استاد شهيد به وجود آوردند. استاد كه خود با درايت تمام، معرف و افشاگر اين جريان بود، چنين مي گويد: «امپرياليسم و كمونيسم، مانند دو تيغه يك قيچي هستند كه اگر چه در ظاهر با هم تضاد دارند؛ اما در واقع هر دو براي قطع يك ريشه به حركت درمي آيند.»
آري، رژيم منحوس پهلوي از يك طرف و ماركسيستها و مسلمانان چپ زده منافق از جانب ديگر، در عين تضاد ظاهري، با هدف واحدي كه چيزي جز محو و مسخ اسلام اصيل نبود، به حركت درآمدند.
استاد شهيد با هوشياري خاص خود كه مصداق كامل «ان تتقوا ا... يجعل لكم فرقانا» بود و با دقت و وقت شناسي كه بايد از ويژگيهاي او به شمار آورد، براي حق، نه براي خود به حذف و امحاي اين جريانها پرداخت و انصافاً كه خوب از عهده برآمد.

***

آنجا كه موج غربزدگي و خودباختگي چون طوفاني كوبنده، دانشگاه را در منجلاب فساد فكري غرق مي كرد و ارزشهاي اصيل اسلامي همچون لباسهاي دست و پاگير و مانع پيشرفت، يكي بعد از ديگري از تن دانشگاه كنده مي شد؛ استاد شهيد با قامتي استوار، مردانه قيام كرد و در دانشگاه سنگر گرفت و بدين ترتيب براي نخستين بار اسلام را كه تنها چيزي بود كه در دانشگاه مطرح نبود، به پيكر نيمه جان آن تزريق كرد.
چنين شد كه نقشه شوم جدايي دانشگاه از حوزه كه در واقع جدايي از اسلام بود، نقش بر آب شد و اكنون اين پيوند مديون اوست و پايه هاي پل پيوند «فيضيه و دانشگاه» بر كتابها وانديشه هاي استاد استوار است.
آري، آن گاه كه موج شرق زدگي و كفر و ماترياليسم در پوشش فريبنده، جوانان را به سوي الحاد سوق مي داد و ماترياليسم ديالكتيك با يدك كشيدن عنوان «علمي» قشر جوان و تحصيلكرده را كه بي خبر از ترفندهاي به اصطلاح «علمي- فلسفي» بود، مي فريفت، استاد شهيد با انتشار پاورقيهاي روشنگر خود بر كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» علامه فقيد طباطبايي(ره) چنان تار و پود اين اباطيل را بر باد داد كه گويي سحر فرعوني به اعجاز موسي، باطل شده است.
و آن گاه كه استاد شهيد ريشه خلا ء مكتبي را در آموزش غلط كودكان دبستاني يافت و آينده اسلام و ملت را در خطر ديد؛ «داستان راستان» را تأليف نمود. و هنگامي كه خيرخواهانه! به او گفتند، مگر بيكار بودي اين كتابها را نوشتي؟ و كتاب را به نام خود ننويس كه ارزش تو پايين مي آيد؛ اصرار مي كرد كه حتماً بايد اين دو جلد به نام خودش منتشر شود؛ زيرا در بند اين قيود نبود و فقط به اسلام و به حقيقت مي انديشد.
و آن گاه كه نظام ستمشاهي مي رفت تا با تبليغات مسموم خود، لباس عفت از پيكر زنان به در آورد و با تهي كردن آنان از ارزشهاي والاي اسلامي، از ايشان كالايي بسازد تا زيربناي خانواده ويران گردد . استاد شهيد با درك اين خطر عظيم، كتاب «نظام حقوق زن در اسلام» را به رشته تحرير در مي آورد و خطاب به زن مسلمان مي گويد:
«اگر در جايي تو بايد حق خود را به چنگ آوري و بخواهي «زن» باشي، آنجا اسلام است، نه جاي ديگر»
و بدين ترتيب، بار ديگر انوار پرفروغ اسلام از سطر سطر كتابهاي استاد تابيدن گرفت و از پرتو آن، خفاشان كوردل هراسيدند و به سوراخها خزيدند و به بركت آن، نهالي در اين سرزمين كاشته شد كه در سالهاي بعد درخت تناور انقلاب اسلامي گرديد.
و آن گاه كه جامعه روشنفكر دانشگاهي در گرداب جبر و اختيار پيچ و تاب مي خورد، استاد شهيد با نوشتن كتاب «انسان و سرنوشت» اين گرداب را به جويباري راهوار مبدل كرد.و آن گاه كه شكم گرايان ضد طبقه با تئوري «ادوار طبقاتي علمي!» دوران مذهب را به پايان رسيده مي انگاشتند، استاد عالمانه ندا داد كه: «خورشيد دين هرگز غروب نمي كند.»
و آن گاه كه رژيم مزدور آمريكايي طعم سيلي پانزدهم خرداد را چشيد و با چشمان خون گرفته، مزورانه مي كوشيد تا «مليت» را جايگزين «اسلام» نمايد و با استعانت از مستشرقين كاسه ليس، «اسلام ايراني» را در قالبهاي نهضت شعوبي، تصوف، زبان پارسي، ادبيات ملي، و حتي تشيع عرضه نمايد و چنين وانمود مي كرد كه اين در مقابله با «اسلام تحميلي» و «اسلام غربي» شكل گرفته است.
استاد شهيد با تلاش خستگي ناپذير و كوشش مداوم، «خدمات متقابل اسلام و ايران» را نوشت و كلام خود را چون پتكي بر فرق اين خائنان مزدور كوبيد.
و آن گاه كه رژيم منحوس پهلوي در ادامه ترفندهاي تبليغي -تحقيقي! خود، مسلمانان صدر اسلام را تازيان وحشي و غارتگران و كتاب سوزان بي تمدن معرفي مي نمود تا به طور ضمني اسلام، ضد علم و ارتجاعي قلمداد شود، استاد شهيد با نگاهي ژرف و قلمي توانا، «كتاب سوزي در ايران و مصر» را به نگارش درآورد و بدين ترتيب تحقيق و تبليغ آنان را باطل كرد.
و آن گاه كه زاهدان احمق، خواسته يا ناخواسته در پشتيباني از منافقان زيرك، با جذب جوانان فعال و روشن ضمير، آنان را به تشكيلات انجمني هدايت مي كردند و نيروهايشان را به هدر مي دادند؛ استاد «ختم نبوت» را نوشت و بدين ترتيب اتمام حجت كرد كه اين همه جنجال چرا؟!
و آن گاه كه شرق و غرب جهانخوار با ايادي خود از درون و برون، سخن از «آزادي زن» مي گفتند تا حجاب اين سنگر هميشه مقاوم و اين سلاح هميشه برنده زن مسلمان را بي اثر نمايند و از زن مسلمان، آن بسازند كه ديديم، استاد شهيد، محققانه «مسأله حجاب» را به نگارش درآورد و در اين مقام نيز عده اي كوته بين گفتند: ننويس كه باعث فحشا مي شود! و استاد در پاسخ آنان گفت: من مصلحت را در گفتن حقيقت مي دانم.
و آن گاه كه مستشرقين شرقي و غربي جنگ زرگري به راه انداخته بودند تا با به كارگيري يك حيله قديمي نسبت به ساحت مقدس پيامبر(ص) ايجاد شك و شبهه نمايند و اين سؤال را مطرح مي كردند كه آيا پيامبر اسلام(ص)، علم خود را از علماي يهودي فراگرفته يا از علماي نصراني؛ آن استاد بزرگوار «پيامبر امي» را مي نويسد و حيله هاي كهنه اين قلم به دستان مزدور را نقش بر آب مي كند.
و آن گاه كه در يك حركت دو سويه و منافقانه ضمن تحريف دين اسلام، آن را دين زهد و فراموشي دنيا معرفي كردند و در عين حال افسار گسيختگي، شهوت و خوك صفتي دنياي غرب را به عنوان معيار ارزش عرضه مي نمودند، خامه حقيقت نگار استاد «اخلاق جنسي» را ترسيم كرد و به آنان گفت كه: آيا خود مي كشي و تعزيه مي خواني؟!
و آن گاه كه درماندگان مبارزه با توحيد ازچپ و راست شروع به سنگ اندازي در اين صراط هموار مستقيم نمودند و اصلي از اصول؛ يعني عدل را مورد پرستش قرار دادند، استاد شهيد با برافروختن چراغ «عدل الهي» براي نخستين بار، اثر مدون و جامعي را در اين زمينه خلق نمود.
