بيداري اسلامي و مبارزه با فرهنگ غرب از ديدگاه شهيد مطهري

شهيد مطهري معتقد است كه غرب سال‌هاست كه در پي بي‌خبر نگهداشتن مردم است؛ حال روشنفكران مسلمان دو وظيفه بر عهده دارند؛ يكي شناخت صحيح اسلام به عنوان يك فلسفه اجتماعي و ديگري شناخت مقتضيات زمان و تفكيك واقعيت‌هاي ناشي از تكامل علم از پديده‌هاي انحرافي و عوامل فساد.

به گزارش خبرنگار آيين و انديشه خبرگزاري فارس، چندي است كه امواج انقلاب اسلامي ايران و نداي بيداري اسلامي جهان اسلام را به لرزه در آورده است، به گواهي بسياري از كارشناسان سياسي، انقلاب‌هايي كه در چندماه گذشته رخ داده‌اند، حاصل انديشه سياسي انقلاب اسلامي است.


اما بايد دانست كه اگر اين نهضت‌هاي آسيب‌شناسي نشوند به عبارت ديگر اگر در اين نهضت‌ها، دشمن‌شناسي در كنار دوست‌شناسي مورد اهتمام قرار نگيرد، احتمال موج‌سواري از اين نهضت‌ها از سوي فرهنگ‌ غرب وجود دارد.


آسيب‌شناسي نهضت‌هاي بيداري در انديشه شهيد مطهري جايگاه خاصي دارد، لذا برآن شديم كه بيداري اسلامي و مبارزه با فرهنگ غرب را در انديشه مطهري بررسي كنيم؛


مبارزه با اين پديده جديد (استعمار جديد غرب) در كادر كلي اصول اسلامي وجود دارد. اسلام كه در صدر برنامه خودش مبارزه با ظلم و غارتگري را قرار داده است، وقتي كه مبارزه با ظلم و غارتگري فرد را تحمل نمي‌كند، به طريف اولي ظلم و غارتگري يك ملت را بر ملت ديگر تحمل نخواهد كرد. اسلام در تعليماتش نشان داده است كه براي حقوق جامعه حساسيت بيشتري از حقوق فرد قائل است.


امير مومنان(ع) در جمله‌اي در يكي از نامه‌هايشان مي‌فرمايد:


اعظم الخيانه خيانه الامه و الفظع الغش غش الائمه.


يعني بزرگ‌ترين خيانت‌ها خيانت به جامعه است؛ خيانت به فرد هرگز در حد خيانت به جامعه نيست. بنابر اين اسلام با استعمار هم مبارزه دارد؛ گو اينكه استعمار در آن زمان نبوده است. در زمان امير‌مومنان(ع) مبارزه بر ضد استعمار آنچنان كه در اين زمان‌ها وجود دارد وجود نداشته، ولي در برنامه و طرح‌هاي اسلام چيزهايي كه شامل مبارزه با استعمار هم بشود به نحو اكيد و شديد وجود دارد، اصولي كلي هست كه اين اصول كلي در همه جا وجود دارد (1)


* هشدار؛ غرب يكپارچه مي‌شود!


شهيد مطهري معتقد است كه غرب امروز به لحاظ فرهنگ و اقتصاد به صورت يكپارچه در برابر دنياي سوم قرار گرفته است. بنابراين، رنگ‌هاي ملي و تضادهاي ناسيوناليستي را لااقل در حيطه منافع اقتصادي مشترك منطقه‌اي كنار گذاشته‌اند. در كشورهاي دنياي سوم (كم رشد و يا در حال رشد) نيز از يك طرف سررشته اقتصادي و طبقه حاكمه اقتصادي دربند و تحت سلطه و فرمان قدرت‌هاي اقتصادي كشورهاي بزرگ قرار دارد و از طرف ديگر رهبري فرهنگي آنان نيز از طريق روشنفكران تحت تاثير و دنباله‌روي فرهنگ مسلط غرب است.


* رهبري عالمان ديني


شهيد مطهري در كتاب نهضت‌هاي اسلامي در صد سال اخبر معتقد در مقايسه رفتار و عمل سياسي علماي اهل سنت و تشيع معتقد است كه در تاريخ جهان‌تسنن، جنبشي مانند ضد استعماري تنباكو به رهبر رهبران دين كه به لغو امتياز انحصار تنباكو در ايران منجر شد و در مقابل آن استبداد داخلي و استعمار هر دو به زانو در آمد؛ با انقلابي مانند انقلاب عراق كه عليه قيوميت انگلستان بر كشور اسلامي عراق بود و به استقلال عراق منجر شد؛ يا قيامي مانند قيام مشروطيت ايران كه رژيم سلطنتي استبدادي ايران را به رژيم مشروطه مبدل كرد؛ و يا نهضتي اسلامي به رهبري رهبران ديني مانند آنچه در ايران امروز مي‌گذرد؛ مشاهده نمي‌كنيم.


علامه مطهري معتقد است كه اين انقلاب‌ها همه به رهبري روحانيت شيعه صورت گرفت؛ همان روحانيتي كه كمتر درباره اصلاح و طرح‌هاي اصلاحي سخن گفته و طرح داده است. جنبش تنابكو را علماي ايران آغاز كردند و با دخالت زعيم بزرگ مرحوم حاج‌ميرزاحسن شيرازي به پيروزي نهايي رسيد. انقلاب عراق را علماي شيعه عراق كه در راس آنها مجتهد جليل‌القدر آقا ميرزا محمد‌تقي شيرازي قرار داشت رهبري كردند. راستي حيرت‌آور و درس‌آموز است كه از شخصيتي مانند مرحوم ميرزا محمد‌تقي شيرازي، مجسمه زهد و تقوا و تهذيب نفس و به اصطلاح درون‌گرايي، يك مرتبه در شرايط خاص، شخصيتي مجاهد طلوع مي‌كند كه گويي همه عمر با جهاد و مبارزه به سركرده است.


نهضت مشروطيت ايران را در درجه اول مرحوم آخوند ملا محمد كاظم خراساني و مرحوم آقا شيخ‌عبدالله مازندراني از مراجع نجف، و دو شخصيت بزرگ از علماي تهران، مرحوم سيد‌عبدالله بهبهاني و مرحوم سيد‌محمد طبايي رهبري كردند.


در جهان تسنن، هرگز جنبش‌هايي نظير جنبش‌هاي فوق‌الذكر به وسيله اصلاح‌طلبان مذهبي و مقامات روحاني سني صورت نگرفته است و حتي نهضت‌هايي نظير نهضت اصفهان، نهضت تبريز و نهضت مشهد كه در نهضت اخير، مجتهد بزرگ مرحوم حاج آقا حسين قمي در آنها نقش اول را داشت نيز صورت نگرفته است.


* فرياد در برابر خطر غرب


در منظومه غرب‌شناسي مطهري،‌اقبال جايگاه ويژه‌اي دارد، چنانچه در مورد اقبال مي‌گويد: اقبال مردي است اروپا رفته و اروپا شناخته؛ مردي است كه از تحصيلات جديد بهره بسيار عالي داشته است؛ مردي است كه دنياي اروپا او را به عنوان يك متفكر و دانشمند و صاحب‌نظر مي‌شناسد. او كسي نيست كه در گوشه هند منزوي شده و از دور شبحي از اروپا در نظرش مجسم شده باشد و بعد بخواهد انتقاداتي بكند. او اروپا را از نزديك ديده، شناخته و تجزيه و تحليل كرده است. به علم جديد هم بسيار علاقه‌مند است و جوانان مسلمان را تشويق مي‌كند كه علوم جديد را بياموزند. او كسي نيست كه با علوم جديد مخالف باشد يا مسلمانان را پرهيز بدهد كه علوم جديد را نياموزيد. خير! اين طور نيست.


* اقبال اروپا رفته و اروپا شناخته، آينده تمدن اروپا را بسيار شوم و خطرناك مي‌داند


با همه اين حرف‌ها، اولين چيزي كه در گفتار اين مرد جلب توجه مي‌كند و آن را در شعرهاي خودش به صورت منظوم بيان كرده است، اين است كه آن چيزي كه امروز آن را تمدن اروپايي مي‌گويند، يعني مجموع شئون زندگي اروپايي، ايده‌آل‌هايي كه تمدن امروز اروپايي به بشر مي‌دهد، راه و رسمي كه به بشر مي‌آموزد، اخلاق و عادت‌ها و بالاخره مسيري كه اروپاي امروز دارد را نه تنها يك چيز خوب نمي‌داند، بلكه يك امر بسيار بسيار خطرناك هم براي بشريت و هم براي خود مردم اروپا مي‌داند؛ يعني اقبال اروپا رفته و اروپا شناخته، آينده تمدن اروپا را بسيار شوم و خطرناك مي‌داند.


* ضرورت بيداري


استعمار غرب سال‌هاست بلكه قرن‌ها در پي بي‌خبر نگه داشتن مردم كوشش مي‌كرد، تا مردم بي‌خبر بودند، خيال او راحت بود مثل معروف مي‌گويد:«دزد، دشمن مؤذن است» چرا؟ چون مردم تا در خواب هستند، دزد مي‌تواند دستبرد بزند، ولي وقتي كه مؤذن رفت بالاي مناره و فرياد كرد: الله اكبر؛ الله اكبر خواب آلوده‌ها بيدار مي‌شوند. وقتي بيدار شدند دزد ديگر نمي‌تواند دستبزد بزند. دزد در حال خواب و در تاريكي مي‌تواند دستبرد بزند نه در بيداري و روشنايي.


در گذشته، مردم ما از نظر اخلاقي تا حدي سلامتي‌هايي داشتند. واقعا اين جهت را نمي‌شود انكار كرد كه مردم قديم از خيلي لحاظ‌هاي اخلاقي مردم سالمي بودند، كمتر دزدي مي‌كردند، كمتر دروغ مي‌گفتند، كمتر مشروب‌خواري مي‌كردند، كمتر فسق و فجور و مي‌كردند، مردماني بودند از نظر اخلاقي سليم، اما مردم اخلاقي سليم ناآگاهي بودند. در آن وقت دشمن به اخلاق مردم كاري نداشت. او از نداشتن چشمشان استفاده مي‌كرد، كوريشان استفاده مي‌كرد، از بي‌خبريشان استفاده مي‌كرد. اما همه را براي هميشه نمي‌شود بي‌خبر نگه داشت. هر كاري بكنيد، آخرش آگاهي از هر روزنه‌اي و از هر گوشه‌اي باشد پيدا مي‌شود. يك آدم آگاه هم كه در ميان مردم پيدا شود ميليون‌ها نفر را آگاه مي‌كند.


* رسالت روشنفكران


به اعتقاد شهيد مطهري براي روشنفكران مسلمان در عصر ما كه از نظر كيفيت زبده‌ترين طبقات اجتماعي باشند و از نظر كميت خوشبختانه قشر قابل توجهي به شمار مي‌روند مهمترين مسئله اجتماعي اسلام و مقتضيات زمان است.


دو ضرورت فوري، مسئوليتي سنگين و رسالتي دشوار بر دوش اين طبقه مي‌گذارد. يكي ضرورت شناخت صحيح اسلام واقعي به عنوان يك فلسفه اجتماعي و يك ايدئولوژي الهي و يك دستگاه سازنده فكري و اعتقادي همه جانبه و سعادت‌بخش؛ و ديگر ضرورت شناخت شرايط و مقتضيات زمان و تفكيك واقعيت‌هاي ناشي از تكامل علم و صنعت از پديده‌هاي انحرافي و عوامل فساد و سقوط.


براي يك كشتي كه مي‌خواهد اقيانوس‌ها را طي كند و از قاره‌اي به قاره ديگر برود، وجود قطب‌نما براي جهت‌يابي و همچنين لنگر محكم براي محفوظ ماندن و غرق نشدن و زيرپا گذاشتن جزر و مدها ضروري است.


همچنان كه شناخت وضع و موقعيت جغرافيايي دريا در هر لحظه امري حتمي است؛ ما بايد از طرفي اسلام را به عنوان يك راهنماي سفر و يك لنگر محكم و نگهدارنده از غرق شدن در جزر و مدها، و هم شرايط خاص زمان را به عنوان مناطق و منازل بين راه كه بايد مرتبا به آنها رسيد و گذشت، كاملا بشناسيم تا بتوانيم در اقيانوس متلاطم زندگي به سرمنزل مقصود برسيم.


براي روشنفكران مسلمان در اينجا مشكل لاينحلي وجود ندارد، فقط آشنا نبودن با حقايق اسلام و يا تميز ندادن ميان عوامل توسعه و پيشروي زمان و جريان‌ها و پديده‌هاي انحرافي كه لازمه طبيعت بشري است ممكن است مسئله را به صورت معما جلوه دهد.

آزادی اندیشه و بیان از منظر شهید مطهری

«الرّحمن، عَلَّمَ القُرآن، خَلَقَ الإنسان، عَلَّمَهُ البَیان»[1]

آزادی و اقسام آن
 

«هر موجود زنده ای كه می‌خواهد راه رشد و تكامل را طی كند، یكی از احتیاجاتش آزادی است»[2] و در این میان انسان و رشد و پرورش او نیازمند برخورداری از آزادی و مواهب آن است. «انسان های آزاد انسان هایی هستند كه با موانعی كه در جلوی رشد و تكاملشان هست مبارزه می‌كنند. انسان هایی هستند كه تن به وجود مانع نمی‌دهند»[3]

آزادی اجتماعی
 

«انسان، گذشته از آزادی هایی كه گیاهان و حیوانات به آن نیازمندند، یك سلسله نیازمندی های دیگری هم دارد كه ما آن را به دو قسم تقسیم می‌كنیم، یك نوع آزادی اجتماعی است. یعنی بشر باید در اجتماع از ناحیه سایر افراد اجتماع آزادی داشته باشد، دیگران مانعی در راه رشد و تكامل او نباشند، او را محبوس نكنند، به حالت یك زندانی در نیاورند كه جلوی فعالیتش گرفته شود، دیگران او را استثمار نكنند، استعباد نكنند»[4]. در نص قرآن مجید، یكی از هدف هایی كه انبیاء داشته اند این بوده كه به بشر آزادی اجتماعی بدهند. در یكی از این آیات آمده است: «قُل یا أهل الكتاب تعالوا إلی كلمه سواء بیننا و بینكم ألا نعبد إلا الله و لا نشرك به شیئاً و لا نتخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله»[5]، یك جمله این آیه این است: «ألا نعبد إلا الله و لا نشرك به شیئاً» در مقام پرستش، جز خدای یگانه چیزی را پرستش نكنیم. جمله دوم «و لا نتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله»، اینكه هیچ كدام از ما دیگری را بنده و برده خویش ندانیم و هیچ كس هم یك نفر دیگر را ارباب و آقای خود نداند، ناظر به آزادی اجتماعی انسان از جانب دیگر افراد اجتماع است.

آزادی معنوی
 

نوع دیگر آزادی، آزادی معنوی است كه بیشتر از هر چیز دیگر ارزش دارد. آزادی اجتماعی بدون آزادی معنوی میسّر و عملی نیست و درد امروز جامعه بشری این است كه می‌خواهد آزادی اجتماعی را تأمین كند ولی به دنبال آزادی معنوی نمی‌رود. «این آزادی همان است كه در زبان دین، «تزكیه نفس» و «تقوا» گفته می‌شود.»[6] استاد در ارتباط با این مسأله به ذكر جمله باارزشی از امام علی u می‌پردازد كه «إنّ تقوی الله مفتاح سدادٍ و ذخیرة معادٍ و عتقٌ من كلّ ملكة و نجاةٌ من كلّ هلكةٍ»[7]. بشر باید در ناحیه وجود خودش، در ناحیه روح خودش آزاد بشود تا بتواند به دیگران آزادی بدهد.

تفكر
 

یكی از مقدس ترین استعدادهای بشر كه بسیار نیازمند آزادی است، تفكر است. «بهترین قسمت از انسان كه لازم است پرورش پیدا كند، تفكر است و قهراً چون این پرورش نیازمند به آزادی؛ یعنی نبودن سد و مانع در جلوی تفكر است، بنابراین انسان نیازمند به آزادی در تفكر است»[8]، تفكر لازمه بشریت است و اسلام نه تنها آزادی تفكر داده بلكه تفكر را یكی از واجبات دانسته كه از عبادات محسوب می‌شود.

اصل فطرت
 

«اصل فطرت اصلی است كه در معارف اسلامی، اصل مادر شمرده می‌شود»[9]. «حقیقت این است كه آزادی انسانی، جز با نظریه فطرت؛ یعنی اینكه انسان در مسیر حركت جوهری عمومی جهان با بعدی علاوه به جهان می‌آید و پایه اولی شخصیت او را همان بعد می‌سازد و سپس تحت تأثیر عوامل محیط تكمیل می‌شود و پرورش می‌یابد، قابل تصور نیست. این بعد وجودی است كه به انسان شخصیت انسانی می‌دهد تا آنجا كه سوار و حاكم بر تاریخ می‌شود و مسیر تاریخ را تعیین می‌كند»[10].
استاد بر این نكته تأكید می‌ورزد كه انسان در وجود خویش از خطا و اشتباه مصون نیست؛ اما سرانجام به حكم فطرت می‌تواند راه خویش را باز یابد. «حكم فطرت در نهایت امر تخلف ناپذیر است و انسان پس از یك سلسله چپ و راست رفتن ها و تجربه ها، راه خویش را می‌یابد و آن را رها نمی‌كند»[11].
اما ضرورت بحث این اصل در اینجا به خاطر این است كه چون بنا بر اصل فطرت، «روان شناسی انسان بر جامعه شناسی او تقدم دارد و جامعه شناسی انسان از روان شناسی او مایه می‌گیرد»[12] و از طرفی «روح جمعی جامعه وسیله ای است كه فطرت نوعی انسان برای وصول به كمال نهایی خود انتخاب كرده است»[13]، لذا می‌توان از این رهگذر به اهمیت وابستگی آزادی معنوی و تقدم آن بر آزادی اجتماعی اشاره كرد كه فطرت انسان برای وصول به كمال نهایی خود انتخاب می‌كند.

محورهای آزادی اندیشه و بیان از منظر شهید مطهری
 

الف) تفاوت آزادی فكر و آزادی عقیده و اشتباه اعلامیه جهانی حقوق بشر در این باب
 

«فرق است میان فكر و تفكر و میان عقیده. تفكر قوه ای است در انسان ناشی از عقل داشتن. انسان چون یك موجود عاقلی است، موجود متفكری است، قدرت دارد در مسائل فكر كند، به واسطه تفكری كه در مسایل می‌كند حقایق را تا حدودی كه برایش مقدور است، كشف می‌كند»[14]؛ اما عقیده چطور؟ «ممكن است مبانی اعتقاد انسان، مبانی دل بستن انسان، مبانی انعقاد روح انسان همان تفكر باشد. در این صورت عقیده اش بر مبنای تفكر است. ولی گاهی انسان به چیزی اعتقاد پیدا می‌كند و این اعتقاد بیشتر كار دل است، كار احساسات است نه كار عقل»[15]. استاد در ادامه این سؤال را مطرح می‌كند كه «آیا بشر از نظر دلبستگی ها باید آزاد باشد؟ این دلبستگی هاست كه در انسان تعصب و جمود و خمود و سكون به وجود می‌آورد و اساساً اغلب عقیده است و پای فكر را می‌بندد.»[16] و نقدی كه استاد به ماده نوزدهم اعلامیه جهانی حقوق بشر وارد می‌كنند از همین رویكرد است. در این ماده آمده است: «هر كسی حق آزادی عقیده و بیان دارد و حق مزبور شامل آن است كه از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد. در كسب اطلاعات و افكار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسایل ممكن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد»[17].

ب) آزادی دین و آزادی عقیده
 

«علت اینكه در دنیای اروپا، آزادی دین و آزادی عقیده را اینطور فرض كرده اند كه عقیده بشر باید به طور كلی آزادی باشد، بخشی از آن را می‌توان عكس العمل جریان تفتیش عقاید كلیسا دانست»[18]. كلیسا كه یك مركز قدرتمند محسوب می‌شد، می‌آمد تجسس می‌كرد ببیند آیا كسی در مسائلی كه كلیسا درباره آن اظهار نظر كرده است، فكری خلاف دارد یا نه؟ ولو فكر او فكر علمی و فلسفی و منطقی بود، تا می‌دیدند چنین فكری پیدا شد، فوراً آن را به عنوان یك جرم بزرگ تلقی می‌كردند و به محكمه اش می‌كشاندند و شدیدترین مجازات ها از نوع سوختن زنده زنده را در مورد او اعمال می‌كردند. استاد در جایی دیگر گرایش به مادیگری را از نتایج سیاست های مستبدانه كلیسا بر می‌شمرد. «كلیسا چه از نظر مفاهیم نارسایی كه در الهیات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غیرانسانی اش با توده مردم، خصوصاً طبقه دانشمندان و آزادفكران، از علل عمده گرایش جهان مسیحی ـ و به طور غیرمستقیم جهان غیرمسیحی ـ به مادیگری است»[19]. اما ایشان معتقد هستند كه نظر اسلام منافاتی با مسأله آزادی ندارد و به معنای اختناق و خفقان اجتماعی نیست، زیرا می‌فرمایند: «از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده است، درست برعكس آنچه در غرب جریان داشته، یعنی اینكه مفاهیم دینی مساوی با اختناق اجتماعی بوده است»[20].

ج) لیبرالیسم و آزادی عقیده
 

در تفكر لیبرالی هیچ كس بهتر از خود فرد نمی‌داند كه چه چیز به نفع اوست و چه چیز به ضررش. از قرن 17 به بعد با تعابیری از اندیشه محوری، فردگرایی ملكی ( self-possession ) روبرو می‌شویم. مفهومی كه به موجب آن
زندگی فرد به خود او تعلق دارد. این زندگی به خدا یا دولت تعلق ندارد و می‌تواند با آن هر طور كه مایل است رفتار كند و هر عقیده ای را كه خواست می‌پذیرد. اما اظهارات شهید مطهری در زمینه آزادی عقیده، درست نقطه مقابل اندیشه لیبرالیستی است. آنجا كه می‌فرمایند: «در راه واقعی برای سعادت بشر نباید گفت عقیده یك انسان ولو آن عقیده بر مبنای تفكر نباشد، آزاد است»[21]. در نظر استاد بر عكس لیبرالیسم، آزادی هدف نیست و یا عالی ترین هدف سیاسی نیست كه بشود در هر شرایطی آن را محترم شمرد، همانطور كه در بحث فطرت اشاره كردیم، آزادی برای این است كه بتوان به تكامل رسید و در راه تعالی قدم برداشت. وگرنه در جایی كه نتواند این هدف را تأمین كند، احترامی ندارد. برای سعادت فرد باید در عقیده او تغییر و تحول به وجود آورد تا او در این راه گام بردارد، نه اینكه او را آزاد گذاشت كه به شقاوت خود ادامه دهد و راه نجات را نیابد. پس آزادی عقیده در اینجا موردی ندارد.
د) قدرت و قوت اندیشه اسلامی و بارور شدن آن در مواجهه با شبهات و اندیشه های دیگر
قدرت و قوت اندیشه اسلامی وابسته به نیروی ایمان و اعتماد آن است و بنا بر شواهد تاریخی، هیچ گونه مانعی در سر راه آزادی اندیشه و تفكر اصیل وجود ندارد. «هر مكتبی كه ایمان و اعتقادی به خود ندارد، جلو آزادی اندیشه و آزادی تفكر را می‌گیرد. این گونه مكاتب ناچارند مردم را در یك محدوده خاص فكری نگه دارند و از رشد افكارشان جلوگیری كنند. این همان وضعی است كه ما امروز در كشورهای كمونیستی می‌بینیم. در این كشورها، به دلیل وحشتی كه از آسیب پذیر بودن ایدئولوژی رسمی وجود دارد، حتی رادیوها طوری ساخته می‌شوند كه مردم نتوانند صدای كشورهای دیگر را بشنوند و در نتیجه یك بعدی و قالبی، آنچنان كه زمامداران می‌خواهند، بار بیایند. من اعلام می‌كنم كه در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افكار وجود ندارد و از به اصطلاح كانالیزه كردن اندیشه ها، خبر و اثری نخواهد بود. همه باید آزاد باشند كه حاصل اندیشه ها و تفكرات اصیلشان را عرضه كنند.»[22]
استاد در ضمن آثار خویش به اثرات مثبت و پرباری اشاره می‌كنند كه نتیجه تعاملات عقیدتی در جامعه اسلامی است و به حیات و زندگانی جامعه اسلامی منجر می‌شود. «من در نوشته های خود نوشته ام: من هرگز از پیدایش افراد شكاك در اجتماع كه علیه اسلام سخنرانی می‌كنند و مقاله می‌نویسند، متأثر كه نمی‌شوم هیچ، از یك نظر خوشحال می‌شوم. چون می‌دانم پیدایش اینها سبب می‌شد كه چهره اسلام بیشتر نمایان بشود. وجود افراد شكاك و افرادی كه علیه دین سخنرانی می‌كنند، وقتی خطرناك است كه حامیان دین آن قدر مرده و بی روح باشند كه در مقام جواب برنیایند؛ یعنی عكس العمل نشان ندهند. اما همین مقدار حیات و زندگی در ملت اسلامی وجود داشته باشد كه در مقابل ضربت دشمن عكس العمل نشان بدهد، مطمئن باشید كه در نهایت امر، به نفع اسلام است»[23].