و آن گاه كه حتي پس از چهارده قرن، هنوز پيوند نامبارك زاهدان احمق و منافقان زيرك در پرده تاريك تاريخ پوشيده بود و رژيم خائن پهلوي از اين پيوند بهره مي گرفت و در پنهان كردن آن مي كوشيد، استاد با نوشتن «جاذبه و دافعه علي(ع)» پرده ها را كنار زد.
و آن گاه كه استاد با نگاه عميق و انديشه شگرف خود، لزوم «ولايت فقيه» و اثبات نقلي و عقلي آن را به عنوان يك اصل اصيل در ارتباط با آينده مي ديد، «ولاهاو ولايتها» را نوشت.
و آن گاه كه بار ديگر ماترياليسم جان تازه اي گرفته بود و اروپا نيز ظاهراً به عنوان دشمن ماترياليسم، بهترين خدمات را به آن نموده بود و اين افكار در داخل سرزمين ما نيز رسوخ كرده بود؛ استاد «علل گرايش به ماديگري» را نوشت و با شيوه ارشادي، علل مثبت گرايش به ماترياليسم را كه همان نارساييهاست مورد تحليل و بررسي قرار داد و با بررسي و ژرف انديشي، نارسايي را از كليسا و از اروپا، نه از مذهب و از اسلام عنوان نمود و عجز ماترياليسم را از برخورد با انديشه استوار اسلام آشكار كرد؛ بدين ترتيب چراغي فرا راه فريب خوردگان قرار داد و اين شيوه ارشادي تأثير عظيم خود را به گونه اي شگرف باقي گذارد.
و آن گاه كه علي(ع) و نهج البلاغه گرانقدرش غريب مانده بودند؛ استاد شهيد با نگارش «سيري در نهج البلاغه» چشمه جوشاني از درياي معرفت مولا بر بستر افكار جامعه جاري ساخت و تشنگان را سيراب كرد و اين آغازي بود كه نهج البلاغه به عنوان نهج البلاغه مطرح گردد.
و آن گاه كه تحقيقات شگرف فلاسفه در توحيد، يعني ركن ركين جهان بيني توحيدي جز در بين خواص جايي نداشت و چه بسيار روشنفكران مسلمان از اروپا بازگشته كه خدا را فقط در ترموديناميك جستجو مي كردند، استاد با انتشار پنج جلد پاورقيهاي خود بر كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» باب تازه اي را از معرفت حق بر عامه جويندگان طريق توحيد گشود.
و آن گاه كه منافقان زيرك و التقاطيون مسلمان نما در التقاط اسلام و ماترياليسم، اسلام را رو به قبله قرباني نمودند و از حركت جوهري صدرايي، حركت ديالكتيكي و از تضاد صدرايي، تضاد ديالكتيكي را با نيروي جهل و فريب استخراج نمودند، استاد با نوشتن «اصل تضاد و حركت در فلسفه اسلامي» افسون آنان را باطل كرد.
و آن گاه كه در پيوند عملي حوزه و دانشگاه لازم آمد تا متون حوزوي به زبان شيوا در دانشگاه تدريس شود، استاد شهيد «منطق و فلسفه و كلام و عرفان واصول و فقه» را به رشته تحرير درآورد.
و آن گاه كه انتظار مخدر، همراه با سحر «بينش ابزاري» جامعه و روشنفكرانش را فلج كرده بود، استاد چون هاتف صبحگاهي ندا در داد و «قيام و انقلاب مهدي(عج)» را از ديدگاه فلسفه تاريخ نگاشت.
و آن گاه كه ماركسيسم در ايران از اينكه ايدئولوژي طبقه محروم قرار گيرد؛ مأيوس شد و از دريچه علم وارد افكار روشنفكران و دانشگاهيان شد، استاد شهيد با نگاهي ژرف و تواني شگرف به «بررسي ماركسيسم» نشست و چشمهاي بسته آنان را به ياري حق باز كرد.
و آن گاه كه شناخت به عنوان زيربنا و پايه جهان بيني عنوان شد و منافقين و ديگر يارانشان با لفاظي و مردم فريبي كوشيدند تا با به كارگيري لغات، فرهنگ جديد را همراه با محتواي متعفن و غير توحيدي، به خورد جوانان ساده دل بدهند، استاد شهيد در كانون توحيد به شناخت «شناخت» مي نشيند و درست در همين هنگام است كه آمريكا و رژيم جيره خوارش به كمك «رفقا» مي آيند و استاد را پس از 10 جلسه درس ممنوع المنبر مي نمايند تا متاع متعفن «رفقا» فروش رود و بوي مشمئزكننده آن آشكار نشود.
و آن گاه كه نسل جوان بي خبر از تاريخ خونين و پربار اسلامي، اساساً اسلام را به عنوان نيروي محرك و ايدئولوژي يك نهضت باور نداشت تا چه رسد به اينكه به تحليل نهضتهاي اسلامي بنشيند و نقاط ضعف و قوت آن را تشخيص دهد، استاد با علم و تعهدي كه ويژه خود اوست، كتاب «نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير» را مي نگارد و همه آنچه را كه لازم بود؛ به يك باره عرضه مي نمايد.
و آن گاه كه در اوج درگيريهاي فكري و گرايشهاي مختلف ايدئولوژيك، ضرورت تدوين جهان بيني توحيدي و ترسيم كلي خطوط چهره جهان از ديدگاه اسلام لازم شد، استاد شهيد «مقدمه اي بر جهان بيني توحيدي» را نوشت كه شامل: انسان و ايمان، جهان بيني توحيدي، انسان در قرآن، وحي و نبوت، معاد يا زندگي اخروي و... مي شد و در اين مسير بود كه به هنگام خيانت منافقين مسلمان نما كه مي كوشيدند تا اسلام را بر ماركسيسم، مستضعف را بر پرولتاريا، توان را بر كاپيتال، معاد را بر جامعه سوسياليستي و كمونيستي تطبيق دهند، استاد شهيد «جامعه و تاريخ» را خلق كرد و چون سدي مانع اين كجروي شد.
و سرانجام... آن گاه كه التقاط اوج مي گرفت و روشنفكران مزدور، عامل تهي ساختن مذهب از محتوا بودند و با ظاهري اسلامي، به دريوزگي از مكاتب الحادي مي پرداختند تا با آميزش اسلام و ماترياليسم، التقاط را در چهره «ماركس» ارايه دهند، اين استاد شهيد (رضوان ا... تعالي عليه) بود كه با آگاهي از عمق فاجعه، توحيد ناب و خالص را چون زرهي پولادين در مقابل اين سلاح كشنده قرار داد... و سرانجام در اين راه بود كه مقدمه «علل گرايش به ماديگري» را با خون مطهر خود نوشت... بدين ترتيب كارنامه قطوري از فداكاري و ايثار خلق شد كه از سطر سطر آن اين ندا به گوش مي رسد كه:
كار براي خود كردن «نفس پرستي» است.
كار براي خلق كردن «بت پرستي» است.كار براي خدا و خلق كردن «شرك و دوگانه پرستي» است.
كار خود و كار خلق براي خدا كردن «توحيد و خداپرستي» است.

***

سلام و درود خدا بر تو اي شهيد شاهد كه هر جا حديثي از دانش و دانشمند و سخني از علم و تقوا رفته است، آيينه تمام نماي آني.
اي شهيدي كه مرغ انديشه ات قرون و اعصار را در نورديد و از زمان فراتر رفت؛ اي كه بر دو بال علم و تقوا نشستي و به ملكوت اعلي پيوستي.
اي كه زندگيت، چراغي پرفروغ، شهادتت افتخار، و خونت حيات بخش قلب پرتپش مكتب بود.
اي كه علمت اسطوره، عملت نمونه، كلامت روح افزا و تقوايت الگو بود.
اي پاره تن امام! از تو چه توان گفت كه هر كس پاره تن خويش را بهتر شناسد.
آري، چه مي توان گفت كه اين نه اشك ديدگان است كه در فراق تو مي ريزد كه اشك شمع وجود ماست كه در هجران تو مي سوزد.