ه‍) مرز آزادی عقیده كجاست؟
 

استاد شهید در این رابطه به تبیین سلسله مسایلی می‌پردازد كه می‌شود آزادی عقیده را به اجبار متوقف ساخت و آن زمانی است كه تحت پوشش های اغفال گرایانه و توطئه خیز، نیت های شوم كه ضد آزادی فرد است، دنبال می‌شود. ایشان معتقدند: «احزاب و افراد در حدی كه عقیده خودشان را صریحاً می‌گویند، و با منطق خود به جنگ منطق ما می‌آیند، آنها را می‌پذیریم. اما اگر بخواهند در زیر لوای اسلام، افكار و عقاید خودشان را بگویند، ما حق داریم كه از اسلام خودمان دفاع كنیم و بگوییم اسلام چنین چیزی نمی‌گوید، حق داریم بگوییم به نام اسلام این كار را نكنید»[24].
اساساً از نظر استاد، آزادی ابراز عقیده و بیان آن، متكی به این است كه فكر خودمان را، یعنی آنچه را واقعاً به آن معتقد هستیم، بگوییم. استاد بر این باور است كه «از نظر اسلام، تفكر آزاد است، شما هر طور كه می‌خواهید بیندیشید، بیندیشید، هر طور كه می‌خواهید عقیده خودتان را ابراز كنید ـ به شرطی كه فكر واقعی خودتان باشد ـ ابراز كنید، هر طور كه می‌خواهید بنویسید، بنویسید، هیچ كس ممانعتی نخواهد كرد»[25]. اكنون به این مسأله می‌رسیم كه در چه مواردی بشر را باید آزاد گذاشت؟ در چه مواردی اجبار و تحمیل آن جایز نیست؟
استاد با اشاره به آیه «لا إكراه فی الدین قد تبیّن الرّشد من الغیّ»[26] می‌فرماید: دین و ایمان اجباری نیست و این آیه می‌تواند خطاب به پیامبر، ناظر به این مطلب باشد كه: تو از مردم ایمان می‌خواهی، مگر با اجبار هم می‌شود كسی را مؤمن كرد؟
در قرآن مجید خطاب به پیامبر آمده است: «فذكّر إنما أنت مذكر، لست علیهم بمصیطر»[27] ای پیامبر! وظیفه تو گفتن و ابلاغ و یادآوری است، تو كه مسلط بر این مردم نیستی كه بخواهی به زور آنها را مؤمن و مسلمان كنی. پس بعضی از موضوعات است كه خود آن موضوعات زوربردار و اجباربردار نیست. طبعاً در اینگونه مسایل باید مردم آزاد باشند. اصلاً بشر را باید در این مسایل كه باید در آنها فكر كنند، آزاد گذاشت تا به حدّ رشد و بلوغ اجتماعی برسند كه از جمله اینها رشد فكری است. استاد می‌فرمایند:
«اگر مردم در مسایلی كه باید در آنها فكر كنند از ترس اینكه مبادا اشتباه بكنند، به هر طریقی آزادی فكری ندهیم یا روحشان را بترسانیم، این مردم هرگز فكرشان در مسایل دینی رشد نمی‌كند و پیش نمی‌رود. دینی كه از مردم در اصول خود تحقیق می‌خواهد (و تحقیق هم یعنی به دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل) خواه ناخواه برای مردم آزادی فكری قایل است»[28].
ایشان متذكر می‌شوند كه رشد یك ملت به این است كه آزادش بگذاریم ولو در آن آزادی ابتدا اشتباه هم بكند، صد بار هم اگر اشتباه بكند باز باید آزاد باشد و الاّ اگر به بهانه اینكه این ملت رشد ندارد باید به او تحمیل كرد، آزادی را برای همیشه از او بگیرند، این ملت تا ابد غیررشید باقی می‌ماند.

و) آزادی اندیشه در جهان اسلام
 

استاد شهید مطهری در طول زندگی پرخیر و بركت خویش، همواره تلاش كرده‌اند تا بستر مناسبی برای نظرات و عقاید مخالف ایجاد شود و در این راه، با چراغ علم، كج‌روی‌ها را نمایان و راه معرفت به اسلام را پرفروغ ساخته‌اند. ایشان به سابقه طولانی اینگونه نظرات مخالف در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامی اشاره كرده، می‌فرمایند: «از قرن دوم هجری كه اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد عقاید و آراء، سخت اوج گرفت، مادّیین در كمال آزادی، عقاید و اندیشه‌های خویش را در محافل علمی و در مجالس علنی ابراز می‌داشتند و دیگران را به پیروی از مكتب خویش دعوت می‌كردند. احیاناً در مسجدالحرام و یا مسجدالنبی حلقه تشكیل می‌دادند و به گفتگو درباره عقاید خویش می‌پرداختند، اینچنین آزادی برای مادّیین در هیچ محیط مذهبی در جهان سابقه ندارد»[29].

ز) لزوم سعه صدر متولّیان و طرفدارن دین در پاسخگویی به شبهات
 

در طول تاریخ، آزادی عقاید و اندیشه‌ها از آرمان‌ها و آرزوهای باارزشی محسوب می‌شود و در تاریخ اسلام این چنین بسترهای مناسب را فراوان می‌بینیم كه در نوع خود بی‌نظیر و بی‌سابقه بوده است و مایه درخشندگی و استواری آن شده است و به دلیل همین آزادی‌ها بود كه اسلام توانست باقی بماند.
استاد عزیز شهید مطهری می‌فرمایند: «اگر در صدر اسلام در جواب كسی كه می‌آمد و می‌گفت من خدا را قبول ندارم، می‌گفتند بزنید و بكشید، امروز دیگر اسلام وجود نداشت. اسلام به این دلیل باقی مانده كه با شجاعت و با صراحت با افكار مختلف مواجه شده است»[30]. و در پایان به توصیه گرانقدر ایشان خطاب به جوانان و طرفداران اسلام می‌پردازیم: «من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار می‌دهم كه خیال نكنند راه حفظ معتقدات اسلامی، جلوگیری از ابراز عقیده دیگران است. از اسلام فقط با یك نیرو می‌شود پاسداری كرد و آن علم است و آزادی دادن به افكار مخالف و مواجهه روشن و صریح با آنها»[31] و به این نتیجه‌گیری خواهیم رسید كه آنچه كه حاصل بسط و اهمیت‌دهی به مقوله آزادی اندیشه و بیان است، همانا پرهیز از انسداد فكری و خفقان اندیشه‌های اصیل است و راه پاسداری از آن بهره‌گیری از سلاح علم و تقوی است

پی نوشت ها:
 

* دانشجوی رشته معارف اسلامی و مدیریت دانشگاه امام صادق (علیه السلام)
[1] . سوره الرحمن/4ـ1
[2] مطهری، مرتضی،آزادی معنوی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص16
[3] همان
[4] همان، ص 17
[5] همان، ص18 ـ سوره آل عمران/64
[6] همان، ص21
[7] همان، ص22 ـ نهج البلاغه فیض الإسلام، خطبه 221
[8] مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص92
[9] مطهری، مرتضی، مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، دفتر انتشارات اسلامی، ص62
[10] همان، ص363
[11] همان، ص344
[12] همان، ص276
[13] همان، ص342
[14] مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص93
[15] همان، ص97
[16] همان، ص97
[17] همان، ص92
[18] همان، ص104
[19] مطهری، مرتضی، علل گرایش به مادیگری، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص55
[20] همان، ص106
[21] مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص107
[22] مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص11
[23] مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص134
[24] مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص17
[25] همان، ص13
[26] سوره بقره/256
[27] سوره الغاشیه/21 و 22
[28] مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص123
[29] مطهری، مرتضی، علل گرایش به مادیگری، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص13
[30] مطهری، مرتضی، پیرامون انقلاب اسلامی، تهران: انتشارات صدرا، 1372، ص18
[31] همان، ص19

اصلاح فكر دينى‏ از نگاه مطهری

اصلاح فكر دينى‏ از نگاه مطهری
به مناسبت سالگرد شهید مطهری سيصد همایش در سيصد مدرسه علميه سراسر كشور برگزار مي‌شود

اصلاح فكر دينى يا احياى دينى يكى از دغدغه‏هاى جدى و دائمى مطهرى بوده است.

 وى براساس آموزه‏هاى اسلامى، اصلاحگرى را رسالت دائمى هر مسلمان مى‏داند. به نظر وى، وظيفه روشنفكران و انديشمندان در راه اصلاح بسى سنگين‏تر است.(50)

 از ديد مطهرى، احياى دين به مفهوم طرز تفكر ما درباره اسلام است كه وى آنها را در موارد زير جست‏وجو مى‏كند:

اول اين كه اسلام طرز فكر واقع‏بينانه و منطبق با فطرت انسان و اجتماع و جهان است كه ما آن را به صورت خيالبافانه در آورده‏ايم؛

 دوم اين كه انديشه‏هاى اسلامى شورآور، تعهدآور و مسئوليت‏آور است ولى ما آن را دچار ركود و عدم مسئوليت بخشى كرده‏ايم؛

سوم اين كه اسلام على رغم عمق و پيچيدگى، شريعت سهله و سمحه است ولى ما آن را پيچيده كرده‏ايم؛

چهارم اين كه در اسلام تسامح بالا است، ولى ما تنگ نظر و اهل تكفيريم؛

 ششم، اسلام به عقل ميدان مى‏دهد، در حالى كه ما اهل ظاهر هستيم و ميدان عقل را تنگ كرده و يا بر ضد عقل عمل مى‏كنيم؛

 هفتم اين كه اسلام عامل زمان و مكان را مورد توجه قرار مى‏دهد كه ما از آن غفلت مى‏كنيم.(51)

مطهرى از آنجا كه روح دين را در جامعه مرده مى‏يافت، در پى احيا بود.(52)

مطهرى علت انحطاط مسلمين را در اين مسئله جست‏وجو مى‏كرد كه حقيقت اسلام به صورت اصلى در مغز و روح مسلمانان موجود نيست و همين ضرورت احيا را توجيه مى‏كند.(53)

 وى تأكيد مى‏كند كه فكر دينى ما بايد اصلاح شود، چون تفكر ما درباره دين غلط است. مطهرى ديدگاه برخى را كه معتقدند بعضى از اصول اعتقادى اسلام، مانند عقيده به قضا و قدر، ريشه انحطاط است رد مى‏كند؛ هر چند كه سوء استفاده بعضى از دستگاه‏هاى حكومتى مانند خلافت اموى را از اين اصول انكار نمى‏كند.(54)

وى در تحليل انحطاط مسلمين صرفاً بر عوامل خارجى تأكيد نمى‏كند بلكه به هر دو عامل داخلى و خارجى مى‏پردازد. وى از لحاظ عوامل داخلى، بر مفاهيم و اصول دينى - چنان كه گذشت - و انحراف دولت مردان از وظايف حكومت دارى تأكيد مى‏كند.(55) وى استعمار را عامل به وجود آورنده اين وضع نمى‏داند، بكه آن را عامل مبقيه آن مى‏داند.(56)

مسئله انحطاط و ضرورت احياى دينى براى شهيد مطهرى يك بحث سياسى - اجتماعى است. وى از طريق احياى دين به دنبال كسب برترى و عزت مسلمين است. احياى مسلمين در بعد استقلال فرهنگى و قدرت اقتصادى، اهميت زيادى براى او دارد. مطهرى در بحث احيا، به دنبال ارائه فهم جديدى از دين و برنامه سياسى آن نيست، بلكه بيش‏تر به بازخوانى مجدد آن با نگرش انتقادى مى‏پردازد و گرايشى طرفدارانه از دين سنتى دارد.مطهرى برداشتى از احيا را مطرح مى‏كند كه به اصل دين ضربه‏اى وارد نمى‏كند و به همين دليل مى‏گويد: «اسلام نمرده است، مسلمين مرده‏اند»(57) كه اين انديشه وى تحت تأثير افكار اقبال لاهورى است.

به نظر مطهرى، اصلاح طلبان دينى درصدد بودند اثبات كنند كه اسلام توانايى آن را دارد كه به صورت مكتب، ايدئولوژى، راهنما، تكيه گاه انديشه جامعه اسلامى قرار گيرد و مردم را به عزت دنيايى و سعادت اخروى برساند.(58)

مطهرى در احياى دين براى روحانيت مسئوليت سنگينى قائل است و معتقد است كه در شرايط موجود، راه مبارزه، عرضه داشتن صحيح اين مكتب در همه زمينه‏ها با زبان روز است. از ديد مطهرى، نهاد روحانيت براى اين كه اين وظيفه و مسئوليت سنگين را بر عهده گيرد، نيازمند اصلاحات اساسى در ساختار و جهت‏گيرى است. مطهرى در شرايطى از اصلاح سازمان روحانيت سخن مى‏گفت كه در آن دوره پرداختن به اين قبيل مسائل با واكنش جدى مخالفين مواجه مى‏شد.

مطهرى به رغم آگاهى از اين موانع و مقاومت‏ها، معتقد بود كه با توجه به ورود حوزه‏ها به عرصه‏هاى سياسى - اجتماعى، سازمان سنتى حوزه نمى‏تواند بار سنگين اين وظيفه را بر دوش بكشد. مطهرى بر اين مسئله هم از لحاظ فكرى و هم از لحاظ ساختارى تأكيد مى‏كرد.

به زعم مطهرى، سازمان روحانيت، به ويژه در زمينه منابع مالى، طرز فكر خاصى را به حوزه‏ها تحميل مى‏كند كه مانع ابداع، سنت شكنى و حركت‏هاى سياسى - اجتماعى اساسى در سطح توده مردم (عوام) مى‏شود و اين با شرايط جديد زندگى انسان همخوانى ندارد.

مطهرى همچنين از تمركز حوزه‏هاى علميه بر فقه و مهجوريت قرآن در آن به شدت انتقاد(59) و بر ضرورت داير شدن ديگر رشته‏هاى علمى و نيز بالا بردن حجم كارهاى علمى با توجه به شور و هيجان اجتماعى حاكم بر حوزه‏ها در آن دوره تأكيد داشت.(60)

در عين حال، وى تأكيد مى‏كند كه رهبرى نهضت و جامعه اسلامى بايد در اختيار روحانيون باشد. وى در اين زمينه ضمن تأكيد بر ضرورت اصلاح نهاد حوزه و حفظ اصل آن،(61) بر اين فرض اساسى تكيه مى‏كند كه رهبرى بايد در اختيار كسى باشد كه اسلام‏شناس بوده و نسبت به ديد اسلام درباره هستى، خلقت، مبدأ و معاد، جهت هستى، انسان و جامعه انسانى آگاهى كامل داشته باشد.(62) بر اين اساس، وى بر ضرورت رهبرى روحانيت در نهضت اسلامى تأكيد مى‏كند.

به طور كلى، مطهرى روحانيت شيعه را همواره مستقل از دولت و در كنار مردم و نهاد مقدسى مى‏دانست كه اساس حفظ اعتقاد دينى در جامعه محسوب مى‏شود.(63) با اين حال وى نسبت به روحانيت تعصب صنفى ندارد.(64) به همين دليل، گاه به آيين‏هاى رايج در ميان آنان به شدت حمله مى‏كند.

پی نوشت ها:

50) نهضت‏هاى اسلامى در صد ساله اخير، مرتضى مطهرى، ص 7 و 8.

51) يادداشتها، مرتضى مطهرى، ج 1، ص 148 - 150.

52) اسلام و مقتضيات زمان، مرتضى مطهرى، ج 1، ص 376.

53) ده گفتار، مرتضى مطهرى، ص 143.

54) مجموعه آثار، ج 1، ص 346.

55) انسان و سرنوشت، مرتضى مطهرى، ص 11.

56) ده گفتار، ص 149.

57) نهضت‏هاى اسلامى در صد سال اخير، ص 37.

58) ده گفتار، ص 149.

59) ده گفتار، ص 221.

60) نهضت‏هاى اسلامى در صد سال اخير، ص 92.

61) پيرامون انقلاب اسلامى، ص 47.

62) نهضت‏هاى اسلامى در صد سال اخير، ص 71.

63) پيرامون انقلاب اسلامى، ص 184.

64) مجموعه آثار، ج 19، ص 587.

حکایت های اخلاقی استاد

حکایت های اخلاقی استاد
مطهري

خضوع و خشوع در نماز

حجت الاسلام والمسلمین سیدمحمد باقر حجتی در یکی از خاطرات خود به حالات معنوی استاد مطهری رحمه الله، اشاره کرده و می‏گوید: «روزی بر مسجد در آمدم. استاد - با اینکه هوا گرم بود - با عمامه و قبا و عبا در حال اقامه نماز بودند. واقعا نماز اقامه می‏کردند. شاید به علت آنکه با تمرکزی عجیب و خضوع و خشوعی جالب توجه نماز می‏خواندند، به هیچ وجه متوجه ورود من نشدند. استاد نماز را به گونه‏ای آمیخته با توجه و خضوع برگزار می‏کردند که حالت ویژه ایشان مرا به خود مجذوب ساخت. به جای اینکه به ایشان اقتدا کنم، مشغول تماشای نمازشان شدم. تا از نماز فارغ شدند، ادعیه و تعقیبات و تسبیحات را ادامه دادند. حالی که از پشت‏سر در نماز ایشان به وضوح احساس می‏کردم، غیرقابل توصیف است. گوییا قیامت و احوال آن را شهود می‏کردند و حالت و خشیتی که ویژه علمای واقعی و خدا آشناست، حتی از قفا در قد و بالای آن سرو سهی، انسان را مجذوب خود می‏ساخت. » (48)

تواضع

تواضع یکی از خصلت‏های زیبای انسانی است و خداوند متعال در کلام وحی فروتنی را یکی از نشانه‏های بندگان شایسته و صالح شمرده است. شهید مطهری رحمه الله که یکی از این بندگان کمال یافته الهی است، زندگی پربار خود را به این صفت زیبای انسانی آراسته بود.

خاطره زیر که توسط خود ایشان نقل شده است، نشانگر تواضع آن مرد الهی است:

«در دانشگاه شیراز از من دعوت کرده بودند، برای سخنرانی. در آن جا استادها و حتی رئیس دانشگاه همه بودند. یکی از استادهای آن جا که قبلا طلبه بود و بعدا رفت آمریکا تحصیل کرد و دکتر شد و آمد و واقعا هم مرد فاضلی هست، مامور شده بود که مرا معرفی کند.

آمد پشت تریبون ایستاد. جلسه هم خیلی پرجمعیت و با عظمت‏بود. یک مقدار معرفی کرد: «من فلانی را می‏شناسم، حوزه قم چنین، حوزه قم چنان و....» بعد در آخر سخنانش این جمله را گفت: «من این جمله را با کمال جرات می‏گویم، اگر برای دیگران لباس روحانیت افتخار است، فلانی افتخار لباس روحانیت است.»

آتش گرفتم از این حرف. ایستاده سخنرانی می‏کردم، عبایم را هم قبلا تا می‏کردم و روی تریبون می‏گذاشتم، مقداری حرف زدم، رو کردم به آن شخص، گفتم: «آقای فلان! این چه حرفی بود که از دهانت‏بیرون آمد؟ ! تو اصلا می‏فهمی چه داری می‏گویی؟ ! من چه کسی هستم که تو می‏گویی فلانی افتخار این لباس است؟»

با اینکه من آن وقت دانشگاهی هم بودم و به اصطلاح ذوحیاتین بودم، گفتم: «آقا من در تمام عمرم یک افتخار بیشتر ندارم، آن هم همین عمامه و عباست. من کیم که افتخار باشم؟ ... ما را اگر اسلام بپذیرد که اسلام افتخار ما باشد; اسلام اگر بپذیرد که به صورت مدالی بر سینه ما باشد، ما خیلی هم ممنون خواهیم شد، ما شدیم مدالی بر سینه اسلام؟ !» (49)

این عالم فرزانه در برابر روحانیت آن چنان متواضع بود که همیشه به روحانی بودن خود افتخار می‏کرد و گاهی آن را چنین ابراز می‏نمود: «این بنده همه افتخارش این است که، در سلک این طبقه منسلک است و خوشه چینی از این خرمن به شمار می‏آید و در خانواده روحانی رشد و نمو یافته و در حوزه‏های علوم دینی عمر خویش را به سر برده، ... .» (50)

ایشان همواره روحیه طلبگی داشت و هیچگاه خود را برتر از دیگران فرض نمی‏کرد.

او با آن که متفکر و فیلسوفی بزرگ بود، کتاب داستان راستان می‏نوشت و با وجود اعتراض دوستانش با کمال فروتنی می‏گفت: «خود را بزرگ نشان دادن هنر نیست، تلاش در راه هدف مهم است.»

پرهیز از گناه

استاد مطهری رحمه الله علاوه بر اینکه شدیدا از گناه و کارهای حرام و حتی مکروهات پرهیز می‏نمود، در مواردی که احساس می‏کرد کارش مورد رضایت الهی نباشد، آن را ترک می‏کرد. داستان زیر نشانگر این روحیه استاد شهید می‏باشد.

او در خاطرات خود می‏گوید: «در ایام طلبگی - البته کمتر از جاهای دیگر ولی خوب - اتفاق می‏افتد که انسان می‏نشیند در یک مجلس، عده‏ای از این آقا و آن آقا غیبت می‏کنند. یک وقت هم می‏بینی خود انسان گرفتار می‏شود.

خدا رحمت کند مرحوم آیت الله العظمی آقای حجت رضوان الله علیه را، من یک دفعه در شرایطی قرار گرفتم و با اشخاصی محشور بودم که این مرد که حق استادی به گردن من داشت و من سال‏ها خدمت ایشان درس خوانده بودم و حتی در درس ایشان جایزه گرفتم، مورد غیبت واقع شد. یک وقت احساس کردم که درست نیست. من چرا در یک چنین شرایطی قرار گرفته‏ام؟

ایشان در یک تابستانی به حضرت عبدالعظیم تشریف آورده بودند، یک روز بعد از ظهری رفتم درب خانه ایشان را زدم، گفتم: بگویید فلانی هست. ایشان در اندرون بودند، اجازه دادند. یادم هست که رفتم داخل، کلاهی به سر ایشان بود و بر بالشتی تکیه کرده بودند. (پیرمرد مریض بود، دو سال قبل از فوت ایشان بود). گفتم: آقا آمده‏ام یک مطلبی را به شما عرض کنم. فرمود: چیست؟ ! گفتم: من از شما غیبت کرده‏ام ولی البته کم، اما غیبت نسبتا زیادی شنیده‏ام، و من از این کار پشیمانم که چرا در جلسه‏ای که از شما غیبت می‏کردند، حاضر شدم و شنیدم و چرا احیانا به دهان خودم هم غیبت‏شما آمد و من چون تصمیم دارم که دیگر هرگز غیبت نکنم و هرگز هم غیبت‏شما را از کسی استماع نکنم، آمده‏ام به خود شما عرض بکنم که مرا ببخشید، از من بگذرید.