انتظار در اندیشه شهید مطهری

مقدّمه

بحث انتظار و ظهور مهدی موعود ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ از ابعاد گوناگونی مورد چالش قرار گرفته‌ است؛ از جمله:
1. مهم‌ترین فلسفه‌ای كه برای تحقّق قیام مهدی برشمرده‌اند، تحقّق عدالت فراگیر و گسترده است. با توجّه به این‌كه یكی از علل ضرورت معاد نیز همین ضرورت تحقّق كامل است و با توجّه به این‌كه دنیا فقط دارگذر، و اصل و مقصد نهایی، آخرت است، دیگر تحقّق عدالت فراگیر در دنیا چه ضرورتی دارد و چرا باید در این دنیا انتظارف عدالت داشته باشیم؟
2. در آیات و احادیث برای برخی اعمال جایگاه خاصی قائل شده‌اند: نماز ستون دین دانسته شده، و امربه معروف و نهی از منكر، مایه قوامف بقیه احكام، و... . در این میان انتظار فرج، افضل اعمال شمرده شده است. چرا انتظار، چنین جایگاهی دارد؟ به ویژه اگر توجّه كنیم كه در بقیه موارد، فعل ایجابی و اقدام صورت می‌گیرد؛ اما ظاهراً انتظار، فعل سلبی و اقدام نكردن و منتظر ماندن است. چگونه كاری نكردن مهم‌ترین و برترین كار دانسته شده است؟
3. یكی از مباحثی كه امروزه جدّی مطرح می‌شود، بحث جهانی‌شدن است و می‌دانیم حكومت مهدی(عج) نیز حكومت جهانی است. قیام او فلسفه‌ای جهانی دارد و الگوی اسلامی جهانی‌شدن را می‌توان همان حكومت مهدی(عج) دانست. اگر از این زاویه نگریسته شود، آیا جهانی‌شدن رنگ و بوی دیگری نخواهد گرفت و در آن صورت، وظیفه ما در قبال آن‌چه امروزه به صورت جهانی‌شدن مطرح شده، چیست؟
گذشته از این‌گونه پرسش‌ها كه در خصوص اصل مهدویت و انتظار مطرح است، خود مفهوم انتظار، در درون خود نیز با چالش‌هایی جدّی مواجه است كه شاید مهم‌ترین آن‌ها این باشد كه با توجه به این‌كه در احادیث آمده ظهور، زمانی رخ می‌دهد كه جهان پر از ظلم شده باشد، آیا هرگونه تلاش اصلاحی عملاً ظهور را به تاخیر نمی‌اندازد؟ اگر باید منتظر ظهور بود، پس باید از اقدامات اصلاحی دست برداشت و این به معنای نفی وظایف اجتماعی است كه در دین بر دوش انسان گذاشته شده است (نظیر امر به معروف و نهی از منكر)، و اگر قرار است به آن وظایف عمل كنیم، دیگر چگونه می‌توان منتظر بود؟ به بیان دیگر اگر قرار است سیر بشر با این اصلاحات ما، سیر تكاملی باشد، این سیر به همین ترتیب به آخر می‌رسد و دیگر چه نیازی به ظهور مهدی؟
این‌ها و سؤالاتی از این دست، نگاهی دوباره و عمیق به مسأله مهدویت در اسلام را می‌طلبد كه می‌توان كلّ مسأله را در این جمله خلاصه كرد: از ما خواسته شده: انتظار ظهور و قیام مهدی(عج) را داشته باشیم،‌ و مسأله ما این است كه چرا و چگونه؟
در این مقاله قصد داریم با استفاده از اندیشه‌های شهید مرتضی مطهری پاسخ این سؤال را به دست آوریم.
سؤال از چرایی، دوگونه پاسخ می‌تواند داشته باشد: یك بار، سؤال چرایی، سؤال از علل شیء است و این‌جا باید به تبیین فلسفه مهدویت پرداخت؛ یعنی سؤال از این‌كه چرا باید منتظر بود، به این برمی‌گردد كه چرا قیام مهدی ضرورت دارد كه انتظار آن ضرورت داشته باشد؟ پاسخ دیگر، پاسخ از طریق نتایج (معلولات شیء) است؛ یعنی باید منتظر بود؛ زیرا منتظر بودن، این آثار را برای ما به همراه دارد؛ امّا بحث از چگونگی، بین این دو نحوه چرایی قرار می‌گیرد. این بحث از طرفی متفرّع بر فلسفه مهدویت است؛ زیرا برای معلوم شدن چگونگی انتظار ابتدا باید متعلَّق آن معلوم شود. روشن است كه انتظار حمله دشمن را داشتن، چگونگی‌ای غیر از انتظار ورود میهمان داشتن را اقتضا می‌كند. این‌جا پس از شناخت ضرورت و فلسفه قیام موعود جهانی است كه می‌توان به این پرداخت كه این قیام چگونه تحوّلی در تاریخ و جامعه بشری است و چگونه انتظاری را از ما می‌طلبد. از طرف دیگر، زمانی می‌توان سخن از آثار و نتایج این انتظار به میان آورد كه چگونگی این انتظار معلوم شده باشد تا بگوییم چنین انتظاری چنان ثمره‌ای خواهد داشت.
بدین ترتیب بحث را در سه بخش ادامه می‌دهیم: در بخش اوّل (فلسفه مهدویت و ضرورت انتظار) و سوم (ثمرات انتظار)، درباره چرایی انتظار سخن خواهیم گفت و در بخش دوم (نحوه انتظار و وظیفه ما) در خصوص چگونگی آن.

بخش اوّل: فلسفه مهدویت و ضرورت انتظار

در فلسفه اسلامی، قاعده‌ای به نام قاعده تلازم حد و برهان وجود دارد. به اقتضای این قاعده، هرگونه برهانی كه بر مساله‌ای اقامه شود، به شناخت (حد) بهتر آن خواهد انجامید و بالعكس. (ابراهیمی دینانی، 1372: ج 3، ص 240 ـ 249). این بحث ما نیز بر همین روش مبتنی است؛ یعنی اگر بخواهیم شناخت مناسبی از مهدویت به دست آوریم، یك راه این است عللی كه ضرورت مهدویت را ایجاب كرده، بررسی كنیم. به نظر می‌رسد مهم‌ترین دلیل ضرورت موعود جهانی، همان فلسفه بعثت انبیا است كه فلسفه خلقت نیز هست (مطهری، 1372 الف، ص 69 ـ 73). فلسفه خلقت، عبادت و عبودیت است كه حقیقت عبودیت، تقرب به خدا است و فلسفه بعثت نیز طبق آیات متعدّدی از قرآن كریم، توحید و عدالت اجتماعی معرّفی شده كه مطابق شرح دقیق شهید مطهری، عدالت نیز برای توحید است (همان: ص 74 ـ 85)، و مهم‌ترین ضرورت قیام موعود جهانی نیز پركردن زمین از عدل و قسط است؛ امّا چنان‌كه گفته شد، اگر قرار است عدالت كامل در آخرت محقّق شود، دیگر چه اصراری هست كه در دنیا هم محقق شود؟ پاسخ به این سؤال، به نوع نگاه ما به انسان، عدالت و آخرت برمی‌گردد كه در چند بند توضیح می‌دهیم:

1. جایگاه انسان در نظام آفرینش:

از منظر قرآن كریم، انسان به زمین نیامده كه در زمین بماند؛ بلكه آمده تا مسیر حركت به سوی خدا را طی كند و به مقام شایسته خویش كه همان مقام خلیفه اللّهی است برسد؛ یعنی مظهر صفات خدا گردد. انسان، آن‌گونه كه ملائكه پنداشتند، فقط موجودی نیست كه در زمین فساد و خونریزی كند؛ بلكه سكّه وجودش، روی دیگری دارد كه همان فلسفه آفرینش او است و در واقع آن‌چه در انسان اصالت دارد، همان ارزش‌های متعالی وجود او است (همان، ص 52 ـ‌ 54).