این مرد با بزرگواری‏ای که داشت، به من گفت: «غیبت کردن از امثال من دو جور است، یک وقت‏به شکلی است که اهانت‏به اسلام است. یک وقت هم هست که به شخص ما مربوط می‏شود.» من دانستم که مقصود ایشان چیست. گفتم: «نه، من چیزی نگفتم و جسارتی نکردم که به اسلام توهین شود، هرچه بوده مربوط به شخص خودتان است.»

گفت: «من گذشتم.» (51)

غیرت و حساسیت دینی

نگاهی گذرا به آثار و گفته‏های مرحوم مطهری رحمه الله، غیرت دینی و حساسیت او را در مسائل اسلامی بر ما روشن می‏کند. او در تمام لحظات زندگی‏اش خود را موظف می‏دانست که از کیان اسلام دفاع نماید.

در اینجا به نمونه‏هایی از حساسیت دینی و احساس مسؤولیت در قبال هجوم به ارزش‏های اسلامی را در زندگی آن عالم مجاهد می‏خوانیم:

الف) در عرصه‏های فرهنگی

آیت ا... خزعلی می‏فرماید: «ایشان از نوشته‏های منحرفانه‏ای که به نام اسلام نشر می‏یافت، رنج می‏بردند. در ایامی که حکم تبعید مرا صادر کرده بودند و من در گوشه‏ای از کوی کن مخفی شده بودم، ایشان مرا پیدا کردند و به آن جا آمدند و با بزرگواری در آن ایام سخت اظهار محبت کردند. به ایشان گفتم: چه می‏نویسید؟ گفتند: درباره بعضی از مطالب غرب‏زده‏ها که به نام اسلام نشر می‏دهند. گفتم: من در این باره چیزی یافته‏ام. با عطش عجیبی سراغ آن را گرفتند. کتاب را به ایشان دادم و با اشتیاق آن را گرفتند. بعد گفتم: استاد! اگر عیب‏هایی دارند که می‏نویسید هنری را هم که دارند بنویسید تا بدانند منصفید و خیال نکنند که مهاجم‏اید.

گفتند: بنای من است که اگر هنری هم دارند بنویسم ولی، به اسلام دارد حمله می‏شود، به اسلام دارند ضربه می‏زنند، به نام اسلام دارد مطالبی گفته می‏شود که بر خلاف اسلام است.» (52)

ب) حمایت از فدائیان اسلام

حمایت استاد مطهری از فدائیان اسلام یکی دیگر از نمونه‏های غیرت دینی اوست. چرا که فدائیان اسلام تبلور غیرت دینی در عصر رواج فحشا و بی‏بند و باری در رژیم پهلوی بودند.

نویسنده محقق آقای دوانی که از نزدیک با روحیات استاد مطهری رحمه الله آشنا بوده است، می‏گوید: «شهید مطهری رحمه الله با فدائیان اسلام و افکارشان هماهنگ بود، بارها از شهید نواب شنیدم که با احترام از آقای مطهری رحمه الله یاد می‏کرد و از احوال او جویا می‏شد. استاد مطهری رحمه الله که گاهی در جلسات فدائیان اسلام شرکت می‏کرد، در بعضی از جلسات خطاب به نواب می‏فرمود: «در حسن نیت و شور دینی و پاکی هدف شما و رفقایتان شکی نیست.» ایشان در ادامه می‏گوید: «تا آن جا که به یاد دارم، شهید مطهری رحمه الله تا آخر هم به یاد فدائیان بود.» (53)

ج) تذکر مستقیم

آقای هادی جوان می‏گوید: «استاد مطهری رحمه الله در سال 1349 در تالار دانشکده پزشکی دانشگاه مشهد، تحت عنوان «اسلام و مقتضیات زمان‏» سخنرانی داشتند. بنده نیز در آن جلسه حضور داشتم. چند تن از دانشجویان دختر، بدون حجاب در آن سخنرانی شرکت کرده بودند. مرحوم استاد مطهری به محض دیدن آن صحنه، بسیار ناراحت‏شدند و گفتند: «من در تهران به آقای دکتر رامیار گفته بودم که، اگر قرار باشد سخنران جلسه من باشم، باید وضع از این بهتر باشد. این چه وضعی است که این جا دارد؟» (54)

د) اقدامات عملی

دکتر علی مطهری در رابطه با حساسیت‏شدید استاد مطهری رحمه الله نسبت‏به گروه‏های مخالف و ضد اسلامی می‏گوید: «در راهپیمایی عظیم عاشورای سال 57 تهران، در بین راهپیمایان، مینی بوسی حرکت می‏کرد که در بالای آن رهبر گروه فرقان و یکی از اعضای برجسته سازمان مجاهدین خلق (مناققین) که هر دو لباس روحانیت‏بر تن داشتند، مشغول تشریح آرم سازمان مجاهدین خلق برای مردم بودند. عده‏ای از افراد آگاه و بیدار، موضوع را به اطلاع چند تن از روحانیون رساندند. آن‏ها از مداخله منع کردند و گفتند: در این شرایط صلاح نیست درگیری ایجاد شود. سرانجام موضوع را به اطلاع استاد شهید رساندند، ایشان با صراحت گفتند: «به هر قیمتی شده باید این آرم را پائین بیاورید، حتی به قیمت کشته شدن این افراد، این‏ها برای آینده برنامه‏های خطرناکی دارند.» (55)

ساده‏زیستی و آزادگی

استاد مطهری رحمه الله عالمی ساده‏زیست و آزاده بود. او نزد ارباب زر و زور خضوع نمی‏کرد و تسلیم کسی نمی‏شد. تا امکان داشت‏به کسی اظهار حاجت نمی‏نمود. در جمع مال و ثروت دنیا حریص نبود و در دوران طلبگی به کلی نسبت‏به آن بی‏اعتنا بود. او می‏گفت: «من برای جمع ثروت، فرصت‏هایی را از دست داده‏ام که شاید در نظر دیگران به یک نوع دیوانگی و جنون شبیه‏تر بوده است.» (56)

استاد مطهری در صرف غذا بسیار ساده و قانع بود. آقای غلامحسین وحیدی یکی از کارمندان دانشکده الهیات که مدتی با شهید مطهری رحمه الله همراه بوده است، می‏گوید: «استاد مطهری رحمه الله اتاقی کوچک و بسیار ساده در کنار اتاق شورای دانشکده داشتند. استادان دانشکده وقتی جلسه‏ای داشتند و یا ورقه‏های امتحانی را تصحیح می‏کردند، تا ساعت‏سه بعداز ظهر در همان اتاق شورا می‏ماندند و از سوی دانشکده برای آنان ناهار و نوشابه و میوه می‏آوردند. اما استاد مطهری رحمه الله وقتی ظهر می‏شد، به اتاق خودشان تشریف می‏بردند. همیشه مقید بودند اول نماز بخوانند، سپس ناهار مختصری که معمولا نان و پنیر و یا نان و انگور بود و از منزل همراه می‏آوردند، صرف کنند.

استادان و مسؤولان دانشکده، اصرار می‏کردند که استاد مطهری رحمه الله به اتاق شورا بروند و از ناهار دانشکده که مثلا چلوکباب برگ و غیره بود، صرف کنند; استاد قبول نمی‏کردند و عذر می‏آوردند که: غذای من مخصوص است و غذای دانشکده با من سازگار نیست. اما اظهار نمی‏کردند که چرا از غذای استادان نمی‏خورند. من علتش را می‏دانستم. می‏گفتند: «این ناهار حق خدمتگزاران است و از بیت المال است. استادان حقوق خوبی دارند. خودشان بروند و از بازار بخرند و بخورند. این غذا حق ضعفاست.» (57)

اعتدال

یکی از علل توفیقات استاد مطهری رحمه الله پرهیز از افراط و تفریط در امور زندگی و مسائل اجتماعی و سیاسی بود. حجت الاسلام والمسلمین مصطفی زمانی در این باره می‏گوید: «استاد بزرگوار ناگزیر بودند از یکسو، با افکار تند و افراطی - که معتقد بودند باید خیلی سریع حتی زودتر از تصمیم امام خمینی رحمه الله انقلاب پیاده شود - مقابله کنند و آنان را از تندروی باز دارند; و از سوی دیگر ناگزیر بودند; با افکار انحرافی، التقاطی و استعماری که با رنگ‏های گوناگون خودنمایی می‏کردند، به خالفت‏برخیزند و از طریق جراید، سخنرانی، تدریس و نشر کتاب به وظیفه خود عمل کنند. استاد [می] گفتند: «نمی‏شود واقعیت‏ها را منکر شد. وقتی حضرت امام سفارش به وحدت همه مراجع و طلاب و دانشگاهیان می‏کند، چرا ما کاسه داغ‏تر از آش شویم و این و آن را بکوبیم؟ این کوبیدن‏ها مخالف نظر حضرت امام خمینی است.» (58)

اخلاص

استاد مطهری رحمه الله سرا پا در عشق به اسلام و دفاع از ارزش‏های اسلامی می‏سوخت. او قبل از اینکه عالم یا معلم خوبی باشند، انسانی معتقد، با ایمان و با تقوا بود. اعمال و رفتار وی دقیقا مصداق کامل «ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین‏» ; «نماز و تمام عبادات من، و زندگی و مرگ من، همه برای پروردگار جهانیان است.» (59) بود.

شهید مطهری رحمه الله چون تمام کارهایش را برای خدا انجام می‏داد، هیچ گاه به دنبال شهرت نبود. فرزند ایشان در مورد اخلاص استاد مطهری رحمه الله می‏گوید: «عنوان همیشگی نویسنده بر روی کتاب‏هایشان «مرتضی مطهری‏» بود و اجازه نمی‏دادند کلمه‏هایی مثل استاد و غیره قبل از اسمشان آورده شود. از شهرت به شدت پرهیز داشتند. با اینکه تشکیل دهنده هسته مرکزی شورای انقلاب بودند، در روزنامه‏ها چندان نامی از ایشان آورده نمی‏شد، و وقتی از ایشان می‏پرسیدیم که: «چرا اسمی از شما نیست و از اکثریت دست‏اندرکاران انقلاب کم و بیش نامی هست؟»

ایشان می‏گفتند: «من کاری را که باید انجام بدهم، انجام می‏دهم. هرچه نامم کمتر مطرح شود، آسوده‏ترم. سعی من بر این است که در غیر موارد ضروری در اجتماعات عمومی مطرح نشوم.» (60)

مردمسالاري ديني از ديدگاه شهيد مطهري

مقدمه

بازخواني انديشه رهبران انقلاب، از اهميت ويژه‏اي برخوردار است; زيرا هر انقلابي داراي مراحلي است و نخستين و مهم‏ترين مرحله، قيام فكري و فرهنگي عليه نظام حاكم است.

رهبران انقلاب و داعيه‏داران قيام و اصلاح، ابتدا بايد بطلان، بي‏پايگي و انحطاط فرهنگ حاكم و بي‏صلاحيتي، پوچي، پستي و رذالت‏حاكمان جامعه را تبيين كرده و به مردم بباورانند و در قبال آن، فرهنگي متعالي، عقلاني، فطري، حياتبخش، حرمت‏آور و كرامت‏زا و مجرياني صادق، عالم، خالص، توانا و بي‏چشمداشت‏به مردم عرضه كنند. در اين صورت، فطرت توده مردم به آنان متمايل مي‏شود و غالب انسانها كه به طور طبيعي و فطري عدالتخواه و كرامت‏طلبند، به ياري آنان براي قيام اعلام آمادگي خواهند كرد و زمينه‏هاي انقلاب و قيام پيدا خواهد شد. رهبر انقلاب اسلامي حضرت امام خميني‏قدس سره و ياران ايشان، به خصوص شهيد مطهري رحمه الله در سخنراني‏ها و نوشته‏هاي خود به اين مهم همت گماشتند و در زمينه‏هاي مختلف و از جمله در مبحث‏حكومت و سياست، فرهنگ ناب اسلام را به عنوان فرهنگ جايگزين به جامعه ارائه دادند. مردم با توجه به اين تبيين از اسلام و نظام اسلامي، به انقلاب پيوستند و براي تحقق نظام پيشنهادي، از بذل جان و مال دريغ نورزيدند و امروز بعد از گذشت ربع قرن از پيروزي انقلاب، بازخواني دوباره آن انديشه‏ها لازم است تا تذكاري براي مردم و مسئولان باشد كه چه اندازه به وعده و پيمان داده شده وفا كرده‏اند و چه اندازه وعده‏ها محقق شد و چه حد بر آن مسير استوار مانده‏ايم.

شهيد مطهري، افزون بر اينكه اسلام‏شناسي مبرز بود، از شاگردان و نزديكان امام و اولين رييس شوراي انقلاب بود و با توجه به اين جايگاه و تاييدي كه امام از افكار و آثار ايشان داشتند، بايد تبيين ايشان از مردم‏سالاري ديني و جمهوري اسلامي را نزديك‏ترين تبيين به ايده بنيان‏گذار جمهوري اسلامي دانست و اين خود اهميت مرور دوباره فكر و انديشه‏هاي آن متفكر شهيد را چند برابر مي‏كند.

گرم شدن دوباره بحث «مردم‏سالاري ديني‏» و تعهد جمهوري اسلامي بر ارائه اين عقيده و آرمان به عنوان الگوي جايگزين «مردم‏سالاري ليبرال‏» يا «ليبرال دموكراسي‏» حاكم در غرب كه از سوي جهان غرب به عنوان بهترين الگوي حكومت‏به جهان ارائه مي‏شود، بر ضرورت اين بازخواني مي‏افزايد.

بنيانگذار جمهوري اسلامي و ديگر متفكران همراه ايشان; از جمله استاد شهيد، در صدد ارائه الگويي از حكومت‏به جهان بودند كه علاوه بر داشتن مزاياي مردم‏سالاري، از نقايص مردم‏سالاري ليبرال هم بري‏ء بوده و مزاياي فراوان ديگر هم داشته باشد و لذا فكر و انديشه «مردم‏سالاري ديني‏» و «جمهوري اسلامي‏» شكل گرفت كه در آن قانونگذاري، به اعتقاد اسلامي مردم، فقط مختص خداست و مردم مسلمان با پذيرش قانون خداوند، به تعيين مجريان مي‏پردازند

 

تبيين مردم‏سالاري (2)

«مردم‏سالاري‏» يعني «پايه‏ريزي حكومت و قانون بر طبق خواست و اراده اكثريت مردم‏». مردم‏سالاري يعني همه چيز بايد ناشي از خواست و اراده مردم باشد. براي اداره جامعه دو چيز لازم است: قانون و مجري. قانون تعيين‏كننده حقوق و وظايف حاكمان و مردم و بيان‏كننده شرايط حاكمان و راي‏دهندگان است و در نظام مردم‏سالار، اين قانون بايد مقبول اكثريت‏باشد. تعيين مجريان اين قانون كه مطابق شرايط مندرج در آن صورت مي‏گيرد نيز توسط مردم است. اگر افرادي بدون خواست و اقبال عمومي بر مردم حاكم شوند و يا قانوني وضع كنند كه مورد خواست و تاييد مردم نباشد، آن نظام نمي‏تواند خود را «مردم‏سالار» بداند.

مردم صاحب راي كيانند؟

منظور از «مردم‏» صاحب راي چيست؟ در حكومت‏هاي اشرافي منظور از مردم فقط اعيان و اشراف بودند و ديگران جزو مردم و صاحب راي شمرده نمي‏شدند و محكوم به خدمتگزاري به اشراف و اعيان بودند. در حكومت‏هاي ديني كليسايي فقط روحانيون و ارباب كليسا حق راي داشتند. در دموكراسي‏هاي سوسياليستي فقط اعضاي حزب كمونيست‏حاكم، صاحب راي بودند و تا چند دهه پيش در همه كشورهاي غربي پرچمدار دموكراسي، زنان صاحب راي نبودند و متفكران غربي و مناديان دموكراسي و مردم‏سالاري، تلاش فراوان كردند تا «همه انسان‏هاي بالغ و عاقل‏» صاحب حق راي مساوي شمرده شوند (3) و امروز اين مطلب جا افتاده و منظور از مردم «افراد بالغ و عاقل‏» مي‏باشد.

«مردم‏سالاري ليبرال‏» و «مردم‏سالاري ديني‏»

در مردم‏سالاري و حكومت مردم، قانون و مجري ناشي از اراده، خواست و انتخاب اكثريت است; خواه اكثريت مردم خواسته‏هاي نفساني بي‏قيد و رهاي خود را در قالب قانون بريزند و تصويب كنند يا مكتب يا ديني را پذيرفته و احكام و شرايع آن مكتب يا دين را به عنوان قانون بپذيرند.

اولي را «مردم‏سالاري ليبرال‏» و دومي را «مردم‏سالاري مكتبي يا ديني‏» مي‏ناميم.

البته خوانندگان محترم بايد توجه داشته باشند كه اين يك فرق اصولي و مهم و به اندازه فرق توحيد و شرك است. در توحيد انسان عبد خداست و مطيع فرمان خدا است اما در شرك، انسان از بندگي خدا آزاد و تابع هوا و هوس خويش است. مردم‏سالاري ديني; يعني توحيد اجتماعي و قانون خدا را، قانون اداره اجتماع قرار دادن و مردم‏سالاري ليبرال; يعني نفي توحيد اجتماعي و قانون برخاسته از هوا و هوس خود را قانون اداره اجتماع قرار دادن. البته مباني مردم‏سالاري ديني با مباني مردم‏سالاري ليبرال نيز تفاوت‏هاي اصولي دارد كه بايد در جاي خود بدان پرداخت. انسان‏شناسي توحيدي، مبناي مردم‏سالاري ديني است و اومانيسم و اصالت انسان و بي‏نيازي انسان از هدايت وحياني، مبناي مردم‏سالاري ليبرال مي‏باشد.

«آزادي‏» و «انتخاب‏» دو شاخصه مهم مردم‏سالاري

در دموكراسي يا مردم‏سالاري و حكومت مردم، بايد آرا و انديشه‏هاي مختلف آزادانه عرضه گردند و نمونه‏ها و الگوهاي گوناگون از طرف صاحبان فكر و انديشه تبيين شود و امكان انتخاب از ميان گزينه‏هاي متفاوت حاصل گردد و آن گاه مردم از ميان گزينه‏هاي ارائه شده، يكي را انتخاب كنند. در جامعه‏اي كه فقط صاحبان يك نظر حق ارائه الگوي مورد نظر خود را دارند و مخالفان و صاحبان نظريه‏هاي بديل امكان ارائه الگوي مورد نظر خود را ندارند و مردم در عمل امكان انتخاب پيدا نمي‏كنند، مردم‏سالاري وجود ندارد.

نويسنده كتاب «در باره دموكراسي‏» مي‏گويد:

«دموكراسي فرصت‏هايي را فراهم مي‏كند براي: 1. مشاركت واقعي 2. راي برابر (همه افراد از فرصتي مساوي و كارآمد در راي دادن برخوردار مي‏شوند) 3. به دست آوردن درك روشن و آشنا شدن با ساير سياست‏هاي جايگزين و عملي و پيامدهاي اجتماعي آنها و...» (4)

كارل پوپر از نظريه‏پردازان دموكراسي مي‏گويد:

«دموكراسي; يعني ايجاد زمينه ارائه برنامه‏هاي مختلف و فراوان و بالا بردن امكان انتخاب خوب جامعه و آموزش دادن افراد و بالا آوردن سطح فهم و شعور آنها و متعالي ساختن خواست‏هاي آنان. دموكراسي اين نيست كه [از باب مثال] فقط برنامه‏هاي سطحي و مبتذل و مطابق با خواسته‏هاي حيواني عامه ارائه شود، با اين توجيه كه اينها خواست مردم است; و بدون ايجاد امكان انتخاب‏هاي ديگر به ارائه همان برنامه‏ها با همان كيفيت‏يا مبتذل‏تر ادامه دادن و بعد بگوييم: ما به مردم آن چيزي را كه انتظار دارند، ارائه مي‏كنيم‏» و مردم را هم در چند آمار ملاحظه كردن بدون اينكه لحاظ شود اين آمارها فقط در چارچوب داده‏هاست; يعني آمار از ميان آنچه ارائه شده اينها را انتخاب كرده و پسنديده‏اند ولي چه بسا و قطعا اگر برنامه‏هاي بهتري ارائه شود، انتخاب، چيز ديگري خواهد بود، دموكراسي به هيچ وجه مانع از هدايتگري نيست [بلكه مانع از قيمومت است]. دموكراسي به هيچ وجه مانع از آن نمي‏شود كساني كه چيزي را مي‏دانند آن را به كساني كه نمي‏دانند منتقل كنند. به عكس، دموكراسي همواره تلاش كرده است كه سطح آموزش را بالا ببرد و اين آرزوي مهم دموكراسي است. روح دموكراسي همواره ارائه بهترين امكانات و بهترين شانس را به همه توصيه مي‏كند.» (5)

البته پوپر و مانند ايشان در مقام نظريه‏پردازي بوده‏اند و مردم‏سالاري به عنوان يك نظريه با مردم‏سالاري به عنوان يك اقعيت‏خارجي با هم تفاوت فراوان دارد همچنان كه اسلام به عنوان يك دين و مكتب با آنچه در جهان خارج به عنوان اسلام واقع شده، تفاوت دارد. اسلام آن چيزي است كه در قرآن و سخن و عمل معصومان منعكس شده، ولي حكومت‏خلفأ بني‏عباس و بني‏اميه و... با اينكه عنوان حكومت اسلامي دارند، تفاوتشان با اسلام از زمين تا آسمان است. ما همچنان كه براي شناخت اسلام نبايد به تاريخ بني‏اميه و بني‏عباس و... رجوع كنيم، براي شناخت دموكراسي نيز، كه غربيان منادي آن بوده‏اند، نبايد به آنچه در حكومت‏هاي غربي واقع شده و مي‏شود مراجعه كنيم. حكومت‏هاي غربي هم دموكراسي را پيراهن عثمان كرده‏اند و با استناد به شعار دموكراسي به استعمار و استثمار و تحميل پرداخته‏اند. براي شناخت دموكراسي به عنوان يك نظريه، بايد به سخنان متفكران و نظريه‏پردازان غربي مراجعه كنيم و به خود غربيان هم بگوييم كه آنچه شما انجام مي‏دهيد با نظريه دموكراسي و مردم‏سالاري همخواني ندارد.

 

مقبوليت جهاني دموكراسي و مردم‏سالاري

حكومت‏هايي كه در نقاط مختلف جهان تشكيل شده‏اند، بيشتر استبدادي و ديكتاتوري مطلقه بوده‏اند. متاسفانه حكومت‏هايي هم كه به عنوان دين تشكيل يافته‏اند، از اين قاعده مستثني نبوده‏اند. جز حكومت پيامبران بني‏اسرائيل; يعني حكومت‏حضرت موسي عليه السلام و وصي او يوشع بن‏نون و بعد از آن حكومت‏هاي حضرت طالوت، داود و سليمان و حكومت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله وسلم و علي بن‏ابي‏طالب عليه السلام، حكومت‏هاي ديگر، نه به حكم دين و خواست مردم شكل گرفته و نه در خدمت مردم بوده‏اند. البته گاهي در تاريخ پادشاهاني نيكوسيرت يافت مي‏شده‏اند كه در صدد خدمت‏به مردم برآمده‏اند ولي شمار اينان در برابر حاكمان مستبد، آن قدر كم بوده كه به مصداق «النادر كالمعدوم‏» اصلا به شمار نمي‏آيند.

در حكومت‏هاي استبدادي، شاه حاكم مادام‏العمر بوده و اهواء و خواسته‏هاي او حكم قانون يافته و با توسل به زور اجرا شده‏اند. متاسفانه در غرب بعد از دموكراسي‏هاي آتن و روم قديم، استبداد حاكم شد و اين استبداد شديدتر بود و قرن‏ها اين استبداد زير لواي حاكميت كليسا ادامه حيات مي‏داد.