2. اصل فطرت:

با توجّه به مطلب پیشین، انسان موجود خنثا نیست كه صرفاً تحت تاثیر عوامل خارجی واقع شود؛ بلكه در ذات خود، شخصیت واقعی و جهتگیری حقیقی به سمت كمال دارد كه این جهتگیری، همان فلسفه اصلی وجود او است و امری است كه می‌توان روی آن سرمایه‌گذاری كرد (مطهری، 1375). این سرمایه اوّلیه به قدری اهمیت دارد كه وجود هرگونه باطلی كاملاً تبعی و طفیلی این سرمایه حق است و در عالم، باطل محض وجود ندارد؛ بلكه همه باطل‌ها در اثر افراط و تفریط در حق پدید می‌آیند و هویت مستقلی ندارند (مطهری، 1372 ب، ص 35 ـ 37). به بیان دیگر، انسان یك ظرف خالی محض نیست كه از بیرون و تحت تاثیر عوامل خارجی پر شود؛ بلكه بذر یك سلسله بینش‌ها وگرایش‌ها در نهاد او نهفته است و بدین سبب انسان باید پرورش داده شود، نه این‌كه مانند یك مادّه صنعتی، ساخته شود (مطهری، 1371: ص 35).

3. رابطه فرد و جامعه:

در اسلام، هم فرد اصالت دارد و هم جامعه. دیدگاه اسلام نه اصالت فردی محض است كه جامعه را فقط اعتباری و قراردادی بداند، نه اصالت جمعی صرف است كه هیچ‌گونه اصالت و هویتی برای فرد قائل نباشد؛ بلكه باید گفت:
افراد انسان كه هر كدام با سرمایه‌ای فطری و سرمایه‌ای اكتسابی از طبیعت، وارد زندگی اجتماعی می‌شوند، روحاً در یك‌دیگر ادغام می‌شوند و هویت روحی جدید كه از آن به روح جمعی تعبیر می‌شود، می‌یابند. این تركیب یك نوع تركیب طبیعی مخصوص به خود است كه برای آن شبیه و نظیری نمی‌توان یافت. این تركیب از آن جهت كه اجزا در یك‌دیگر تاثیر و تأثّر عینی دارند و موجب تغییر عینی یك‌دیگر می‌گردند و اجزا هویت جدیدی می‌یابند، تركیب طبیعی و عینی است؛ امّا از آن جهت كه كل و مركّب به عنوان یك واحد واقعی وجود ندارد، با سایر مركّبات طبیعی فرق دارد؛ یعنی در سایر مركّبات طبیعی، تركیب، تركیب حقیقی است؛ ‌زیرا اجزا در یك‌دیگر تاثیر و تاثّر واقعی دارند و هویت افراد هویتی دیگر می‌گردد و مركّب هم یك واحد واقعی است؛ یعنی صرفا هویتی یگانه وجود دارد و كثرت اجزا تبدیل به وحدت كل شده است؛ امّا در تركیب جامعه و فرد، تركیب، تركیب واقعی است؛ زیرا تاثیر و تأثّر و فعل و انفعال واقعی رخ می‌دهد و اجزای مركّب كه همان افراد اجتماعند، هویت و صورت جدید می‌یابند؛ امّا به هیچ وجه، كثرت تبدیل به وحدت نمی‌شود و انسان اكمل به عنوان یك واحد واقعی كه كثرت‌ها در او حل شده باشد، وجود ندارد. انسان اكمل، همان مجموع افراد است و وجود اعتباری و انتزاعی دارد (مطهری، 1374، ص 27 ـ 26)؛
بنابراین، تحقّق سعادت فرد بماهو فرد، ‌لزوماً به معنای تحقّق سعادت جامعه بماهو جامعه نیست؛ چرا كه هر دو اصالت دارند و زمانی می‌توان واقعاً سعادت انسانی را محقّق شده دانست كه افزون بر سعادت فرد، ‌سعادت جامعه نیز محقّق شود.

4. رابطه دنیا و آخرت:

آخرت باطن دنیا است بدین معنا كه عالم آخرت عالمی كاملاً مستقل نیست كه بعد از پایان زمانی دنیا،‌تازه آغاز شود؛ بلكه با نظر عمیق به آیات و روایات می‌توان دریافت كه آخرت در باطن دنیا قرار دارد؛ پس جزای آخرتی، نه جزای قراردادی است و نه حتی رابطه علّی و معلولی با اعمال دنیایی دارد؛ بلكه جزای آخرتی به ظهور رسیدن باطن همین اعمالی است كه در دنیا انجام می‌داده‌ایم (مطهری، 1373 الف، ص 201، و نیز 1373 ب، ص 30 ـ 32)؛ پس می‌توان گفت: سعادت آخرتی، تجلّی باطنی و واقعی سعادت دنیایی است؛ بدین لحاظ كه در تعبیر قرآن كریم، انسانی كه از یاد خدا غافل باشد، گرچه انواع امكانات رفاهی در اختیارش باشد، باز زندگی‌اش سخت و ناخوشایند است و در مقابل، اولیای خدا هر قدر هم كه به لحاظ ظاهری در رنج و سختی باشند، در خوشی و آرامش كاملند. بدین ترتیب، برای تحقّق عدالت واقعی در قیامت باید هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ اجتماعی، انسانف كمال یافته در دنیا وجود داشته باشد.

5. انواع كمال انسانی:

اعمال انسان در زندگی‌اش را می‌توان از حیث چهار رابطه بررسی كرد: رابطه او با خود، با ‌خدا، با دیگر انسان‌ها، و با طبیعت؛ امّا می‌توانیم با نظری دقیق‌تر بگوییم كه بازگشت این چهار رابطه به دو رابطه است: رابطه با خدا و رابطه با دیگران.
همان‌گونه كه كمال انسانی از حیث رابطه‌اش با خدا مطرح است، از حیث رابطه انسان‌ها با همدیگر نیز بحث رسیدن به كمال انسان، قابل بررسی است. بدین ترتیب می‌توان گفت: به ‌رغم این‌كه پیامبر خاتم‌… كسی است كه به لحاظ فردی تمام مراتب كمال انسانی را پیموده است (الخاتَم مَن ختم المراتب بأسرها)، ‌امّا هنوز لزوماً انسان تمام مراتب كمال خویش را سپری نكرده؛ زیرا این مراتب كمال را به لحاظ اجتماعی نیز باید بپیماید و البتّه این نقصی بر مقام پیامبر خاتم‌… نیست؛ بلكه نقصی بر مجموعه انسان‌ها است كه هنوز آماده تحقق آن كمال جمعی نشده‌اند. به بیان دیگر، با توجّه به این‌كه جدا از فرد، جامعه هم اصالت دارد، به كمال رسیدن جامعه هم موضوعیت دارد و این به كمال رسیدن باید در عالم انسانی تحقّق یابد كه شاید فلسفه رجعت نیز همین باشد.
بدین ترتیب، همان‌گونه كه به لحاظ فردی برای تحقق مقام خلیفهاللهی كه خدا برای انسان در نظر گرفته، باید انسانی وجود داشته باشد كه آن مقام در او تحقّق یابد، به لحاظ اجتماعی نیز برای تحقّق مقام خلیفهاللهی باید جامعه كاملی در جهان پیدا شود. جالب اینجا است همان‌طور كه انسان به لحاظ فردی جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا است (صدرالمتألهین شیرازی، 1410: ج8، ص347)، به لحاظ اجتماعی هم سیر حركتی او از نهادهای اقتصادی آغاز می‌شود و به نهادهای فرهنگی می‌انجامد:
انسان در اثر همه جانبه بودن تكاملش، تدریجاً از وابستگی‌اش به محیط طبیعی و اجتماعی، كاسته، و به نوعی وارستگی كه مساوی است با وابستگی به عقیده و ایمان، افزوده است و در آینده به آزادی كامل معنوی دست خواهد یافت (مطهری، 1371، ص37).
سیر تكاملی بشریت به سوی آزادی از اسارت طبیعت مادّی و شرایط اقتصادی ومنافع فردی و گروهی و به سوی هدفی بودن و مسلكی بودن و حكومت و اصالت بیش‌تر ایمان و ایدئولوژی بوده و هست. اراده بشر ابتدایی بیش‌تر تحت تاثیر محیط طبیعی و محیط اجتماعی و طبیعت حیوانی خودش شكل گرفته و متأثر شده است؛ ولی اراده بشر مترقّی در اثر تكامل فرهنگ و توسعه بینش وگرایش به ایدئولوژی‌های مترقّی، تدریجاً از اسارت محیط طبیعی و اجتماعی و غرایز حیوانی آزادتر شده و آن‌ها را تحت تاثیر قرار داده است (مطهری، 1371: ص 48 و 49).