بعد از نوزايي و رنسانس علمي - صنعتي غرب، قيام‏هايي عليه استبداد صورت گرفت و با پيروزي انقلاب كبير فرانسه، دوباره حكومت‏هاي دموكراسي شكل گرفتند و با توجه به مزيت‏هاي فراوان اين حكومت، در قياس با حكومت استبداد، در مدت كمي دموكراسي مقبوليت جهاني يافت. ديويد هلد از متفكران غربي مي‏نويسد:

«اخيرا به نظر مي‏رسد دموكراسي، پيروزي تاريخ‏سازي بر شقوق ديگر حكومت، كسب كرده است. تقريبا همه كس از چپ و راست و ميانه، مدعي پيروي از اصول دموكراسي‏اند. همه اقسام رژيم‏هاي سياسي در سراسر جهان، نام خود را دموكراسي مي‏گذارند، هر چند ميان كردار و گفتار ممكن است تفاوت‏هاي عظيم باشد. چنين به نظر مي‏رسد كه دموكراسي هاله‏اي از مشروعيت‏به حيات سياسي كنوني مي‏دهد.» (6)

 

يكه‏تازي ليبرال دموكراسي

در مقابل ليبرال دموكراسي حاكم در غرب، كه بر پايه چند حزبي بود، سوسيال دموكراسي تك حزبي خودنمايي مي‏كرد. در ليبرال دموكراسي همه افراد بالغ عاقل حق راي دارند و احزاب و تشكل‏هاي مختلف كانديداها و برنامه‏هاي خود را ارائه مي‏دهند و مردم از ميان كانديداها و برنامه‏هاي معرفي شده، يكي را برمي‏گزينند و افراد گزينش شده، مطابق برنامه ارائه شده، قانون وضع مي‏كنند يا قانون وضع شده را اجرا مي‏كنند. [البته انتخابات و مجالس شكل‏هاي مختلفي دارد] اما در سوسيال دموكراسي بلوك شرق سابق، فقط يك حزب كمونيست‏حق فعاليت داشت و كانديدا و برنامه ارائه مي‏داد و انتخاب‏كنندگان، كه فقط اعضاي حزب بودند - البته عضويت در حزب كمونيست غالبا اجباري بود - انتخاب مي‏كردند. اين نوع دموكراسي را گرچه بسياري دموكراسي و مردم‏سالاري نمي‏دانستند (7) ولي در هر حال به عنوان بديل و رقيب مردم‏سالاري ليبرال خود را مطرح مي‏كرد.

با شكست و نابودي كمونيسم و فروپاشي بلوك شرق و كشورهاي سوسياليستي، مردم‏سالاري ليبرال به عنوان نظريه بي‏بديل، خودنمايي كرد و اكنون هم براي خود رقيبي نمي‏بيند و در صدد است‏سيطره خود را بر سراسر گيتي بگستراند.

در مردم‏سالاري و حكومت مردم، قانون و مجري ناشي از اراده، خواست و انتخاب اكثريت است; خواه اكثريت مردم خواسته‏هاي نفساني بي‏قيد و رهاي خود را در قالب قانون بريزند و تصويب كنند يا مكتب يا ديني را پذيرفته و احكام و شرايع آن مكتب يا دين را به عنوان قانون بپذيرند.

مردم‏سالاري ديني، بديل مردم‏سالاري ليبرال

طرفداران دموكراسي غربي به خصوص حاكمان و قدرتمندان ميان «مردم‏سالاري‏» و «مردم‏سالاري ليبرال‏» هيچ تفاوتي قائل نشده و تنها شكل دموكراسي و مردم‏سالاري را همان مردم‏سالاري ليبرال معرفي مي‏كنند و حاكميت‏يافتن احكام و قوانين يك دين حتي اگر مستند به خواست و اراده مردم باشد را مخالف دموكراسي مي‏دانند و هر جا مردم كشوري مثل مردم ايران، الجزاير و... به حكومت ديني راي داده‏اند، آن را مخالف مردم‏سالاري تفسير كرده‏اند و به انكار آن همت گماشته‏اند. حال آنكه اين غلط است و بايد بر اثبات غلط بودن آن پافشاري كرد. همان طور كه گذشت، مردم‏سالاري; يعني قانون مستند به خواست و اراده و راي مردم باشد و مجريان نيز توسط مردم انتخاب گردند. حالا ممكن است مردم به اراده و انتخاب خود، حاكميت قوانين يك دين را بپذيرند. اگر ما اين صورت را دموكراسي و مردم‏سالاري ندانيم، در حقيقت مردم‏سالاري را مردم‏سالاري ندانسته‏ايم.

از ميان متدينان هم بعضي علاوه بر پذيرش تفسير غلط فوق، گمان كرده‏اند كه پذيرش حق حاكميت ملي يعني شريك قرار دادن مردم با خداوند در ولايت تشريعي و قانونگذاري; و چون ولايت تشريعي فقط از آن خداوند است، پس حق حاكميت ملي و صاحب اختيار بودن مردم را انكار كرده‏اند. به عبارت زير توجه كنيد:

«در رژيم‏هاي سلطنت مطلقه، «حق حاكميت‏» و «حق قانونگذاري‏» را غالبا از آن شاه مطلقه مي‏دانستند و در دموكراسي‏هاي مدرن هر دو را از آن مردم دانستند.» (8)

مطابق اظهار نظر فوق، در دموكراسي مدرن، مردم قانونگذارند و چون از نظر اسلام قانونگذاري فقط مختص خداست، پس، از نظر اسلام دموكراسي و مردم‏سالاري مردود است، در حالي كه در «ليبرال دموكراسي‏» مردم قانونگذارند ولي در دموكراسي ديني مردم قانونگذاري خداوند را پذيرفته‏اند و هر دو هم عنوان «مردم‏سالاري‏» دارند. همين نويسنده مي‏نويسد:

«دموكراسي [مردم‏سالاري] جوهري سكولاريستي دارد.» (9)

با پذيرش اين ديدگاه هم ديگر نمي‏توان از مردم‏سالاري ديني دم زد; زيرا جوهره سكولاريستي مردم‏سالاري; يعني نفي دين از صحنه حكومت و سياست و مردم‏سالاري ديني يعني «حكومت مردمي سكولاريستي مبتني بر دين‏» و اين يعني همان «كوسه ريش پهن!»

بنيانگذار جمهوري اسلامي و ديگر متفكران همراه ايشان; از جمله استاد شهيد، در صدد ارائه الگويي از حكومت‏به جهان بودند كه علاوه بر داشتن مزاياي مردم‏سالاري، از نقايص مردم‏سالاري ليبرال هم بري‏ء بوده و مزاياي فراوان ديگر هم داشته باشد و لذا فكر و انديشه «مردم‏سالاري ديني‏» و «جمهوري اسلامي‏» شكل گرفت كه در آن قانونگذاري، به اعتقاد اسلامي مردم، فقط مختص خداست و مردم مسلمان با پذيرش قانون خداوند، به تعيين مجريان مي‏پردازند و به ياري و رهبري آنان قانون خدا را در كشور اجرا مي‏كنند و به گستردن عدل و داد و رفاه عمومي همت مي‏ورزند.

ادامه دارد ...

 

منبع:

فصلنامه حكومت اسلامي، شماره 31،‌احمد حيدري

مجموعه سخنرانی شهید مطهری پیرامون پیامبر اکرم (ص) و حق

سیره پیامبر اکرم (ص)



دعوت به حق (1)



رساندن پیام حق به مردم



توصیفات پیامبر اکرم (ص)



دعوت به حق (2)



اموال یتیم



دید مردم به پیامبران



خصوصیات پیامبران


بصیرت لازمه امر به معروف و نهی از منکر

کسی خلیف مسلمین شده  که علناً شراب می نوشد، علناً سگ بازی می کند، بوزینه بازی می کند، هر فسقی را انجام می دهد، و حتی آنها در تغییر خودشان گفتند با مادر خود زنا می کند با محارم خود زنا می کند تازه پیش بینی اباعبدالله را فهمیدند که حسین از روز اول اینها را می دانست که قیام کرد و این بیداری ها نتیجه قیام او بود و همین قیام بود که حکومت آن ها رو به نیستی برد


تقلید در کاریهای دینی

وظیفه بزرگ امر به معروف و نهی از منکر، دو شرط اساسی دارد. یکی از آنها رشد آگاهی و بصیرت است... [متأسفانه] تا حالا که امر به معروف و نهی از منکرهای ما در اطراف دگمه ی لباس و بند کفش مردم بوده است؛ در حول و حوش موی سر و دوخت لباس مردم بوده است!

... بهتر اینکه ما جاهل ها امر به معروف و نهی از منکر نکنیم، چه منکرها که به نام امر به معروف و نهی از منکر بوجود نیامد! آگاهی و بصیرت می خواهد، ... دانایی، روانشناسی و جامعه شناسی می خواهد تا انسان بفهمد که چگونه امر به معروف و نهی از منکر کند، یعنی راه معروف را تشخیص بدهد، ... ریشه ی منکر را بدعت بیاورد، از کجا  آن منکر سرچشمه می گیرد، لهذا ائمه دین فرموده اند: جاهل بهتر است امر به معروف و نهی از منکر نکند. ... چون جاهل هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر می کند، می خواهد، بهتر کند بدتر می کند». (همان – ص 224)

جاهل چه کند؟

شاید کسی بگوید: "ما جاهلیم، پس امر به معروف و نهی از منکر از ما ساقط شد! جواب شما را داده اند قرآن می فرماید:

"از یکی از معصومین می پرسند، بعضی از مردم جاهلند، در روز قیامت با اینها چگونه عمل می شود؟ می فرماید: در آن روز عالمی را می آورند که عمل نکرده است، می گویند چرا عمل نکردی؟ جواب ندارد، باید به سرنوشت ننگین و سهمگین خود دچار شود شخصی را می آورند و می گویند: تو چرا عمل نکردی؟ می گوید: نهی داشتم، نمی فهمیدم! می گویند: هلاّ تَعلَّمتَ (امالی مفید ص 228) نمی دانم، نمی فهمم هم عذر شد؟ خدا عقل را برای چه آفریده است؟ برای اینکه بفهمی، موشکافی کنی، بروی کاوش کنی، تحقیق کنی، تو باید از آن کسانی باشی که نه تنها اوضاع زمان خود را درک بکنی، بلکه باید آینده را هم بفهمی و درک بکنی. ... باید آنچنان جامعه شناس باشند که مصائبی را که در آینده می خواهد پیش بیاید، تشخیص بدهند و بفهمند که در پنجاه سال بعد چنین خواهد شد.» (همان – ص 225)

بصیرت و روشن بینی امام(ع)

«یکی از چیزهایی که به نهضت حسین بن علی(ع) ارزش زیاد می دهد، روشن بینی است، یعنی حسین(ع) در آن روز چیزهایی را در خشت خام دید که دیگران در آینده هم نمی دیدند.

«یکی از درجات و مراتب امر به معروف و نهی از منکر و در واقع یکی از اقسام تنبیه که در مواردی باید اجرا شود این است که شما نسبت به او سردی نشان دهید، بی اعتنایی کنید و آن صمیمیتی را که سابقاً به او نشان می دادید بعد از این نشان ندهید. این خود نوعی تنبیه است .

... حسین بن علی در مدینه قیام می کند، بیعت نمی کند و به مکه می رود، بعد آن جریان پیش می آید تا شهید می شود. تازه عامّه مردم مدینه چشم هایشان را می مالند که چرا حسین بن علی شهید شد؟ برویم شام مرکز خلافت را ببینیم قضیه از چه قرار بوده یک هیئت هفت هشت نفری را مأمور این کار می کنند. می روند به شام، مدتی در آنجا می مانند، تحقیق می کنند، حتی با خلیفه ملاقات می کنند، اوضاع و احوال را کامل می بینند و برمی گردند. وقتی مردم از آنها می پرسند قضیه از چه قرار بود، می گویند، بپرسید که ما در مدتی که در شام بودیم می ترسیدیم که از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بین برویم. ... گفتند مگر چه قضیه ای بود؟ گفتند: همینقدر به شما بگوییم که ما از نزد کسی آمده ایم که علناً شراب می نوشد، علناً سگ بازی می کند، بوزینه بازی می کند، هر فسقی را انجام می دهد، و حتی آنها در تغییر خودشان گفتند با  مادر خود زنا می کند با محارم خود زنا می کند تازه پیش بینی اباعبدالله را فهمیدند که حسین از روز اول اینها را می دانست.» (همان – ص 225 و 226)

سقوط بنی امیه، پیش بینی دیگر امام(ع)

تقلید در کاریهای دینی

اباعبدالله(ع) «در عاشورا هم فرمود که اینها مرا خواهند کشت، اما من امروز به شما می گویم که بعد از کشتن، من اینها دیگر نخواهند توانست به حکومت خودشان ادامه دهند، ... حکومت بنی امیه بعد از قضیه کربلا دائماً متزلزل بود.»

(همان – ص 226)

اختلاف در میان بنی امیه

«ابن زیاد با آن شقاوت، برادری دارد به نام عثمان بن زیاد، عثمان آمد به برادرش گفت برادر! من دلم می خواست تمام اولاد زیاد به فقر و ذلت و نکبت و بدبختی دچار می شدند و چنین جنایتی در خاندان ما پیدا نمی شد. مادرش مرجانه یک زن بدکاره است. وقتی که پسرش چنین کاری را کرد، به او گفت پسرم این کار را کردی ولی بدان که دیگر بویی از بهشت به مشامت نخواهد رسید. مروان حَکَم، آن شقّی ازل و ابد، برادری دارد به نام یحیی بن حکم، یحیی در مجلس یزید به عنوان یک معترض از جا بلند شد، گفت: سبحان الله! اولاد سمیه (یعنی اولاد مادر زیاد)، دختران سمیّه باید محرم باشند ولی آل پیغمبر را تو به  این وضع در این مجلس حاضر کرده ای؟! آری، ندای حسینی از درون خانه ی اینها بلند شد. داستان هند، زن یزید را هم شنیده اید که از اندرون خانه ی  یزید حرکت کرد و به عنوان یک معترض به وضع موجود به سوی او آمد و یزید مجبور شد اصلاً تکذیب کند، بگوید اصلاً من راضی به این کار نبودم، این کار را من نکردم، عبیدالله زیاد از پیش خود کرد.» (همان – ص 226)

معاویة بن یزید علیه پدرش

«آخرین پیش بینی امام حسین(ع) این بود: یزید آن دو سال بعد را با یک نکبتی حکومت می کند و بعد می میرد. پسر معاویه بن یزید – که خلیفه و ولیعهد اوست و معاویه این اوضاع را برای اینها تأسیس کرده بود – بعد از چهل روز رفت بالای منبر و گفت :ایّها الناس جّد من معاویه با علی بن ابیطالب جنگید و حق با علی بود نه با جدّ من، پدرم یزید با حسین بن علی جنگید و حق با حسین بود نه با پدرم، و من از این پدر بیزاری می جویم. من خودم را شایسته ی خلافت نمی دانم و برای اینکه مثل گناهانی که جدّ و پدرم مرتکب شدند مرتکب نشوم، اعلام می کنم که از خلافت کناره گیری می کنم. کنار رفت، این نیروی حسین بن علی(ع) بود، نیروی حقیقت بود. در دوست و دشمن اثر گذاشت.» (همان – ص 227)

ابن زیاد با آن شقاوت، برادری دارد به نام عثمان بن زیاد، عثمان آمد به برادرش گفت برادر! من دلم می خواست تمام اولاد زیاد به فقر و ذلت و نکبت و بدبختی دچار می شدند و چنین جنایتی در خاندان ما پیدا نمی شد. مادرش مرجانه یک زن بدکاره است. وقتی که پسرش چنین کاری را کرد، به او گفت پسرم این کار را کردی ولی بدان که دیگر بویی از بهشت به مشامت نخواهد رسید.

مراحل امر به معروف و نهی از منکر

برای مؤثر واقع شدن امر به معروف و نهی از منکر، علاوه بر آنچه در مطالب پیشین درخصوص مؤلفه های آمر به معروف و ناهی از منکر گفته شد، عنایت به مراحل امر به معروف و نهی از منکر که ذیلاً به طور اختصار مورد اشاره واقع می شود، از اهمیت و ضرورت بسیار بالایی برخوردار می باشد.

1- مرحله تنفر و انزجار، یعنی شخص باید از منکر تنفیر و انزجار داشته باشد و نیز از فرد فاسد و منحرف هَجر و اِعراض نماید»، یعنی وقتی فرد یا افرادی را می بینید که مرتکب منکراتی می شوند... به عنوان مبارزه با او (نه مبارزه با شخص بلکه مبارزه با کار زشت او) و برای اینکه او را از کار زشتش باز دارید، از او اعراض می کنید وی را مورد هجر قرار می دهید، یعنی با او قطع رابطه می کنید...

تقلید در کاریهای دینی

بنابراین «یکی از درجات و مراتب امر به معروف و نهی از منکر و در واقع یکی از اقسام تنبیه که در مواردی باید اجرا شود این است که شما نسبت به او سردی نشان دهید، بی اعتنایی کنید و آن صمیمیتی را که سابقاً به او نشان می دادید بعد از این نشان ندهید. این خود نوعی تنبیه است». (همان ص 230 – 231) البته این مرحله باید به گونه ای عمل شود که تأثیر گذار باشد و به نوعی تنبیه محسوب شود.

2- مرحله زبان « مرحله دومی که علما و دانشمندان برای نهی از منکر ذکر کرده اند مرحله زبان است، مرحله پند و نصیحت و ارشاد است... [فردی که] با کمال مهربانی با او [کسی که دچار منکری شده] صحبت، موضوع را با او در میان بگذارد، معایب و مفاسد را برای او تشریح کند تا آگاه شود و باز گردد و این مرحله نیز یک درجه از نهی از منکر (همان – ص 232)

3- مرحله ی عمل – مرحله سوم، مرحله عمل است ... «علی(ع) درباره پیغمبر اکرم این تعبیر را می کند «طبیبُ دَوّارٌ بِطِبِّه، قد اَحکَمَ مَراهِمَةُ و اَحمَی مَواسِمَهُ» (نهج البلاغه خطبه 107)

می فرماید: او طبیب بوده پزشکی بود که بیمارها و بیماری ها را معالجه می کرد. بعد به اعمال اطبّاء تشبیه می کند که اطبّا: هم مرهم می نهند و هم جراحی و داغ کن.» (همان ص 242) یعنی هم مهربانی و لطف داشت (مرهم) هم سختی و صلابت (داغ) البته در برابر کسانی که علیه مقدسات وارد عمل می شدند نه آنانکه به مشخص ان حضرت بی اعتنایی یا بی احترامی می کردند.

شیوه های امر به معروف و نهی از منکر

«هر یک از امر به معروف لفظی و امر به معروف عملی به دو طریق است: مستقیم و غیرمستقیم . گاهی که می خواهید امر به معروف یا نهی از منکر کنید، مستقیم وارد می شوید، حرف را مستقیم می زنید... مثلاً می گویید: من از جنابعالی خواهش می کنم فلان کار را انجام دهید. ولی یک وقت هم به طور غیرمستقیم به او تفهیم می کنید که البته موثرتر و مفیدتر است یعنی بدون اینکه او بفهمد که شما دارید با او حرف می زنید، از کسی که فلان کار را کرده است تعریف می کنید، کار او را توجیه و تشریح می کنید. می گویید: فلان کس در فلان مورد چنین عمل کرده، این طور رفتار کرده و...  تا او بداند و بفهمد. این، بهتر در او اثر می گذارد کما اینکه عمل هم بطور غیرمستقیم مؤثرتر است.» (همان – ص 234)

جهان بینی توحیدی  

جهان بینی توحیدی  

انسان به دنیای پیرامونش به هرگونه ای بنگرد همانگونه برنامه زندگی اش را تنظیم می کند. انسانها دیدگاههای متفاوتی از عالم دارند؛به همین خاطر هدفها متفاوت خواهد بود.استاد مطهری رحمة الله علیه با ارائه معیارهای جهان بینی خوب جهان بینی اسلامی توحیدی را نگرشی، مناسب با این معیارها می دانند.

 

تعریف جهان بینی

جهان بینی توحیدی

نوع برداشت و طرز تفکری که یک مکتب درباره جهان و هستی عرضه می دارد ...اصطلاحا جهان بینی نامیده می شود.(جهان بینی توحیدی، ص7)

حکما حکمت را تقسیم می کنند به حکمت عملی و حکمت نظری حکمت نظری دریافت هستی است آنچنان که هست و حکمت عملی دریافت خط مشی زندگی است آنچنان که باید.[جهان بینی توحیدی، ص7] بایدها نتیجه منطقی آنچنان هست هاست.

جهان احساسی

جهان بینی به معنی جهان شناسی است و به مسئله مغروف شناخت مربوط می شود. شناخت از مختصات انسان است برخلاف احساس که از مشترکات انسان و سایر جانداران است...برتری انسان از سایر جانداران در شناخت جهان یعنی نوعی بینش عمق درباره جهان است.[همان، ص8] آنچه مسلم است این است که احساس یک چیز غیر از شناخت آن است. [همان، ص 9]

کار علم از آن جهت که بر آزمون عملی مبتنی است مزایایی دارد و نارساییهایی. بزرگترین مزیت کشفیات علمی این است که دقیق و جزئی و مشخص است...اما علم به موازات اینکه دقیق و مشخص و جزئی است...دایره اش محدود است

انواع جهان بینی

ایشان بیان می کنند که تعبیر و تفسیر از جهان از سه منبع ممکن است الهام شود: علم،فلسفه،دین

 

جهان بینی علمی

علم چگونه و در چه حدی بینش می دهد؟ علم مبتنی بر دو چیز است: فرضیه و آزمون. در ذهن یک عالم برای کشف و تفسیر یک پدیده اول فرضیه ای نقش می بندد و سپس آن را در عمل در لابراتور مورد آزمایش قرار می دهد. اگر آزمایش آن را تأیید کرد به صورت یک اصل علمی مورد قبول قرار واقع می شود...علم به این طریق به کشف علتها و کشف آثار و معلولها می پردازد. [همان،ص9]

کار علم از آن جهت که بر آزمون عملی مبتنی است مزایایی دارد و نارساییهایی. بزرگترین مزیت کشفیات علمی این است که دقیق و جزئی و مشخص است...اما علم به موازات اینکه دقیق و مشخص و جزئی است...دایره اش محدود است. محدود است به چه؟ به آزمون...اما مگر می توان همه هستی را و همه جنبه های هستی را در بند آزمون در آورد؟ ...آیا اینکه جهان آغازی و فرجامی دارد یا از هر دوطرف بی نهایت است قابل آزمایش است...جهان بینی علمی جزءشناسی است نه کل شناسی.[ص10]نارسایی دیگر جهان بینی علمی فرضیه و آزمون ارزش موقت دارد. به همین جهت جهان بینی علمی یک جهان بینی متزلزل و بی ثبات است و نمی تواند پایگاه ایمان واقع شود. ایمان تکیه گاهی محکمتر بلکه تکیه گاهی که رنگ جاودانگی داشته باشد می طلبد. [همان، ص11]جهان بینی علمی ارزش عملی و فنی است نه نظری... ارزش عملی و فنی آن این است که علم خواه آنکه واقعیت نما باشد و یا نباشد در عمل به انسان توانایی ببخشد و مثمرثمر بوده باشد...از شگفتیهای علم در جهان امروز این است که به موازات اینکه بر ارزش فنی و عملی اش افزوده شده از ارزش نظری آن کاسته شده است...از آنچه گفتیم روشن شد که ایدئولوژی نیازمند به نوعی جهان بینی است که اولا به مسائل اساسی جهان شناسی- که به کل جهان مربوط می شود نه به جزء خاص- پاسخ دهد؛ ثانیا یک شناسایی پایدار و قابل اعتماد و جاودانه بدهد نه یک شناسایی موقت و زودگذر؛ثالثا آنچه ارائه می دهد ارزش نظری و واقعیت نمایانه داشته باشد نه صرفا عملی و فنی. و روشن شد که جهان بینی علمی با همه مزایایی که از جهاتی دیگردارد فاقد نیازهای سه گانه بالاست.[همان، ص 13]

جهان بینی مذهبی و فلسفی وحدت قلمرو دارند برخلاف جهان بینی علمی...از این رو جهان بینی اسلامی در عین حال یک جهان بینی عقلانی و فلسفی است. از مزایای جهان بینی مذهبی علاوه بر دو مزیت جهان بینی فلسفی- ثبات و جاودانگی و دیگر عموم و شمول- قداست بخشیدن به اصول جهان بینی است. و با توجه به اینکه یک ایدئولوژی ایمان می طلبد...روشن می شود که یک جهان بینی آنگاه تکیه گاه یک ایدئولوژی و پایه ایمان قرار می گیرد که رنگ و صبغه مذهبی داشته باشد