6. واقعی بودن آرمان‌های اسلام:

نكته مهمّی در آموزه‌های اسلام هست و آن این‌كه تمام آرمان‌هایی كه در اسلام مطرح شده، واقعی و عینی و دست یافتنی است. مكاتب جدیدی كه چند قرن اخیر در جهان غرب پیدا شده و آرمان‌هایی را مطرح كرده‌اند، به طور عمده معترف بوده‌اند كه آرمان آن‌ها از نوع ایده‌آل است و توصیه آن‌ها برای رسیدن به آن آرمان، صرفاً توصیه روشی است؛ یعنی بكوشید حتّی‌الامكان به آن سمت و سو بروید؛ هر چند معلوم است كه آن آرمان، سرانجام، دست نیافتنی است. در واقع مدینه‌های فاضله آن‌ها، اتوپیایی نبوده كه واژه ایده‌آل ترجمه دقیقی از آرمان آن‌ها است؛ امّا آرمان‌های اسلامی، صرفاً ایده‌آل و غیر عینی نیست. اسلام، انسان را تا حدّ خلیفهاللهی می‌خواهد و قبل از هر چیز نمونه آن را (پیامبر اكرم… و امیر مؤمنان(ع)) به جامعه بشری عرضه می‌كند تا بدانند این آرمان، به وسیله انسان‌ها دست یافتنی است. به همین ترتیب، اگر از ما می‌خواهد جامعه‌ای با عدالت كامل در دنیا برقرار كنیم، تحقّق آن را هم امری واقعی می‌داند، نه صرفا همچون آرمانی دست نیافتنی.

7. تقابل حقّ و باطل و غلبه نهایی حق:

هر چند در مجموع، حركت تاریخ، تكاملی است، ولی سیر تكاملی آن جبری و لایتخلّف نیست و چنین نیست كه هر جامعه‌ای در هر مرحله تاریخی لزوماً نسبت به مرحله قبل از خود كامل‌تر بوده باشد. نظر به این‌كه عامل اصلی این حركت، انسان است كه موجودی مختار و آزاد و انتخابگر می‌باشد، تاریخ در حركت خود نوسانات دارد؛ ولی در مجموع خود، یك خط سیر تكاملی را طی كرده و می‌كند (مطهری، 1371، ص 47 و 48).
به بیان دیگر، از ویژگی‌های انسان، تضاد درونی میان غرایز متمایل به پایین است كه هدفی جز امر فردی و محدود و موقّت ندارد و گرایش‌های متمایل به بالا كه می‌خواهد از حدود فردیت خارج شود و همه بشر افراد را در برگیرد. نبرد درونی انسان كه قدما آن را نبرد میان عقل و نفس می خواندند، خواه ناخواه به نبرد میان گروه‌های انسان‌ها هم كشیده می‌شود؛ یعنی نبرد میان انسان‌های كمال یافته و آزادی معنوی به دست آورده با انسان‌های منحط و حیوان صفت، كه قرآن كریم آغاز این نبرد را در داستان دو فرزند آدم، هابیل و قابیل منعكس كرده است (همان: ص 38 و 39).
در طول تاریخ گذشته و آینده، نبردهای انسان تدریجاً بیش‌تر جنبه عقیدتی و مسلكی پیدا كرده و می‌كند و انسان تدریجاً از لحاظ ارزش‌های انسانی به مراحل كمال خود، یعنی به مرحله انسان آرمانی و جامعه آرمانی نزدیك‌تر می‌شود تا آن‌جا كه در نهایت امر، حكومت و عدالت، یعنی حكومت ارزش‌های انسانی كه در تعبیرات اسلامی از آن به حكومت مهدی تعبیر شده است، مستقر خواهد شد و از حكومت نیروهای باطل و حیوان مآبانه و خودخواهانه و خودگرایانه اثری نخواهد ماند (همان، ص 44).
نكته جالب توجّه این‌كه بر اساس پاره‌ای از احادیث، قیام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ زمانی رخ خواهد داد كه سعید و شقی به نهایت كار خود رسیده باشند (همان، ص 66)؛ یعنی هر چه این حركت تاریخ به جلو می‌رود، هم شقی شقی‌تر و هم سعید سعیدتر می‌شود، و چنین جامعه‌ای است كه می‌تواند زمینه‌ساز قیام نهایی حق و باطل شود.

8 . ایمان به غیب و امدادهای غیبی:

نكته بسیار مهمّی كه در این جنگ حق و باطل نباید مورد غفلت واقع شود، این است كه نظام جهان، نظام اخلاقی است. در منظر دینی، جهان چنین نیست كه در برابر عمل خوب و بد واكنش یكسانی داشته باشد و این همان چیزی است كه از آن تحت عنوان امدادهای غیبی یاد می‌شود. قرآن كریم می‌فرماید: إفن تَنصفرفوا اللَّهَ ینصفرْكفمْ (محمد (47): 7)، وَمَن یتَّقف اللَّهَ یجْعَل لَّهف مَخْرَجًا (طلاق (65): 2)، إفن یكفن مّفنكفمْ عفشْرفونَ صَابفرفونَ یغْلفبفواْ مفئَتَینف (انفال (8): 65) و ... كه همگی حكایت دارد معادلات حاكم بر جهان، بسیار بیش‌تر از معادلات مادّی و عادی است كه با چشم سر مشاهده می‌شود كه یكی از این معادلات مهم، آمدن حضرت مهدی برای نبرد نهایی حقّ و باطل است و به تعبیر دقیق شهید مطهری: از مجموع آیات و روایات استنباط می‌شود كه قیام مهدی موعود (عج) آخرین حلقه از مجموع حلقات مبارزات حق و باطل است كه از آغاز جهان برپا بوده است‌ (مطهری، 1371: ص68)، و این همان امداد غیبی‌ است كه شامل جبهه اهل حق می‌شود. باید توجّه كرد كه در منطق قرآن كریم، شمول امدادهای غیبی نه تنها منافاتی با تلاش و حركت ما ندارد، بلكه اساساً، اگر ما بكوشیم، این امدادها از راه می‌رسند. اگر خدا را یاری كنید،‌ خدا یاریتان می‌كند. در آیه وَمَا رَمَیتَ إفذْ رَمَیتَ وَلَـكفنَّ اللّهَ رَمَى (انفال (8): 17) نمی‌فرماید تو كناری نشسته بودی و تیری از غیب آمد و به دشمن خورد؛ بلكه می‌فرماید آن تیری را كه تو پرتاب می‌كنی ما به هدف می‌زنیم كه اگر تو باشی و خودت، معلوم نیست آن تیر به هدف بخورد.

9. بعد از قیام مهدی(عج):

واپسین نكته‌ای كه در شناخت مهدویت ضرورت دارد، این است كه حكومت مهدی آغاز حركت اصلی انسان است، نه پایان كار، و این حفسن مهم آرمان‌های اسلامی است. به تعبیر شهید مطهری، در هر مكتبی وقتی آرمانش محقّق شود، دیگر كار آن مكتب تمام می‌شود و می‌میرد؛ امّا انسانی كه نبردهای با باطل را به اتمام رسانده، هنوز اصل فاستبقوا الخیرات جلو چشمش خودنمایی می‌كند. او كه نقص‌ها را برطرف كرده، تازه در ابتدای سیر صعودی‌ خود است كه باید بالا رود و این سیر، منتها و نهایت ندارد و هرچه بالا رود، در دستگاه هستی برای او امكان بالاتر رفتن هست (مطهری، 1372 الف، ص 57 و 58)، و شاید فلسفه رشد فوق‌العاده علمی و معنوی مردم در عصر ظهور همین نكته باشد.

بخش دوم: چگونگی انتظار و وظیفه ما

گفتیم انقلاب مهدی(عج) تحوّلی عظیم در تاریخ بشر است. درخصوص تحوّلات تاریخی، دو نوع بینش وجود دارد كه بر اساس هر یك، انتظار، معنای خاصّی می‌یابد. یك دیدگاه این است كه تحوّلات تاریخی ضابطه‌مند نیست یا اگر ضابطه‌مند است، اراده انسانی درآن نقشی ندارد و بر روند تاریخ، جبری حاكم است. كسی كه معتقد باشد تحوّلات تاریخی ضابطه‌مند نیست، باید قائل شود به این‌كه این تحولات قابل شناختن نیستند؛ پس قیام مهدی(عج) را هم نمی‌توان تحلیل كرد؛ آن‌گاه انتظار، یعنی منتظر یك حادثه عجیب و غریب ماندن و كاری نكردن تا بلكه دستی از غیب برون آید و كاری بكند. این‌جا است كه باب تأویلات نادرست در خصوص احادیث ظهور، باز می‌شود و حتّی برخی خواهند گفت: چون جهان باید پر از ستم شود تا مهدی بیاید، پس ما هم به رواج ظلم كمك كنیم. كسی هم كه قائل باشد تحوّلات، ضابطه‌مندند، امّا اراده انسانی در آن‌ها نقشی ندارد نیز چاره‌ای ندارد جز این‌كه بگوید: كاری نمی‌توان كرد و یگانه كار، حركت در همین سیر جبری است و باز هم در این منطق، اصلاحات مردود است. بر اساس هر دو رویكرد این دیدگاه، قیام مهدی صرفاً ماهیت انفجاری دارد و فقط و فقط از گسترش و اشاعه ستم‌ها و تبعیض‌ها ناشی می‌شود؛ آن‌گاه كه صلاح به نقطه صفر برسد، حقّ و حقیقت هیچ طرفداری نداشته باشد و باطل یكّه‌تاز میدان شود، این انفجار رخ می‌دهد و دست غیب برای نجات حقیقت (نه اهل حقیقت، زیرا حقیقت طرفداری ندارد) از آستین بیرون می‌آید (مطهری، 1371: ص 56 ـ 64).
دیدگاه دوم آن است كه تحوّلات تاریخی ضابطه‌مندند و اراده انسانی در آن‌ها نقش دارند كه در بخش اوّل در واقع مبانی این دیدگاه را تبیین كردیم. در این دیدگاه نیز دوگونه تصویر وجود دارد كه شاید بتوان تفاوت دكتر شریعتی و استاد مطهری را در مسأله انتظار در این موضع دید. یك تصویر اگزیستانسیالیستی است كه در این تصویر، اراده انسان نقش بسیار مهمّی دارد؛ امّا هدفی ورای انسان قائل نیست و معتقد است كه خود انسان باید هدف برای خود بیافریند (مطهری، 1372 الف: ص 51 ـ 46). در واقع از دید آن‌ها، پذیرش هر هدفی ورای انسان و حركت انسان به سمت آن هدف مستلزم از خود بیگانگی است؛ پس از پیش نباید هیچ هدفی را برای انسان قائل شد؛ بلكه هر كسی هر هدفی دلش می‌خواهد برای خود برگزیند و به سمت آن حركت كند؛ امّا اشكالات این تصویر اگر بیش‌تر از دیدگاه قبل نباشد، كم‌تر نیست. مهم‌ترین اشكالش این است كه اصلا آفریدن ارزش به معنای دقیق كلمه سخنی بی‌معنا است. آیا به واقع معقول است كه انسان فرض كند در مقابلش هدفی هست؛ آن‌گاه به سمت آن هدف فرضی و برای رسیدن به آن حركت كند. این مثل كار بت پرست‌ها است كه بت را می‌آفریدند و بعد می‌پرستیدند و انسان داستان آن مرد ساده‌لوح را به یاد می‌آورد كه برای رهایی از آزار بچه‌ها به آن‌ها گفت: در كوچه بالاتر آش نذری می‌دهند و وقتی بچه‌ها به آن سمت دویدند، با خود گفت شاید واقعاً آش می‌دهند و خودش هم به آن سمت حركت كرد. هدف فرضی معنا ندارد، هدف باید واقعی باشد؛ امّا در عین حال برگرفته از عمق وجود خود آدمی باشد به نحوی كه حركت به سمت آن، حركت كمالی برای خود تلقّی شود، نه حركتی به سمت از خود بیگانگی. در هر حال، در این تصویر انتظار به معنای اعتراض همیشگی به هر وضعی است و مستلزم اصالت انقلاب است؛ یعنی اگر هیچ هدف خاص و معینی قبول نشود، آن‌گاه به هر حالتی انسان باید معترض باشد و هیچ هدفی را كه عده‌ای پذیرفته‌اند نپذیرد؛ زیرا دیگر انتظار به پایان خواهد رسید، و به نظر می‌رسد دیدگاه دكتر شریعتی در كتاب انتظار، مكتب اعتراض چنین مبنایی داشته باشد.
در تصویر دوم از دیدگاه باید گفت: درست است كه اراده انسانی نقش مهمّی در تحولات تاریخی دارد؛ امّا با توجّه به اصالت فطرت و جهتگیری واقعی درون انسان به سمت هدف واقعی، این انتظار معنای خاصّی می‌یابد، و آن اوّلاً قبول این است كه حق از باطل قابل تشخیص است و ثانیاً وظیفه اصلی منتظر تقویت دائم جبهه حق و تلاش برای مشخّص‌تر كردن مرز حق و باطل برای به ثمر رسیدن آن نبرد عظیم جهانی خواهد بود. بدین معنا، انتظار، هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ اجتماعی نه تنها حالت سلبی نیست، بلكه فعل ایجابی است كه بر تمام افعال ما سایه می‌افكند و بدین سبب، افضل اعمال شمرده شده است.به لحاظ فردی كسی می‌تواند واقعاً منتظر حكومت عدل باشد و آرزوی عدالت جهانی را در سر بپروراند كه خودش با عدل خو‌گرفته باشد و مزاجش با عدل سازگار باشد. كسی می‌تواند منتظر عدل جهانی باشد كه عدل را دوست داشته باشد و كسی كه عدل را دوست داشته باشد، در درجه اوّل خودش اهل عدل خواهد بود و این است كه گفته‌اند: منتظران مصلح، خود، باید صالح باشند. به لحاظ اجتماعی نیز هر حركت اصلاحی كه در جهت پیروزی حق باشد، وظیفه منتظران است؛ پس اصلاحات جزئی و تدریجی نه تنها محكوم نیست، بلكه به نوبه خود، آهنگ حركت تاریخ را به سود اهل حق تند می‌نماید و بر عكس، فسادها، تباهی‌ها و فسق و فجورها كمك به نیروی مقابل است و آهنگ حركت تاریخ را به زیان اهل حق كفند می‌كند؛ بنابراین در این بینش آن‌چه باید رخ دهد، از قبیل رسیدن یك میوه بر شاخه درخت است نه از قبیل انفجار یك دیگ بخار. درخت هر چه بهتر از نظر آبیاری و ... مراقبت گردد و هر چه بیش‌تر با آفاتش مبارزه شود، میوه بهتر و سالم‌تر و احیاناً زودتر تحویل می‌دهد (مطهری، 1371: ص 47).