 

جهان بینی فلسفی

جهان بینی فلسفی متکی به یک سلسه اصول است و آن اصول اولا بدیهی و برای ذهن غیر قابل انکارند و با روش برهان و استدلال پیش می روند و ثانیا عام و دربرگیرنده اند طبعا از نوعی جزم برخوردار است...و هم محدودیت جهان بینی علمی را ندارد. جهان بینی فلسفی پاسخگو به همان مسائلی است که تکیه گاههای ایدئولوژی هستند.تفکر فلسفی چهره و قیافه جهان را در کل خود مشخص می کند. [همان، ص 14]

 

جهان بینی مذهبی

جهان بینی مذهبی و فلسفی وحدت قلمرو دارند برخلاف جهان بینی علمی...از این رو جهان بینی اسلامی در عین حال یک جهان بینی عقلانی و فلسفی است. از مزایای جهان بینی مذهبی علاوه بر دو مزیت جهان بینی فلسفی- ثبات و جاودانگی و دیگر عموم و شمول- قداست بخشیدن به اصول جهان بینی است. و با توجه به اینکه یک ایدئولوژی ایمان می طلبد...روشن می شود که یک جهان بینی آنگاه تکیه گاه یک ایدئولوژی و پایه ایمان قرار می گیرد که رنگ و صبغه مذهبی داشته باشد.[همان، ص 15]

جهان بینی توحیدی یعنی درک اینکه جهان از یک مشیت حکیمانه پدیده آمده است و نظام هستی بر اساس خیر و جود و رحمت و رسانیدن موجودات به کمالات شایسته آنها استوار است...موجودات جهان با نظانی هماهنگ به یک سو و به طرف یک مرکز تکامل می یابند؛آفرینش هیچ موجودی عبث و بیهوده و بدون هدف نیست...جهان بینی توحیدی با نیروی منطق و علم و استدلال حمایت می شود

معیار خوبی جهان بینی

1.قابل اثبات و استدلال باشد؛

2.به زندگی معنی دهد؛

3.آرمان ساز و شوق انگیز و آرزو خیز باشد؛

4.قدرت تقدس بخشیدن به هدفهای انسانی و اجتماعی را داشته باشد؛

5.تعهدآور و مسؤلیت ساز باشد.[همان،ص 16]

جهان بینی توحیدی

جهان بینی توحیدی یعنی درک اینکه جهان از یک مشیت حکیمانه پدیده آمده است و نظام هستی بر اساس خیر و جود و رحمت و رسانیدن موجودات به کمالات شایسته آنها استوار است...موجودات جهان با نظانی هماهنگ به یک سو  و به طرف یک مرکز تکامل می یابند؛آفرینش هیچ موجودی عبث و بیهوده و بدون هدف نیست...جهان بینی توحیدی با نیروی منطق و علم و استدلال حمایت می شود.[همان، ص 17]

از نظر جهان بینی توحیدی اسلامی جهان یک آفریده است و با عنایت و مشیت الهی نگهداری می شود؛ اگر لحظه ای عنایت الهی از جهان گرفته بشود نیست و نابود می گردد...هیچ چیزی نابجا و خالی از حکمت و فایده آفریده نشده است.نظام موجود نظام احسن و اکمل است. جهان به عدل و به حق برپاست

تنها جهان بینی است که در آن تعهد و مسئولیت افراد در برابر یکدیگر مفهوم و معنی پیدا می کند، همچنان که  تنها جهان بینی است که آدمی را از سقوط در دره هلناک پوچی گرایی و هیچی ستایی نجات می دهد.[همان، ص 18]

 

جهان بینی اسلامی

جهان بینی

جهان بینی اسلامی جهان بینی توحیدی است. توحید در اسلام به خالصترین شکل و پاکترین طرز بیان شده است. از نظر اسلام خداوند...به همه چیز آگاه است و بر همه چیز تواناست.[همان، ص 18] جهان بینی توحیدی اسلامی جهان یک آفریده است و با عنایت و مشیت الهی نگهداری می شود؛ اگر لحظه ای عنایت الهی از جهان گرفته بشود نیست و نابود می گردد...هیچ چیزی نابجا و خالی از حکمت و فایده آفریده نشده است.نظام موجود نظام احسن و اکمل است. جهان به عدل و به حق برپاست. [همان، ص 9]

انسان دارای شرافت و کرامت ذاتی و شایسته خلافت الهی است. دنیا و آخرت به یکدیگر پیوسته است. رابطه این دو نظیر رابطه مرحله کشت و مرحله برداشت محصول است. [همان، ص 20]

پی نوشت:

1.مقدمه ای برجهان بینی،ج2،جهان بینی توحیدی،انتشارات صدرا،شهریور

باطل، توسط حق حرکت می‌کند!

باطل، توسط حق حرکت می‌کند!

حق و باطل

با تأکید بر آیات قرآنی این حقیقت روشن‌تر می‌شود که حق اصل و باطل طفیلی است.

«باطل به طفیل حق پیدا می‌شود و با نیروی حق حرکت می‌کند. یعنی نیرو مال خودش نیست نیرو اصالتاً مال حق است... کفی که روی آب هست نیروی کف نیست که او را حرکت می‌دهد این نیروی آب است که او را حرکت می‌دهد.»(حق و باطل، ص 52)

یزید هم که امام حسین را کشت گفت: «قُتِلَ الحُسین بسیف جده» یعنی حسین با شمشیر جدّش پیامبر کشته شد! این یک معنای درستی دارد. یعنی از نیروی پیامبر استفاده کردند و او را کشتند، چون برای تحریک مردم می‌گفتند: ... ای سواران الهی سوار شوید و بهشت بر شما بشارت باد

جامعه ماهیت معاویه‌ای ندارد!

«معاویه اگر پیدا می‌شود و آن همه کارهای باطل می‌کند، آن نیروی اجتماعی را معاویه به وجود نیاورده و ماهیت واقعی آن نیرو، معاویه‌ای نیست و جامعه در بطن خودش ماهیت معاویه‌ای ندارد! باز هم پیغمبر است، باز هم ایمان است باز هم معنویت است. ولی معاویه بر روی این نیرو سوار شده است» (همان، ص 52)

 

حسین (ع) با شمشیرش کشته شد!

یزید هم که امام حسین را کشت گفت: «قُتِلَ الحُسین بسیف جده» یعنی حسین با شمشیر جدّش پیامبر کشته شد! این یک معنای درستی دارد. یعنی از نیروی پیامبر استفاده کردند و او را کشتند، چون برای تحریک مردم می‌گفتند: ... ای سواران الهی سوار شوید و بهشت بر شما بشارت باد.

امام باقر(ع) فرمودند که سی هزار نفر جمع شده بودند که جدّ ما حضرت حسین(ع) را بکشند... و هر یک با کشتن او به خدا تقرّب می‌جستند. چون می گفتند یزید، خلیفه پیامبر است و حسین بن علی بر او خروج کرده است. باید با او جنگید...

پس باطل نیروی حق را به خدمت گرفته است... مانند انگل که از بدن و خون انسان تغذیه می‌کند. ممکن است خیلی هم تغذیه بکند و خیلی هم چاق بشود، ولی انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر می‌شود، حالت چشم‌هایش عوض می‌گردد و کم قوه می‌شود قرآن می‌گوید: وقتی که سیل جریان پیدا کرد، آنکه حرکت می‌کند و نیرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گیرد می‌برد، آب است، امّا شما کف را می‌بیند که حرکت می‌کند. اگر آب نبود کف یک قدم هم نمی‌توانست برود. ... روی آب سوار می‌شود و از نیروی آب استفاده می‌کند. همیشه در دنیا باطل از نیروی حق استفاده می‌کند، مثلاً راستی حق، و دروغ باطل است اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی‌تواند وجود داشته باشد، ... امروز چرا دروغ مفید است و گاه یک جایی بدرد آدم می‌خورد؟ چون در دنیا راستگو زیاد است چون از خودش و از دیگران راست می‌شنود و اگر دروغ بگوید طرف مقابل خیال می‌کند راست است و فریب می‌خورد. یعنی این دروغ نیروی خود را از راستی گرفته است. اگر راستی نبود کسی دنبال دروغ نمی‌رفت. چون این دروغ را راست می‌پندارد. گولش را می‌خورد و الآن اگر دروغ را دروغ بداند هیچ دنبالش نمی‌رود. ظلم هم همین است

اگر شما رادیوهای مختلف دنیا را گوش کنید از هیچیک از این رادیوها نمی‌شنوید که اسم زورگویی را ببرد یا بگوید ما می‌خواهیم ظلم کنیم یا منافع کشورهای دیگر را بدزدیم و غارت کنیم. بلکه همه دم از صلح می‌زنند، دم از آزادی می‌زنند، دم از حقوق بشر می‌زنند، در صورتی که اکثر و شاید همه‌ی آن‌ها دروغ می‌گویند... در پناه آزادی، آزادی را می‌کشند... این معنای تغذیه باطل از حق است

یک مثال اجتماعی

«اگر عدلی در دنیا وجود نداشته باشد امکان ندارد ظلم وجود داشته باشد. اگر هیچکس به دیگری اعتماد نکند و همه بخواهند از یکدیگر بدزدند آن وقت ظالم‌ترین اشخاص هم نمی‌توانند چیزی بدزدد، زیرا او هم از وجدان، شرف، اعتماد و اطمینانی که مردم به یکدیگر دارند و رعایت انصاف و برادری و برابری را می‌کنند سوء استفاده می‌کند، چون این‌ها هستند که اساس جامعه را حفظ می‌کنند او در کنار این‌ها می‌تواند دزدیش را بکند.

اگر شما رادیوهای مختلف دنیا را گوش کنید از هیچیک از این رادیوها نمی‌شنوید که اسم زورگویی را ببرد یا بگوید ما می‌خواهیم ظلم کنیم یا منافع کشورهای دیگر را بدزدیم و غارت کنیم. بلکه همه دم از صلح می‌زنند، دم از آزادی می‌زنند، دم از حقوق بشر می‌زنند، در صورتی که اکثر و شاید همه‌ی آن‌ها دروغ می‌گویند... در پناه آزادی، آزادی را می‌کشند... این معنای تغذیه باطل از حق است. ناصرالدین شاه یا هارون الرشید یا معاویه هم نیروی باطل خود را از نیروی حق مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نیروی نداشتند. (همان، ص55)

 

خطبه 51 نهج‌البلاغه استفاده باطل از حق را به خوبی نشان می‌دهد

نهج البلاغه

«حضرت علی (ع) در این خطیبه می‌فرماید: همانا آغاز فتنه‌ها و نابسامانی‌ها هواهای نفسانی است که متتبّع واقع می‌شود. یعنی انسان‌هایی تحت تأثیر هواهای نفسانی خودشان قرار می گیرند و بعد به جای اینکه خدا را پرستش کنند هواهای نفسانی را پرستش می‌کنند و دنبال خواسته‌هایشان می‌روند! و بعد احکامی است که بدعت گزارده می‌شوند، یعنی کسی که می‌خواهد دنبال هوای نفسش برود از نیروی حق استفاده می‌کند. از نیروی حق، بدعتی را در لباس دین دارد می‌کند چون می‌داند نیرو از آن دین و مذهب است اگر بگوید من چنین حرفی می‌زنم کسی حرفش را قبول نمی‌کند، لذا شروع می‌کند چیزی را به نام دین بیان کردن و می‌گوید فلان آیه قرآن این مطلب را بیان کرده است و مقصودش این است یا حدیثی جعل می‌کند که پیامبر چنین فرموده امام جعفر صادق چنین فرموده یعنی از نیروی قرآن و پیغمبر و امام استفاده می‌کند و روی چیزی که حقیقت نیست مارک حقیقت می‌زند». (همان، ص 57)

«بعد حضرت [علی(ع)] فلسفه‌ی مطلب را ذکر می‌کند و چه عالی می‌فرماید: پس اگر باطل از امتزاج و درآمیختگی با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد. مردم حق جو منحرف نمی‌شوند، چون اغلب مردم «مُرتاد» یا حق گرا هستند، ولی می‌آیند حق را با باطل مخلوط و ممزوج می‌کنند و امر بر مردم مشتبه می‌شود، یعنی مردم حق را با باطل اشتباه می‌گیرند و باطل را با مارک حق می‌خرند... و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گردید زبان بدخواهان از آن قطع می‌گردد، چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده‌ای آن را حق محض می‌بینند بعد به آثارش نگاه می‌کنند می‌بینند آثار بد دارد. معاندها زبانشان دراز می‌شود که این دین و مذهب شما هم خراب از آب در آمد، دیگر نمی‌دانند که این خرابی‌ها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق!! حق هرگز طوری رفتار نمی‌کند که زبان معاندین بر او دراز شود.» (همان، ص 59)

قرآن می‌گوید: اگر همه‌ی مردم این قدر شرّ و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاک می‌کردیم، چنین جامعه‌ای محال است وجود داشته باشد، اصلاً قابل دوام نیست و فوراً هلاک می‌شود. اینکه قرآن هلاک اقوام گذشته را بیان می‌کند برای چیست؟ می‌گوید قبل از شما اقوامی بودند که وقتی اکثریت مردم آن اقوام بد شدند، ریشه‌ی آن‌ها را کندیم. پس اگر جامعه دوام دارد بدانید که اکثریت مردم فاسد نیستند

غلبه ظاهری باطل و پیروزی نهایی حق

«باطل از دید سطحی و حسی نه دید تحلیل و تعقلی، حرکت و جولان دارد. یک بچه را در نظر بگیرید که در عمرش سیل ندیده و نمی‌داند سیل چیست و از کجا پیدا می‌شود و چگونه پدید می‌آید. این بچه وقتی سیل را می‌بیند، دریای کف را می‌بیند که در حرکت است، اصلاً او خیال نمی‌کند که جز کف هم چیزی وجود دارد! یعنی غلبه ظاهری گسترده و فراگیرنده از باطل است اما در نهایت به مغلوبیّت آن می انجامد. قرآن می‌گوید دیدتان را وسیع کنید، در شناخت جامعه این قدر به ظاهر حکم کنید. اگر تاریخ صد سال پیش را خواستید بررسی کنید نروید سراغ ناصرالدین شاه با آن عشق بازی‌ها و عیاشی‌ها ظلم ها و بگویید یک قرن قبل اوضاع آن طور بوده است این را شما سمبل شناخت مردم نگیرید، ناصرالدین شاه را شما آیینه‌ی تمام نمای مردم ندانید.اگر این طور باشد فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو و آثار عظیم آن را چگونه توصیه می‌کنید؟ وقتی که ناصرالدین شاه با آن صدراعظمش از غفلت و بی خبری مردم استفاده می‌کنند و امتیازاتی به خارجیان می‌دهند، یک عده روحانیون آگاه پایتخت و شهرهای دیگر متوجه می‌شوند و داد و فریاد راه می‌اندازند و مردم را متوجه می‌کنند تا از سامرا فتوای معروف میرزای شیرازی یک مرتبه به ایران می‌رسد و همچون بمبی منفجر می شود و مردم بر علیه ناصرالدین شاه و دادن امتیاز تنباکو به شرکت‌های خارجی قیام می‌کنند این نشان می‌دهد که در عمق باطل ایمانی حکمفرما بوده است.» (همان، ص 62)

«قرآن می‌گوید: اگر همه‌ی مردم این قدر شرّ و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاک می‌کردیم، چنین جامعه‌ای محال است وجود داشته باشد، اصلاً قابل دوام نیست و فوراً هلاک می‌شود. اینکه قرآن هلاک اقوام گذشته را بیان می‌کند برای چیست؟ می‌گوید قبل از شما اقوامی بودند که وقتی اکثریت مردم آن اقوام بد شدند، ریشه‌ی آن‌ها را کندیم. پس اگر جامعه دوام دارد بدانید که اکثریت مردم فاسد نیستند. بلکه اقلیتی فاسدند که آن‌ها هم کف‌های روی آب اند ... احادیثی داریم که حکم ضرب‌المثل را پیدا کرده، می‌گوید: لِلحَقِّ دَولَة و لِلباطِل حَولَهُ. حق دولت باقی دارد. اما باطل را جولانی است و یک نمود است و زود تمام می‌شود ... معلوم شد که باطل از حق پیدا می‌شود، همین طور که کف از آب پیدا می‌شود و همان طور که سایه از شخص پدید می‌آید. معلوم است که اگر حقی نبود باطلی هم نبود، چرا که باطل می‌خواهد با نام حق و در سایه حق و در پرتو حق زندگی کند.» (همان، ص 63)

استاد مطهري ضرورتهاي زمان را درك مي كرد

اشاره:
مردان بزرگ و دوران ساز تاريخ، آنان كه با حضور در برهه اي از زمان، بر انديشه ها و ديدگاههاي نسل معاصر خود و نيز بر نسلهاي آينده تأثير گذاشته اند و جهان بيني و شناخت آنها را دگرگون ساخته و مناظر تازه اي را در برابر آنان گشوده اند، كساني بوده اند كه در يك، يا چند بعد از ابعاد وجودي خويش، برتري و امتياز چشمگيري نسبت به همگنان داشته و به واسطه شدت نور و پرتوي كه در آن ابعاد از خود ساطع ساخته اند، جلوه و فروغ ديگران را بي مقدار نموده و نورشان را بي اثر و شخصيتشان را در محاق قرار داده اند.سرسلسله اين گروه از انسانها و مايه افتخار همه ايشان، پيامبرانند و ديگران در اين سلسله تا آنجا كه به آنان نزديك شده اند، از سايرين اوج بيشتري گرفته و نمود چشمگيرتري يافته اند. استاد شهيد آية ا... مطهري(قدس سره)، در زمره آن گروه از برگزيدگان جامعه بشري است كه با تأسي به پيامبران و امامان و علما و بزرگان دين، نه فقط در يك جنبه، كه در ابعاد گوناگون وجودي، رشد و بالندگي داشته است. او استاد و معلمي مبرز، محققي توانا و موشكاف، متكلمي بصير و غيرتمند، فيلسوفي عميق انديش و صاحب رأي و مصلحي پرشور و روشن بين بود. از اين رو، شناخت چنين شخصيتي، جز با نگاهي ولو گذرا به فراز و نشيبهاي حيات او، ميسر نيست.
در اين مجال اندك سعي شده تا در گفتگو با محقق گرانقدر شيعه، آية ا... جعفر سبحاني، شمه اي از اين حديث مفصل، بازگو شود.

* استاد، در آغاز لطفاً از آشنايي با شهيد آية ا... مطهري بگوييد و از علت و اسبابي كه به اين آشنايي منجر شد...

** بنده در سال 1325 وارد حوزه علميه قم شدم و در آن زمان سطوح عاليه، يعني مكاسب و رسائل را مطالعه مي كردم. در آن زمان حضرت امام(ره)، درس خارجي را براي چند نفر شروع كرده بودند كه مهمترين آنها آية ا...مطهري بود، من چون به حضرت امام(ره) از قبل علاقه داشتم و از طريق كتاب «كشف الاسرار» با افكار ايشان آشنا شده بودم، خيلي كنجكاو بودم كه شاگردان ايشان را هم بشناسم و در آن زمان اطلاع يافتم كه آقاي مطهري به درس حضرت امام مي روند و شاگرد ممتاز ايشان هستند. اولين بار ايشان را از اين طريق شناختم و بعد شناسايي ما به دوستي تبديل شد. هنگامي كه مرحوم علامه طباطبايي(ره) در سال 1331 درسي را با عنوان «اصول فلسفه» شروع كرد، و به تطبيق فلسفه اسلامي با فلسفه هاي غربي و فلسفه ماركسيسم پرداختند، در جلسه اي كه تشكيل دادند، يكي از اعضاي آن، مرحوم شهيد مطهري بود و در آن جلسه نيز كه ما مدتها شركت مي كرديم، آن جا دوستي ما بيشتر شد و همديگر را بهتر شناختيم؛ يعني بنده ايشان را بهتر و بيشتر شناختم. بعدها كه به پاي درس حضرت امام(ره) مي رفتيم، از آن جا كه ايشان هم قبل از ما در جلسات درس امام شركت مي كردند، در اين جلسات و درسها هم با هم بوديم. البته ايشان شاگرد برجسته حضرت امام(ره) بودند و ما در رديفهاي بعدي قرار داشتيم. در جلسات شبهاي پنج شنبه و جمعه كه علامه طباطبايي برقرار مي كرد، رفت و آمد زيادي داشتيم تا وقتي كه شهيد مطهري قم را براي تدريس در تهران ترك كردند، دوستي ما هم البته كم و بيش برقرار بود و با هم رفت و آمد داشتيم. گاهي به منزل ايشان مي رفتيم و گاهي هم ايشان به قم تشريف مي آوردند و تبادل فكري و فرهنگي داشتيم. مثلاً ايشان پيشنهاد مي كرد كه فلان موضوع را شما بنويسيد و گاهي لطفها و مرحمتهاي ديگري به ما داشتند. دوستي ما همچنان برقرار بود و با پيروزي انقلاب اسلامي، ابعاد بيشتري به خود گرفت. البته از آغاز نهضت امام(ره) در سال 1342 و قبل از آن، رفت و آمد شهيد مطهري به قم زياد شده بود و ما هم به تهران رفت و آمد داشتيم. در همين دوران بود كه مرحوم علامه طباطبايي به من فرمودند كه كتاب «اصول فلسفه» ايشان را به عربي ترجمه كنم و من علاوه بر ترجمه اين كتاب، پاورقي هاي آن را كه آقاي مطهري نوشته بودند هم به عربي برگرداندم كه تا حدي مورد قبول آنان واقع شده بود. خلاصه دوستي ما در اواخر خيلي مستحكم تر بود و بيشتر جنبه هاي علمي را با هم مطرح مي كرديم.

* موفقيت استاد مطهري را در طي كردن سطوح مختلف علمي در حوزه علميه قم به چه صورتي مي ديديد و اساساً شيوه ها و روش علمي ايشان در دروس و طي مدارج تحصيلي چگونه بود؟

** به نظر من، ايشان از دو نظر فوق العاده موفق بودند. اولاً استعداد شايسته اي داشتند، هم از حيث فهم و هم مسأله را به خوبي درك مي كردند و هم بعد از درك، مي توانست آن مسأله را تجزيه و تحليل كند، كه ما به آن تصرف مي گوييم. اغلب اين سه خصلت تواماً در افراد جمع نمي شود. گروهي و يا اكثراً حافظه خوبي ندارند و يا حافظه دارند، ولي فهم درستي از موضوعات ندارند و يا هر دو را دارند، ولي تصرف ندارند. اندكي از مردم هستند كه هر سه خصلت را داشته باشند؛ يعني هم حافظه خوبي دارند و هم مي فهمند و بعد از فهميدن تحليل مي كنند. مرحوم استاد مطهري اين سه كمال را از نظر استعداد در خودجمع كرده بود. اين يك موضوع و دوم آنكه ايشان بيشتر فكر مي كرد و كمتر حرف مي زد. ايشان كه به درس حضرت امام(ره) تشريف مي آوردند و ما هم مي رفتيم، فقط هفته اي يك بار در درس حضرت امام(ره) حرف مي زدند، اما همان يك مرتبه اي كه سخن مي گفتند، مطلب خودشان را ثابت مي كردند و ما حس مي كرديم كه ايشان سعي دارد حضرت امام(ره) را قانع نمايد كه اين اشكال من، اشكال به حقي است و يا دست كم در حدي هست كه مطرح شود و براي آن جوابي داده شود. البته ديگران هم بودند كه خيلي صحبت مي كردند، ولي ايشان كمتر حرف مي زد و بيشتر فكر مي كرد. و اين دو نكته مثبت در رويه هاي علمي مرحوم مطهري، بيشتر از همه به چشم مي خورد. البته يك موفقيت ديگر ايشان هم اين بود كه وقتي به تهران تشريف بردند، در اوضاع تهران گم نشدند. خيلي ها از حوزه قم مي رفتند تهران و اغلب آنها هنگامي كه مي رفتند، حوزه را فراموش مي كردند و در حقيقت در آن وضع خاص تهران و زندگي در آن هضم مي شدند و جنبه هاي علمي براي آنها در درجه دوم اهميت بود. ولي ايشان كه رفتند، از اين لحاظ هيچ فرقي با زماني كه در قم بودند، نكردند؛ يعني همان علم و دانش و مطالعه برايشان در درجه اول بود و مسايل ديگر در درجه دوم اهميت قرار داشت، كه وضع زندگي شان عوض نشد و رشته كار علمي شان قطع نگرديد و هيچ فرقي با زمان زندگي در حوزه نكردند. از اين لحاظ هم ايشان موفقيت خوبي در قسمتهاي علمي داشت.