بدین معنا، وظیفه كلّی ما در برابر مسأله جهانی شدن نیز روشن می‌شود. جهانی‌شدن در منظر اسلامی یعنی تحقّق حكومت عدل جهانی كه مقدّمه آن نبرد نهایی حق و باطل است و برای این نبرد باید جبهه حق را تقویت كرد و این همان سخن امام خمینی(ره) است كه ما انقلاب خود را به جهان صادر خواهیم كرد؛ البتّه باید توجّه داشت كه تقویت این جبهه پیش از آن‌كه تقویت نظامی باشد، تقویت فرهنگی و معنوی است؛ زیرا اساس هویت این جبهه، معنویت است و مقصود این است كه باید حق و عدل را هر چه واضح‌تر و صیقلی‌تر آشكار كرد و توان فهم مردم از حق و عدل را افزایش داد؛ به گونه‌ای كه مردم بتوانند حكومت عدل را تحمّل كنند! خوب است به این نكته توجّه كنیم كه حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ بالاتر از حضرت علی نیست؛ پس ویژگی مهمّ حكومت عدل مهدی، به فاعل آن برنمی‌گردد؛ بلكه به قابل برمی‌گردد؛ یعنی در زمان مهدی(عج) مردم به حدّی از بلوغ فكری رسیده‌اند كه بتوانند حق را از باطل تشخیص دهند و تسلیم دشمنانی نشوند كه می‌كوشند لباس باطل بر چهره حق بپوشانند تا مردم را از آن رویگردان كنند و به جای آن باطلی كه با حق مخلوط شده، به خورد آن‌ها بدهند؛ امّا مردمی كه درك صحیح و معقولی از عدل ندارند، حتّی حكومت علی(ع) نیز بر آن‌ها تنگ می‌آید؛ هرچند ‌كه نمی‌دانند. به تعبیر امیرمؤمنان من ضاق علیه العدل فالجور علیه افضیق (نهج‌البلاغه، خطبه 15).
با توجّه به آن‌چه در خصوص انتظار گفته شد، خوب است نگاهی دوباره به حدیث معروفی بیندازیم كه می‌گوید ظهور در زمانی رخ می‌دهد كه زمین پر از ستم شده باشد كه این حدیث چگونه با مباحث پیشین قابل جمع است. می‌توان چنین گفت:
اوّلاً پر از ظلم شدن، از علایم ظهور است نه از علل ظهور. در واقع‌، شرح مذكور كه می‌گفت باید به شیوع ظلم كمك كرد، از این پندار ناشی بوده كه شیوع ظلم، علتف ظهور است؛ ‌در حالی كه علّت ظهور این است كه مقدّمات ظهور (همان مشخّص شدن جبهه حق و باطل و تقویت جبهه حق) آماده شده باشد. برای این‌كه تفكیك مفهوم علامتف شی و علّت شی بهتر مشخّص شود می‌توان از این تمثیل استفاده كرد.
فرض كنید در یك ایستگاه قطار، تابلویی درست كرده‌اند كه یك دقیقه قبل از ورود هر قطار به ایستگاه، آمدن آن را اعلام می‌كند، و البتّه بعد از این اعلام، قطار می‌آید. در این‌جا این اعلام، علامت آمدن قطار است نه علت آمدن قطار، و اگر ما بخواهیم به آمدن قطار كمك كنیم، باید به موتور محرّك قطار بیندیشیم، نه به دست كاری كردن در تابلوف مذكور. ما هر قدر تابلو را تغییر دهیم، به خودی خود تأثیری در آمدن قطار ندارد.
بحث شیوع ظلم نیز این گونه است و از این‌گونه علامت‌ها كه خودشان علّت نیستند، در خصوص ظهور موارد متعدّدی گفته شده است؛ نظیر مثلاً آمدن دجال. همان طور كه معنا ندارد برای تعجیل در ظهور، بگردیم یك نفر به نام دجال بیابیم و از او حمایت كنیم كه اقدامات خاصی را انجام دهد، به همین ترتیب معنا ندارد برای تعجیل در ظهور، به افزایش ظلم بپردازیم.
ثانیاً آن‌گونه كه استاد مطهری هم متذكّر شده، در این حدیث تكیه بر روی ظلم شده است و سخن از گروه ظالم است كه مستلزم گروه مظلوم است و می‌رساند كه قیام مهدی(عج) برای حمایت مظلومانی است كه استحقاق حمایت دارند. بدیهی است كه اگر در حدیث گفته شده بود زمین را پر از ایمان و صلاح و توحید می‌كند، بعد از این‌كه پر از كفر و شرك و فساد شده بود، مستلزم این نبود كه لزوماً گروهی مستحق حمایت وجود داشته باشد. در آن صورت بود كه می‌شد استنباط كرد كه قیام مهدی موعود برای نجاتف حقفّ از دست رفته و به صفر رسیده است، نه برای نجات گروه اهل حق ـ ولو به صورت یك اقلیت. (مطهری، 1371: ص 66).
ثالثاً به نظر می‌رسد با توضیحاتی كه در خصوص چگونگی تقویت جبهه حق داده شد (این‌كه وظیفه مهم، بالا بردن درك مردم درباره عدل و تشخیص حق از باطل است) می‌توان گفت: شاید مقصود از پر شدن زمین از ظلم، به اقتضای درك انسان‌ها باشد، نه به اقتضای افعال خارجی ظالمانه آن‌ها، یعنی شاید مقصود این است مردم به رشدی می‌رسند كه دیگر درك می‌كنند جهان پر از ظلم است و دیگر ظلم را تحمّل نمی‌كنند و برای همین منتظر عدل می‌شوند. برای این‌كه مسأله بهتر روشن شود می‌توان به تاریخ بشر نگاهی كرد؛ برای مثال مردم زمان فرعون در ظلمی بزرگ به سر می‌بردند؛ امّا می‌توان گفت: اعتراض جدّی‌ به این ظلم نداشتند و گویی كه به آن وضع راضی بودند یا حتّی برای این‌كه مقایسه بهتر شود اگر میزان ظلمی كه در كلّ جهان حدود 50 سال پیش می‌رفت را با ظلم امروز مقایسه كنیم، شاید مقدارش بیش‌تر نشده باشد؛ امّا حسّاسیت مردم جهان به ظلم بیش‌تر شده است. جنایاتی كه امریكا در ویتنام انجام داد، شاید به مراتب شدیدتر از جنایاتی باشد كه امروزه در عراق مرتكب می‌شود؛ امّا اعتراض جهانی كه امروزه به این جنایات می‌شود، در آن روز به آن جنایات نمی‌شد.
رابعاً كنار این حدیث، احادیث دیگری نیز وجود دارد مبنی بر این‌كه ظهور تحقّق نمی‌پذیرد، مگر این‌كه هر یك از شقی و سعید به نهایت كار خود برسد؛ یعنی سخن در این است كه هر دو گروه به نهایت كار خود می‌رسند نه این‌كه فقط اشقیا به نهایت درجه شقاوت برسند. همان‌طور كه در روایات اسلامی سخن از گروهی زبده است كه به محض ظهور امام، به آن حضرت ملحق می‌شوند. معلوم می‌شود در عین اشاعه و رواج ظلم و فساد، زمینه‌‌هایی عالی وجود دارد كه چنین گروهی را پرورش داده است. این خود می‌رساند كه نه تنها حق و حقیقت به صفر نرسیده است، بلكه فرضاً اگر اهل حق از نظر كمّیت قابل توجّه نباشند، از نظر كیفیت ارزنده‌ترین اهل ایمانند و در ردیف یاران سیدالشهداء. افزون بر این كه از نظر روایات اسلامی، در مقدّمه قیام و ظهور امام، یك سلسله قیام‌های دیگر از طرف اهل حق صورت می‌گیرد كه به طور قطع این‌ها نیز ابتدا به ساكن و بدون زمینه قبلی رخ نمی‌دهد و حتی در برخی روایات سخن از دولتی از اهل حق است كه تا قیام مهدی ادامه می‌یابد (مطهری، 1371: ص 67).

بخش سوم: آثار انتظار

در خصوص اعتقاد به مهدویت و ظهور منجی جهانی دو نوع اثر را می‌توان بررسی كرد: اوّل آثار عملی‌ كه بر این باور مترتّب است؛ یعنی اگر به ظهور مهدی اعتقاد داشته باشیم، چه كار باید بكنیم. این همان بحث انتظار بود كه در بخش پیشین گذشت. دسته دوم آثاری است كه به لحاظ نظری و گرایشی بر این اعتقاد مترتّب است كه به این لحاظ می‌تواند پاسخی دیگر به چرایی بحث انتظار باشد؛ یعنی باید منتظر بود؛ زیرا انتظار واقعی كه شرحش در بخش قبل گذشت، این آثار را در جان آدمی به ارمغان می‌آورد كه این‌جا به برخی از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌كنیم:
1. تحقّق خوف و رجای معقول در تمام تلاش‌های اجتماعی.

1 ـ 1. رجای معقول (خوش‌بینی به آینده بشر):

درباره آینده بشر نظرات مختلف است. برخی می‌گویند شر و فساد و بدبختی، لازمه لاینفك حیات بشری است و لذا زندگی بی‌ارزش است و عاقلانه‌ترین كارها خاتمه دادن به حیات و زندگی است.برخی هم معتقدند: بشر در اثر پیشرفت حیرت‌‌آور تكنیك و ذخیره كردن انبارهای وحشتناك وسایل تخریبی، به مرحله‌ای رسیده كه بیش از یك گام با گوری كه با دست خود كنده فاصله ندارد؛ در حالی كه در منظر ما، ریشه فسادها و تباهی‌ها نقص روحی و معنوی انسان است. انسان هنوز دوره جوانی و ناپختگی را طی می‌كند و خشم و شهوت بر او و عقلش حاكم است. انسان بالفطره در راه تكامل فكری و اخلاقی و معنوی پیش می‌رود. نه شر و فساد لازم لاینفك طبیعت بشر است و نه جبر تمدّن، فاجعه خودكشی دسته جمعی را پیش خواهد آورد؛ بلكه جریان مبارزه حقّ و باطل ادامه می‌یابد و جلو می‌رود تا آن‌جا كه در نهایت منجر به حكومت عدل حضرت مهدی(عج) خواهد شد و چنین نیست كه زحمات اصلاحگران به سرانجام نرسد (مطهری، 1371: ص 59 و 60، و نیز 1372 الف: ص 58).
انسان در حالت عادی وقتی فراوانی ظلم و فساد و غلبه ظاهری ظالمان را در جهان می‌بیند، گاه با خود می‌اندیشد كه آیا می‌توانیم در مقابل این موج عظیم كاری از پیش ببریم و وعده ظهور به ما می‌گوید كه همه كارهای شما به سرانجام می‌رسد: وَلَقَدْ كَتَبْنَا ففی الزَّبفورف مفن بَعْدف الذّفكْرف أَنَّ الْأَرْضَ یرفثفهَا عفبَادفی الصَّالفحفونَ (انبیا (21): 105).
1 ـ 2. خوف معقول ( امید واهی نداشتن به تلاش‌های خود): وعده منجی جهان در عین حال به ما می‌گوید كه به تلاش‌های خودتان فی نفسه امید نامحدود نداشته باشید؛ یعنی از خودتان انتظار نداشته باشید كه كلّ عالم را به تنهایی اصلاح كنید. اقدامات شما شرط لازم برای اصلاح جهانی است؛ امّا شرط كافی نیست؛ یعنی خلاصه جامعه بشری در سیر تكاملی‌اش از مهدی بی‌نیاز نخواهد بود.
2. توجّه به كیفیت به جای توجّه به كمیت: در تلاش‌های اجتماعی آن‌چه مهم است، تقویت فرهنگی و معنوی جبهه حق است كه این اقدام كیفی است، نه كمّی؛ یعنی آن‌چه مقدّمه ظهور است این نیست كه به لحاظ شناسنامه‌ای تعداد مسلمانان یا شیعیان افزایش یابد؛ بلكه آن‌چه اولویت بیش‌تری دارد، این است كه انسان‌ها تشنه حقیقت و عدالت شوند؛ پس تعداد یاران اوّلیه و اصلی حضرت شاید كم باشد؛ امّا چنان‌كه گفتیم، به لحاظ كیفیت در زمره برترین انسان‌هایند كه هر یك می‌تواند انقلابی در جان‌ها ایجاد كند. به تعبیر یكی از بزرگان، یاران مهدی(عج) اشخاصی از سنخ امام خمینی(ره) یا بالاتر از او خواهند بود. در واقع این‌كه خوبان هم باید به نهایت كار خود برسند، تاكید مهمّی است بر این‌كه بیش از كمّیت به كیفیت باید اندیشید.
3. خروج از پارادایم‌های رایج در تفكر غربی: دوره جدید، دوره سیطره فرهنگی جهان غرب بر عالم است و منتظر واقعی انسانی است كه تحت این سیطره واقع نمی‌شود. ما امروزه بسیاری از سخنان، گرایش‌ها، رفتارها و ... را به گونه‌ای تنظیم می‌كنیم كه در جهان مدرن و با الگوهای مدرن مقبولیت داشته باشد. از باب نمونه می‌توان به همین مسأله جهانی‌شدن اشاره كرد؛ در حالی‌كه معتقد به ظهور مهدی، با معادلاتی رفتار می‌كند كه در ظرف محدود معادلات دنیایی رایج در جهان مدرن نمی‌گنجد؛ بدین سبب، تمام معادلات آن‌ها را به راحتی به هم می‌ریزد كه باز در این زمینه, نگاهی به سیره زندگانی امام خمینی(ره) می‌تواند عبرت آموز باشد.

منابع و مآخذ:
1. قرآن كریم .
2. نهج‌البلاغه. تصحیح محمد دشتی، مؤسّسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، اول 1364ش.
3. ابراهیمی دینانی، غلامحسین. قواعد كلی فلسفی در فلسفه اسلامی. تهران، مؤسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، دوم، 1372ش، ج3.
4. جوادی آملی، عبدالله. رحیق مختوم شرح حكمت متعالیه، قم، مركز نشر اسراء، اول، 1375ش، بخش پنجم از جلد اول.
5. سوزنچی، حسین. حل پارادوكس آزادی در اندیشه شهید مطهری، قبسات، زمستان 1382 و بهار 1383، ش 30 و 31.
6. شریعتی، علی. انتظار مكتب اعتراض، تهران، نشر الهام، 1362ش.
7. صدر المتالهین شیرازی. محمد بن ابراهیم قوام، الحكمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چهارم، 1410ق، ج 8.
8. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن. بیروت، موسسه اعلمی للمطبوعات، دوم 1422ق.
9. طباطبایی، سید محمد حسین، انسان از آغاز تا انجام، صادق لاریجانی، تهران، انتشارات الزهرا، 1363ش.
10. مصباح یزدی، محمدتقی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن. قم، دفتر نشر اسلامی،1375ش.
11. مطهری، مرتضی، انسان كامل، تهران: صدرا، اوّل، 1367ش، الف.
12. ، امدادهای غیبی در زندگی بشر، تهران؛ صدرا، سوم 1367ش،ب.
13. ، پانزده گفتار، تهران، صدرا، اوّل، 1380ش.
14. ، تكامل اجتماعی انسان، به ضمیمه هدف زندگی و ... . تهران، صدرا، هفتم، 1372ش، الف.
15. ، حق و باطل تهران، صدرا، سیزدهم، 1372ش ب.
16. ، سیری در سیره ائمه اطهار، تهران، صدرا، پنجم، 1369.
17. ، سیری در سیره نبوی، تهران، صدرا، نهم، 1370.
18. ، سیری در نهجالبلاغه، تهران، صدرا، نهم، 1372 ج.
19. ، عدل الهی، تهران، صدرا، هشتم، 1373 الف.
20. ، فطرت، تهران، صدرا، چهارم، 1372 د.
21. ، قیام و انقلاب مهدی از دیدگاه فلسفه تاریخ، تهران، صدرا، دوازدهم، 1371.
22. ، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، ج5، جامعه و تاریخ، تهران، صدرا، هفتم، 1374.
23. ، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، ج6، زندگی جاوید یا حیات اخروی، تهران، صدرا، هشتم، 1373 ب.