* با توجه به مدت زمان طولاني كه شما با شهيد مطهري ارتباط و آشنايي داشته ايد، نقش استاد را در صحنه مبارزات عقيدتي، با افكار و جريانهاي انحرافي و التقاطي، چگونه يافتيد؟

** بايد اذعان كرد كه ايشان حقيقتاً مردي منظم و كاملاً مستقيم بود، واقعاً در مسايل اسلامي خوب فكر مي كرد و خالق متعال ذوق سليمي به ايشان داده بود، كه از استقامت برخوردار بود.
آن شهيد، اكثريت مسلمانان را از بيان خود، چه در مسايل عقيدتي، چه در مسايل اصولي و چه در مباحث فقهي، راضي مي كرد. ايشان به خاطر استقامتي كه داشت، وقتي كتابها را مطالعه مي كرد، از روش كتاب وجمله بنديهاي آن و الفاظي كه كتاب به كار برده بود و نتايجي كه مي خواست بگيرد، خيلي سريع تشخيص مي داد كه اين آقا يا اسلام را نفهميده و يا مغرضانه اين كتاب را نوشته است و در حقيقت اولين بار، مطهري بود كه كلمه «التقاط» را در ميان حوزه و جاهاي ديگر مطرح مي كرد و مثلاً مي گفت كه فلان شخص التقاطي فكر مي كند.
از ويژگيهاي ارزنده استاد مطهري اين بود كه ايشان تا حد زيادي نسبت به مكتبهاي موجود اطلاع داشت و آنها را مي شناخت. از مكتب ماديگري شناخت كافي داشت، از مباني مكتب اسلام اطلاع داشت و مسيحيت را هم خوب مي شناخت. اين خصيصه استاد موجب مي شد كه ايشان، كساني را كه مي خواستند به طور معجوني فكر كنند و بنويسند، شناسايي كرده و اعلام كند كه چگونه بعضي ها تلاش دارند چيزي را درست كنند و تحويل مردم دهند كه در آن هم اسلام باشد، هم مسيحيت باشد، هم ماديگري و هم سوسياليزم. اطلاعات وسيع مرحوم مطهري سبب مي شد كه ايشان بفهمد كدام فكر و يا كدام كتاب التقاطي و كدام يك اصيل است.

* به نظر شما، نقشي كه شهيد مطهري در پي ريزي بنيانهاي فكري انقلاب اسلامي داشتند، چه بود؟

** واقع امر اين است، از آن روزي كه حضرت امام(ره) در نيمه مهر ماه سال 1341، اين انقلاب را شروع و پي ريزي كردند، ايشان با حضرت امام(ره) همكاري داشت. من خودم گاهي نامه هايي كه ايشان مي فرستاد، نامه هاي خصوصي كه از همان روز اول مي فرستاد، در ايام همه پرسي و غير آن، و يا نامه هايي را كه براي بعضي از ما ارسال مي كرد، اغلب مي ديدم. همه آنها نشان مي داد كه ايشان چه همكاريهايي را در كنار حضرت امام دارند. البته ايشان شاگرد امام بودند و از آن بزرگوار بهره هاي فراواني برده بودند. ولي آنچنان نبود كه امام(ره) روي افكار ايشان حساب نكنند، مطهري، انسان خوش فكر و بسيار خوش برخوردي بود.
ارتباط ايشان و نامه هايي كه به شكل متقابل با امام(ره) رد و بدل مي كردند، حتي در زماني كه امام(ره) به تركيه و از تركيه به نجف تشريف برده بودند، هرگز قطع نشد. او توسط كساني كه مسافر بودند، گاهي نامه مي فرستاد و يا پيام مي داد و ارتباط را حفظ مي كرد و در مقابل، نامه ها و پيغامهايي را در خصوص وضعيت نهضت از امام(ره) دريافت مي كرد. ايشان نقش مفيد و مؤثري در به اصطلاح پختن انقلاب و پي ريزي بنيانهاي فكري آن داشت.

* به عنوان شخصيتي كه از نزديك با استاد شهيد مراوده داشته ايد، مايليم اندكي از فضايل اخلاقي ايشان را براي ما تبيين كنيد.

** مطهري مرد خدا بود، يعني اگر تشخيص مي داد، مسأله اي حق است، محال بود كه آن را اظهار نكند و يا از آن دفاع ننمايد. اگر هم در مجلسي شخصي حضور مي داشت كه خيلي كوچكتر از ايشان بود، چنانچه تشخيص مي داد كه حرف او حق است، از او دفاع مي كرد و او را مي پذيرفت. ارزش ترويج حق براي او از همه چيز بيشتر بود. نكته ديگر از فضايل اخلاقي ايشان، اين است كه شهيد مطهري، فرد جامعي بود. در صفات متقين داريم: «رهبان بالليل و اسد في النهار» (شبها راهبند و روزها شير بيشه كار و تلاشند).
ايشان وقتي در مجامع و مجالس علمي بود، به صورت يك عالم، فيلسوف و يا فقيه بحث مي كرد. وقتي مجلس علمي تمام مي شد و محفل، محفل انس بود، هم مانند يك انسان واقعي و با همه كساني كه چه به لحاظ سني و چه از جنبه هاي علمي، از او كمتر بودند، صميمانه مأنوس مي شد و جلسه مي گرفت و صحبت مي كرد. يعني انساني بود كه مي توانست خودش را تطبيق دهد، در عين حال كه عالم و متفكر بود، در مقام تفكر مي توانست يك جور باشد و در مقام انس و جلسات ديگر هم به شكل ديگر باشد.
در موقع نويسندگي، نويسنده خوبي بود. در تحليل، تحليلهاي زيبايي داشت، در فلسفه متفكر بود، در مسايل سياسي صاحب نظر بود و در عين حال، يك عارف كامل بود كه واقعاً اگر بخواهيم بعد از حضرت امام خميني(ره) و علامه طباطبايي(رضوان ا...) افرادي را معرفي كنيم كه به خوبي دنباله رو حقيقي آنها و از دست پروردگان آنها باشند، يقيناً استاد شهيد مطهري يكي از آنها بود.

* يكي از روشهايي كه استاد در زندگي اجتماعي- سياسي خود داشتند، برخورد متناسب با مقتضيات زمان بوده است. شما اين مشي را در روش زندگي آن بزرگوار، چگونه ارزيابي مي كنيد؟

** البته مقصود از مقتضيات زمان، اين است كه با حفظ اصول، لباسها عوض شود. مراد از مقتضيات اين نيست كه زمان، اصول را عوض كند، اصول هيچ وقت عوض نخواهند شد، ولي لباسها عوض مي شوند. بيانها تغيير مي كنند. مثلاً وقتي ايشان دست به قلم گرفت و كتاب نوشت، نيازها را احساس كرد و طبق نيازهاي جامعه، كتاب نوشت. بعضي ها مي نويسند براي اينكه معلومات خودشان را بعد از خودشان به يادگار بگذارند، اين هم البته بسيار كار خوبي است، ولي ايشان هر چه نوشته است، با يك نياز روبرو بوده و همان نياز را از طريق نوشتن كتاب برطرف كرده است. ايشان ضرورت زمان را درك مي كرد و مطابق ضرورتها گام برمي داشت. تعبيري كه امام صادق(ع) درباره مردان بزرگ دارند، اين است كه: «مردان بزرگ، هيچ وقت غافلگير نمي شوند، كسي كه آگاه به زمان باشد، در حوادث دچار اشتباه و خطا نخواهد شد.» او دردها را شناخته بود و دنبال درمان دردها بود. همين كتابي كه ايشان درباره خانواده نوشته اند و مدتي هم در يكي از نشريات چاپ شد، از نمونه اينهاست. مخالفان، مقاله مي نوشتند، ايشان هم مقاله مي نوشت و هر دو در كنار هم بودند و هر كسي كه چند شماره از اين مقالات را مطالعه مي كرد، درمي يافت كه مرحوم مطهري از نظر نويسندگي و معلومات، چه تفاوتهايي با نويسنده مخالف دارد.

* از ميان مجموعه علوم اسلامي كه در حوزه علميه متداول است، گرايش استاد مطهري، و ميل باطني و دروني ايشان به سمت كدام يك از اين علوم بيشتر بود؟

** ايشان انسان متفكري بود. به مسايلي كه تفكر در آنها عنصر بارزي است، گرايش بيشتري داشت و لذا در بحثهاي كلامي و فلسفي، بيش از علوم ديگر مي توانست خود را نشان بدهد و كتاب بنويسد. حتي در ميان فقه و اصول، به اصول بيشتر گرايش داشت تا فقه، زيرا اصول جنبه تفكرش بيش از فقه است، لذا به موضوعاتي كه جنبه تفكري داشت و نياز به استدلال و برهان در آنها بيشتر بود، گرايش بيشتري از خود نشان مي دادند.

* با توجه به تأكيداتي كه حضرت امام(ره) نسبت به زنده نگه داشتن آثار شهيد مطهري داشتند، براي تحقق هر چه بهتر و بيشتر اين امر، و به منظور حفظ آثار استاد و ادامه خط و راه فكري ايشان، چه پيشنهادي داريد؟

** كتابهايي كه مرحوم مطهري به يادگار گذارده اند، انصافاً همه آنها به تعبير حضرت امام(ره)، بدون استثنا كتابهاي خوبي است، ولي در اين ميان، سه كتاب ايشان اهميت بيشتري دارد. يكي «عدل الهي» است، كه واقعاً يك كتاب ابتكاري است، و در مقام برهان و قانع كردن طرف مقابل، يك معجزه به شمار مي رود و از اعجاز علمي برخوردار است. ديگري كتاب «حقوق زن» است كه كتاب بسيار خوبي است و ايشان تحليلهاي بسيار خوبي در آن كتاب ارايه داده اند و سومي هم پاورقي هايي است كه بر كتاب «اصول فلسفه» نگاشته اند. اگر بشود كتابهاي ايشان به زبانهاي زنده دنيا عرضه شود، اين بيشتر اهميت دارد. البته تعدادي از كتابهاي ايشان ترجمه شده است، برخي را سازمان تبليغات ترجمه كرده است، ولي كتابهاي بزرگ و قطور ايشان به زبانهاي ديگر ترجمه نشده است. كتاب «عدل الهي» ترجمه شده است و خوب است. اصول فلسفه را كه ايشان پاورقي زده اند، اگر افراد مسلط و فلسفه دان ترجمه كنند، ارزشمند است.

نگاهی به محیط پرورشی و رفتار خانوادگی متفكر شهید، استاد آیت‏اللّه‏ مطهری

قلّه قبیله ایمان

سخن از اندیشمندی سرخ‏صورت و سبزسیرت است كه جویبارهای باطراوت طهارت در روح و روانش جاری بود، استواری اندیشه و صلابت ایمان را در وجود خویش فراهم ساخت و با چنین كیمیایی كرامت‏گونه، تا قله قرب و یقین طی طریق نمود و چون ردای شهادت بر تن كرد خون پاكش بر این صفای معنوی مهر تأیید زد و آثارش كه از بیان و بنان آن متفكر عرصه ایمان تراوش می‏نمود عطر چنین روحانیتی را در فضای اذهانِ مشتاقِ معرفت و حقیقت منتشر ساخت. به همین دلیل حضرت امام خمینی در فرازی از پیامشان به مناسبت شهادت این رادمردِ تاریخ معاصر فرمودند: «مطهری كه در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان كم‏نظیر بود، رفت و به ملاء اعلاء پیوست، لكن بدخواهان بدانند كه با رفتن او شخصیت اسلامی و علمی و فلسفی‏اش نمی‏رود ...»(1).
شهید مطهری كه عصاره مؤثر حوزه‏های علمیه و محصول صدها سال تجارب حاكم بر حوزه‏ها و حاصل عمر با بركت امام امت بود، در میدان نبرد با مكاتب و مسالك كفر، شرك و نفاق چون ستاره‏ای پرفروغ درخشید و جهانی را در پرتو این تشعشع روشن ساخت. مردی از تبار طلایه‏داران نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر كه از نخستین روزهای كودكی، روح و روان خود را با قرآن آشنا كرد و بعد در نهج‏البلاغه سیر نمود و با نگرشی عمیق بر نبوت و امامت از خرمن حكمت اسلامی خوشه‏ها چید و در پرتو آن علاقه‏مندان را با علوم اسلامی آشنا ساخت و آنان را به اندیشیدن در خاستگاه وجودی خویش و سیر آفاقی و انفسی و تأسی از انسانهای كاملی چون حضرت علی(ع) با آن جاذبه و دافعه ویژه خویش فرا خواند. او عاشق خاندان وحی و نبوت بود و در این مسیر ولاءها و ولایتها را پذیرا گشت و كوشید تا سیره ائمه اطهار(ع) را به نگارش درآورد و از حماسه حسینی سخن گوید و تحریفات عاشورا را مشخص كند و قیام و انقلاب حضرت مهدی(عج) را برای جهانیان تبیین سازد. گفتارهای معنوی و مقالات فلسفی این استادِ حوزه و دانشگاه، الهام گرفته از جهان‏بینی توحیدی بود و در توضیح مطالب متنوع دینی، مقتضیات زمان را در نظر داشت. آن مشعل فروزان اندیشه، درصدد آن بود تا ایمان و علم را با یكدیگر انس دهد و نقش
امدادهای غیبی را در زندگی آدمیان مطرح كرده و به آنان تفهیم نماید كه دنیا را مزرعه آخرت تلقی كرده و خود را برای سرای جاوید مهیا سازند.

پیر پرهیزگار

محیط خانوادگی شهید مطهری و بوستانی كه این شقایق معطر در آن نشو و نما یافت، ممتاز و آراسته به پاكی بود. جدّ ایشان «محمدعلی» مشهور به آخوند، فرزند «محمدرضا» است. آخوند محمدعلی از مشاهیر عصر خود بوده و كتابی با عنوان «وقایع‏الایام» در 1005 صفحه از آن مرحوم باقی است. وی به سال 1334 ه.ق دار فانی را وداع گفت. مرحوم حاج شیخ محمدحسین ـ پدر شهید مطهری ـ آن چنان سیمایی نورانی داشت كه وقتی مأمور ثبت احوال به فریمان رفت تا نام خانوادگی افراد را معین كند با مشاهده آن چهره منور نام «مطهری» را برایش برگزید.(2)
شیخ محمدحسین پس از تكمیل تحصیلات علوم دینی در نجف و سامرا و مدتها اقامت در عراق، عربستان و مصر به زادگاه خویش در شهرستان فریمان از توابع
استان خراسان بازگشت و عمر با بركت خود را در جهت ترویج و تبلیغ مذهب تشیع صرف نمود.(3) این انسان فاضل و پرهیزگار از شخصیتهای مورد تكریم در بین اقشار گوناگون جامعه بود و شهید مطهری از دوران كودكی، تطهیر قلب و صیانت نفس را از وی آموخت.
آن عالم ربانی در سحرها حال و هوای دیگری داشت، راز و نیاز، اشك و آه، دعا و تلاوت قرآن مونس وی بود.(4) در این خصوص حضرت آیت‏اللّه‏ خامنه‏ای اظهار داشته‏اند: «... پدر ایشان [شیخ محمدحسین مطهری] جزو روحانیونی بود كه از جنبه معنوی و زهد و تقوا یك فرد ممتاز بود. خود مرحوم مطهری عمیقا به پدرشان ارادت می‏ورزید و احترام پدرش را در حد زیاد و كم‏نظیر نگه می‏داشت. ایشان جلوی پدرش هرگز من ندیده بودم شوخی كند. بارها اتفاق افتاده بود در جلساتی كه ما در مشهد با آقای مطهری داشتیم پدر ایشان هم حضور داشت. ایشان در مقابل پدرشان به قدری مؤدب برخورد می‏كرد! این حاكی از این بود كه عمیقا برای پدرشان احترام قایل بودند. خود ایشان هم بارها می‏گفت: من انس به عبادت و ذكر و اخلاق اسلامی را از پدرم یاد گرفتم ...»(5)
شهید مطهری در مقدمه كتاب «داستان راستان» نوشته است: «این اثر ناچیز را به پدر
بزرگوارم آقای شیخ محمدحسین مطهری دامت بركاته كه اولین بار ایمان و تقوا و راستی معظم‏له مرا به راه راست آشنا ساخت اهدا می‏كنم.»(6)
در جای دیگری، آن شهید از پدر این گونه یاد می‏كند: «این مرد شریف هیچ وقت نمی‏گذاشت كه وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته، تأخیر بیفتد، حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و در شبهای جمعه از سه ساعت به طلوع صبح بیدار می‏شد و حداقل قرآنی كه مطالعه می‏كرد یك جزء بود و با چه فراغت و آرامشی نماز شب می‏خواند. در سالهای اخیر با وجود اینكه تقریبا صد سال از عمرش می‏گذشت هیچ وقت ندیدم كه یك خواب ناآرام داشته باشد. این همان لذت معنوی بود كه وی را این چنین نگه می‏داشت، یك شب نبود كه پدر و مادرش را دعا نكند ... خویشاوندان و ذیحقان را از یاد نمی‏برد ...»(7)
از استاد شهید مطهری متجاوز از هفتاد نامه خطاب به پدرشان ـ در ایام طلبگی و پس از آن ـ به یادگار مانده كه در تمامی آنها پدرش را با لفظ «روحی فداك» مورد خطاب قرار داده است.(8)
چون خواهر بزرگ شهید مطهری درگذشت و به سرای باقی شتافت، حضرت امام خمینی با آگاهی از این خبر طی نامه‏ای، پدر آن متفكر شهید را مشمول عطوفت و اظهار همدردی خویش قرار داد. حاج‏شیخ محمدحسین در یادداشتی كه برای فرزندش نگاشته به این موضوع اشاره كرده است: «نور چشمان محترم آقا شیخ مرتضی ادام‏اللّه‏ توفیقاته و تأییداته ... نامه‏ای از طرف حضرت آیت‏اللّه‏ آقای حاج‏آقا روح‏اللّه‏ دامت بركاته وجوده الشریف به دست مبارك رسید و به
شرف مطالعه آن نایل شدم مشتمل بر بذل عطوفت و اعطاء تسلیت نسبت به حقیر بی‏بضاعت كمال تشكر را دارم و از خداوند مسألت می‏نمایم كه مرا به شرف ملاقات و حضور مبارك نایل فرماید كه آن را برای خود فوزی عظیم می‏دانم.»(9)
بعد از ماجرای قیام خونین گوهرشاد، در شهر فریمان تحركی سیاسی در برابر برنامه‏های غلط رضاخان پدید آمد كه پدر شهید مطهری در آن دخالت داشت و چون آن مرحوم را دستگیر و زندان نمودند، طبق توصیه بازرس، وقایع را آن چنان صادقانه باز گفت كه برخی از آنها به ضرر خودش بود و عوامل رژیم از این راستی و درستی شگفت‏زده شده بودند.(10)
سرانجام در محرم سال 1392 ه.ق مقارن با آذرماه سال 1350 ه.ش شیخ محمدحسین مطهری دار فانی را وداع گفت و میهمان قدسیان گشت و امام خمینی این ضایعه را به شهید مطهری تسلیت گفتند.(11)
محمد مطهری، یكی از فرزندان شهید مطهری، طی خاطراتی گفته است: محمدحسین در سن صد و یك سالگی به رحمت ایزدی پیوست. در فوت وی پدرم با صدای بلند می‏گریست. توفیق آن مرحوم در حدی بود كه در شبی كه فردایش رحلت نمود نماز شب را اقامه نمود و در روز فوت (هفتم شوال) سومین لقمه را در دهان گذاشته بود كه به سرای باقی شتافت.(12)

پگاه پاكی

مادر شهید مطهری كه از بانوان محترم، با ایمان و فهیم بود، «سكینه» نام داشت. همان كسی كه با یاد خدا دلی آرام داشت و قلبش از محبت نسبت به خاندان عصمت و طهارت مشحون بود. این زن باسواد كه بسیار جالب و پرحرارت ادای سخن می‏نمود در مورد چهارمین فرزندش یعنی مرتضی می‏گوید: زمانی كه مطهری را هفت ماهه آبستن بودم، شبی از شبها كه آرام در بستر استراحت خفته بودم در رؤیایی راستین به سفر پرراز و رمزی رفتم و در عالم خواب مشاهده كردم محفلی نورانی و مجلسی روحانی برقرار است.
تمامی زنان اهل محل در مسجد محله اجتماع نموده‏اند، ناگاه دیدم آن مجلس جلوه و فروغ فزونتری یافت، بانوی مقدس و محترمی كه مقنعه بر سر داشت وارد گردید، دو زن نیز وی را همراهی می‏نمودند. آن خانم به همراهان توصیه می‏نمود گلاب بپاشند. چون نوبت به من رسید، جمله‏ای بر زبان جاری ساخت كه شگفتی حاضران و خصوصا اعجاب مرا برانگیخت؛ زیرا اظهار داشت: سه مرتبه گلاب بپاشید!، با خود زمزمه نمودم چرا در باره دیگران گفت یك بار گلاب كفایت می‏كند اما در مورد من باید سه بار تكرار شود؟ این تصور به ذهنم خطور كرد كه شاید در قلبم غبار كدورت و تاریكی وجود دارد و شاید با این عمل آن سیاهی‏ها زدوده شوند. این پندار آرامش را از من سلب كرد و از این جهت با نگرانی و هیجان از آن بانوی بانوان دلیل این برنامه را جویا گشتم. او با شادمانی و نشاط پاسخ داد: به خاطر آن جنینی كه در رحم شماست چنین كاری لازم بود. او آینده‏ای درخشان خواهد داشت و به جامعه اسلامی خدمات عظیم و سترگی خواهد نمود.
سكینه با این نوید نورانی و روح‏افزا مشعوف گشت و در برابر خداوندِ بی‏نیاز سجده شكر بر جای آورد و گونه خویش را به درگاه یگانه گذارد. او پس از این هجرت شبانه از خواب برخاست، از خوشحالی در پوست نمی‏گنجید، به سرعت وضو ساخت و در عالم بیداری نیز جبین بر مُهر سائید و سپاس خود را از حی یگانه با سجده‏ای خالصانه و نمازی آگاهانه آشكار ساخت. سرانجام این كودك با كرامت در دوازدهم جمادی‏الثانی سال 1338 ه.ق مطابق با سیزدهم بهمن‏ماه سال
1299 ه.ش در خانواده‏ای با اصالت كه چشمه ایمان در آن جاری بود به دنیا آمد.(13)
مرتضی در دوران كودكی با دیگران فرق داشت. مادرش می‏گوید: در سه سالگی كُت مرا به دوش می‏انداخت و به اتاقی دربسته می‏رفت و در حالی كه آستینهای آن لباس به زمین كشیده می‏شد به نماز خواندن می‏پرداخت.(14)
آری از همان دوران صباوت طراوت تقوا در قلب آن حكیم وارسته متجلی بود، فضیلت را دوست می‏داشت و از رفتار ناپسند پرهیز می‏نمود و نفرت خویش را از منكرات اعلام می‏كرد. می‏توان گفت از همین دوران دو عامل در تكوین شخصیت فكری و معنوی او نقش مؤثر و بارزی داشته و ویژگیهای منحصر به فردی در وی پدید آورده بودند؛ نخست هدایت رحمانی و الطاف پنهان الهی كه شعله‏های عشق و ایمان را در درونش مشتعل ساخته و از او مدافعی خستگی‏ناپذیر برای فرهنگ اسلامی و جامعه دینی ساخت، دومین عامل كه در جوهر معنوی این انسان مأنوس با حقیقت نقش اساسی ایفا نمود محیط خانوادگی وی می‏باشد، نعمت زیستن در خانه‏ای آكنده از راستی، درستی و دانایی، اثری بس خجسته بر این كودك نورسته نهاد. البته آن شهید قدردان والدین این چنین وارسته بود، زمانی به فرزندانش گفته بود: گهگاه كه به اسرار وجودی خود و كارهایم اندیشه می‏نمایم احساس می‏كنم یكی از مسایلی كه باعث خیر و بركت در زندگیم شده و همواره عنایت و لطف الهی را شاملم كرده احترام و نیكی فراوان است كه به والدین خود كرده‏ام.
مجتبی مطهری می‏گوید: به خاطر دارم مادرم می‏گفت: والده حاج شیخ مرتضی در میان عروسهایشان به من لطف و عنایتی خاصی داشت و این محبت به خاطر اشتیاق خاصی بود كه به فرزند دلبندش داشت، اما این علاقه متقابل بود، در آغاز جوانی گِله‏ای كوچك از مادر ایشان نمودم، استاد شهید به اندازه‏ای ناراحت شد كه یك روز با من سخن نگفت. از آنجا به میزان احترام همسرم نسبت به مادرشان پی بردم، مجتبی افزوده است: به خاطرم می‏آید هر گاه به زادگاه پدری (فریمان) سفر می‏كردیم، پدرم تأكید داشت ابتدا به منزل پدر و مادرش برویم و بعد از اقوام دیگر دیدن كنیم، در هنگام روبه‏رو شدن با والدین، دست آنان را می‏بوسید و به ما نیز توصیه می‏كردند كه دست ایشان را ببوسیم.(15)

شرح اشتیاق

مرتضی با علاقه وافر نزد پدر به آموختن پرداخت ولی عطش فراوان او به دانستن بیش از آن بود كه به این میزان فراگیری اكتفا كند. دكتر علی مطهری ـ فرزند شهید ـ اظهار داشته است: از اموری كه در باره ایشان گفته‏اند این بود: در سنین شش الی هفت سالگی علاقه عجیبی به مكتب رفتن داشته‏اند. یعنی بدون اینكه مثلاً پدرشان به ایشان فشار بیاورند كه باید به مكتب بروی خودشان خیلی علاقه‏مند بودند كه به مكتب بروند. می‏گویند در همان سنین یك روز صبح عبائی بر دوش می‏اندازند و به طرف مكتب می‏روند، چون مكتب بسته بوده در پشت در آن می‏نشیند تا باز شود. اهل خانه می‏بینند كه مرتضی در خانه نیست، نگران می‏شوند و هر چه دنبالش می‏گردند او را نمی‏یابند، تا آن كه می‏روند، می‏بینند پشت در مكتب هستند و به خواب رفته‏اند.(16)
بیش از دوازده بهار از عمرش نگذشته بود كه شور و شوق درونی وی را به سوی حوزه علمیه مشهد می‏كشاند و با جدیت و نظم به تحصیل علوم اسلامی مبادرت می‏ورزد.(17) و هر دم شعله علاقه به علوم دینی از اعماق وجودش زبانه می‏كشد:
در اندرون من خسته دل ندانم كیست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
در سال 1311 ه.ش كه در مشهد فراگیری دانش دینی را آغاز نمود اندیشه‏های مربوط به خداشناسی سخت این نوجوان را به خود مشغول داشت؛ به نحوی كه خواب و استراحت را از وی باز گرفت، شك و حیرت وجودش را اشغال كرد ولی به اهمیت این افكار پی برد كه اگر این مسایل برایش حل نشود و از این وادی حیرت به سرزمین یقین و ایمان پای ننهد در هر موضوع دیگر اندیشه نمودن جز اتلاف وقت نخواهد بود. استاد شهید خود می‏نویسد:
«تا آنجا كه من از تحولات روحی خودم به یاد دارم از سن سیزده سالگی این دغدغه در
من پیدا شد و حساسیت عجیبی نسبت به مسایل مربوط به خدا پیدا كرده بودم، پرسشها البته متناسب با سطح فكری آن دوره یكی پس از دیگری به اندیشه‏ام هجوم می‏آورد.»(18)
سرانجام پس از چهار سال تحصیل در حوزه علمیه مشهد در حالی كه نوجوانی 15 ـ 16 ساله بیش نبود تصمیم می‏گیرد عازم شهر مقدس قم گردد و به تكمیل معلومات بپردازد.(19) خود شهید به این ایام اشاراتی آشكار دارد: «... در آن هنگام كه پانزده، شانزده ساله بودم، در باره هر چیزی كه فكر می‏كردم و راضی نمی‏شدم الا تحصیل علوم دینی، آن وقتها فكر نمی‏كردم كه با این اوضاع و احوال [مخالفت شدید رضاخان با روحانیت] این چه فكری است، پانزده ساله بودم كه به مشهد رفتم، بعد دوباره به محل خودمان برگشتم. در آنجا وضع سخت‏تر از جاهای دیگر بود، پدرم كه روحانی و پیرمرد هفتاد و هشتاد ساله بود او را به زور كشیدند و بردند و مكلاّیش كردند، او هم از پشت‏بام برگشت و چون لباس به تن می‏كرد از خانه بیرون نمی‏آمد اما من پا را در یك كفش كرده بودم كه باید به قم بروم ... مادر ما اصرار داشت كه به قم نروم، چون فكرهایی داشت و می‏خواست ما را نگه دارد، لذا دایی ما را كه خود اهل علم بود و ده، بیست سال از من بزرگتر بود مأمور كرد تا ما را از رفتن منصرف سازد. او در سفری كه با هم می‏رفتیم هر چه می‏گفت من جواب منفی می‏دادم و یك دلیل برای حق بودن اسلام همین است ... بچه‏ای پانزده ساله اصرار داشت كه به علوم دینی بپردازد.»(20)

ستاره سعادت

به رغم مخالفت سرسختانه رضاخان با اسلام و روحانیت و برخلاف نظر دوستان و نزدیكان، شهید مطهری در سال 1316ه••• .ش در آن خفقان پهلوی به هجرتی سرنوشت‏ساز دست زد و زادگاهش را به قصد اقامت در قم ترك نمود، در حجره‏ای از مدرسه فیضیه سكونت اختیار كرد و زندگی ساده، عاری از تكلف اما سرشار از عزت و قناعت را پیش گرفت. اوضاع ظاهری و چگونگی لباسهایش از فقر و مشكلات اقتصادی این طلبه جوان حكایت داشت، بعد از ازدواج نیز در روند مزبور تغییر مشهودی رخ نداد و تنها حجره خود را عوض كرده و در اتاقی استیجاری اسكان یافت و كتابهای خود را به آنجا انتقال داد.(21) به رغم این دشواریها با نشاطی معنوی از محضر دانشوران حوزه قم كه حضرت امام خمینی(قدس‏سره) در بین آنان چون خورشیدی فروزان پرتوافشانی می‏كرد بهره‏مند گشت و روز به روز بر دانسته‏ها و آگاهیهای علمی خودش افزود.
آیت‏اللّه‏ روحانی(ره) كه عالمی بسیار فروتن، باتقوا و مدرس علوم اسلامی بود و از عالمان مشهور خراسان محسوب می‏گشت در سال 1330ه••• .ش به منظور زیارت مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه(س) و ملاقات با برخی دوستان دانشور به قم مسافرتی نمود و در مدرسه فیضیه به حجره استاد مطهری رفت تا از نزدیك با خصوصیات روحی و فضایل اخلاقی این جوان دانشمند كه بسیاری از فضلا را از معنویت و دانش خود بهره‏مند ساخته آشنا شود. او در برخوردی كوتاه به اخلاق پیامبرگونه و دانش فراوان شهید مطهری پی برد و شیفته شایستگیها و كمالات این نهال پربار گشت؛ تا آنكه در تابستان سال بعد استاد مطهری برای زیارت و استراحت به مشهد مقدس عزیمت نمود و چون قصد ازدواج داشت پس از مشورت با والدین و برخی خویشان نزدیك،
دختر آیت‏اللّه‏ روحانی مذكور را خواستگاری نمود. چون خانواده شهید مطهری به بیت این عالم برای منظور مورد اشاره آمدند، آیت‏اللّه‏ روحانی در مقابل اكراه برخی افراد خانه ـ خصوصا همسر ـ اظهار داشت: سال گذشته در قم به حجره ایشان رفته بودم و با اخلاق و خصوصیات روحی این جوان آشنایی دارم و او را انسانی پاك‏سرشت می‏دانم. دختر آن عالم كه بعد به عقد ازدواج شهید مطهری درآمد و بدین گونه ستاره سعادت بر بام زندگیش طلوع نمود، در این ارتباط خوابی هم دیده بود:
یازده ساله بودم كه شبی در عالم رؤیا مشاهده كردم به اتاق پدرم رفته‏ام، در اتاق والدم بر روی زمین ورقی كاغذ افتاده بود. چون آن را برداشتم دیدم بر روی آن نوشته است: فلانی (یعنی من) برای مرتضی در روز بیست و نهم ماه عقد می‏شود! از دیدن چنین رؤیایی خیلی تعجب كردم و با كسی آن را در میان ننهادم تا آنكه مدتی گذشت. خواستگاران متعددی می‏آمدند ولی مادرم می‏گفت: تا دیپلم نگیرد شوهرش نخواهم داد. سیزده ساله بودم
و در كلاس هفتم ـ نظام قدیم ـ درس می‏خواندم كه آقای مطهری برحسب سابقه آشنایی با پدرم برای خواستگاری به خانه ما آمدند كه با مخالفت شدید مادرم روبه‏رو شد، چند بار دیگر هم ایشان مراجعه نمودند، اما مادرم موضوع درس خواندن را مطرح نمود. شهید مطهری فرمودند: اشكالی ندارد و می‏توانند درسشان را ادامه دهند. سرانجام در بیست و سوم ماه موافقت مادرم اعلام گردید و همان روز آقای مطهری اظهار داشت روز بیست و نهم ماه برای عقد زمان مناسبی است و در این روز به عقد ایشان در آمدم و در آن وقت حقیقت خوابی كه دیده بودم برایم روشن گردید.(22)
شهید مطهری با تشكیل زندگی مشترك به قم گشت و زندگی جدید را با وضع مشقت‏باری آغاز نمود زیرا گاه مجبور می‏گردید برای امرار معاش كتابهایش را در معرض فروش بگذارد و یا از دوستان مبالغی قرض كند، ولی آن چنان مناعت طبع داشت كه حتی همسر را از این ماجرا مطلع نمی‏نمود و نه تنها در برخورد با او، روی در هم نمی‏كشید بلكه با چهره‏ای متبسم و شاداب با وی سخن می‏گفت به نحوی كه همسرش متوجه مشكلات او نمی‏گردید.(23)
همسر جوان در كنار این انسان روشن‏روان فراگیری زبان عربی و دروس حوزوی را آغاز كرد و بعد از آن به درسهای دبیرستانی پرداخت، با آنكه استاد مطهری سخت به حوزه علمیه قم علاقه‏مند بود و تا آخرین روزهای حیات دنیوی آرزوی بازگشت به آن محفل مقدس را داشت اما در سال 1331ه••• .ش به دلایلی كه در رأس آنها مشكلات اقتصادی بوده، به تهران هجرت می‏نماید(24). پس از مهاجرت استاد، خلاء ناشی از دوری ایشان برای طلابی كه از وجودش بهره می‏بردند بیشتر می‏شد و مشتاقان را در غم و اندوهی زیاد فرو برده بود. البته این مهاجرت نیز از جهاتی مفید و ثمربخش بود و بعدها چون جویباری كه از كوهستان حوزه سرچشمه گرفته بود در دانشگاه جاری گشت و استاد در مساجد و محافل دینی به تبیین معارف قرآن و عترت مبادرت ورزیده و جوانان را مشتاق حقایق تشیع نمود.
در تهران، در خانه محقری واقع در كوچه دردار مسكن گزیدند. به تهران كه آمدند همسر شهید مطهری خطاب به استاد گفت: اجازه بدهید تحصیلاتم را ادامه بدهم و دیپلم بگیرم. ایشان پاسخ دادند: بخوان و به طور متفرقه و با حجاب كامل اسلامی برو امتحان بده. ایشان می‏افزاید: تا كلاس هفتم درس خوانده بودم كه به منزل استاد آمدم و موفق شدم درسم را ادامه داده و دیپلم بگیرم.(25) استاد مطهری به محض ورود به تهران نورافشانی در آن محیط ظلمانی را آغاز كرد و تدریس در مدرسه مروی را برای جویندگان حكمت جزو برنامه‏های علمی خویش قرار داد. سخنرانیهای آموزنده استاد نیز همزمان با تدریس، هر حقیقت‏جویی را شیفته خود نمود.(26)

همسر فداكار

شهید مطهری یكی از بازوهای توانمند فكری رهبری انقلاب به شمار می‏آیند. چنان كه رهبر معظم انقلاب در این باره فرموده‏اند: «آقای مطهری در پیروزی این انقلاب بلكه در به وجود آوردن این انقلاب هم نقش داشتند، اما در مورد حراست از مرزهای ایدئولوژیك و حفظ نه شرقی، نه غربی و بخصوص التقاط‏زدایی از اندیشه اسلامی آقای مطهری یك فرد بی‏نظیر بود.»(27)
بدون شك نمی‏توان نقش ارزنده و مؤثر همسر آن شهید را در چنین برنامه‏هایی نادیده انگاشت و آن شرایط آرام‏بخش و تقویت‏كننده‏ای را كه این بانوی فداكار در خانواده آن فیلسوف پدید آورد، در موفقیت شهید مطهری در عرصه‏های گوناگون فكری و سیاسی بسی مؤثر نبوده است. وقتی استاد در مسجد آذربایجانیها سخنرانی داشت و به تبیین حقایق و افشای مسایل مشغول بود، با آنكه همسرش سخت در ناراحتی به سر می‏برد، از ناگواری خود چیزی بر زبان نیاورد كه مبادا ایشان از تلاش تبلیغی و فكری خویش باز بماند.
در نهضت مقدس اسلامی كه از 15 خرداد 1342ه••• .ش به رهبری امام خمینی آغاز شد، روحانیت مبارز نقش ویژه‏ای در آن به عهده داشت و به همین دلیل طی آن، گروه زیادی از علما و طلاب و واعظان در این ماجرا دستگیر شدند. وقتی عوامل رژیم دنبال شهید مطهری آمدند، شب عاشورایی بود و ایشان طی یك سخنرانی به منبریها گفته بود: باید واقعیت را بگویید و در مقابل هر حادثه‏ای و گرفتاری از خود ایستادگی نشان دهید. همسرش طی خاطره‏ای می‏گوید: در ساعت نیم بعد از نیمه شب، شهید مطهری به خانه آمدند، منزلمان در كوچه دردار بود، آن روز بچه‏ای دو ماهه نیز داشتم. طبق معمول كه یك ذره پنیر یا كره می‏خوردند، همان شام مختصر را از من طلب كردند و من رفتم شام بیاورم، درب حیاط به صدا در آمد و استاد برای گشودن آن به سوی حیاط رفتند. نیروهای رژیم شاه بودند، دایم ایشان را می‏كشیدند و آن شهید در صدد بود لباس عوض كند كه آنها اجازه نمی‏دادند. من آمدم جلو، به من گفتند: لباسهایم را بیاور. در جیب قبای ایشان اعلامیه‏های زیاد، دفتر تلفن و مدارك زیاد دیگری بود. در همان لحظه قبای دیگری برایشان آوردم. آن شب استاد را دستگیر نمودند و نزدیك دو ماه زندانی كردند.(28) بعد از مدتی كه آزاد شدند گفتند: كار تو خیلی به من كمك كرد زیرا اگر اسنادی كه در جیبم بود به دست ساواك می‏افتاد به دوستانم لطمه بسیار زیادی وارد می‏شد با این حساب خیلی زرنگی كردی.(29)
در ماجرای انقلاب و حكومت نظامی نیز عده‏ای از علما و یاران شهید مطهری كه تحت تعقیب بوده و از دست رژیم شاه متواری بودند به خانه شهید مطهری می‏آمدند. البته شهید مطهری در میهمان‏نوازی اجازه نمی‏داد به اهل خانه و خصوصا همسرش زحمتی وارد شود و عقیده داشت پذیرایی از میهمان خوب است
اما شرعا حق نداریم به زنی كه در خانه ما هست فشار و زحمتهایی را تحمیل كنیم و اسمش را میهمان‏نوازی بگذاریم و بگوییم در خانه ما باز است! او بر این باور بود كه این جنبه از عاطفه انسانی و نوع‏دوستی اگر مستلزم اذیت به همسر باشد و در وی خستگی و مرارت به وجود آورد نه تنها ثواب ندارد بلكه تجاوز به حقوق خانواده هم به شمار می‏آید و انسان برای انجام وظایف اجتماعی و خدمت به دوستان باید ملاحظه امور دیگر را نموده و مراعات حال همسر و فرزندان را بنماید.(30)
آن شهید فرزانه خانواده را نسبت به مسایل سیاسی آگاه می‏نمود و با فرزندان در باره گروههای فكری موجود سخن می‏گفت و اذهان آنان را در این خصوص روشن می‏ساخت تا با شناخت كج‏فكری و انحطاط اخلاقی و عقیدتی آن فرقه‏ها، مراقب بوده و از تعفن انحراف و لغزشهای چنین تشكلهای فاقد تزكیه، برحذر باشند.
البته شهید مطهری برخی مسایل حساس را حتی با اهل خانه در میان نمی‏گذاشت و به عنوان مثال با وجود آن كه ریاست شورای انقلاب را عهده‏دار بود به دلیل سرّی بودن مسأله، خانواده‏اش از آن خبر نداشتند.(31) با توجه به نظرات فكری و سیاسی آن استوانه اندیشه، و انتقادی كه از گروههای التقاطی می‏نمودند و سیاهیهای آنان را افشا می‏كردند در این اواخر دائما مورد تهدید این فرقه‏ها و خصوصا گروه فرقان بودند كه به صورت تلفن و نامه و در حد كُشتن بود و چون شهادت جزو آرزویش محسوب می‏گشت بدون هراس به كارش ادامه می‏داد ولی چنین وضعی برای خانواده و خصوصا همسر نگران كننده بود.
از آنجا كه بخش مهمی از فعالیتهای آن شهید به مطالعات و تحقیقات می‏گذشت همسرش كارهای منزل را به خوبی انجام می‏داد تا محیط خانه برای چنین اموری مهیا باشد، البته پرداختن به چنین تلاشهای ژرف فكری و پژوهشی به هیچ عنوان آن متفكر را از مسایل خانواده باز نمی‏داشت و وظایف یك انسان مسلمان را در قبال همسر و فرزندان عملی می‏ساخت، می‏كوشید فرزندان پس از شناخت موضوعی با تمایل درونی موضوعی را پذیرا شوند و هیچ گاه اجبار و اكراهی در نصیحت به آنان در كار نبود در مورد فرایض دینی اهتمام ایشان بسیار دقیق بود و افراد خانه را به انجام آنها تشویق می‏نمود.(32)

پی نوشت ها:

1ـ صحیفه نور، چاپ جدید، ج4، ص104، 12/2/58.
2ـ سرگذشتهای ویژه از زندگی شهید مطهری، ج3، ص158 و 160.
3ـ ویژه‏نامه استاد شهید مرتضی مطهری، مقاله مجتبی مطهری، ص14.
4ـ ناصح صالح (شرح زندگانی حاج میرزا علی‏آقا شیرازی)، متن دست‏نویس، از نگارنده، ص239.
5ـ مجله پیام انقلاب، 12 اردیبهشت 1360، سال دوم، شماره مسلسل31، ص32.
6ـ داستان راستان، شهید مطهری، ج‏اول، مقدمه.
7ـ احیاء تفكر اسلامی، شهید مطهری. ص95.
8ـ لمعاتی از شیخ شهید، انتشارات صدرا (تهران)، ص22.
9ـ همان مأخذ، ص21.
10ـ شهید مطهری این ماجرا را در دروس فلسفه تاریخ، ج‏اول، ص128 آورده است.
11ـ این تسلیت‏نامه در تاریخ سیزدهم محرم سال 1392 ه.ق تحریر گردیده است.
12ـ سرگذشتهای ویژه ... ج3، ص159.
13ـ خوشایند زندگی خویشاوند مرگ، از نگارنده، ص365، به نقل از مطهری مطهر اندیشه‏ها، محمدحسین واثقی‏راد، ج‏اول، ص18 و 19، ج2، ص655، همچنین بنگرید به سرگذشتهای ویژه ... ج2، ص105 ـ 106.
14ـ سرگذشتهای ویژه، ج2، ص106.
15ـ همان، ج2، ص150 ـ 151.
16ـ مطهری مطهر اندیشه‏ها، ج‏اول، ص19 ـ 20؛ شهید مطهری مرزبان بیدار، محمدخردمند، ص22.
17ـ مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج‏اول، ص9.
18ـ علل گرایش به مادیگری، استاد شهید مرتضی مطهری، ص8 ـ 9.
19ـ سیری در زندگی استاد مطهری، انتشارات صدرا، ص32.
20ـ جلوه‏های معلمی استاد مطهری، سازمان پژوهش و برنامه‏ریزی آموزشی وزارت آموزش و پرورش، ص21.
21ـ یادواره استاد شهید مرتضی مطهری، سیدحسین شفیعی دارابی، ص40.
22ـ سرگذشتهای ویژه ...، ج‏دوم، ص106 ـ 107.
23ـ یادواره استاد شهید مرتضی مطهری، ص40.
24ـ مجله پیام انقلاب، همان شماره، ص33.
25ـ سرگذشتهای ویژه، ج2، ص108.
26ـ مجله تربیت، سال هفتم، شماره هشتم، ص16.
27ـ لمعاتی از شیخ شهید، ص27.
28ـ مطهری مطهر اندیشه‏ها، ج2، ص656، ویژه‏نامه استاد مطهری، ص20.
29ـ مجله تربیت، همان مأخذ، ص20.
30ـ در این مورد بنگرید به كتاب انسان كامل، شهید مطهری، ص296 ـ 297.
31ـ سرگذشتهای ویژه، ج2، ص115.
32ـ یادنامه شهید مطهری، ص290.

شهید مطهری و مسئله ایرانیت

نگرانی دشمنان اسلام از این جهت است که مردم ایران پرچم اسلام را برافراشته و ایرانیان از این جهت که عامل بیداری اسلامی هستند، مورد توجه سایر مسلمانان از ملل گوناگون قرار گرفته‌‌اند.
مطهری دارای امتیازات خاصی در دوره خود بود. از جمله این امتیازات، توانایی در فهم عمیق تحولات روز در حوزه اندیشه بشری و بررسی آنها براساس ملاک‌ها و معیارهای دینی و شجاعت در بیان انحرافات بود.بر همین اساس آثار بیانی و قلمی استاد مطهری تفاوت قابل ملاحظه‌ای با آثار دیگر فرزانگان و علمای دین دارد. حضرت امام(ره) آثار مطهری را بدون استثنا مورد تأیید و همگان را به بهره‌برداری از آن توصیه فرمودند.
یکی از آثار شهید مطهری، کتاب بسیار ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ایران است. این کتاب در سال 1349 انتشار یافت و تا آبان‌ماه سال 1357 با مقدمه شهید مطهری، هشت بار به زیر چاپ رفت. یکی از نزدیکان شهید مطهری نقل می‌کرد که پس از انتشار این کتاب، عده‌ای از دوستان به آقای مطهری خرده گرفتند که در شرایط کنونی، موضوعات مهم‌تری وجود دارد که نیازمند تبیین است و چه ضرورتی داشت که شما به چنین موضوعی بپردازید.
شهید مطهری که در دوراندیشی و آینده‌پژوهی کم‌نظیر بود، بیان می‌دارد که امواجی از ملیت‌گرایی در راه است و این امواج اساس اسلام را نشانه می‌رود. پس از مدتی تلاش گسترده رژیم ستم‌شاهی برای حذف ملاک‌ها، شاخص‌ها و ارزش‌های دینی با جایگزین کردن ملاک‌های ملی و قومی، از جمله تاریخ شاهنشاهی به جای تاریخ هجری شمسی و برپایی جشن‌های 2500 ساله، نشان داد که مطهری در تشخیص انحرافات، توطئه‌ها و دسیسه‌های دشمنان علیه اسلام از شم بالایی برخوردار است.
مطهری در این کتاب سه موضوع را مورد بررسی دقیق قرار می‌دهد. موضوع ملت‌پرستی در عصر حاضر و جایگاه تفکر و اندیشه ملی‌گرایی و قوم‌گرایی در اندیشه دینی، موضوع خدمات اسلام به ایران و موضوع خدماتی که ایران و ایرانیان به اسلام داشته‌اند، محورهای اصلی کتاب است.
آنچه این روزها تحت عنوان مکتب ایرانی بیان شده و متأسفانه بر آن تأکید می‌گردد، با اندک تأملی در اندیشه‌ها و‌ آرای شهید مطهری، به خوبی روشن می‌شود که هیچ تفاوتی با آن اندیشه ملت‌پرستی و قوم‌گرایی که اسلام را نشانه رفته ندارد.
شهید مطهری در این راستا می‌نویسد: «حقیقت این است که مسئله ملیت‌پرستی در عصر حاضر برای جهان اسلام، مشکل بزرگی به وجود آورده است. گذشته از اینکه فکر ملیت‌پرستی خلاف اصول تعلیماتی اسلام است، این فکر مانع بزرگی است برای وحدت مسلمانان».
استاد مطهری ضمن بیان اینکه جامعه اسلامی از ملل مختلف تشکیل شده و به رغم گوناگونی از نظر نژاد و قومیت دارای فکر واحد، آرمان واحد و احساسات واحد است، جدایی میان آنها را مربوط به حکومت‌ها و سیاست‌های آنان در قرون جدید می‌داند.
شهید مطهری موج ملیت‌گرایی را یک توطئه استعماری بر مبنای اصل «تفرقه‌بینداز و حکومت کن» ارزیابی کرده و با اشاره به سیاست‌های استعمار می‌گوید: «راهی بهتر از این ندید که اقوام و ملل اسلامی را متوجه قومیت و ملیت و نژادشان کند و آنها را سرگرم افتخارات موهوم نماید. به هندی بگوید تو سابقه‌ات چنین است و چنان، به ترک بگوید نهضت جوانان ترک ایجاد کن و «پان ترکیسم» به وجود آور، به عرب (که از هر قوم برای پذیرش تعصبات آماده‌تر است) بگوید روی عروبت و «پان عربیسم» تکیه کن و به ایرانی بگوید نژاد تو آریاست و تو باید حساب خود را از عرب که نژاد سامی است جدا کنی».
اگر از منظر دینی، هم مسلمانان باید یک امت واحده را تشکیل دهند، از نظر استاد مطهری قومیت‌گرایی و تکیه هریک از ملل اسلامی بر افتخارات قومی خود، می‌تواند آنها را تکه‌تکه کرده و در برابر هم قرار دهد. با انقلاب اسلامی، شعار وحدت اسلامی به یک اصل در سیاست خارجی جمهوری اسلامی تبدیل شد.
حضرت امام خمینی(ره) برای تحقق این شعار و شکل‌گیری وحدت اسلامی، اولویت خاصی قائل بودند و از طرح هر موضوع اختلاف‌‌انگیز در این راستا پرهیز کرده و به شدت دیگران را هم پرهیز می‌دادند. بیداری اسلامی از دستاوردهای ارزشمند انقلاب اسلامی است که هم‌اکنون در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا انقلاب‌های بزرگی را پدید آورده و می‌رود تا زمینه‌های همگرایی عملی را میان مسلمانان در حوزه سیاسی فراهم سازد. دشمنان به شدت نگران تحقق قطب قدرت اسلام با محوریت جمهوری اسلامی ایران هستند. نگرانی آنان از این جهت است که مردم ایران پرچم اسلام را برافراشته و ایرانیان از این جهت که عامل بیداری اسلامی هستند، مورد توجه سایر مسلمانان از ملل گوناگون قرار گرفته‌‌اند.
حال سؤال این است که دقیقاً در چنین شرایطی که سایر مسلمانان به ایرانی‌ها، به عنوان پرچمداران اسلام ناب می‌نگرند، طرح مکتب ایرانی از سوی افراد ذی‌نفوذ و مؤثر در حکومت و دولت اسلامی ایران چه معنایی دارد و چه اهدافی را تعقیب می‌کند؟
آیا طرح مکتب ایرانی به آن هدف آرمانی ملت ایران در انقلاب اسلامی برای تشکیل امت اسلامی کمک می‌کند یا به‎عکس زمینه‌ها و بسترهای فراهم شده برای این کار از ابتدای پیروزی انقلاب تاکنون را نیز مخدوش می‌سازد؟ ممکن است بانیان و حامیان طرح مکتب ایرانی بگویند، مکتب ایرانی متفاوت از ملیت ایرانی و یا ناسیونالیسم قومی و نژادی بوده و در واقع بیانگر قرائت ایرانی‌ها از اسلام است. هرچند در این سخن نیز جای تأمل فراوان است، لکن از اساس این توصیه غیرقابل پذیرش است.
عمده دلیل برای قابل پذیرش نبودن این نوع توصیه، حرکت به سمت نوعی باستان‌گرایی از سوی بانیان طرح مکتب ‌ایرانی است. وقتی کسانی که مکتب ایرانی را مطرح می‌کنند به موازات آن به سراغ هخامنشیان و منشور کورش، برجسته‌سازی جشن‌های نوروز و قداست‌بخشی به آن می‌روند، تمامی ناظران بیرونی را به این جمع‌بندی می‌رسانند که این حرکت نمی‌تواند ماهیت دینی و اسلامی داشته باشد. در همین راستا ملاحظه شد وقتی برای اولین بار موضوع مکتب ایرانی مطرح گردید، برخی از جریان‌های معاند و از جمله وهابی‌ها در شبکه‌های رسانه‌ای خود به ویژه در عربستان سعودی چه جار و جنجال‌هایی به راه انداختند.

ولایت و ولایتمداری از دیدگاه شهید علامه مطهری

شئون و لوازم ولايت تشريعى

ولايت تشريعى از شئون و لوازم ذيل برخوردار است :

1. ولايت حاكم

ولايـت حـاكم از مهمترين اركان دين اسلام است . پاى بندى به آن بنيان مسلمانى است و هيچ واجـبـى بـه اهـمـيّت آن نيست . ولايت غير معصوم نيز در پاره اى موارد بنابر شريعت اسلام ثـابـت اسـت مـانـنـد ولايـت پـدر و مـادر بـر فـرزنـد. ولايـت حـاكـم عـادل نيز جايز است و در برخى موارد همانند تمكين به امر به معروف و نهى از منكر واجب مى گردد، امّا قبول ولايت حاكم جائر حرام است و از گناهان كبيره به شمار مى آيد:
((ولايت حاكم يعنى حاكم شرعى در بسيارى از موارد حق ولايت دارد.))

2. ولايت زعامت

يكى از مراتب و شئون امامت ، رهبرى سياسى و زعامت اجتماعى است . از مسلّمات تاريخ اسلام است كه پيامبر اكرم (ص ) زعامت سياسى جهان اسلام و از آن مهم تر مرجعيت دينى مسلمانان را به حضرت على (ع ) منتقل كرد: ((ولايت زعامت يعنى حق رهبرى اجتماعى و سياسى .))

3. ولايت سياسى و اجتماعى

شكى نيست كه پيامبر اسلام (ص ) افزون بر آنكه منصب رسالت را بر عهده داشت و وحى الهـى را مـعـصـومـانه ابلاغ مى كرد و مرجعيت دينى و تبيين معصومانه وحى نيز با او بود داراى ولايـت و سـرپـرسـتى نيز بود از لوازم اين ولايت آن است كه بر مردم واجب است به امـارت و قـضـاوت پـيـامـبـر(ص ) تـن دهـنـد و بـه عـنـوان مـرجـع نـهـايـى حل اختلاف ها به او رجوع كنند:
پـيـامـبر(ص ) گذشته از اين كه مبيّن و مبلّغ احكام بود و گذشته از اين كه قاضى مسلمين بود، سائس و مدير اجتماع مسلمين بود، ولىِّ امر مسلمين و اختياردار اجتماع مسلمين بود.

4. ولايت قضايى

قـضـاوت و داورى از نـظـر اسـلام يـك شـاءن و مـنـصـب الهـى اسـت ، زيـرا حـكـم بـه عـدل اسـت ، و قـاضـى كـسـى اسـت كـه در مـخـاصـمـات و اخـتـلافـات مـى خـواهـد بـه عدل و داد داورى كند. اين شاءن به نص ‍ قرآن كريم از شئون نبوّت بوده از سوى خداوند به پيامبر(ص ) تفويض شده است :
پـيـامـبـر(ص ) ولايـت قـضـايى داشت ، يعنى حكمش در اختلافات حقوقى و مخاصمات داخلى نافذ بود.

ويژگى هاى افراد ولايت مدار

انسان كامل قرآنى كه مصداق بارز آن ولى اللّه است پنج ويژگى دارد كه عبارتند از:
1. عشق و محبت آتشين به حضرت حق ـ جلت عظمة ـ و اولياى خاص او
2. تعقل و معرفت برتر (علم عالى )
3. قدرت و توانايى برتر
4. وحدت در عين كثرت (تلازم با اجتماع و لوازم آن )
5 . حماسه يا ستيز با ضد ارزش ها
ايـن انـسـان بـا ويـژگـى هـاى فـوق مـظـهـر اتـم و اكمل ((ولى اللّه )) است ، صاحب ولايت كليه است كه مى تواند به اذن اللّه در ماده كائنات تـصـرف كـنـد و قـواى ارضـيـّه و سـمـاويـّه را تـحـت تـسـخـير خويش ‍ درآورد. مصداق اتم واكـمـل و مـثـل اعـلاى انـسـان كـامـل و صـاحـب ولايـت كـليـد، پـيـامـبـر خـاتـم و اهـل بـيـت او مـى بـاشـنـد. در زيـارت شـريـف جـامـعـه كـبـيـره نـيـز دربـاره اهل بيت (ع ) اين ويژگى ها به چشم مى خوردند:
((تـام و كـامـل در عـشـق و مـحـبـت بـه خدا و صاحب مقام اخلاص در توحيد حضرت حق و آشكار كـنندگان و اقامه كنندگان امر و نهى الهى و بندگان گرامى و مقرب درگاه ربوبى ... بـه شـما خدا آفرينش جهان را آغاز كرد و به شما كتاب آفرينش را به پايان مى برد و به وسيله شما باران رحمت را فرو مى فرستد و به واسطه شما از فرو ريختن آسمان ها بـر زمـيـن (و زمـيـنيان ) جلوگيرى مى كند مگر آن زمان كه خود اذن و اجازه دهد. (شما لنگر آسـمـان هـا و زمـيـن هـسـتيد) و به ولايت و محبت شما ((اهل بيت )) رستگاران به رستگارى مى رسـنـد و بـا دوسـتـى و ولايـت شـمـا طـاعـات واجـب و فـرايـض ، مـورد قبول درگاه خداوند متعال واقع مى شود.))
حـضـرت عـلى (ع ) در فـرازى كوتاه ، از ويژگى هاى اولياى حق و قلمرو ولايتشان پرده برداشته است ، آنجا كه مى فرمايد:
اولياى خدا آنان اند كه به باطن دنيا مى نگرند، آنگاه كه مردم به ظاهر آن مى نگرند. و بـه فـرداى آن مـى پـردازند آنگاه كه مردم خود را به امروز آن سرگرم ساخته اند، پس آنـچـه را كـه مـى تـرسـنـد آنـان را بـميراند ميرانده اند و از آنچه كه مى دانند به زودى تركشان خواهد كرد دست شسته اند. آنان زياده طلبى ديگران از دنيا را اندك خواهى و دست يافتنشان به آن را از دست دادن تلقى مى كنند.
مـولا در ايـن فراز، نخست مهم ترين ويژگى اهل ولايت را ولايت بر نفس اماره و خودخواهى و افـزون طـلبـى و ولايـت بـر خـيال و اوهام ذكر كرده است و پس از آن يافتن ولايت فكرى و عـلمـى بر اهل دين و ولايت سياسى و اجتماعى را اوج ولايت و رمز آن دانسته است ، يعنى آنجا كه مى فرمايد:
كـتـاب خدا به واسطه آنان شناخته مى شود به ولايت فكرى و مرجعيت علمى و آنجا كه مى فـرمـايـد: ((كـتـاب خـدا بـه سبب آنان بر پاى مى ايستد)) به ولايت سياسى و اجتماعى و ولايت معنوى و توانايى فوق العاده آنان بر تربيت و تزكيه نفوس اشاره دارد.
بـنـابراين ، ولى اللّه كسى است كه به سبب تقرب الهى مجراى ولايت و اراده خدا در زمين گشته است و در عين زمينى بودن آسمانى و در عين آسمانى بودن زمينى است . استاد مطهرى با استناد به سخنان على (ع ) در اوصاف حجج الهى مى فرمايد:
بـا دنـيـا و اهـل دنـيـا بـا بـدنـهـايـى معاشرت كردند كه روحهاى آن بدنها به بالاترين جايگاهها پيوسته بود.
از سـوى ديـگـر، ايـن ولايـت ـ چـنـانـكـه نـص روايـات اهـل بـيـت (ع ) و سخن اهل عرفان است ـ قابل انقطاع نيست ، زيرا احيا گرى در تفكر دينى ، رهـبـرى و امـامـت جامعه دينى و تربيت و تزكيه عرفانى با رحلت پيامبر(ص ) يا با عدم حـضـور ولى كامل ـ معصوم (ع ) ـ منقطع نمى شود، بلكه انقطاع آن ملازم با حاكميت طاغوت است .
به گفته امام على (ع ):
زمـيـن خـالى از حـجـت بـپـا خـواسـتـه بـراى خـدا نـمـى مـانـد... تـا آنـكـه دلايل و بينات خدا باطل نشود.

آثار ولايت مدارى

اسـلام نيز قانون محبت است ، محبت آن است كه با حقيقت تواءم باشد، محبت خير رساندن است از بـزرگـتـريـن امـتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زير بناى اصلى آن محبت است . از زمان شخص نبى اكرم (ص ) كه اين مذهب پايه گذارى شده است زمزمه محبت و دوستى بوده است كه مى فرمايد:
على و شيعيان او رستگارند.
از ايـن رو تـشـيـع مـذهب عشق و شيفتگى است . تولاى آن حضرت مكتب عشق و محبت است . عنصر مـحـبـت در تـشـيـع دخـالت تـام دارد. اسـتاد مطهرى به آثار عشق و محبت اشاره مى كنند و مى فرمايد:
از جـمـله آثـار عـشـق نـيـرو و قـدرت اسـت . مـحـبـت نيروآفرين است ... عشق و محبت ، سنگين و تـنـبـل را چـالاك و زرنـگ مـى كـنـد و حـتـى از كـودن ، تـيـزهوش مى سازد... عشق است كه از بخيل ، بخشنده و از كم طاقت و ناشكيبا متحمل و شكيبا مى سازد... توليد رقت و رفع غلظت و خشونت از روح ... همه از آثار عشق و محبت است .
بشر به اكسير محبت نيكان و پاكان سخت نيازمند است كه محبت بورزد و محبتِ پاكان ، او را بـا آنـهـا هـمـرنـگ و هـم شـكـل قـرار دهـد. ولاء مـحـبـت مـقـدمه و وسيله اى است كه مردم را به اهـل البـيـت (ع ) پـيـونـد واقـعـى مـى دهـد تـا از وجـودشـان ، از آثـارشـان از سـخـنـان و تـعـليـمـاتـشـان از سـيـرت و روشـشـان اسـتـفـاده كـنـنـد. اسـتـاد مـطـهـرى بـا نقل روايتى از پيامبر اعظم (ص ) آثار محبت آل محمد(ص ) را چنين بيان مى كند:
هـر كـس كـه بـر دوسـتـى آل مـحـمـّد مـرد، شـهـيـد مـرده اسـت ، هـر كـس كـه بـر دوسـتـى آل مـحـمـد مـرد، آمـرزيـده مـرده اسـت ، هـر كـس كـه بـر دوسـتـى آل مـحـمـد مـرد، تـوبـه كـار مـرده اسـت ، هـر كـس كـه بـر دوسـتـى آل محمّد مرد، مؤ من و كامل ايمان مرده است ... .

الگوهاى ولايت مدار

يـكى از ويژگى هايى كه به حكم آفرينش ، در وجود هر انسانى به وديعه گذارده شده خـصلت ((الگوپذيرى )) است ، چرا كه هر كس به نوعى مى كوشد، تا از شخصيت هايى كـه در نـظـر او بـزرگ و كامل هستند پيروى كند و شيوه زندگى و تعاليم وى را سرمشق زندگى خود قرار دهد. قرآن كريم نيز كه كتاب انسان سازى و تربيت است به اين نكته عـنـايـت دارد و بـراى تـربـيـت و پـرورش صـحـيـح انسانها، به معرفى چهره هاى نيك مى پردازد كه هر كدام از آنها مى تواند نمونه كاملى از الگوهاى تربيتى باشد.
تـاريـخ تـشـيـع بـا نـام يـك سلسله از شيفتگان و شيدايان و جانبازان سر از پا نشناخته ولايـت تـواءم اسـت . صـحـابـه ، دوستداران اهل بيت (ع ) و ياران سيدالشهداء(ع ) همگى از ساغر ساقى ولايت سرمست شده بودند، از همين رو حقايقى را در خشت خام مى نگريستند كه ديـگـران در آينه نمى ديدند. از توان مديريت و سازماندهى خاصى برخوردار بودند كه ديـگـران از آن بـى بهره بودند و از جاذبه و تاءثير خاص معنوى برخوردار بودند ـ و هستند ـ كه ديگران بايد به آن غبطه بخورند. البته از اين ميان الگوها و مصاديق ولايت مـدارى ، حـضـرت ابـوالفـضـل العـبـاس (ع ) و حـضرت زينب (ع ) به سبب برخوردارى از مـعـرفـت و مـحـبـت بيشتر به سالار شهيدان از ديگر ياران حضرت ، منزلت و مقام والاترى داشتند. به همين دليل سرور آزادگان علاوه بر تكريم عمومى اصحاب به حضرت زينب و عـلمـدار لشـكـرش عنايت خاصى داشت . در راستاى رسالت اسوه يابى و الگوپذيرى از ولايـت مـداران حـقـيـقى لازم است به مجموعه فضيلت هاى ولايت مدارى شخصيت هاى برجسته اشاره اى كوتاه شود.
حـضـرت ابـوالفـضـل العـبـاس (ع ) بـه عـنـوان سـردارى فداكار و ولايت مدار در تاريخ بـشـريـت مـعـروف اسـت . آن حـضـرت نـه تـنـهـا خـود در كـربـلا حـضـور فـعـال داشـت بـلكـه سـه بـرادر خود را نيز جهت يارى امام حسين (ع ) ترغيب كرد و بنابه نقل تواريخ ، دو فرزند خود را نيز جهت تكميل وفادارى از ولايت تقديم امام حسين (ع ) كرد تـا در راه وى قـربـانـى شـونـد. نـكـات بـرجـسـتـه وفـادارى ابـوالفـضـل (ع ) ايـنـكـه بـا ورود شـمـر بـه صـحـراى كـربـلا، وى امان نامه اى براى ابـوالفـضـل آورد، لكـن آن حضرت با بى باكى و شجاعت به او اين چنين پاسخ كوبنده داد:
خـدا تـو را لعـنـت كـنـد و امـيرت ابن زياد را و آن امان نامه اى كه آورده اى . ما امام خودمان ، برادر خودمان را رها كنيم به موجب اينكه تاءمين داريم ؟!
آنـچه موجب عظمت و جلالت قدر و ولايت اوست ، اين است كه جانبازى و دفاع از ولايت براى عـبـاس (ع ) بـه انگيزه برادرى ، خويشى ، پيوند خونى و ديگر اعتبارات موهوم و مرسوم ميان مردم صورت نگرفت ، بلكه با انگيزه اى الهى و با خلوص نيّت در راه پروردگار بـود. ايـمـان حـقـيـقى به ولايت با جانش عجين شده ، يكى از صفات بارز او به شمار مى رفـت . ابـوالفـضـل العـبـاس (ع ) هـنـگامى كه دست راستش قطع شده بود، اين حقيقت را با خواندن اين رجز بيان كرد:
به خدا قسم ، اگر دست راست مرا ببريد، من دست از دامن حسين برنمى دارم .
حـضـرت زيـنـب (س ) در بـزرگ تـريـن حـمـاسـه نـبـرد حـق عـليـه بـاطـل ، و حـمـايـت از ولايـت نقش ‍ مهم و سرنوشت ساز داشته و پيام رسان انقلاب عاشورا بـود. حـضـرت زيـنـب (س ) بـا شـجـاعـتى تحسين برانگيز، رو در روى يزيد و مزدورانش ايستاد و پيروزى نهضت حسينى و شكست امويان را اعلام كرد و خطاب به يزيد فرمود:
يـا يـزيـد! بـه تـو مى گويم ، هر حقه اى كه مى خواهى بزن و هر كارى كه مى توانى انـجام بده ، اما يقين داشته باش كه اگر مى خواهى نام ما را در دنيا محو بكنى ، نام ما كه محوشدنى نيست ، آنكه محو و نابود مى شود تو هستى .
ايـن سـخـنان را زن داغديده اى اظهار كرد كه يزيديان عزيزترين كسان او را با دلخراش ترين وضع به شهادت رسانده بودند. ايمان محكم و استوار زينب (س ) نيز فوق العاده است ، وقتى ابن زياد گفت : رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه ديدى ؟ فرمود:
مـن جـز نـيـكـى نـديـدم ! خـداونـد شهادت را در سرنوشت آنها مقرر فرموده بود و آنان به قـتـلگـاه خـويـش ‍ پـيـوسـتـند، و به زودى خداوند ميان تو و آنان جمع كند. پس بنگر كه پيروزى از آن كيست .
حـضـرت زيـنـب (س ) بـدون كـوچكترين واهمه اى در مجلس ((ابن زياد)) در كوفه و مجلس ‍ ((يـزيـد)) در شـام در مـعـرفى اهل بيت (ع ) و اهداف والاى شهيدان كربلا سخن راند و چهره كريه بنى اميه را به مردم نماياند.
يـكـى از چهره هايى كه در صحنه كربلا درخشش خاصى داشت و الگوى محبت و مودت بود ((عـابـس بـن ابى شبيب شاكرى )) بود كه در زيارت ناحيه مقدسه نيز به او اشاره شده است . در توصيف وى مى نويسند:
او از شخصيت هاى بارز شيعه است ، او شخصيتى مدير، ارجمند شجاع ، سخنور و زاهدى شب زنـده دار بـود و از نـظـر پـاكـى و خـلوص و قـهـرمـانـى و شـورانـگـيزى از بزرگترين انقلابيون به حساب مى آمد.
نكته تربيتى و آموزنده حركت عاشورايى وى اين است كه به امام حسين (ع ) عرض مى كند:
اى حـسـيـن ! بـه خـدا سـوگند، هيچ كسى در روى زمين نزد من عزيزتر و محبوب تر از تو نيست و اگر ممكن بود به چيزى بهتر از جانم و خونم از تو دفاع كنم چنين مى كردم !
استاد مطهرى نكته جالب توجه درباره ((عابس )) را اين گونه بيان مى دارد:
آمـد وسـط مـيدان ايستاد، هماورد طلبيد، كسى جراءت نكرد بيايد، اين مرد ناراحت و عصبانى شـد و بـرگـشـت ، خـُود را از سـر بـرداشـت ، زره را از بـدن بـيرون آورد، چكمه را از پا بـيـرون آورد و لخـت بـه مـيـدان آمـد و گـفت : حالا بياييد با عابس بجنگيد! باز هم جراءت نـكردند. بعد دست به يك عمل ناجوانمردانه زدند، سنگ و كلوخ و شمشير شكسته ها را به سوى اين مرد بزرگ پرتاب كردند و به اين وسيله او را شهيد نمودند.

حسن ختام

ولايت همان مقام اولى به نفس بودن بر افراد و مديريت همه شئون جامعه براساس قانون الهى و دور ساختن قدرت و حكومت طاغوتيان و نابودى سلطه مستكبران از صحنه عالم است . ولايـت كـليـد اجـراى هـمـه احكام و ((ولى )) دليل و هدايت كننده بر همه قوانين الهى است . ولايـت مـهـمـتـر از هـمـه فـرائض و اصـل ريـشـه هـمـه واجـبـات و در راءس هـمـه فـضـايـل اسـت